۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

حمید رضا مسیبیان- قوام¬السلطنه؛ از افسانه تا حقیقت


HamidReza-Mossabebian
قوام­السلطنه یکی از شخصیت­های سیاسی مرموز تاریخ معاصر ایران است. که برای برخی هنوز در هاله­ای از ابهام قرار دارد. برخی هم در تلاش هستند از این مساله سوءاستفاده کرده و از او برای تخطئه دکتر مصدق بهره ببرند. لذا در این مطلب تلاش می­گردد نگاهی کلی به کارنامه قوام­السلطنه داشته باشیم.
به طور کلی مخالفان دکتر مصدق چند مطلب زیر را در کارنامه قوام­السلطنه برجسته می­کنند:
۱- نقش قوام­السلطنه در نجات آذربایجان در سال ۱۳۲۵ه.خ
۲- مشروطه خواه بودن قوام­السلطنه به دلیل آنکه نویسنده فرمان مشروطه بوده است.
۳- منطقی و عمل­گرا خواندن قوام­السلطنه و تاکید بر اینکه اگر قیام ۳۰ تیر نبود، او قادر بود مشکل نفت را به شکل مناسبی حل کند.
۴- تاکید بر آنکه قوام­السلطنه خواهان جدائی دین از سیاست بوده است. اما قیام ۳۰ تیر مشابه انقلاب بهمن ۵۷ موجب دخالت دین در سیاست شده است.
۵- تاکید بر نقش حزب توده در قیام ۳۰ تیر و اشاره به اتحاد حزب توده و جناح مذهبی علیه شاه مشابه انقلاب بهمن ۵۷
و...
که در این میان مهمترین بحث همان نقش قوام­السلطنه در نجات آذربایجان است. این موارد هم در منابعی تکرار شده است. که برجسته­ترین مطلب اخیر آنها کتاب «در تیر رس حادثه» تالیف آقای «حمید شوکت» است.(مدت­ها پیش به آن پاسخ داده شد.) حال در اینجا از پرداختن به سوابق آقای شوکت و موقعیت کنونی او خودداری می­گردد. اما بد نیست به این نکته هم اشاره گردد که ایشان برای این کتاب به ایران سفر کرده است. و در کتاب هم به شدت در تلاش بوده تا آیت­الله کاشانی را بزرگ جلوه دهد. که در ادامه به برجسته­ترین نکات مورد اشاره آن که در بالا هم ذکر شدند، پاسخ داده خواهد شد.
در این بحث از شرح سواد ابتدائی قوام و سوابق او در زمانی ­که انگلیس مدافع ظاهری مشروطه بوده و یا اقدامات او در خلع سلاح مجاهدین و والی­گری خراسان و وزارت و ...، خودداری می­گردد. به این هم کاری نداریم که وی برادر وثوق­الدوله عاقد قرارداد ننگین ۱۹۱۹ بوده است. و خود او هم مدافع آن قرارداد ننگین بوده یا پدرش چه کاره بوده است. و به طور کلی از خدمات یا خیانت­های آنان قبل از شهریور ۱۳۲۰ صرف نظر می­کنیم. و به مسائل بعد از شهریور ۱۳۲۰ خواهیم پرداخت.

نقش قوام­السلطنه در نجات آذربایجان؛ از افسانه تا حقیقت

شروع غائله آذربایجان
به خوبی می­دانیم که قوای متفقین در جنگ جهانی دوم ایران را اشغال کردند. بعد هم در ۹ بهمن ۱۳۲۰ قراردادی برای تعیین مهلت خروج از ایران بین سه کشور ایران، روسیه و انگلیس منعقد شده بود. که بر طبق آن متفقین باید ظرف ۶ ماه بعد از شکست آلمان، از ایران خارج می­شدند. در کنفرانس صلح تهران در ۹ آذر ۱۳۲۲ نیز آمریکا، شوروی و انگلیس، مشترکاً به همراه ایران اعلامیه­ای صادر کردند که بر مبنای آن تمامیت ارضی ایران حفظ شود. لذا بعد از جنگ بایستی به سرعت ایران تخلیه می­شد. جنگ جهانی دوم هم در شهریور ۱۳۲۴ با اقدام مستقیم آمریکا خاتمه یافت. و از آن پس بایستی حداکثر تا اسفند ۱۳۲۴ قوای این سه کشور ایران را ترک می­کردند. که آمریکا و انگلیس زودتر از موعد ایران را تخلیه کرده بودند. اما شوروی به عهد خود وفا نکرده و ارتش آن در شمال ایران و به خصوص آذربایجان باقی ماند.[۱]
چرا شوروی ایران را تخلیه نکرد؟ دلیل اصلی این مساله در سیاست­های توسعه طلبانه ارضی شوروی بوده است. که طبق آن تا هر جا برایش ممکن بود، قطعاً نسبت به بلعیدن ایران اقدام می­کرد. همچنین بحث نفت شمال ایران هم عامل تحریک شوروی بوده است. چرا که در آن دوران با سیاست غلط زمامدارانی چون ساعد و ...، بحث اعطای نفت شمال به آمریکا پیش آمده بود. و شوروی هم در سال ۱۳۲۳ به شدت بر آن حساس شده و درخواست امتیاز نفت شمال را داده بود. در شهریور همان سال هم هیاتی از سوی شوروی به رهبری «کافتارادزه» برای اخذ امتیاز نفت شمال ایران وارد کشور شده بود. و عمال داخلی شوروی از قبیل حزب توده و قوم­گرایان وابسته به شوروی به سان «کوملۀ.ژ.ک[۲]» هم به حمایت از شوروی پرداخته بودند.
در برابر اینان هم وطن­دوستان و در راس آنها دکتر مصدق موضع گرفته بودند. چنانکه دکتر مصدق در یک سخنرانی مفصل در مجلس چهاردهم با اعطای امتیاز نفت به هر کشوری مخالفت کرد. و حتی به شدت از امتیاز نفت جنوب هم انتقاد کرده بود. بعد هم با زیرکی و شجاعت طرحی را به تصویب مجلس رسانده بود که بر مبنای آن کلاً اعطای هر نوع امتیاز نفت به بیگانگان ممنوع شده بود. و حتی خواهان استخراج نفت توسط خود ایران شده بود.[۳] و به این ترتیب اولین گام موثر در ملی کردن نفت را برداشته بود. در نتیجه اعطای امتیاز نفت شمال موقتاً منتفی شده بود. اما روند توسعه طلبی ارضی شوروی ادامه یافته بود. و قوای آن کشور از ایران خارج نشده بود. و حتی به کمک برخی مهره­های داخلی در صدد بلعیدن برخی مناطق شمال ایران برآمده بود.
«جعفر پیشه­وری» یک کمونیست سرسخت بود. بعد از سال ۱۳۲۰ هم شروع به فعالیت گسترده کرده بود. اما به دلیل مخالفت سران حزب توده به آن حزب راه نیافته بود.[۴] وی در انتخابات مجلس چهاردهم هم به عنوان نماینده آذربایجان انتخاب شده بود. اما اکثریت مجلس وابسته به انگلیس مانع تصویب اعتبارنامه او شده بودند. البته در همان مجلس دکتر مصدق با دوراندیشی به شدت تلاش کرده بود که اعتبارنامه وی تصویب گردد.[۵] اما اکثریت مجلس مانع آن کار شده بودند. در نتیجه پیشه­وری به آذربایجان برگشته و این بار با کمک شوروی فرقه «دموکرات آذربایجان» را به راه انداخته بود. یکی از اسناد در این مورد عبارت است از: «فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب اتحاد کمونیست شوروی به میر [جعفر] باقروف، صدر کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان در مورد«اقداماتی جهت سازماندهی یک جنبش جدائی طلب در آذربایجان جنوبی و دیگر ایالات شمالی ایران» ٦ ژوئیه ١٩٤٥/١٥ تیر ١٣٢٤» که متن آن به این شرح است:
" فوق محرمانه
به رفیق باقروف
اقداماتی جهت سازماندهی یک جنبش جدائی طلب در آذربایجان جنوبی و دیگر ایالات شمال ایران:
شروع اقدامات تدارکاتی در جهت تشکیل یک ناحیه[oblast] خودمختار ملی آذربایجانی با اختیارات گسترده در چارچوب دولت ایران توصیه می شود.
یک حزب دموکراتیک در آذربایجان جنوبی به نام «حزب دموکراتیک آذربایجان» ]از این پس « فرقه دموکرات آذربایجان»[ با هدف رهبری جنبش جدائی طلب از تمامی اقشار مردم بدان صورت گیرد.
در میان کردهای ساکن شمال ایران ، برای جذب آن ها در یک جنبش جدائی طلب که یک ناحیه خودمختار ملی کرد را تشکیل دهد، اقدامات مناسب را صورت دهید   ..."

خودمختاری آذربایجان
مردم آذربایجان در زمان رضاشاه با محرومیت­ها و تحقیرهای فراوانی روبرو شده بودند. چنانکه به کرات به آنان اهانت شده و القاب زشتی هم برای آنها گذاشته شده بود. همچنین محرومیت­های اقتصادی زیادی هم برای آنان ایجاد شده بود. که برای درک بهتر آن می­توان به مقاله آقای «پرویز زارع شاهمرسی» در مقالۀ «آذربایجان در دوره رضاشاه»، آذربایجان و یا مقاله آقای احمد کسروی با عنوان «تبریز و خیابان­هایش»[۶] رجوع کرد. در عین حال آذربایجان در سال ۱۳۲۴ هم مشکلات بسیاری داشت. چنانکه حدود نه ماه حتی استاندار هم نداشت.[۷] حاکمیت هم روش­های غلطی در آن منطقه داشت. که مجموع این مسائل سبب تشدید نارضایتی مردم شده بود. «فرقه دموکرات آذربایجان» به رهبری «پیشه وری» هم با سوءاستفاده از آن و در پناه ارتش شوروی، قدرت گرفته بود. و به مرور پادگان­های شهربانی و ژاندارمری و ... را خلع سلاح کرده و در نهایت پادگان­های ارتش را هم خلع سلاح کرده بود. بعد هم خواهان خودمختاری آذربایجان شده و در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تشکیل حکومت آذربایجان را اعلام کرده بود.[۸] چند روز بعد مشابه این اتفاق هم در «مهاباد» به رهبری «قاضی محمد» رخ داده بود. که مشخص است ریشه اصلی مشکلات در سیاست­های غلط جناح مرتجع انگلیسی در ایران بوده است. و اگر در همان زمان به سخنان دکتر مصدق گوش داده شده و پیشه­وری در تهران می­ماند، خیلی بعید بود شرایط حداقل به آن شکل رخ دهند. اما متاسفانه سیاست غلط عمال انگلیس در ایران بعد از آن هم ادامه یافته بود.
لازم به ذکر است که تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان یک ماه بعد از شروع دولت «ابراهیم حکیمی» (۲ /۸/۱۳۲۴-۳۰/۱۰/۱۳۲۴) [۹] و در اواخر مجلس چهاردهم (۶/۱۲/۱۳۲۲-۲۱/۱۲/۱۳۲۴) [۱۰] رخ داده بود. دکتر مصدق هم از بعد از شهریور ۱۳۲۰ همواره نماینده اول تهران در مجلس بود. لذا در اواخر دوره چهاردهم مجلس، در آن حضور داشته و تلاش­های فراوانی برای حل مشکل آذربایجان انجام داده بود.

