۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

<< آفت نبود آزادی>>

احمد رناسی

متن سخنرانی آقای احمد رناسی در سالگرد بزرگداشت زنده يادان، پروانه و داريوش فروهرو دگرانديشان آزاديخواه محمد مختاری، محمد جعفر پوينده ، مجيد شريف، پيروز دوانی و ... در شهر دالاس آمريکا.

<< خونين خط جاده ها، که به صحرا نوشته اند

آزاده ياران رفته، با قلم پانوشته اند >>

بادرود به همه ی زنان و مردان هم ميهن ايران دوست مردم خواه، که در اين نشست گرد آمده اند، تا گرامی بدارند بزرگداشت دو گرد دوران ساز، پروانه و داريوش فروهر، و به پاداری يادمانه ای را، که برای جان باختگان آزاده انديش آذرماه ۱۳۷۷ ديگری، چون: << محمد مختاری، محمدجعفر پوينده، مجيد شريف و پيروز دوانی>>، تدارک ديده شده است!

اينگونه ادای احترام نمودن، نه تنها سزاوار آنان، که << سعيد سلطان پور، شکرالله پاک نژاد، منوچهرمسعودی، تاج ميررياحی، قطب زاده، نواب، احمد ميرعلائی، احمد تفضلی، غفار حسينی و ديگر هزارانی را بايست، که با ديدگاه های ناهمانند، در برابر<< استبداد اسلامی>>، در زمان های گوناگون ايستادند و جان باختند در ايران، ويا در برون از ايران، چون:<< شاپور بختيار، عبدالرحمن برومند، عبدالرحمن قاسملو، شرافکندی، فرخ زاد و ...>>!

نه تنها جان باختگان دوران استبداد فقها، که آنانی نيز که در دوره ی خودکامگی ی دو پهلوی، و پيش از آنها، در زمان محمدعلی شاه قاجار و ديگر جباران تاريخ ايستادگی داشتند، و به جرم ميهن دوستی و آزادگی، به خون نشانيده شدند، که می توان از نمونه هايی ياد آورد چون؛<< صوراسرافيل، مدرس، حسين فاطمی، مرتضی کيوان، بيژن جزنی، پرويز حکمت جو، بديع زادگان، نادر شايگان، هوشنگ ترگل، کرامت دانشيان، اميرپرويز پويان، مصطفی شعاعيان و ديگر صدها نفر را؟! آنانی که چون پروانه و داريوش فروهر، بنا بر توانايی و جايگاه کسب کرده ی تاريخی ی خود، کوشندگی و تلاش داشتند در پهنه ی جای گرفته ی <<اجتماعی- سياسی>> و يا << فرهنگی>>، به دريده سازی گليم تيره بختی های هزاران ساله ای که، بر سر ملت ايران کشيده شده است!

سخن از داريوش فروهر است و زندگی نامه ی بيش از ۵۰ ساله ی مبارزاتی ی او و خويشکاری، که تاريخ ايران زمين در او برازندگی می دارد، تا در دوران خودکامگی ی محمدرضا شاه، بيش از ۱۵ سال در زندان استبداد وابسته به بيگانه بسر برد، بجرم ميهن خواهی و غم ملت ايران داشتن، چرا که << آزادی و استقلال>> آن مورد دستبرد خودکامگی قرار داشت، و نبود دادگريهای اجتماعی، از ويژه گی های آن دوران سياه بشمار می آمد.

پانزده سال زندانی که، طولانی ترين آن، به جرم اعتراض به تجزيه بحرين بود، که خودکامه ی وابسته به غارتگران جهانی، بنا بر خواست پير استعمار و ديگر جهان خواران، روی به بخشيدن آورد و از پيکره ی ايران جدا ساخت.

خويشکاری تاريخی که، بنابر آن ويژه گی ی << سياسی- اجتمماعی>> ی دست يافته اش، با تلاش و کوشش و بردباری ی چشم گيری، پی نمود، تا به گل نشست ثمره ی کار مبارزاتی او و يارانش، و بر و ميوه داد، همپا با کار آفرينی ی ديگر آزادگان، در قيام۲۲ بهمن، به واژگونی ی استبداد شاهی!

از ياران فروهر و آزداگان دگر انديش ديگر، که ثمره ی کاررفتاری شان، خيزش های دوران ساز بود، در فروافکندن تخت و تاج شاه وابسته به بيگانه، اگر سخن رفت، نمی توان هرگز از ياد برد پروانه ی فروهر و خويشکاری او را در آن دوره از تاريخ.

پروانه يفروهر، هم سنگ و همانند همسر خود، که بی گسست، عليرغم همه ی گرفتاری های روزانه، چه خانوادگی و آموزگاری، و چه تدارک آنچه را، که می بود برای زندانيان سياسی ی همباور و يا ديگرانی که همپايی داشتند در مبارزه ی جريان داشته در برابر خودکامگی، که با بردباری بی مانندی دنبال داشت.

او، با بودن همه ی اينگونه گرفتاری ها، جبران کار همه ی ياران در بند را هم می کرد، که ار جمله باشد، چاپ پخش اعلاميه و تراکت و خبررسانی و نوشتن مقالاتی در ارگان هايی چون پيام دانشجو، که به گردن گرفته بود.

بر پايی ی اين بزرگداشت، برای زنان و مردانی است که، سنگر مبارزه را ترک نکردند، و دراين راه جان باختند، و گزير چنان راه و کاری شدند، که به قيام ۲۲ بهمن راه گرفت، با اين هدفمندی روشن، که نهاد خودکامگی برچيده شود و زندگی ی مردمی در ايران، بايايی گيرد و ملت ايران، به خواسته های تاريخی ی خود، در زمينه های << اجتماعی- سياسی>>، دست يابد!

سخن در اين نشست از زنان و مردانی است، که چه در پهنه ی سياسی، و چه در گستره ی فرهنگی، چه در دوران برنايی و آغاز شکوفايی،و چه در پيری و پختگی و بر و بار شيرين ببارآوری، به زير تيغ جباران رفتند، چرا که، سويه ی راه آنها، زدودن، << آفت>> نبود آزادی بود، تا << آزادی>> به شدن در آيد و در پناه چنين نهادی، و بياری<< ملت>>، << استقلال>> ايران را، در همه ی رمينه ها، ممکن سازد!

آنانی که، بر اين باور درست بودند که، با دست يابی به اين دو بال اهورايی است که، می توان دادگری های اجتماعی را در همه ی پهنه ها، ودر جای جای ايران زمين يه زندگی مردم در آورد و برآيند << سياسی_ اجتماعی>> ی آنچنانی را ببار آورد، تا فقر وسيه روزی، از زندگی ی مردم، رخت بربندد!

کاررفتاری آرمانخواهانه و روشکاری << ملی مردمی>> که، به سنگ استبداد ديگری، چند بار وحشی تر خورد، و همه ی رشته ها را پنبه کرد و کژی گرفت به سوی واپسگرايی، و بوجود آور سياهی گرديد و دست آوردها، به نابودی کشيده شد!

باز زندان و شکنجه و اعدام و فرار از ميهن، و پناهندگی در کشورهای بيگانه را، بوجود آورد، و گسترش پذيرتر ساخت، از استبداد پيشين، و بی شرمی برآمده از ترس، بی مرزی گرفت!