تنها راه نجات آذربایجان توسل ایران به شورای امنیت سازمان ملل متحد بوده است که مورد تاکید شدید دکتر مصدق قرار داشت.
دکتر مصدق در درجه اول خواهان رسیدگی به شکایت فرقه دموکرات آذربایجان شده و حتی آنها هم شکایتشان را به دکتر مصدق داده بودند. او هم آن را در مجلس قرائت کرده و گفته بود:
"فرقۀ دموکرات یا هر فرقۀ دیگر وقتی به این مجلس شکایت می­کند، نظر اطاعت دارد. ما باید به شکایتش رسیدگی کنیم، اگر حرفش حساب است، هرچه می­گوید انجام دهیم. اگر حرفش ناحساب است جواب دهیم."[۱۱]
که نمایندگان وابسته به دربار و انگلیس حتی با این مساله نیز به شدت مخالفت کرده بودند. ولی دکتر مصدق تاکید کرده بود که در درجه اول باید تلاش کرد مسائل از طریق مذاکره با مردم حل شوند. و بعد با شوروی مذاکره گردد. و در نهایت هم تنها روش ممکن رفع مشکل را توسل به سازمان ملل متحد(متفق) اعلام کرده بود. و به شدت از عدم اقدام در این مورد انتقاد داشت. حتی تاکید کرده بود که نمایندگان ایران به قول معروف باید از «خر شیطان» پیاده شوند. چنانکه در ۲۱ دی ۱۳۲۴ در نامه­ای خطاب به حکیمی نخست­وزیر نوشته بود:
"... این جانب نتوانستم درک کنم که آقای تقی­زاده از چه نظر موضوع ایران را جزو فهرست کارهای جلسه سازمان ننموده­اند زیرا اگر دولت نتواند قضیه آذربایجان را به طور مستقیم حل کند تنها امیدی که برای ما هست همان طرح در سازمان ملل متفق است.
لذا درخواست می­کنم آن جناب فوراً به آقای تقی­زاده تلگراف فرمایند دری را که بسته­اند باز کنند و از خر شیطان پائین بیایند."[۱۲]
که این پیگیری دکتر مصدق نتیجه مثبت داده و حکیمی هم دستور داده بود که نماینده ایران شکایتی در این مورد به سازمان ملل متحد تحویل دهد.[۱۳] همین مساله هم می­توانست به سرعت منجر به رفع مشکل ایران شود. و از حمایت آمریکا و انگلیس هم برخوردار بود. چراکه مذاکره با شوروی و فرقه دموکرات به جائی نرسیده بود. اما حکیمی به دلیل ضعف دولتش بعد از مدت کوتاهی کناره­گیری کرد. و ۷ بهمن ۱۳۲۴ «احمد قوام» ملقب به «قوام­السلطنه» به نخست­وزیری رسیده بود.[۱۴] و با اشتباهات او اقدامات شورای امنیت موقتاً متوقف شده بود. اما همان اقدامات اولیه به منزله پرتاب تیری بود که بعدها خواهیم دید، موجب نجات ایران شده بود.
اشاره شد که در همان روزهای روی کار آمدن قوام، قرار بود شکایت ایران درشورای امنیت مطرح گردد.[۱۵] این مساله هم موجب نگرانی شوروی شده بود. نمایندگی آن کشور هم طی نامه مفصلی به شورای امنیت اعلام کرده بود که باقی ماندن نیروهای آنها در ایران بر اساس قراردادهای طرفین است. و از طرح آن در شورای امنیت ابراز نارضایتی کرده بود.[۱۶] اما باز هم مساله ایران در شورای امنیت مطرح شده بود. تا آنکه مدت کوتاهی بعد از به قدرت رسیدن قوام و با موافقت عملی دولت، این اقدام عملاً راکد شده بود.[۱۷] و در جلسه ۱۰ بهمن ۱۳۲۴ شورای امنیت، بررسی مساله آذربایجان متوقف شده بود.[۱۸] دلیل آن هم اعلام آمادگی طرفین برای مذاکرات اعلام شده بود.[۱۹] که مشخص است قوام­السلطنه چه اقدام غلطی انجام داده بود. حتی در همان شرایط هم نماینده ایران در سازمان ملل از این مسائل ابراز نارضایتی کرده بود. و همچنین آمریکا و انگلیس هم مایل به اعمال قدرت بعدی شورای امنیت در مساله آذربایجان بودند.[۲۰] اما شوروی به بهانه مذاکره با ایران تمام تلاش خود را جهت متوقف کردن آن روند به کار برده و موفق شده بود.
مدتی کوتاهی بعد هم قوام­السلطنه خواهان مسافرت به شوروی شده بود تا مسائل را با مذاکره حل کند. لذا ۲۹ بهمن ۱۳۲۴ به مسکو سفر کرده بود. و ۱۹ روز در آنجا اقامت کرده بود. اما در هیچ زمینه­ای موفقیتی کسب نکرده و با دست خالی به ایران برگشته بود.[۲۱] و مساله به مذاکرات بعدی موکول شده بود. استالین هم بهانه آورده بود که مساله آذربایجان یک امر داخلی ایران است. و خودمختاری آنجا ضرری ندارد. و تاکید کرده بود که طبق قرارداد ۱۹۲۱ آنها حق دارند قوایشان را در ایران نگه دارند.[۲۲] و حتی خواهان نفت شمال هم شده بود. به این ترتیب آذربایجان ایران کماکان در اشغال ارتش شوروی باقی مانده بود. خود قوام هم در مورد سفر مسکو به صراحت اعلام کرده بود: من به هدفی که می­خواستم در مسکو به آن برسم، نرسیدم. و متاسفانه موفق نشدم با زمامداران شوروی در مسکو به توافق نظر کامل نائل شوم. و مذاکرات ما در مسکو منتهی به هیچ نتیجه­ای نشد. موضوع عمده مذاکرات من در مسکو درباره تخلیه ایران از سربازان شوروی بوده است. ولی در این باره موافقتی حاصل نشد.[۲۳] حال مضحک است که در برخی افسانه­ها گفته می­شود که قوام در این سفر استالین را گول زده و قول نفت شمال را در قبال تخلیه آذربایجان به او داده و به این طریق ایران را نجات داده است.! که به قول جناب آقای دکتر «سعید آل آقا» اگر استدلال مخالفان در این حد باشد که قوام در دیدار با استالین موفق شده، بد نیست بدانیم که شاهدخت «اشرف پهلوی» هم به شوروی رفته بود. و ملاقات و دیداری با ناز و عشوه با استالین داشته است. و پالتو هم هدیه گرفته بود. که باید این مورد را هم در معادلۀ آزادی آذربایجان لحاظ کرد!؟
بازگشت قوام­السلطنه به ایران مقارن آخرین روزهای مجلس چهاردهم بود. عمر مجلس چهاردهم در اسفند ۱۳۲۴ به پایان رسید. قوام هم با سوءاستفاده از شرایط عملاً مجلس را تعطیل کرد. و مدت­ها انتخابات آن را به تعویق انداخته بود. به این ترتیب مردم از آخرین پایگاه ملی نیز محروم شدند. و قوام و دربار یکه تاز میدان شده بودند. و بحران آذربایجان هم تمام کشور را فراگرفته بود. در عین حال قوام کماکان در صدد بهبود روابط با شوروی و جلب رضایت آنها و ادامه مذاکرات بود. به این منظور به حزب توده آزادی فعالیت داد. و حتی ۳ وزیر توده­ای را هم وارد کابینه کرده بود.[۲۴] اما روشن بود که هدف شوروی بلعیدن شمال ایران است. و لذا شوروی در صدد تسلط بیشتر بر آذربایجان بود. و قوام هم عملاً آب در هاون می­کوبید.
از سوی دیگر این اقدامات شوروی مورد مخالفت شدید آمریکا به عنوان رقیب جهانی شوروی قرار داشت. و با پایان یافتن مهلت شش ماهه خروج ارتش شوروی از ایران، این مساله مورد توجه و تاکید قاطع آمریکا قرار گرفته بود. لذا آمریکا در ۱۵ اسفند ۱۳۲۴ یادداشت شدیداللحنی به شوروی ارائه داده و خواهان خروج آنها از ایران شده بود. و تاکید کرده بود که آمریکا نمی­تواند در برابر این روند بی­تفاوت بماند. به اعلامیه بین طرفین هم اشاره شده بود. و انگلیس هم یادداشت مشابهی ارائه کرده و همین درخواست را کرده بود. که شوروی هر دو یادداشت را بی پاسخ گذاشته بود.[۲۵]
قوام هم بعد از بازگشت از مسکو هم در نظر داشت که عرض حالی به سازمان ملل ارائه دهد. اما شوروی به محض اطلاع از این مساله به شدت به قوام هشدار داده بود. و آن اقدام را عملی غیر دوستانه و دارای نتایج شوم اعلام کرده بودند.[۲۶] که این مسائل تا حدی موجب عدم اقدام قوام شده بود. چنانکه در روزنامه اطلاعات مورخ ۲۳ اسفند ۱۳۲۴ می­خوانیم که قوام­السلطنه درباره عدم موفقیت مذاکراتش در مسکو سخن گفته بود. و بعد در پاسخ این سوال که آیا در نظر دارد قضیه ایران را دو مرتبه به شورای امنیت ملل متفق ارجاع کند؟ هیچگونه جوابی نداده بود. ولی گفته بود: امروز مهمترین موضوعی که مورد توجه او است همان قضیه تخلیه ایران از نیروهای شوروی است. و پس از حل این قضیه به موضوع آذربایجان رسیدگی خواهد نمود. و سپس شروع به اصلاحات اجتماعی خواهد کرد. [۲۷] که به این ترتیب مشخص است وی در آن هنگام در انفعال کامل بوده است. و در بهترین حالت شاید در نظر داشته از شکایت به سازمان ملل به عنوان یک برگ برنده در برابر شوروی استفاده کند. لذا آمریکا قاطعانه­تر وارد میدان شده بود. و به شدت به قوام فشار آورده بودند که شکایت ایران را در شورای امنیت سازمان ملل طرح کند. و به موازات یادداشت­های اعتراض آمیز به شوروی، به قوام هم هشدار داده بود چنانچه دولت ایران به شورای امنیت سازمان ملل متوسل نشود، خود آمریکا مساله ایران را در شورا مطرح خواهد کرد. و در این صورت دولت ایران نباید امیدوار به کمک و همراهی آمریکا باشد.[۲۸] که این مساله موجب اقدام قوام شد. در نتیجه ایران هم در ۱۸ مارس ۱۹۴۶ برابر با ۲۷ اسفند ۱۳۲۴ شکایتی برای عدم خروج ارتش شوروی از ایران تسلیم سازمان ملل متحد کرد. و همین بهترین برگ برنده برای آمریکا و ایران شده بود. دو روز بعد در ۲۹ اسفند ۱۳۲۴ هم «سادچیکف» سفیر جدید شوروی به ایران آمده و مذاکرات را با نخست­وزیر ادامه داده بود.[۲۹]

اولتیماتوم آمریکا به شوروی
«ترومن» رئیس جمهور آمریکا اول فروردین ۱۳۲۴ برابر ۲۱ مارس ۱۹۴۶یعنی سه روز بعد از شکایت ایران اولتیماتومی(اتمام حجت) برای شوروی جهت خروج از ایران ارسال کرده بود. حداکثر زمان شروع خروج ارتش شوروی را هم یک هفته و حداکثر زمان تخلیه ایران را هم شش هفته اعلام کرده بود. و به این طریق راه را بر هر نوع طفره آنها بسته بود. و در آن اعلام کرده بود ارتش آمریکا در صورت عدم خروج شوروی، به منطقه بازمی­گردد. که به این ترتیب ایران بایستی تا اواسط اردیبهشت ۱۳۲۵ از قوای شوروی تخلیه می­شد.[۳۰]
چهار روز بعد از اولتیماتوم آمریکا هم در ۵ فروردین ۱۳۲۵ جلسه شورای امنیت برای رسیدگی به شکایت ایران تشکیل شد. تلاش نماینده شوروی برای به تعویق انداختن جلسه هم سودی نبخشید. لذا در همین روز رادیو مسکو خبر تخلیه نیروهای شوروی از خاک ایران را پخش کرد. بعد هم شوروی به ایران اطلاع داد که تا تاریخ ۶ ماه مه ۱۹۴۶ (۱۶ اردیبهشت ۱۳۲۵) به طور کامل ایران را تخلیه خواهد کرد.[۳۱] و به مرور ایران تخلیه شده بود.
مقایسه تاریخ­های فوق هم به روشنی نشانگر هراس شدید شوروی از آمریکا و شورای امنیت است. همچنین ثابت می­کند که اولاً قوام نقشی در این جریانات نداشته و در ثانی روش او پر از اشتباه بوده است. بهترین روش نیز همان توسل به سازمان ملل بوده که قبلاً توسط دکتر مصدق مطرح شده بود. حتی جالب است بدانیم که قوام بعد از آن جریانات باز هم روشی محافظه­کارانه و پر از اشتباه در برابر شوروی داشته است. چنانکه در همان شرایط هم شکایت ایران را از شورای امنیت پس گرفته بود. اما این مساله با مخالفت آمریکا و انگلیس عملی نشده بود.[۳۲] تا آنکه شوروی به طور کامل ایران را تخلیه کرده بود. که مشخص است دلیل اصلی نجات آذربایجان همان شکایت به سازمان ملل و اقدام آمریکا بوده است.
همچنین اشاره به این نکته لازم است که آمریکا در آن زمان مجهز به «بمب اتم» بوده است. و به استالین هشدار داده شده بود که در صورت لزوم از بمب اتم علیه آنها استفاده خواهد کرد. چنانکه روز  ۲۲ مارس (دوم فروردین ۱۳۲۵) بنابر قول غیرقابل انکار سناتور آمریکایی «هنری جکسون» از نزدیکان ترومن، خود رئیس جمهور وارد میدان شده و «آندری گرومیکو»(نماینده شوروی در سازمان ملل) را به کاخ سفید فراخوانده و به او گفته بود: «نیروهای نظامی شوروی بایستی ایران را ظرف ۴۸ ساعت ترک گویند، یا اینکه آمریکا از سوپر بمب جدید [اتمی]، که تنها آمریکا در اختیار دارد، استفاده خواهد کرد. ما آن را بر سر شما خواهیم انداخت.»[۳۳] یا «ژنرال اسمیت» از قول ترومن به استالین گفته بود: «اگر روزی مردم ایالات متحده آمریکا متقاعد شوند که ما با موجی از تجاوزات خزنده از طرف کشور قدرتمندی یا گروهی از کشورها هستیم، ما دقیقا به همان نحو واکنش نشان خواهیم داد که همواره در گذشته[نسبت به ژاپن] نشان داده‌ایم.»[۳۴] که با این تفاسیر مشخص است استالین مجبور بود به سرعت عقب نشینی کند. و لذا در این مورد به مقامات آذربایجان گفته بود: این یک دستور است و باید اجرا شود!... ما نمی‌توانیم جنگ دیگری را آغاز کنیم.[۳۵] و به این ترتیب آذربایجان ایران نجات یافته بود.