دستگيری ی گروه ها و افراد دگرانديش، و راهی ی زندان شدن هزاران هزار، و سپس شکنجه و اعدام، با اين خيال خام پايوران استبداد اسلامی، که می توان هزاران پير و جوان، دختر و پسر را، در پی ی سبعانه ترين شکنجه ها، چون خود ساخت، و يا تيرباران کرد، به اميد واهی، که بر سرير << قدرت>> نشستن، هميشگی خواهد بود!؟

تکيه به اين روشکاری ها، وبی شرمی برآمده از ترس از دگرانديشان، و اميد پوچ بستن به هميشه در << قدرت>> بودن، تا به آنجا کشيده شد، که داريوش فروهر را، پس از دستگيری و زندان و مرتبه هايی بازداشت، همراه با همانند خود پروانه، دشنه آجين کردند، در اول آدر۱۳۷۷، شب هنگام، که به خانه آنان يورش آوردند!؟

کارد آجين شدن اين دو گرد آزاده، به دستور بر سر قدرت نشستگان، سامانه ی استبدادی فقها، بنا بر << قوانين شرعی>> و مرتد خواندن آنان، به دست اجراگران خون ريزشان، و در پی ی آن، چندی پس از اين شوم زايی ی شريعت پناهانه، پرهيخته گانی ديگر، چون محمد مختاری و پوينده را، چنين سرنوشت بود، چنانکه، پيش از اينها، بمانندانی چون احمد مير علايی ها، به چنين سرنوشتی، گرفتار آمده بودند!

جای دارد، کنون که از << آزادی>> سخن رفت، و آفتی چون << ولايت فقيه>> و قوانين واپسگرای اسلامی، که بر جان آن فتاده است، تکيه شود به سروده ی << پروانه آزادی>>، که سخن آغاز نمود، در نشست پژوهشی ی زنان در سياتل، با << سلام و سپاس و به نام آزادی>>، و اين درستی که ، << اگر هزار قلم داشتم، هزار خامه، که هر يک، هزار معجزه داشت، هزار مرتبه می نوشتم من، حماسه ای و سرودی، به نام آزادی>>!

اين گرد دوران ساز، که با همانند خود داريوش فروهر، به دست اسلام پناهان، کارد آجين شدند، در راه <<آزادی و استقلال و برپايی ی دادگريهای اجتماعی>>، در آن نشست، سخن داشت از راه << رسيدن به همبود انسانی>>!

فراگشايی ی << اجتماعی- سياسی>> را، بويژه در اين دوره ی کنونی در ايران که << زن>> در اسلام و سامانه ی سياسی ی بر ايران چيره گی گرفته، فرودست است و بيش از << مرد>> زير ستم قرار دارد.

پرسش گونه به اينکه؛ ما << در کجای صفحه ويژه گی های تاريخ ياين جهان ايستاده ايم؟!

سپس برشمری آسيب ها و زخم ها را دنبال می کند که بر پيکره ی ايران زمين، از رهگذر خون ريزان<< فقها>> و کار بدستان آنها، نشسته است.

ادادمه ی سخن دارد، به چاره گری و گزيرکاری، در کار بی گسست همه ی زنان و مردانی دانستن، در درون و برون از ايران، با راهکار همياری، که ميان همه ی دگرانديشان بوجود آيد، تا بتوان << ميهنمان، نياخاک ورجاوندمان، گهواره و گورمان>> را از ستم خون ريزان اسلامی ی بر سرير << قدرت>> تکيه زده، رها ساخت.

به درستی، تکيه داشت که << جهان گستره ايست که چون << من>> بر آن عمل می کنم شکل می گيرد>> ، و بر رسيدن که اگر در جامعه ای << مجال برای تفکر خلاق باقی نماند>>، ورطه ی هولناک مرگ در پيش چشم آدمی دهان می گشايد و برآيند اين فراگشايی که؛ << انسان رويای مرگ می سازد>> برای خود!

آنچه را که امروز زيبا << بانوی ما>>، ايران زمين، سرنوشت فرزندانش شده است، و سياهی ی قيرگونه ای، زندگی ی زنان و مردان، کوچک و بزرگ، از زايش تا مرگ ايرانيان شده و در چنين ورطه ی هولناکی فرو برده است!