مقاوله نامه قوام-سادچیکف و پافشاری قوام برای ترفیع درجه افسران خائن!
جالب است که ۱۶ فروردین ۱۳۲۵ یعنی ۱۱ روز پس از جلسه شورای امنیت و اعلام خروج تدریجی شوروی از ایران، مقاوله­نامه ای بین قوام و سفیر شوروی به نام «سادچیکف» امضا شد. تا بر طبق آن ارتش شوروی ایران را تخلیه کرده و قراردادی هم ظرف ۷ ماه آینده برای اعطای نفت شمال به شوروی به مجلس ایران ارائه شود.[۳۶] که برای شوروی تنها نوعی ظاهرسازی شکست بوده است. اما به احتمال قوی قوام­السلطنه تلاش داشته برای جلب دوستی شوروی چنان اقدامی انجام دهد. و سفر او به مسکو نیز در همان راستا بوده است. چراکه وی در سال ۱۳۲۳ هم اقدامات مشابهی انجام داده بود. و به هنگام ورود هیات شوروی به ریاست کافتارادزه برای اخذ امتیاز نفت شمال، با یکی از آنها به نام «ن. بایباکـُف» به صورت محرمانه گفتگو کرده بود. و تاکید کرده بود که «ساعد» آنان را فریب می‌دهد و نفت را به ایشان نخواهد داد. و اطمینان داده بود اگر او نخست‌وزیر می­شد، با پیشنهاد‌های شوروی موافقت می‌کرد. که بعد هم مقامات نظامی و سیاسی شوروی دستور یافته بودند زمینه سقوط کابینه ساعد را فراهم کنند.[۳۷] که به جرات باید گفت که اگر وی در صدد گول زدن شوروی بود، از گول زدن آنها توسط ساعد استقبال می­کرد نه آنکه در این زمینه به شوروی هشدار دهد. و حساسیت آنها را تحریک کند. مدتی بعد هم دولت ساعد سقوط کرده و حکیمی در حدود دو ماه به نخست­وزیری رسیده بود. اما دولت او نیز دوام نیاورده و بعد قوام به قدرت رسیده بود. که دیدیم با چه روندی عمل کرده بود. به این لحاظ به احتمال قوی وی در صدد اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی بوده است. و در عین حال به نجات آذربایجان هم علاقه­مند بوده است. یا در بهترین حالت این احتمال وجود دارد که قوام این کار را برای پرهیز از بروز تنش هنگام خروج ارتش شوروی انجام داده است. اما عجیب است که برخی معتقدند قوام با این اقدام آذربایجان نجات داده است.!
همچنین در همان شرایط هم قوام اقدامات حیرت­آوری داشته است. که این احتمال را تقویت می­کند که وی آماده هر اقدامی از جمله اعطای نفت شمال برای جلب دوستی شوروی بوده است. به عنوان مثال وی در اوائل کار حتی خواهان آن شده بود تا افسرانی که به فرقه دموکرات آذربایجان پیوسته بودند، نه تنها از ارتش اخراج نگردند که حتی ترفیع درجه هم داده شوند.[۳۸] اما این مساله مورد مخالفت شدید شاه قرار گرفته بود. و بعد از حمله ارتش بسیاری از آنها تیرباران شده بودند. چنانکه این مساله بعدها به صراحت در نامۀ حکیمی وزیر دربار به قوام مطرح شده بود(هنگام اعتراض قوام به تشکیل مجلس موسسان و افزایش اختیارات شاه) و در این مورد به قوام نوشته بود:
"اگر این حقوق و حدود بنا به آرزوی شما تشریفاتی می­بود اکنون بنیان ارتش این کشور نیز از بیخ و بن برکنده شده بود باز مگر به خاطر ندارید که برای ترفیع افسران خائن و فراری متجاسرین آذربایجان و اعطاء درجه آنها چقدر پافشاری داشتید و تنها ذات شاهانه به اتکاء همین حقوق و اختیارات بود که صدور چنین فرامینی که اصل مسلم تشویق خادم و تنبیه خائن را به کلی واژگون می­ساخت خودداری نموده و فرمودند حاضرم دست­های خود را قطع نمایم تا اینکه به چنین خیانتی نسبت به کشور تن در دهم."[۳۹]
و قوام هم در پاسخ حکیمی و دربار این مساله را تکذیب نکرد. حتی در نامه بعدی پاسخ این نامه هم کمترین اشاره­ای به اصرارش برای ترفیع افسران فراری فرقه دموکرات نکرده بود.[۴۰]
همین یک نکته هم به خوبی ثابت می­کند که وی چه روند فاجعه­باری در آذربایجان داشته است. و ابهامات زیادی در مورد نیت قوام ایجاد می­کند. و این احتمال را بسیار تقویت می­کند که وی بنا به شرایط واقعاً خواهان اعطای نفت شمال به شوروی برای جلب دوستی آنها بوده است. چراکه ترفیع نظامیان در شرایطی که کل انضباط ارتش را زیر پا گذاشته و مدافع شوروی شده بودند، هیچ توجیهی نخواهد داشت. تازه آن هم دو درجه ترفیع بسیار حیرت آور است. و تشویق افسران ارزنده و فداکار معمولاً با یک درجه و در شرایط خاص خواهد بود. اما این که کل افسران فرقه دموکرات دو درجه تشویق شوند، بسیار عجیب است. و فقط تصور گردد که یک ستوان یک وابسته به شوروی ناگهان به درجه سرهنگی برسد. یا یک سرگرد وابسته ناگهان سرهنگ تمام شود. و آن چه تاثیر منفی شدیدی بر کل ارتش خواهد داشت. و چه خیانت بزرگی به کشور است.
بعد از تشکیل مجلس پانزدهم هم قوام از اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی دفاع کرده بود. اما این مساله با استناد طرح قبلی دکتر مصدق در مجلس چهاردهم، رد شده بود. به این ترتیب آذربایجان نجات داده شده و امتیاز نفت شمال هم به شوروی اعطا نشده بود. و در هر حال باید تاکید کرد که شوروی اگر قادر بود مناطق شمالی ایران را ببلعد، محال بود که برای امتیاز نفت شمال(ولو واقعی) آنها را تخلیه کند. و به عکس بقیه مناطق را هم تصرف می­کرد. همچنین بعید است استالین هم آنقدر ابله بوده باشد که متوجه نباشد بنا به قانونی که دکتر مصدق به تصویب رسانده بود، اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی ناممکن است. و لذا باید گفت که خروج آنها اجتناب ناپذیر بوده است.

پایان کار و نجات آذربایجان
تجزیه طلبان بعد خروج ارتش شوروی از ایران، بی­پدر شده بودند. ارتش هم به فرماندهی رزم­آرا با سازماندهی کامل به آن منطقه اعزام شده و در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ تبریز تصرف شده و غائله آذربایجان هم به پایان رسیده بود. و در عین حال برخوردهای شدیدی هم با تجزیه طلبان انجام شده بود. که این مساله تاثیرات منفی شدیدی در آنجا به جای گذاشته بود. و باید تاکید کرد که در آن مقطع باز هم این امکان وجود داشت که با آرامش و مصالحه از مردم رفع شکایت گردد. اما نه دربار و نه ارتش و نه قوام سیاست درستی در پیش نگرفته بودند. و این نیز آخرین مرحله اشتباه در بحران آذربایجان بود. البته ظاهراً خود قوام در ابتدا خواهان برخورد شدید نبوده است. چنانکه بعدها در نامه­ای به شاه یادآوری کرده بود که وقتی غارت مردم شروع شده با تلگراف رمز از خود رفع مسئولیت کرده است.[۴۱] و حتی در ابتدا در اقدامی حیرت­آور خواهان ترفیع درجه افسران فراری به آذربایجان شده بود. اما بعداً او نیز هیچ اقدام مناسبی در جهت کاهش خشونت به عمل نیاورد. و حداقل در برابر اقدامات شدید ارتش، سکوت و وقت­گذرانی کرده بود. و تا حدود یک سال بعد از تصرف آذربایجان یعنی تا ۱۸ آذر ۱۳۲۶ نیز کماکان به عنوان نخست­وزیر باقی مانده بود.[۴۲] و باز هم اقدام مناسبی برای رفع شکایت مردم آذربایجان انجام نداده بود. که این نیز آخرین مرحله اشتباهات او در مساله آذربایجان بوده است. حال آنکه دکتر مصدق همواره خواهان آن بود که از مردم آن خطه رفع شکایت گردد.

خلاصه بحث در مورد نجات آذربایجان
مشکلات آذربایجان در درجه اول به دلیل سیاست­های غلط هیات حاکمه ایران بود. و اگر در آن زمان به نظرات دکتر مصدق در مورد تائید اعتبارنامه پیشه­وری و ماندن او در تهران، توجه می­شد، آن بحران هرگز حداقل به آن شکل بروز نمی­کرد. همچنین نارضایتی­های قومی ناشی از سیاست­های پان فارسیسم رضاخانی هم ریشه بخش مهمی از آن مشکلات بوده است. در هنگام بحران هم دکتر مصدق بهترین راه را ارائه کرده و در درجه اول خواهان رفع شکایت از مردم شده بود. و بعد هم تاکید کرده بود که تنها راه نجات ایران شکایت به سازمان ملل متحد است. و با نامه­نگاری دکتر مصدق خطاب به حکیمی نخست­وزیر، شکایت ایران در سازمان ملل متحد مطرح شده بود. و جلسات اولیه هم برای آن تشکیل شده بود. اما بعد قوام به نخست­وزیری رسیده و شکایت ایران راکد شده بود. و قوام تلاش کرد که با سفر به مسکو و امتیازدهی مشکل را حل کند. که هیچ سودی نداشت. تا آنکه آمریکا وارد عمل شده و در این زمینه به شوروی اخطار داده بود. و در عین حال به قوام هم جهت شکایت به سازمان ملل فشار آورده بود. و با فشار آمریکا شکایت ایران در سازمان ملل متحد مطرح شده بود. آمریکا هم اولتیماتومی جهت بازگشت نیروهای نظامی به ایران برای شوروی ارسال کرده بود. و ترومن حتی شوروی را به استفاده از بمب اتمی تهدید کرده بود. در نتیجه استالین به سرعت آذربایجان را تخلیه کرده بود. و با این تفاسیر مشخص است که نجات آذربایجان هرگز به دلیل اقدامات قوام­السلطنه و قول نفت شمال یا سفر او به مسکو و... نبوده است. و دلیل اصلی آن دخالت آمریکا بوده است. همچنین بعد از خروج ارتش شوروی هم روش دولت و ارتش بسیار غلط بود. و با برخورد شدید نظامی خاطره بدی ایجاد شده بود. لذا به جرات باید گفت که روش قوام در مورد آذربایجان از ابتدا تا انتها با اشتباهات فراوانی همراه بوده است. اما در تمام آن مقاطع بهترین رهنمودها را دکتر مصدق ارائه کرده بود. که متاسفانه به سخنان او توجهی نشده بود. و در کلیات بحث هم باید تاکید کرد که دخالت آمریکا عامل نجات آذربایجان بوده است.

رویکرد قوام السلطنه نسبت به آزادی و قانون مشروطه
خدمت دیگری که از قوام ذکر می­شود، آن است که نویسنده فرمان مشروطه بوده است. این هم به دلیل خدمت او در دربار در آن زمان و خط زیبایش بوده است. که همین از جانب برخی به عنوان دلیل مشروطه­خواه بودن وی ذکر می­گردد. بعد هم نتیجه می­گیرند که اگر وی قدرت داشت، نظام مشروطه را پیاده کرده و در نتیجه کودتای ۲۸ مرداد و انقلاب بهمن ۵۷ رخ نمی­داد. و ایران به یک کشور دموکراتیک تبدیل می­شد. که اوج ساده­انگاری یا غرض گویندگان است. چراکه به جرات باید گفت قوام­السلطنه یکی از خائن­ترین افراد به آزادی و مشروطه در ایران بوده است. و به سرعت آزادی و حق انتخاب مردم را از بین برده و این خیانت غیر قابل بخشش است.
توضیح آنکه با برکناری رضاشاه مقداری آزادی در کشور ایجاد شده بود. انتخابات مجلس چهاردهم هم در تهران با آزادی برگزار شده و دکتر مصدق هم نماینده اول تهران شده بود. اما بعد قوام با سوءاستفاده از بحران آذربایجان، مدت طولانی انتخابات مجلس را برگزار نکرد. و بعد هم انتخابات مجلس پانزدهم را به کمک ارتش با تقلبات گسترده برگزار کرده بود. تا جائیکه حتی مانع راهیابی دکتر مصدق هم به مجلس شد. که این خیانت به منزله آغاز تشکیل مجالس کاملاً انتصابی(نه انتخابی) بعد از شهریور ۱۳۲۰ بود. و گناهی غیر قابل بخشش است. و شاه هم بعداً به همان سبک عمل کرده بود. و بعداً در انتخابات مجلس شانزدهم تنها با مبارزات شدید ملیون مقداری آزادی ایجاد شده و ملیون به مجلس راه یافته بودند. همین هم به خوبی ثابت می­کند که قوام­السلطنه دشمن شدید آزادی و مشروطه بوده است.
وی حتی در کابینه اولش بعد از شهریور ۱۳۲۰ هم(مرداد تا بهمن ۱۳۲۱ه.خ) با حمایت انگلیس خواهان انحلال مجلس شده[۴۳] و از شاه هم چنین درخواستی کرده بود. و عجبا که در آن شرایط چنان اختیاراتی حتی به صورت ظاهری هم به شاه اعطاء نشده بود.[۴۴] و قوام مشابه این درخواست را در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ هم داشته است.

نوع برخورد قوام با بحث نفت و اقدامات وی قبل از ۳۰ تیر
به جرات باید گفت که هدف از تمام این مقدمه­چینی­ها و آسمان و ریسمان به هم بافتن­ها، تنها آن است که بتوانند مهره­ای در برابر دکتر مصدق علم کنند. و مثلاً بگویند که بهتر بود قیام ۳۰ تیر شکست می­خورد. تا قوام­السلطنه مشکل نفت را حل می­کرد و کودتای ۲۸ مرداد و انقلاب بهمن ۵۷ رخ نمی­دادند. اما به جرات باید گفت اگر او به قدرت می­رسید، به طور کامل در جهت منافع انگلیس گام بر می­داشت. چراکه او نه با دربار رابطه خوبی داشت و نه دارای پشتیبانی مردمی بود. و لذا تنها راه او تمسک به اربابان غربی بوده است.
قبل از ادامه بحث باید به این نکته اشاره کرد که قوام بعد از خاتمه کار آذربایجان اقدام خاصی برای احقاق حقوق ایران در مساله نفت تداشته است. سهل است حتی بعد از او هم دولت­های حکیمی و هژیر کلاً در چارچوب امتیازنامۀ نامناسب قبلی مذاکره کرده بودند[۴۵] بعد هم در سراسر دوران مبارزه ملیون با لایحه «گس-گلشائیان» و ملی شدن نفت و ...، قوام کمترین اقدامی علیه انگلیس انجام نداده بود. که همین به خوبی نشان می­دهد قوام خود را با انگلیس درگیر نکرده و برای حقوق نفتی ایران مبارزه نکرده بود. و سهل است به طور منطقی این نتیجه عاید خواهد شد که وی در آن دوران بایستی در راستای منافع اربابان غربی گام بر می­داشت. که نمونه روشن آن در زمان دولت دکتر مصدق مشاهده می­گردد.
قوام­السلطنه تلاش برای رسیدن به نخست وزیری را از حدود خرداد ۱۳۳۰ و دو ماه بعد از نخست وزیری دکتر مصدق، به کمک انگلیس شروع کرده بود. و از طریق یک رابط به رئیس گروه پارلمانی لندن حزب کارگر پیام فرستاده بود. رابط او هم تاجری به نام «شفیعا» بود که برای این کار ۱ میلیون لیره پول طلب می­کرد. و مدعی شده بود که قوام قادر است از طریق تحریک قبایل عرب جنوب و اعمال نفوذ بر تعدادی از نمایندگان مجلس و سناتورها، جانشین خوبی برای دکتر مصدق باشد.[۴۶] که همین یک سند به خودی خود گویا است که وی چگونه در صدد بوده کشور را به آشوب بکشاند. و ابعاد این خیانت بی نیاز از بحث است. البته در آن هنگام انگلیس روی سیدضیا نظر داشت و تلاش قوام به جائی نرسیده بود. و وزارت خارجه انگلیس صریحاً گفته بود که ما پول خود را روی اسب دیگری شرط بندی کرده­ایم.[۴۷] تا آنکه چرچیل بر سر کار آمده بود. و باز هم شفیعا به اقدامات خود ادامه داد. اما این بار ۲ میلیون لیره طلب کرده بود. البته وزارت خارجه مقداری به شفیعا بدبین بود. و فکر می­کرد او در صدد پر کردن جیب خود است. اما در همان حال دکتر «زیهنر» در سفارت انگلیس در تهران که وظیفه­اش سرنگون کردن دکتر مصدق بود، نظر مثبتی به قوام پیدا کرده بود.[۴۸] بعد هم قوام از واسطه تراشی دست برداشته و به طور مستقیم با مقامات انگلیسی تماس برقرار کرده بود. و در نهایت وزارت خارجه انگلیس در اواخر دسامبر ۱۹۵۱(دی ۱۳۳۰) به «میدلتون» کاردار سفارت خود در تهران دستور داده بود به قوام بگوید: اگر او بخواهد نخست وزیر شود، در مورد پیدا کردن راه حل مناسب در مساله نفت مورد پشتیبانی خواهد بود.[۴۹] و به مرور هم این اقدامات و تماس­ها ادامه داشتند. و مقامات انگلیس هم نظر مساعدی به قدرت گرفتن او داشتند. چنانکه میدلتون کاردار سفارت انگلیس در تهران در مورد او گزارش داده بود که قوام استاد دو دوزه بازی کردن است. و اگر روی کار بیاید بهترین مساعی خود را به کار خواهد بست تا با ما به توافقی دست یابد.[۵۰] مدتی پس از این تماس­ها هم قوام به اروپا رفته و به طور مستقیم با مقامات انگلیس تماس برقرار کرده بود. و طنز ماجرا اینجاست که بدانیم او در ملاقات­هایش تلاش کرده بود که انگلیس را به برچیدن سلسله پهلوی و جایگزینی قاجار ترغیب کند. و به این منظور حتی یک شاهزاده قاجار به نام «حمید قاجار» را هم به نزد مقامات انگلیس برده و درخواست کرده بود تا او را به پادشاهی ایران برسانند!.[۵۱] و لازم به ذکر است که او از قدیم هم روابط خوبی با محمد رضا پهلوی نداشت. اما بعد از بازگشت به ایران تحت فشار انگلیس مجبور به بهبود روابط با دربار شده بود. ولی شاه به درستی به کسانی به سان قوام و رزم­آرا هرگز خوشبین نبود. و به شرافت دکتر مصدق بسیار بیش از آنها اطمینان داشته است.
به هر روی این اقدامات ادامه داشتند. تا آنکه چند ماه بعد دکتر مصدق با استعفایش در ۲۵ تیر ۱۳۳۱ همه را غافلگیر کرد. و این بار بخشی از نمایندگان وابسته مجلس به قوام ابراز تمایل کرده و او را به نخست وزیری انتخاب کردند. که مشخص است با چه زمینه­سازی بوده است. و شواهد دلالت بر آن دارند که شاه هم نظر مساعدی به وی نداشته است.
قوام­السلطنه هم بعد از نخست­وزیری به سرعت در صدد سرکوب مخالفان برآمده بود. اعلامیه تندی هم علیه نیروهای مذهبی صادر کرد. همچنین وی از گذشته هم با آیت­الله کاشانی مشکل داشت. و یک بار او را تبعید کرده بود. و به این لحاظ آیت­الله کاشانی هم به شدت به مقابله با وی پرداخته بود. البته کاشانی نظر نامساعدی به دکتر مصدق هم داشت. و مدتی قبل حتی در مورد جانشینی او هم با مقامات دربار مذاکره کرده بود. اما در آن شرایط به ناچار قاطعانه در برابر قوام ایستاده بود. و این در حالی بود که دکتر مصدق هم هیچ کمکی از وی نخواسته بود. لذا بحث کسانی که مدعی هستند این کار سبب دخالت دین در سیاست شده و ... بسیار بی­پایه است. و کاشانی بنا به مسائل خودش با قوام مبارزه کرده بود. و چون در آن شرایط کسی بجز دکتر مصدق نامزد نخست­وزیری نبوده، از او حمایت کرده بود. بعد هم با قیام گسترده مردم در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ قوام مجبور به استعفا شده بود. البته قوام حتی به کاشانی هم پیشنهاد داده بود شش وزیر را انتخاب کند. اما کاری از پیش نبرده و به دلیل عدم درک سیاسی به سرعت شکست خورده و خانه نشین شده بود.

قوام السلطنه عامل تقویت و تحریک فدائیان اسلام
طنز جالب دیگری هم در کارنامۀ این سیاستمدار به اصطلاح «سکولار»(معتقد به جدائی دین از سیاست) مدعیان وجود دارد. و آن این است که اولین و مهمترین ترور فدائیان اسلام توسط باند نواب صفوی یعنی ترور مرحوم «احمد کسروی» در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ در دوران نخست وزیری و اوج قدرت همین آقای قوام­السلطنه انجام گرفته بود. اما بعد قاتلان در دولت قوام از زندان آزاد شدند. که همین به خوبی نشان می­دهد که دربار و قوام چه رویکردی در این مورد داشته­اند. و لذا جا دارد که قوام و دربار را عامل تقویت و تحریک فدائیان اسلام بدانیم. چراکه همین آدم­کشی در روز روشن و آزاد شدن موجب گستاخی بیشتر آنها شده بود. و گناه قوام در این میان غیر قابل بخشش است. و این در حالی است که دکتر مصدق هرگز چنین اقداماتی نداشت. و از اوائل دولتش در برابر آنها ایستاده بود.
همچنین اشاره به این نکته هم لازم است که بعد از استعفای قوام، برخی به تحریک مظفر بقائی کرمانی شروع به دشمنی شدید با قوام کرده و قصد کشتن او را داشتند. اما دکتر مصدق مانع این امر شده و دستور حفاظت از قوام را صادر کرده بود. و هرگز هم نظر مساعدی به طرح ضبط اموال قوام و ... نداشت.[۵۲] و تا حد ممکن به او کمک کرده بود. و به جرات باید گفت اگر اقدامات دکتر مصدق نبود، در آن جو هیجانی به طور قطع قوام کشته می­شد. ضمناً باید اشاره شود که بقائی قبل از قیام ۳۰ تیر هم به طور محرمانه با قوام رابطه برقرار کرده بود.[۵۳] و به احتمال قوی دلیل اصلی تلاش بقائی برای قتل قوام نیز در جهت مکتوم ماندن این مساله بوده است. اما برخی این مساله را نیز متوجه دکتر مصدق می­کنند.

حزب توده در قیام ملی ۳۰ تیر
آخرین حربه مخالفان در مورد دکتر مصدق و تخطئه قیام ۳۰ تیر هم آن است که حزب توده در آن قیام نقش داشته و مشابه این کار را در انقلاب بهمن ۵۷ هم تکرار کرده است. حال آنکه اولاً چنین نبوده و حزب توده همیشه ضد دکتر مصدق بوده است. و در آن ماجرا تنها بخشی از اعضای حزب توده در اواخر کار به ابتکار شخصی وارد عمل شده بودند. در ثانی اگر هم چنان بوده هیچ ربطی به دکتر مصدق نداشته چرا که او هرگز نه از روحانیون و نه از حزب توده و ...، برای قیام ۳۰ تیر کمک نخواسته بود. و اسناد روشنی از جمله سرمقاله­های روزنامه­های وابسته به حزب هم در مورد دشمنی این حزب با دکتر مصدق قبل و بعد از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ وجود دارند. که به این لحاظ پرداختن بیشتر به آن ضرورتی نخواهد داشت.

در خاتمه اشاره به این نکته لازم است که کتاب آقای «حمید شوکت» با عنوان «در تیررس حادثه» حاوی دروغ­های فراوانی در مورد دکتر مصدق است. به عنوان مثال وی مدعی است که «مصدق کم و بیش در همه عرصه‌ها شکست خورده بود و بدون کودتا نیز ماندنی نبود. آزادی و استقلال و حق حاکمیتی که او خود را منجی آن می‌دانست، فاقد طرح و برنامه‌ای هدفمند بود» اما به این پاسخ نمی­دهد که در این صورت چه شد که شاه و آمریکا ننگ چنین کودتائی را بر خود خریدند. که هنوز هم اثر منفی آن ادامه دارد. و چرا مدتی صبر نکردند تا خود او ناتوان شده و سقوط کند. و به عکس باید گفت که آنها از اول همین امید را داشتند. اما همواره شکست خوردند. و در نتیجه شاه را با فشار شدید وادار به کودتا کرده بودند. همچنین برنامه دقیق دکتر مصدق هم پیاده کردن درست قانون اساسی مترقی مشروطه برای احیای استقلال و آزادی ایران بوده است. که باید گفت اگر پیاده کردن قانون برنامه نیست، دیگر جای بحثی وجود ندارد. بگذریم که موفقیت­های بزرگ دکتر مصدق در ملی کردن نفت، راه اندازی صنایع نفت و شکستن محاصره نفتی کشور، ملی کردن شیلات، برچیدن بانک شاهنشاهی، پیاده کردن اقتصاد بدون نفت و ... مورد تائید عمده مخالفان او هم قرار دارند. و مشخص است که تمام مشکل حضرات با قیام ۳۰ تیر از آنجا ناشی می­گردد که دکتر مصدق بعد از ۳۰ تیر برای اولین بار قانون اساسی مشروطه را به طور کامل اجرا کرده و اختیار نیروهای مسلح را به دست دولت داده بود. و دموکراسی در ایران پیاده شده بود. و این مساله برای پهلوی­چیان که همیشه به ارتش تکیه داشتند، به منزله مرگ بوده است. و لذا این همه دروغ را هم برای همان منظور به هم می­بافند.