کنون پرسش اين استکه؛ آيا می توان انسان خود را خواند و آرامش وجدان داشت، و به آنچه در ايران می گذرد و تنگناهای << اجتماعی- سياسی>> ی مرگ زايی، که تهديدگر مليت ايران شده است را، ديد و چشم پوشيد از آن!؟

آيا بايست، آرام به خواب رفت و بی تفاوت بود، يا اينکه وجدان ما نهيب می دهد و شلاق بيدار شدن را بر پشت خود احساس کردن، به کار آفرينی ی آنچه را شدن، تا بازتابی سزاوار مردمی بهمراه آورد و خواستی <<ملی مردمی>> را پاسخ گوی گردد!؟

انديشه کردن به امروز و فردای ميهن و زادگاه خود و مردم زير ستم آن، هر چند اندک و در حد توان خود و بنا بر موقعيت اجتماعی که هر کس دارد، تا در سايه ی هميستگی، رهايی آن چاره گر شود.

گزين راهی که به يقين،برآيندی شيرين ببار دارد و بر و ميوه ای که بازداری چپاولی است بی حد و مرز، که عده ای دستاربند بر سر کار قرارگرفته، سالهاست دنبال کرده اند و چوپ حراج منابع ميهن ما را زده و می زنند!

گزين راهی که، در خود با شکوه و زيباترين بزرگداشتی را خواهد داشت، برای دليرانی چون پروانه و داريوش فروهر و ديگر پرهيخته گانی چون مختاری و ميرعلايی و مانندان آنان، که بر سر اين راه جان دادند، چه با کار سياسی و در پی ی مبارزه ی پيگير خود، و چه با کار فرهنگی!

زنده ياد و نام اين عزيزان، در گزين چنين راهکاری خواهد بود، که تاريخ نهضت ملی ايرانيان، پر بياد می آورد گردانی همانند، که بر سرجان زدند، تا چنين هدفمندی را به بار شيرين بنشانند.

گردانی چون مزدک، بابک خرم دين، يعقوب ليث، ابن مقنع، فردوسی، قره العين، ستارخان، مصدق و بسيارانی ديگر، که به شمشير و فکرو قلم، روی آور شدند، و تلاش و کوشندگی داشتند در اين سويه تا ايرانی آزاد، آباد و شکوفا، همت کاررفتاری شان باشد!

بيادآوری دارم، زنان و مردان آزاده ی اين جمع را، به داستان مادری، از تبار مادران دليری چون << حسنک وزير- يحيی ی برمکی>> و ديگر بخون نشستگان به دست << خلفای اسلامی>> ، که از فرزند دلنبد خود در دمادم پايان زندگی، چه خواستی را خواستار بود و چگونه در برابر دشمن، گزين راهی را به فرزندش رهنمود می دهد!؟

هنگام زندگی ی پنهان گرفتن فروهر، پايوران استبداد اسلامی، که مراد آنها، آيت الله خمينی نيز هنوز زنده بود، برای رديابی و سپس دستگيری او، براين شدند، تا ابتدا، تصادفی ساختگی برای مادر او بوجود آوردند!

دسيسه ی زشت به گونه ای که گفته شد پای گرفت و مادر فروهر را، گماشته ای از گماشته گان آنها، با موتور سيکلت در پياده روی جلو خانه ی او مورد تصادف قرار دادند، و آن بانوی پير، زخمی و سخت آسيب ديده در خانه بستری می گردد. فروهر با خبر و پس از چند روزی که از آن می گذرد، با در نظر گرفتن همه ی پنهانکاريهای ممکن، به خانه می رود تا از مادر خود ديدن کند، که در کمين نشستگان، پاسداران اسلامی، از در و ديوار خانه بالا رفته و به خانه ی آن خانم بستری شده می ريزند و فرزند دليرش را دستگير و راهی زندان می کنند!