خلاصه کلام در مورد قوام­السلطنه و تقابل او با دکتر مصدق
۱- قوام در ماجرای آذربایجان هرگز یک نقش مهم و سازنده نداشت. نجات آذربایجان به دلیل ارجاع مساله به شورای امینت سازمان ملل متحد و دخالت آمریکا بود. که شکایت اولیه به سازمان ملل هم در زمان حکیمی و با تلاش دکتر مصدق انجام شده بود. اما قوام مدتی آن را راکد گذاشته بود و لذا در این زمینه کارنامه خوبی ندارد.
۲- قوام­السلطنه دشمن مشروطه و آزادی ایران بوده است. و به شدت به دنبال تقلب در انتخابات بوده است. لذا نگارش فرمان مشروطه توسط او هیچ ارزشی برایش نخواهد آورد.
۳- قوام در بحث نفت هرگز از منافع ایران دفاع نکرده بود. و هرگز در برابر لایحه گس-گلشائیان و ... اقدامی نکرده بود. به محض تشکیل دولت دکتر مصدق هم در صدد توطئه علیه دولت ملی و اخذ پول از انگلیس بود. و توانسته بود موافقت انگلیس را با نخست­وزیری­اش جلب کند.
۴- طنزهای جالبی هم در کارنامۀ قوام­السلطنه وجود دارد. از جمله آنکه وی از مقامات انگلیس خواسته بود سلسله قاجار را به ایران بازگردانند. و به این منظور یک شاهزاده قاجار را هم به آنها معرفی کرده بود.
۵- قوام به کمک دربار عامل مهم تحریک و تقویت فدائیان اسلام بوده است. چراکه احمد کسروی در دوران دولت قوام توسط فدائیان اسلام ترور شده بود. و این نخستین ترور فدائیان اسلام بوده است. اما در همان دولت با تائید دربار آنها عفو شده بودند. که این اقدام توجیهی ندارد. و عجبا که عده­ای در صدد هستند که قوام را مظهر سکولاریسم معرفی کنند.
۶- حزب توده در قیام ۳۰ تیر و قبل و بعد از آن حمایتی از دکتر مصدق نداشته و اگر هم موردی بوده گناه دکتر مصدق نیست چرا که وی از آنها کمک نخواسته بود. به طور مشابه دکتر مصدق هرگز هم از کاشانی کمک نخواسته بود. و او به دلیل مخالفت با قوام به مبارزه پرداخته بود.
۷- اما در خاتمۀ باید انصاف داد که کارنامه قوام بهتر و پاک­تر از پهلوی است. ولیکن برجسته کردن قوام یا هر سیاستمدار غیر دموکرات دیگر در برابر دکتر مصدق که سمبل آزادی است، هرگز نتیجه­ای نخواهد داشت. چراکه برای فردای ایران چیزی جز یک نظام جمهوری دموکراتیک متصور نخواهد بود. و این تلاش­های ورشکستگان سیاسی برای تخریب وجهۀ دکتر مصدق در راستای تبلیغ نظام پادشاهی ارثی و یا دیکتاتوری دینی، ره به جائی نخواهد برد. و اگر هم دکتر مصدق لجوج ترین و بدترین سیاستمدار تاریخ معاصر ایران و قوام یا پهلوی بزرگترین آنها باشد، باز تاثیری در بحث دموکراسی و نفی نظام ارثی نخواهد داشت.



[۱]- ۵۰ سال نفت ایران، مصطفی فاتح، انتشارات پیمان، صص ۳۶۱ و ۳۶۲
[۲]- اینان بعدها تبدیل به حزب دموکرات کردستان شده و به همراه دموکرات­های آذربایجان، بحران مهاباد و آذربایجان را ایجاد کرده بود.
[۳]- سیاست موازنۀ منفی در مجلس چهاردهم، ج۲، حسین کی استوان، انتشارات روزنامۀ مظفر، بهمن ۱۳۲۹ /ص ۲۳۱
[۴]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۴۶
[۵]- سیاست موازنۀ منفی در مجلس چهاردهم ج۱، حسین کی استوان / ص۱۲۹
[۶]- روزنامه پرچم شماره ۱۱،۱۸ بهمن ۱۳۲۰ ، نقل از نشریه گفتگو شمارۀ ۴۸ ص۶۲
[۷]- سیاست موازنۀ منفی در مجلس چهاردهم ج۲ ، حسین کی استوان /ص ۲۰۵
[۸]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۴۶
[۹]- روزشمار تاریخ ایران، از مشروطه تا انقلاب اسلامی، ج اول، دکتر باقر عاقلی، نشر نامک، تهران ۱۳۸۴، چاپ هفتم/ص۳۸۰و ۳۸۴
[۱۰]- از مشروطه تا جمهوری، یونس مروارید، نشر اوحدی، چاپ اول ۱۳۷۷
[۱۱]- سیاست موازنۀ منفی در مجلس چهاردهم ج۲، حسین کی استوان /ص۲۱۱
[۱۲]- نامه­های دکتر مصدق، محمد ترکمان، نشر هزاران، چاپ اول ۱۳۷۴/ ص۷۹
[۱۳]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۵۱ و روزنامه اطلاعات مورخ ۲۵/۱۰/۱۳۲۴، ص۸
[۱۴]- روزشمار تاریخ ایران، از مشروطه تا انقلاب اسلامی، ج اول، دکتر باقر عاقلی، نشر نامک، تهران ۱۳۸۴، چاپ هفتم/ص ۳۸۴
[۱۵]- روزنامۀ اطلاعات مورخ ۰۶/۱۱/۱۳۲۴، ص۱
[۱۶]- روزنامۀ اطلاعات مورخ ۰۶/۱۱/۱۳۲۴، ص۱
[۱۷]- روزنامۀ اطلاعات مورخ ۰۹/۱۲/۱۳۲۴، ص۳ و روزنامۀ اطلاعات مورخ ۲۲/۱۲/۱۳۲۴، ص۳
[۱۸]- روزنامۀ اطلاعات مورخ ۰۹/۱۲/۱۳۲۴، ص۳ و روزنامۀ اطلاعات مورخ ۲۲/۱۲/۱۳۲۴، ص۳
[۱۹]- روزنامۀ اطلاعات مورخ ۲۲/۱۲/۱۳۲۴، ص۳
[۲۰]- روزنامۀ اطلاعات مورخ ۱۸/۱۲/۱۳۲۴، ص۳ و روزنامۀ اطلاعات مورخ ۲۰/۱۲/۱۳۲۴، ص۳
[۲۱]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۵۳
[۲۲]- قلم و سیاست، محمد علی سفری، ج اول از استعفای رضاشاه تا سقوط مصدق، نشر نامک، چاپ اول بهار ۱۳۷۱ /ص۱۷۰
[۲۳]- روزنامۀ اطلاعات مورخ ۲۳/۱۲/۱۳۲۴، ص ۱
[۲۴]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۵۴
[۲۵]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۵۶
[۲۶]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۵۸ به نقل از اسناد وزارت خارجه آمریکا
[۲۷]- روزنامۀ اطلاعات مورخ ۲۳/۱۲/۱۳۲۴، ص ۱
[۲۸]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۵۸ به نقل از اسناد وزارت خارجه آمریکا
[۲۹]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۵۵
[۳۰]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۵۷
[۳۱]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۵۹
[۳۲]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۵۷
[۳۳]- قرارداد قوام ـ‌ سادچیکف و خروج ارتش شوروی از ایران در گفت‌وگو با خسرو شاکری زند نقل از خاطرات سناتور هنری جَکسوُن که به هنگام اشغال سفارت آمریکا در تهران در هفته نامه تایم منتشر شد.
[۳۴]- قرارداد قوام ـ‌ سادچیکف و خروج ارتش شوروی از ایران در گفت‌وگو با خسرو شاکری زند نقل از:
Walter Bedell Smith, My three Years in Moscow, New York,-- ۱۹۵۰ pp ۵۱-۲
[۳۵]- قرارداد قوام ـ‌ سادچیکف و خروج ارتش شوروی از ایران در گفت‌وگو با خسرو شاکری زند نقل از الدار اسماعیل اُف، (Vlast i narod) حکومت و مردم، سال های ۱۹۵۳-۱۹۴۵، باکو، ۲۰۰۳، ص ۶۳، به نقل از دستنویس خاطرات چاپ نشده اش در بایگانی دولتی باکو، ص ۲۳ - (ت. ا.)
[۳۶]- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱۳۷۸/ ص۶۰
[۳۷]- مقاله آقای «خسرو شاکری زند» با نام «قرارداد قوام ـ‌ سادچیکف و خروج ارتش شوروی از ایران» به نقل از
Hasanli, At the Dawn of the Cold War, . The Soviet-American Crisis over Iranian Azerbaijan, ۱۹۴۱-۱۹۴۶, Lanham (MD), ۲۰۰۶, p. ۵۱.
[۳۸]- نامه وزیر دربار ابراهیم حکیمی به قوام در ۱۹/۱/۱۳۲۹ در پاسخ نامه ۲۶ اسفند ۱۳۲۸ قوام در انتقاد از اقدامات شاه برای تشیکل مجلس موسسان و تغییر قانون اساسی/ نقل از کارنامه غنی تحولات عصر پهلوی، نوشته سید حسن امین، انتشارات دایره المعارف ایران شناسی، چاپ اول ۱۳۸۳/ ص۱۲۶
[۳۹]- قلم و سیاست از استعفای رضاشاه تا سقوط مصدق، تالیف محمد علی سفری، نشر نامک، چاپ اول بهار ۱۳۷۱، ص ۹۱۵ به نقل از پاسخ دربار(وزیر دربار شاهنشاهی ابراهیم حکیمی) به نامه مورخ ۲۶/۱۲/۱۳۲۸ قوام خطاب به شاه در مورد مجلس موسسان
[۴۰]- متن کامل این نامه ها در کتاب «قلم و سیاست از استعفای رضاشاه تا سقوط مصدق» تالیف محمد علی سفری، نشر نامک، چاپ اول بهار ۱۳۷۱، در صفحات ۹۱۱ تا ۹۲۳ آمده است.
[۴۱]- نامه ۲۵ خرداد ۱۳۲۹ قوام در پاسخ شاه / نقل از کارنامه غنی تحولات عصر پهلوی، نوشته سید حسن امین، انتشارات دایره المعارف ایران شناسی، چاپ اول ۱۳۸۳/ ص۱۳۲
[۴۲]- روزشمار تاریخ ایران، از مشروطه تا انقلاب اسلامی، ج اول، دکتر باقر عاقلی، نشر نامک، تهران ۱۳۸۴، چاپ هفتم/ص ۴۱۰
[۴۳]- بحران دموکراسی در ایران ۱۳۳۲-۱۳۲۰، فخرالدین عظیمی، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و بیژن نوذری، نشر آسیم، چاپ سوم ۱۳۸۷/ ص۱۲۶
[۴۴]- قلم و سیاست از استعفای رضاشاه تا سقوط مصدق، تالیف محمد علی سفری، نشر نامک، چاپ اول بهار ۱۳۷۱، ص ۹۱۴
[۴۵]- خواب آشفته نفت- دکتر مصدق و نهضت ملی ایران، محمد علی موحد،نشر کارنامه، ج ۱، چاپ دوم زمستان ۱۳۸۴/ ص۷۸
[۴۶]- نفت، قدرت و اصول، ملی شدن نفت ایران و پیامدهای آن، مصطفی عِلْم ، ترجمۀ غلامحسین صالحیار، انتشارات اطلاعات، تهران چاپ اول ۱۳۷۱/ ص۳۷۱ به نقل از سند شمارۀ ۹۱۵۶۵/۳۷۱ وزارت خارجه انگلیس. پیش نویس جرج راجرز از مذاکراتش با شفیعا ۲۱ ژوئن ۱۹۵۱
[۴۷]- نفت، قدرت و اصول، ملی شدن نفت ایران و پیامدهای آن، مصطفی عِلْم ، ترجمۀ غلامحسین صالحیار، انتشارات اطلاعات، تهران چاپ اول ۱۳۷۱/ ص۳۷۱ به نقل از سند شمارۀ ۹۱۵۵۹/۳۷۱ وزارت خارجه انگلیس.
[۴۸]- نفت، قدرت و اصول، ملی شدن نفت ایران و پیامدهای آن، مصطفی عِلْم ، ترجمۀ غلامحسین صالحیار، انتشارات اطلاعات، تهران چاپ اول ۱۳۷۱/ ص۳۷۲
[۴۹]- نفت، قدرت و اصول، ملی شدن نفت ایران و پیامدهای آن، مصطفی عِلْم ، ترجمۀ غلامحسین صالحیار، انتشارات اطلاعات، تهران چاپ اول ۱۳۷۱/ ص۳۷۳
[۵۰]- نفت، قدرت و اصول، ملی شدن نفت ایران و پیامدهای آن، مصطفی عِلْم ، ترجمۀ غلامحسین صالحیار، انتشارات اطلاعات، تهران چاپ اول ۱۳۷۱/ ص۳۷۳
[۵۱]- نفت، قدرت و اصول، ملی شدن نفت ایران و پیامدهای آن، مصطفی عِلْم ، ترجمۀ غلامحسین صالحیار، انتشارات اطلاعات، تهران چاپ اول ۱۳۷۱/ ص۳۷۵
[۵۲]- اسرار قتل رزم­آرا، محمد ترکمان، موسسۀ خدمات فرهنگی رسا، چاپ اول ۱۳۷۰، ص۳۹۶
[۵۳]- رویدادها و داوری ۱۳۳۹-۱۳۲۹، خاطرات مسعود حجازی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول تابستان ۱۳۷۵ / ص۴۷ تا
۴۹
این مقاله قبلاً با نام "پاسخی به نقدهائی در مورد بحث قیام ملی ۳۰ تیر و شرایط ایران از قوام­السلطنه تا دکتر مصدق و بحث آذربایجان و پاسخی به نکات مهم کتاب «حمید شوکت» با نام « در تیر رس حادثه» " انتشار یافته بود. که مجدداً با اندکی تغییرات و ویرایش منتشر می­گردد.

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

قتل قوی‌ترین مرد ایران با ضربات چاقو؛ جزئیات حادثه از زبان تنها شاهد



فرارو -  «روح‌الله داداشي» يكي از قويترين مردان ايران شنبه شب و در جريان يك درگيري خونين به قتل رسيد.

تصاویری از روح الله داداشی قویترین مرد ایران

روح الله داداشی قهرمان دو دوره رقابتهای قویترین مردان ایران و قهرمان مسابقات قویترین مردان جهان در قشم شامگاه شنبه با ضربات چاقو افراد ناشناس از پای درآمد و پس از انتقال به بیمارستان جان به جان آفری

۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

شاه در پیشگاه تاریخ


شاه در پیشگاه تاریخ

ملاحظاتی در باره‌ی کتاب " شاه"- بخش دوم

چهار شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰ - ۰۱ ژوين ۲۰۱۱

فخرالدين عظيمی

fakhraddin-azimi.jpeg
چند نکته در باره ی منابع و زیرنویسها

زندگینامه نویسی نیازمند دستیبابی به منابع دست اول است– نامه ها ، یادداشتها، پیشینه ی پزشکی، و اسناد ومدارکی که در بایگانی های دولتی یا خصوصی یافت می شود. در مورد این کتاب نویسنده به اسناد و مدارکی از اینگونه، که در بایگانی های گوناگون در ایران پراکنده اند، دسترسی نداشته است وبه ناگزیر تا حد زیادی به اسناد بریتانیا و آمریکا تکیه کرده است. اما شیوه استفاده او از این اسناد و طرز ارجاع او به آنها ایرادهای اساسی دارد. بایگانی اسناد بریتانیا مدت هاست دیگر "پی آر او" (PRO) نامیده نمی شود و "بایگانی اسناد ملی بریتانیا" نام دارد. نویسنده میان گزارشهای مختلف سفارت، وزارت خارجه ی بریتانیا، و دایره ها و اشخاص مختلف تفاوتی قائل نشده و هر گزارشی را - صرف نظر از سند یت و اهمیت، و تهیه کنند و گیرنده، و نوع آن- قابل ارجاع تلقی کرده است. از سوی دیگر اینهمه تکیه بر منابع آمریکایی و انگلیسی می بایست با تلاش برای بهره وری ازمنابع موجود فارسی - از مجموعه ی روزنامه ها و مجلات تا انبوه کتاب ها و اسناد منتشر شده - همراه باشد. با توجه به اینکه انگلیسی ها و آمریکایی ها خود درگیر دررویدادهای ایران بودند و نه فقط شاهد و گزارشگر رویدادها، گزارش ها و داوری های آنها را نیز مانند هر گزارش و داوری دیگری می بایست سنجید . نویسنده کوشیده است دسترسی نداشتن به منابع ایرانی را تا حدی با گفتگو هایش با اهل سیاست و آگاهان جبران کند و می گوید بابیش از پانصد نفر مصاحبه کرده است اما تنها نام حدود پنجاه نفر را می توان در زیرنویسها یافت. از سوی دیگر شمار زیادی از نوشته های سودمند و منابع دست اول را که طی سی سال گذشته در ایران و بیرون منتشر شده است یا ندیده یا به آنها ارجاع نداده است. مهم تر از این از تکنگاری ها و تحقیقات دیگر در زمینه ی تاریخ ایران سده ی بیستم که به زندگی و زمانه ی شاه مربوط اند بهره ی چندان نبرده است. در مواردی نیزچنین بر می آید که ازیافته های آنگونه پژوهش ها استفاده کرده ولی از ارجاع به آنها خوداری کرده است. توجه درست و استفاده به جا از نوشته های تحقیقی موجود سبب می شد از بازگفت برخی روایت ها پرهیز شود و نتیجه گیری ها نکته سنجانه تر باشد.

یکی ازبنیادی ترین آداب نگرش و نگارش تاریخی برخورد سنجشگرانه و انتقادی با منابع و طبقه بندی آنهاست است.

همه ی منابع ارزشی یکسان ندارند و هر منبعی را با توجه با عوامل زیاد و مقایسه با منابع دیگرباید سنجید و ارزیابی کرد . نویسنده با درهم آمیختن همه ی منابع این تصور را دامن می زند که ِصرف ارجاع به نوشته ای، یا ادعایی، اعتبار و سندیت سخنی را تایید می کند یا آن را موجه می سازد. هر نوشته ای را که به کارش آمده، صرف نظر از اعتبار و ارزش آن و بی درنگ چندان، به کار گرفته و اغلب موارد منابعی را که با جریان کلی سخنش همخوانی نداشته است نادیده گرفته. از ارجاع به پژوهش هایی که درونمایه ی تحقیقی ِ آنها با نظر او ناهماهنگ است، یا نمی توانسته یافته های آنها را با نظر خود سازگار کند، خوداری کرده است. نویسنده در مواردی به این ترفند دست یازیده که نظر کسی را نقل کند، و به این ترتیب آن را در خور توجه جلوه دهد، بی آنکه به ارزیابی و سنجیدن و پیوند دادن آن نظر با موضوع و زمینه ای که مطرح است بپردازد. چنین بر می آید که از دیدگاه او نوشته های خود شاه، و کتابهای فرمایشی وتبلیغاتی وتوجیهی، عملا همان اندازه معتبراند که سندهای اساسی یا نوشته های پژوهشی. گهگاه جمله ای را با این سخن (از نوشته هایی مانند ماموریت برای وطنم یا پاسخ به تاریخ) می آغازد: "به روایت شاه..." اما باید پرسید این روایت چقدر موجه است و چقدربا تعقل تاریخی و اسناد و آنچه در تاریخ مورد نظر از شاه بر می آمده خواناست. چرا باید ادعاهای توجیهی و بی پایه را با واقعیت های تاریخی یکی قلمداد کرد؟

کتاب روش متعارف یا هماهنگ ویکدستی را در انتقال و تبدیل حروف از فارسی به انگلیسی رعایت نکرده است. مثلا "ق" درکلماتی مانند "قم"، "قاسم"، " اقبال" ، "قزوینی" یا "عاقلی" به g تبدیل شده ولی در مواردی مانند "باقر" یا "بقایی" به gh، و در مورد قوام به q ( این هم البته نه در همه موارد؛ در صفحه ۹۵ قوام یک بار با q و چند سطر زیر تر با g نوشته شده). درنگارش بسیاری کلمات یا تشدید را خذف کرده یا به نادرست به کار برده است. تلفظ شماری از نام ها نا درست است. بی دقتی های فراوانی نیز به زیرنویسها راه یافته است . به ذکر چند نمونه از زیرنویس های مربوط به فصل های یک تا ده بسنده می کنم: ص۴۴۵، محمود محمود مورخ روابط سیاسی ایران و بریتانیا در قرن نوزدهم بود نه مورخ انقلاب مشروطه. دانشنامه زبان و فرهنگ ایران " لغت نامه دهخدا" نام دارد نه "دهخدا". ص۴۵۱، عنوان کتاب باقر
عاقلی "ذکاالملک فروغی و شهریور ۱۳۲۰" را به انگلیسی تبدیل کرده است به "فروغی و ۲۹ شهریور"؛ گذشته ازاین می نویسد: "کتاب به گفته ی مولف خاطراتی است که فروغی برای فرزندش روایت کرده است." چنین نیست! کتاب، به ادعای عاقلی ،حاصل گفتگوی او، یعنی عافلی، با فرزند فروغی (محسن) است. کتابی را در چند جا در تیررس "حوادث" نامیده و در مواردی در تیررس "حادثه" ؛ دومی درست است. در مواردی موضوع با زیرنویسی که به آن ارجاع داده شد ارتباط ندارد: مثلا فصل ۶، زیرنویس ۴. ص ۴۵۳،ترجمه ی عنوان خاطرات مصدق به انگلیسی نادرست است. ص۴۵۶ ،نام مولف کتاب "مرجعیت در عرصه اجتماع و سیاست"، محمد حسین "منظرالاضداد" آمده؛ درست آن منظورالاجداد است؛ ترجمه انگلیسی ِ عنوان کتاب هم درست نیست. ص۴۵۷ ، به کتابی ارجاع شده است با این مشخصات: احمد علی شایگان، "زندگی نامه سیاسی و سخنرانی ها"؛ عنوان درست این است: احمد شایگان (گردآورنده )،" سید علی شایگان: زندگی نامه ی سیاسی، نوشته ها و سخنرانی ها". اینگونه خطاها، که در مرجع های انگلیسی ِ کتاب هم فراوان است ، قابل اجتناب بود و مسئوولیت آن تا حدی نیز متوجه ناشر کتاب، انتشارات "پا لگریو"، است که هنجارهای برتر انتشار را رعایت نکرده است. گزینش حروفی ریز سبب شده خواندن این کتاب چشم را بیازارد؛ زیرنویسها از متن هم ریزتر است. ویرایش و پالایش این کتاب و کاستن از دامنه ی اطناب حاصل را مطلوب تر می کرد .

یکی دو ارزیابی ِ کلی

میلانی، بر خلاف منقبت سرایان متعارف شاهان، می داند که شاه را در پیشگاه تاریخ باید آزمود نه تاریخ را در پیشگاه شاه. او نیزبا توجه به هنجارهای متعارف پژوهشگری کوشیده است خود را ازاحساساتی که درجرگه ی شیفتگان، یا صف بیزاران، شاه غالب است برکنار نگاه دارد. نگاه او به شاه همدلانه است اما خرده گیرانه هم هست؛ این از دامنه ی خشکی ِ نوشته ی او می کاهد و برگیرایی های آن می افزاید. او در عین حال با آمیخته ای از زبان آوری و اشارات ادبی وتاکید بر اینکه نیک وبد هر دو را می نویسد می خواهد خودرا فراتر از درگیری های سیاسی نشان دهد. اما گزینش آنچه درزندگی و زمانه ی شاه در خور تاکید است و آنچه نیست ازملاحظاتی سیاسی برکنار نیست. با اینکه این زندگینامه به مسائل شخصی و خصوصی فراوان پرداخته است اما در اساس زندگینامه ای سیاسی است و خواه ناخواه به بازگفت بخش های مهمی از تاریخ ایران پرداخته است. اما این بخش ها، یا جنبه های زیادی از آن، را دیگران نیز بررسی کرده اند و میلانی کمترکوشیده است دانسته ها ویافته های تحلیلی ِ موجود را بازتاب دهد و نکته های درخورتاملی را برآنها بیفزاید. آمیختگی ِ مباحث مربوط به قلمروهای خصوصی و سیاسی ِ زندگی شاه نیز به شیوه ای انجام شده که نه پیوند رویدادها همیشه آشکار است ونه نتیجه گیری ها همیشه بر داده ها تکیه دارد. پیوند داستان ها با روایت های پیش و پس وبا طرح کلی زندگینامه نیز در همه ی موارد روشن نیست. گویی نویسنده پروای آن را نداشته است که کتاب جُنگی به نظر آید انباشته از نکته ها و داستانهایی که همیشه باهم پیوندی ندارند ولی شاید کسی را به کار آیند. این کاربه ساختار روایی کتاب و انسجام و تسلسل آن آسیب رسانده است.