حال، از زبان نامه ی مادر شيردل، دنباله ی ماجرا را بشنويد به اينکه؛<< برای پسر نازنينم. بالاخره فردا می روم بيمارستان چون دارم خفه می شوم. سرنوشت چه بازيها دارد. شايد تو را ببينم شايد هم نه. به بزرگی روح تو ايمان دارم. همه چيز را با بردباری و سکوت کامل تحمل کن. چيزی که طبيعی است ابدا نبايد در فکر تو اثر بگذارد. از خداوند موفقيت تو را می خواهم و به آنچه وطيفه ملی و ميهنی توست عمل کنی. خدا نگهدارت . مادرت اقدس ۶۰.۴.۱۸ >>

بی گونه شک و گمانی، ايران رهايی می يافت و روی به آبادانی می گرفت و در جهان، ميان ملت های آزاد، جايگاه شايسته ی خود را می يافت، اگر ما ايرانيان می آموختيم و برای زادگاه و ميهنمان، چنين پدر و مادر و فرزندانی بوديم و نمود می گرفتيم چنينانی را، و گزين راهی را که آنان برگزيدند و رفتند!؟

در پايان، زبان سروده ای، به ياری گرفته می شود، که در رسای پروانه و داريوش فروهر، دوستی سروده است و با درود و بدرود به همه ی جان باختگان، به سخن خاتمه داداه می شود.

آری، آن زن، شيرزن

آنکه، هرگز، کس نبودش مرد در ناورد

آری؛

اکنون آن عماد مردم و اميد ايرانشهر

شيرمرد عرصه ی ناورد

آنکه بر رخشش، تو گفتی، کوه بر کوه است، در ميدان

بيشه ای، شير است، در جوشن

آری؛

اکنون

آن زبردستان شيراوژن

در تک تاريک چاه ژرف پهناور

چاه سرمهر پرازخنجر

چاه غدر ناجوانمردان،

چاه خون ريزان اسلامی،

چاه پستان، چاه بی دردان؛

آستانه پنجمين سال است

خفته اند آرام، چشم بر ايران!

پيروز باد ملت ايران و ديگر ملت های زير ستم!

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

حکایت مردی که می خواست هفت دولت زیر پرچم ایران باشد


گفت‌وگو با خانواده سردار ملی و نوادگان ستارخان

«من می‌خواهم هفت دولت زیر پرچم ایران باشد، شما به من می‌گویید بروم زیر بیرق روس؟ امکان ندارد».

هر ساله در آستانه سالروز صدور فرمان مشروطه در 14 مرداد، ویژه نامه ها و برنامه های ویژه ای برای نگاهی دوباره به نهضت مشروطه، موفقیت ها و ناکامی ها و درس های عبرت آموز آن منتشر می شود.

به گزارش سرویس سیاسی «فردا» ماهنامه مدیریت ارتباطات در شماره سوم خود پرونده‌ای را به بهانه سالروز جنبش مشروطه منتشر کرده است که یکی از مطالب این پرونده به گفت‌وگو با خانواده ستارخان می‌پردازد. در این مطلب که در ادامه می‌خوانید، عروس و نوادگان ستارخان از دلاوری‌های او می‌گویند...


در یکی از مناطق قدیمی قلب تبریز و کوچه‌ای قدیمی‌تر که هنوز غباری از مشروطه و رنگی از سنت بر چهره دارد، خانواده‌ای پر تب و تاب زندگی می‌کنند که نام «سردار ملی» بر شناسنامه‌شان نقش بسته است.

نوادگان و بازماندگان ستارخان -مبارز آزادی‌خواه مشروطه- در نهایت سادگی و شاید گمنامی در این کوی روزگار سپری می‌کنند؛ گویی تنها چیزی که از سردار برایشان به ودیعه گذاشته شده است، طعم تلخ حادثه باغ اتابک است و بس، تلخکامی که پشت به پشت از برای‌شان به میراث رسیده.

با گشاده‌رویی و به قول خودشان با درویش‌مسلکی پذیرای ما هستند. تکلفی در رفتارشان نیست و سادگی ستارخان در رفتارشان نمودار است.

با قرار قبلی بیشتر اعضای فامیل که در تبریز ساکن هستند، در نشست ما حضور دارند. سخن از ستارخان است، کسی که تهورش در سال‌های مشروطه مانند نداشت.