معیار اهمیت مباحث هم در این کتاب چندان مشخص نیست. میهمانی و عروسی و لباس و آرایش همان اندازه محل توجه اند که برخورد و رقابت و تلاش و ترفند. جریان رویدادها کمابیش در نوعی تسلسل ادامه می یابد ولی هدف اصلی ارائه ی تحلیل هایی نیست که ذهن های باریک اندیش و ژرفا نگر را سیراب کند. کتاب برای اهل فن نوشته نشده ولی از اهل تفنن غافل نمانده است. شاید این کتاب بیش از همه کسانی را در نظر داشته است که کنجکاو زندگی های مجلل شهریارانه و هالیوودی اند و دل نگران شور و شر ها یا سختی ها و تراژدی های کاخ نشینان . کنجکاوی در باره ی زیر و بم زندگی ِ شاهان و شاهزادگان و هنر پیشگان همه جا میان توده های مردم هواداردارد. در مورد ایران توجه به اینگونه موضوع ها با حسرت ها و نوستالژی های برخی غربت زدگان در می آمیزد و آنها را دامن هم می زند. نویسنده در برشمردن رویدادهای زندگی ِ خصوصی زبردست است. می تواند همانند یک روزنامه نگارحرفه ای توجه واحساس و هیجان خوانندگان را دامن زند. هر وقت در این زمینه می نویسد می تواند خواننده را با خود همراه کند ولی هنگامی که به سراغ تبیین و تحلیل می رود خوانندگان نکته سنج ازاو فاصله می گیرند؛ کیفیت نثرش هم افت می کند. ترفندهای داستان سرایانه وهنر نویسنده در شرح گوشه ها ی زندگی ِ خصوصی ِ شاه و لایه های خوی او، و سبک اودر روایت پردازی های شبه ادبی ِ توده پسند، از توانایی او درتبیین مسائل و بررسی ِ پویای درگیری ها و تحلیل تاریخی-جامعه شناختی فراتر است. بیش از آنکه در بند این گونه تحلیل ها، و گشودن افقی به سوی درک استدلالی وتفسیرروشنگرانه باشد، در پی شرح هایی است که با چاشنی هایی کنجکاوی انگیز در می آمیزد و خواننده را بر می انگیزاند یا سرگرم می کند.

تاریخ از دیدگاه نویسنده آوردگاه سرنوشت وکاستی ها و انتخاب های تراژیک است؛ ساخته ی افراد و پی آمد مقاصد و غرض ها و بازی ها و بازیگری ها وتصورات و واهمه ها ی آنهاست. او، به همین سبب، به بخت وکم و کاست اراده و تصمیم بسیار بیشتر توجه دارد تا به ساختارها و نهادها، و پدیده هایی فراتر از روابط شخصی ِ انسانی؛ یا به تنش میان کنشگری و ساختارها، وآرمان ها و منافع. نگرش او تاریخ نگاری را به زندگی نامه نویسی فرو می کاهد؛ درخت یا درخت ها را نشان می دهد اما نه جنگل را. توجه او به نقش قدرتمندانی است که گرفتار کاستی های خلق و خوی شخصی اند و ترکیبی از غریزه ها، آرزوها و خواست های متضاد؛ دست به گریبان با وسوسه ها، تردیدها، توهمات ، معما ها، جاسوس ها، بی وفایی ها و ناسازگاری ها. این گونه نگرش به تاریخ می تواند شم و شهود تاریخی ِ خواننده را بیفزاید اما اغلب بیشتر به سرگرمی و برانگیختن احساس ها می انجامد تا فراخواندن به تامل. خواننده ی هشیار خواهان آنست که بردامنه ی درک خود از رابطه ی قدرت و مسئوولیت بیفزاید و بیاموزد که رهبران سیاسی چقدر می توانند از تنگنای خوی و سرشت خود فراتر روند و رفتاری دیگرداشته باشند .

کاوش نویسنده در قلمرو زندگی سیاسی ِ شاه برپیوند مشروعیت قدرت سیاسی و مشروطیت تاکید نمی کند و زمینه ی گسترده ی تلاش های مشروطه خواهانه و مبارزات اجتماعی ومدنی برای جامعه ای بهتررا نمی کاود. واقعیت کوبنده و تلخی که می بایست درمحور این بررسی قرارداشته باشد این است که مردی در راس کارها قرار گرفت که، به رغم توانایی ها یا ناتوانی ها، نمی بایست در چنان موقعیتی باشد. بنا نبود سرنوشت ملت ایران با سرشت یک شخص در آمیزد. تلاش های مشروطه خواهانه هدفی مهم تر ازجلوگیری از این در آمیختگی نداشت. اما نویسنده اغلب به گونه ای می نویسد که گویی این تلاش ها بیش از حاشیه ای بر متنی نبوده است؛ گفت وگویی نبوده است که باید چندان جدی گرفته شود؛ معیاری نبوده است که بر اساس آن می بایست رفتارهایی سنجیده شود. مشروطیت که مهم ترین زمینه ی بحث در باره ی پادشاهی ِ مشروطه و طبعا پادشاه "مشروطه " است در نوشته ی میلانی بی رنگ است. شاید نمودار نمادین گویایی از بی توجهی او به مشروطیت همین باشد که تاریخ تدوین قانون اساسی را همه جا ۱۹۰۵ نوشته است. زمینه ی گسترده تر قدرت شاه، نهاد سلطنت، طبقه ی فرادست، و آن پدیده های ساختاری که او را - به رغم ضعف های شخصی- توانا کردند تا به چنان قدرتی دست یابد، نیز موضوع اصلی ِ توجه او نیست. او به چگونگی ِ زیست شاه بسیار بیشتر از چرایی های آن توجه دارد و می داند که خواننده ی متعارف چه چیزهایی را بیشتر می پسندد.

در فصل هایی که به دورا ن پیش ازمرداد ۱۳۳۲ اختصاص دارد نویسنده کمابیش همه جا ناخشنود بودن شاه را از نقش سیاسی ِ خود طبیعی انگاشته و تلاش او در افزایش قدرت خود را، چون عادی می شمارد، نیازمند تبیین نمی پندارد. لحن او در بر شمردن چند و چون زندگی شاه چنان است که همدلی ِ خواننده با گزینه های ظاهرا دشواری که شاه با آنها روبربود جلب شود. به رغم احساسات دوگانه ای که نسبت به شاه دارد شرح مربوط به مواقعی را که شاه احساس می کرد کارها بر وفق مرادش نیست به گونه ای نوشته است که خواننده شاه را کسی می پندارد که برای حصول آنچه به حق می بایست از آن بهره ور باشد تلاش می کرد و قربانی جاه طلبی ها، دشمنی ها، و مانع تراشی های این و آن بود نه قدرت خواهی و بلند پروازی های خود. لحن اونسبت به شاه میان همدلی ِ نیمه پنهان و ناهمدلی ِ نیمه آشکار در نوسان است. چون درکمتر موردی دلیل موجهی می یابد که بی پرده شاه را بستاید به پرسشگری در باره ی اعتبارو صداقت و نیک خواهی ِ رقیبان و چالشگران و منتقدان او دست می یازد؛ انگیزه ها و آرمانهای مخالفان او را فرو می کاهد و در صمیمیت بسیاری تردید می کند.

همانگونه که گفتیم، صفتی را که نویسنده مکررا در توصیف مقاصد سیاستگرانی مانند قوام به کار می برد "جاه طلب" یا "بسیار جاه طلب" است -صفتی که در کاربرد او جنبه ای منفی و آسیب شناختی دارد . در کارکسانی مانند قوام انگیزه ها، ارزشها، و ملاحظات مهم دیگری نمی بیند – این را که مثلا معتقد بودند نخست وزیر باید اقتدار داشته باشد و بتواند کشور را اداره کند و نیازمنذ تکیه به در بار نباشد. زندگی ِ اغلب دولتمردان مخالف شاه را یک بعدی جلوه می دهد و رفتار آنها را تنها از دیدگاه تنش با شاه می نگرد و چالشی که متوجه اوکردند. اما در مورد رفتار شاه گستره ای از انگیزه ها و احساس ها و دلبستگی ها را می بیند. در جایی این واقعیت آشکار و آشنا را تکرار می کند که شاه در دهه ی نخست سلطنتش نیز در بند مشروطیت نبود ولی بعد به گونه ای می نویسد که هر کس با شاه بر سر این موضوع به ستیز برخواست "دشمن" او یا خاندانش بود. این روش تلویحا حرکت های شاه را در حوزه ی سیاسی متعارف و به هنجار جلوه می دهد. او را رهبری می نمایاند که درگیری های سیاسیش منطق و مشروعیت خاص خود را داشت. نویسنده نمی تواند تخطی ِ پی گیر شاه از قانون اساسی را نادیده بگیرد ولی آن قانون را هر جا بتواند از آن به سود توجیه رفتار شاه بهره برداری کند- مانند برکناری ِ مصدق پس از رفراندم- مورد تاکید قرار می دهد. اگر در باره ی نفوذ و دخالت های بریتانیا گهگاه لحنی سرزنش آمیز به کار می گیرد در باره ی مشروعیت رفتار و سیاست های آمریکا، یا در گیری پیچیده ی سفارت آن کشور در امور ایران، پرسشی در پیش نمی نهد و آن را عادی، و درقصد و بنیاد، نیک خواهانه می شمارد. گزارشهای کارگزاران سفارت را ارزیابی های ناظرانی بی طرف یا با حسن نیت وانمود می کند. از مقتضیات جنگ سرد آگاه است، و باانگیزه ها و زمینه ی فکری آن همدل، به این سبب کمونیسم ستیزی را عملا اقدامی عادی و متعارف می انگارد.

لوئیس نیمیر (Namier) مورخ برجسته ی بریتانیایی بر آن بود که تاریخ پژوه حرفه ای باید به موضوع پژوهش خود بیش ازخود بیندیشد؛ باید بیش ازهرچیز در بند واقعیت و حقیقت باشد؛ دل به ناموری نسپرد؛ و خود را از وسوسه ی بازاری کردن دانشوری و خشنود کردن این وآن و درخشش های ساختگی ِ زودگذر فراتر نگاه دارد. بی گمان این برداشت پارسا منشانه از ویژگی های مورخ با واقعیت های زندگی ِ دانشگاهی ِ امروزین چندان سازگار نیست - عصری که، به پشتوانه ی رسانه ها، دیدن و شنیدن کارآمدتر از خواندن و اندیشیدن شده است. با اینهمه هنوز ، و شاید بیشتر از همیشه، هنجارهای حرفه ای تاریخنگاری چیزی جز بیشترین سخت گیری در بازتاب درست واقعیت را بر نمی تابد.

هیچ کتابی نیست که، به رغم تلاشهای مولف آن، ازسهو و خطا یکسره برکنار باشد؛ چیزی که زبان را به شکوه می گشاید دامنه ی اینگونه کاستی هاست. اشتباه اگرحاصل دسترسی نداشتن به اطلاعات یا آسان گیری نباشد پی آمد بی دقتی است وبی دقتی در تاریخنگاری چیزی نیست که بتوان آن را سهل انگارانه نادیده گرفت. بازتولید بی دقتی ها در حوزه ی تاریخ پدیده ای را که فریدون آدمیت "آشفتگی در فکر تاریخی" نامید دامنه دارترو سهمگین تر می کند وحافظه ی تاریخی ِ جمعی را آسیب پذیر تر می سازد. اشتباهات یک اثر اعتماد خواننده ی آگاه را سلب می کند و خواننده ی بی خبر را گمراه. خطا ها ی یک کتاب، حتی اگر محدود به ثبت درست اسم ها یا جزئیات رویدادها و کارنامه های افراد هم باشد، درست خوانی ِ سندها، رعایت امانت در نقل آنها، صحت استنباط ها، وموجه بودن نتیجه گیری ها را هم مشکوک می کند. میلانی نویسنده ی باذوق و سخت کوشی است که به پشتوانه ی آموخته ها و تجربه ها سخنی برای گفتن دارد. این سخن در حوزه ی تاریخ نگاری نمی بایست تا این میزان از خدشه ی آسان گیری آسیب ببیند. بی گمان اگر او در بررسی ِ منابع و تحقیقات موجود شکیبایی ِ بیشتری نشان داده بود وهوشمندی ِ خوانندگانش را هم دست کم نگرفته بود می توانست از بوته ی ورود به جرگه ی تاریخ پژوهان سرفراز تر بیرون آید.

کتاب به حمید مقدم اهدا شده است- "اومانیستی" که "تجسم تلاش ایران برای دستیابی به دموکراسی و سربلندی " است. چنین ادعایی در مورد مقدم، بازرگان ایرانی تبار ساکن سانفرانسیسکو، برای کسانی که او را نمی شناسند نیازمند توجیه است، حتی اگرمراد از این سخن اقدام مقدم در به راه انداختن موسسه ی ایران شناسی ای باشد که میلانی مدیر آنست. میلانی در سال ۲۰۰۱ به موسسه ی هووردراستنفورد پیوست. پیوستن اوبه این موسسه ی دست راستی، در گیر شدن درطرح های آمریکا برای "پیشبرد دموکراسی" در ایران، ودل سپردن به مشربی هماهنگ با فضای فکری ِ موسسه ی هوور، طبعا برخی آشنایان او را، که هنوز در بند ارزشهای چپ بوده اند شگفت زده کرد. برخی نیز این دگرگشت را نمودار تحول فکری و پختگی پنداشتند. اما میلانی بی آنکه پروای توجه به منتقدان خودرا داشته باشد خودرا با موقعیت و نقش تازه ی خویش در موسسه ی یاد شده منطبق تر کرد، در مقام تفسیرگر امور مربوط به ایران در رسانه ها حضوری فعال یافت، و کوشید تصویری تجدید نظر خواهانه ازتاریخ روابط آمریکا با ایران ارائه دهد. او نوشته های جدی تر خودرا هم در همین حال و هوای فکری پی گرفت. بررسی ِ پیوند میان گرایشهای ایدئولوژیکی ِ میلانی و کا رهایی که او در زمینه ی تاریخ کرده است از قلمرو این نوشتار فراتر است. بی گمان جهان بینی ِ هر نویسنده ای با گزینش موضوع تحقیق مورد نظر او و شیوه پیشبرد آن مربوط است. اما درستی یا نادرستی واقعیت ها ی به کارگرفته شده امردیگری است. هر نویسنده ای می تواند چشم انداز نظری ِ خودرا برگزیند ولی نه واقعیت های دلخواه خودرا؛ نمی تواند واقعیت هایی را نادیده بگیرد یا در انعکاس درست آنها سهال انگار باشد؛ نمی تواند خود را در برابر هنجارهای نگرش وروش پژوهش تاریخی آسان گیر نشان دهد.

ایران سرزمینی است که مرده ریگ تاریخ بر دوش مردم آن سنگینی ِ محسوس تری دارد در حالی که دانش تاریخی در بسیاری حوزه ها همچنان ناچیز مانده است. در این شرایط بررسی ِ درست واقعیت های گذشته، بازتاب هرچه روشمند تر و دقیق تر و تحلیلی تر آنها، وارزیابی ِ سنجشگرانه ی حاصل کار اهمیتی سترگ دارد. این کار هم بازشناخت مسؤولیت در برابر گذشتگان است و هم در برابر مردم حال و آینده. اندیشیدن بر پایه ی دانسته های نادرست یا مخدوش در باره ی گذشته راهیابی برای آینده را دشوار می کند. اندیشیدن مدرن چیزی جز تاریخی اندیشی نیست و تاریخی اندیشی در گرو آگاهی درست است از آنچه رخ داده است.

هنجار تا کنون براین بوده است که نویسندگان از ستودن نوشته ی خود بپرهیزند و تقریظ نویسی را به دیگران واگذارند.
میلانی گویا گسست از این سنت را روا دانسته نوشته است کتاب او "حفره ی فراخی (gaping hole) را در فهم پر می کند..." (ص.۴۴۱). این کتاب، دست کم به سبب ملاحظاتی که به برخی از آنها اشاره شد، پرسش های تازه ای را دامن می زند و در نتیجه کاربازنگری و درک زندگی و نقش یکی از مناقشه انگیز ترین چهره های سیاسی ِ تاریخ ایران را به پیش خواهد برد. با این همه بهتر آن بود که اینگونه داوری ها به خوانندگان واگذار شود نه آنکه عطار بگوید.
____________________________


* فخرالدین عظیمی استاد تاریخ دانشگاه کانتیکت (Connecticut) در آمریکاست. تازه ترین کتاب او:
The Quest for Democracy in Iran: a Century of Struggle against Authoritarian Rule (Harvard University Press, 2008, 2010
"در پی مردم‌سالاری: کشاکش صد ساله با خودکامگی در ایران" است. این کتاب برنده‌ ی جایزه‌ ی بنیاد مصدق در ژنو بوده است که هر دو سال یک‌بار اعطاء می‌شود. جایزه‌ ی " انجمن بین‌المللی ایران‌شناسی" برای بهترین کتابی که در مباحث ایران‌شناسی در طی سال‌های ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ منتشر شده است نيز به اين كتاب تعلق گرفته است.

The Fire Temple of Baku




The History of an Atashgah rooted in the time of the Sassanid’s
Wednesday 2 June 2010, by Farroukh ALIEV
In the Absheron peninsula of Azerbaijan, there are many places where the fire comes up from the underground. The earliest mentions of this phenomenon were noted by Priscus in 5th century, by Al-Istakhri and Mas’udi in the 7th-10th centuries. Zoroastrians lived in the Transcaucasia from the Achaemenian times and worshiped these forever burning flames and built the fire temples. One of these temples is called Atashgah (“Place of Fire”) and survives to our days in the Surakhane village, 15 km far from Baku.

JPEG - 6 kb
Eternal fire
The History of Atashgah is rooted in the time of the Sassanid’s, when Zoroastrianism was the dominant religion in this region. But in 643 there was the turning point: the territory of the Caucasus was invaded by the army of the Arab Caliphate, which brought Islam to this region. Fire temples fell into decay. Some Zoroastrians, who did not accept Islam, eventually had to go to India, where the history of the religion of Fire continued. Part of the population of Transcaucasia remained as Zoroastrians some time after the Arabian invasion. Al-Istahri (10th century) wrote that not far from Baku (i.e., on the Absheron Peninsula) lived fire worshippers. This was confirmed by Moses Kalankatuatsi in his reference of the province of Bhagavan — “Fields of the gods” (i.e., Fire Gods), as well as archaeological data.
Centuries passed. In the Middle Ages, trade and the Silk Road connected Hindu merchants from the Punjabi city of Kangar with an abandoned Zoroastrian temple in Surakhane.
JPEG - 16.9 kb
The guest room
So called balakhaneh (بالاخانه) is placed above the entrance of the complex of the temple Atashgah.
The temple complex consists of a pentagonal courtyard with a toothed outer wall and the entrance portal (balakhane, بالاخانه). In the centre of the courtyard stands a quadrangular rotunda which is the main fire temple, with the eternal fire inside. The ancient masters so carefully adjusted the amount of gas that the flame did not fade during the fierce winds of the Caspian Sea and it was burning for hundreds of years with the same intensity.
Since the sixteenth century, Hindus travelled here on pilgrimage. The German traveller Kaempfer (Kämpfer), who visited Atashgah in 1683 mentioned that Hindus began to find the permanent settlements near the Fire Temple. The earliest constructions near the temple were stables, which were built in 1713.
During the 18th century, around the sanctuary there were chapels, cells and a caravanserai.
JPEG - 39.7 kb
Chahar-Taqi
Atashgah, view from balakhaneh. Above the arch chahar-taqi (چهارطاقی) mounted stove of merchant Kanchanagar. Trident trishul is in the upper part.
The central altar was built in the Iranian architectural style of the Chahar-tagi (چهارطاقی, four arches facing the four corners of the earth). The altar has the trishul (trident) and an inscription in Sanskrit which are attributes of the Hindu religion. As it reads from the inscription adorned with a swastika, the altar was restored by means of the merchant Kanchanagar in 1866 of the Vikramaditya epoch (Indian chronology), i.e. in 1810 AD.
JPEG - 15.4 kb
Fire Temple Atashgah with a “small” fire (at the left). In the background — the cells.
At the beginning of the 19th century, the Fire temple looks very much like it does today. It consisted of a central altar, guest rooms and 26 cells.
JPEG - 5.8 kb
The courtyard of the Fire Temple complex
At right is the balakhaneh (بالاخانه).
Above the entrance portal is arranged the traditional Absheron guest room – balakhaneh (بالاخانه).
In the cells of the walls are carved inscriptions of the Indian letters Nagrik, Devanagari and Gurmukhi. From the tablets with inscriptions of verses (“Shlokas”) it is clear that the Hindus used Atashgah as a temple of the Hindu goddess of fire Jvalaji. Also, at one of the plates there is an inscription in the Sikh Punjabi language.
According to de Chardin, the Fire Temple in Surakhane during the 60’s period of the 17th century was visited by Zoroastrians. This confirms the Persian handwriting Naskh (نسخ) inscription over the entrance aperture of one of the cells, which speaks about the visit of Zoroastrians from Isfahan:
JPEG - 7.2 kb
The Persian inscription
The Persian inscription above the entrance to one of the cells: آتشی صف کشیده همچون دک جیی بِوانی رسیده تا بادک سال نو نُزل مبارک باد گفت خانۀ شد رو سنامد (؟) سنة ۱۱۵٨
ātaši saf kešide hamčon dak
jey be vāni reside tā bādak
sāl-e nav-e nozl mobārak bād goft
xāne šod ru *sombole sane-ye hazār-o-sad-o-panjāh-o-haštom
Fire worshippers stand in line, like naked (trees?)
Isfahani came from Vani to Badak
«Blessed the lavish New Year», he said
The house was built in the month of Ear in 1158nd year.
The 1158 year corresponds to 1745 AD. Van is implied as the Shirvan region or Bhagavan. The word Badak is used as a diminutive of Badkube (بادکوبه) — the name of Baku. (The name of Baku in the sources of the 17th and 18th centuries was Bad-e Kube. It was written as a Bad-e cubed). At the end of the reference is the constellation of Sombole (سمبل) which is Virgo, the sixth month of the Zoroastrian calendar and the modern Shahrivar (شهریور) month (August-September). In the name of the month the master mistakenly shifted the “l” and “h” at the end of the word. According to Zoroastrian Qadimi calendar New Year in 1745 AD was in August (now Iranian Zoroastrians use Fasli Calendar with Nowruz in March).
Very interesting is the use of words in the inscription “jey” (جی, “isfahani” — اصفهانی), “dak” (دک), “sad” (ساد) and the name of Baku — Van (Bhagavan) and others. Among the remaining inscriptions on the territory of Transcaucasia’s epigraphic monuments such words cannot be found. Perhaps words of this kind are stored in the language of Zoroastrians in Iran.
This inscription indicates that the Zoroastrians did not forget their fire temple, and through many centuries, continued to visit it, despite the fact that the temple was transformed into a Hindu temple.
According to 1767/68 records in the Punjab district, which included the shopping centre city of Multan, the number of Zoroastrians numbered 465 people. In the fortress of Baku city is preserved a caravanserai called Multan. Perhaps the Zoroastrians of India also visited Baku. The English traveller James Bryce referred to this in 1876. He mentioned that the Parsis of Bombay provided a presence of their superintendent in Atashgah.
The Atashgah interested many prominent people who visited Absheron. Among them we can identify such people as Russian Tsar Alexander II, the orientalists Dorn and Berezin, writer Alexander Dumas père, chemist Mendeleev, artists Vereshchagin and Ivanov, and a French traveller Wieland.
At the beginning of the 20th century the English traveller A. Jackson visited Atashgah, and then he published a slightly different English translation of the Persian inscriptions (Jackson, From Constantinople, pp. 53, 54, picture 2, footnote 2):
A fire has been drawn up like the array of a mountain,
Who can reach up to its crest?
«May the New Year of the abode be blessed»
He said The house has become radiant (? lit light-spear) from it.
In 1855, with the development of oil and gas industries, there was built the first oil and gas plant, and natural lights began to weaken. In 1883 the last Hindu priest went to India.
Interesting information about Zoroastrian from Baku mentioned by Karaite Abraham Firkovich in his Abne Zikkaron. He wrote about his meeting in Darband in 1840 with fireworshiper from Baku. Russian officer mistakenly introduced the fireworshipper to Firkowicz as the “Bramin”. Firkowicz asked him: «Why do you worship fire?» Fireworshiper replied that they do not worship fire at all, but the Creator, which is not a person, but rather a “matter” (abstraction) called Q’rţ’, and symbolized by fire. Term Q’rţ’ (“kirdar”) means in Pahlavi and Zoroastrian Persian “one who does”, “creator”.
In 1925, at the invitation of the Society for the Survey and Study of Azerbaijan, the famous Bombay Zoroastrian scholar and professor J. J. Modi visited the Azerbaijan Soviet Socialist Republic. Modi claimed that in the ancient Parsi texts there are references about fire temples on the shores of the Khazar (Caspian) Sea. It should be noted that Modi was unable to read the Persian inscription in the Atashgah and did not see in its architecture of Chahar-tags (چهارطاقی), a specific feature of a fire temple of the Sassanid period. He believed that the Atashgah was exclusively a Hindu temple, and the name of the village Surakhane translated as sho’le-khaneh (شعله‌خانه, “House of fire balls”). During his visit to Baku, Modi spent his time on another surviving Zoroastrian temple — the so-called Maiden Tower (قلعۀ دختر, Giz galasi in Azeri Turkic), which he called Atashkade (آتشکده) and rightly considered one of the ancient temples of fire.
In 1975, after restoration work, the Atashgah was opened to the public as a branch of the State Historical and Architectural Museum “Shirvanshah’s Palace”. Fires are burning again, and today the Atashgah is both a place of worship and a museum. Now it is one of the most visited monuments, enjoying great attention.
JPEG - 57.5 kb
Religious ceremony
Religious ceremony of Iranian Zoroastrians in Atashgah directed by Moobed Kurosh Niknam (مؤبد کوروش نیکنام).
Except Surakhani in Absheron, in Baku there are so called Yanar Dag (“burning mountains”). G. Gmelin in 18th century mentioned the Atashgah in the Alov-Tawa (“Place of flame”), now it is in the city of Baku. Another half-ruined Fire Temple still remains near the village of Hinalug, albeit without the appropriate building. In the literature of the beginning of 19th century it is said that this temple is also visited by worshippers.