اتفاقاً میان کلام گریزی هم به سریال سال‌های مشروطه زدند. «سامی سردار ملی» نتیجه ستارخان معتقد است سریال بیش از زندگی و شرح مشروطه‌خواهان واقعی به اشخاص دیگری پرداخته بود که نزدیکی چندانی با مشروطه نداشتند. صحنه‌های مربوط به مشروطیت تبریز را اندک می‌پندارد، البته صحنه مرگ حزن‌انگیز ریحان و توجه کارگردان به دیدار مهم ستارخان با کنسول روس و دست رد به سینه وی را مستثنی می‌داند.

خانه، خانه‌ای است قدیمی که اگر از دوره ستارخان باقی نمانده باشد ولی به آن سال‌ها نزدیک‌تر است. هر وقت حرف از خانه و کاشانه سردار می‌شود، می‌بینیم که این خانواده، دل پری از داستان پر آب چشم خانه ستارخان در محله شتربان تبریز دارند. در یکی از دیوار‌های اتاق پذیرایی، عکسی قدیمی از خانه ستارخان دیده می‌شود. در قابی چوبی و نه چندان شایسته، یکی از لحظات تاریخی و به یادماندنی تاریخ ایران زمین عکس شده است. «نگار عزرایی» عروس ستارخان است و 85 سال دارد.

شخصیت‌های عکس را می‌گوید. ستارخان در کنار کنسول روس و یدالله خان نوجوان با کلاه قفقازی که تنها پسر ستارخان و پدر این خانواده به شمار می‌رود. عکس، مربوط به دیداری تاریخی است و سردار در پاسخ به پیشنهاد رسوای روس‌ها می‌گوید که آرزو دارد هفت کشور را زیر بیرق ایران ببرد. این خانه چند سال پیش به عدم رسیدگی و مرمت رو به ویرانی رفت و بخش‌هایی از آن تخریب شد.

نگار عزرایی می‌گوید سال پیش پس از پیگیری‌های بسیار، مقامات میراث فرهنگی و حتی شخص اسفندیار رحیم مشایی در همایش زود هنگام مشروطه، وعده‌های بسیاری در ارتباط با رسیدگی به وضعیت خانه و مرمت و بازسازی آن داده‌اند. حتی طرحی از سوی میراث فرهنگی مطرح شد که بر اساس آن موضوع تأسیس مجموعه‌ای به نام بنیاد ستارخان، در همان منزل، مطرح شده بود که بعدها مسکوت ماند.

از سرنوشت یدالله‌خان بعد از مرگ پدر می‌پرسیم. سامی و بهرام سردار ملی (نوه‌های ستارخان) مشترک پاسخ می‌دهند: فرزند ستارخان (یدالله) تا یازده سالگی با ستارخان زندگی می‌کرد. هنگامی که ستارخان از دنیا می‌رود، عمویش حاج عظیم قره‌جه داغی تربیت و نگهداریش را بر عهده می‌گیرد و یدالله‌خان با هزینه عمو در سنین جوانی به فرانسه فرستاده می‌شود. دو سال پزشکی می‌خواند ولی با روحیه‌اش سازگار نبود. وارد دانشکده افسری می‌شود و با درجه سروانی به ایران باز می‌گردد ولی در ارتش پیشرفت چندانی نداشت. اتفاقاً زمان خدمت‌اش مصادف می‌شود با ورود ارتش سرخ به ایران و اشغال آذربایجان توسط روس‌ها و بلوای پیشه‌وری.

بهرام می‌گوید پدرش (یدالله خان) زمانی نیز در دادگاه نظامی در سمت دادرس خدمت می‌کرده است ولی به علت تمرد از دستور مقامات بالا و صدور حکم حبس ابد به جای اعدام، در یکی از پرونده‌های سیاسی شدیداً مغضوب واقع می‌شود، تا آن جا خود نیز زندانی و تا آستانه اعدام پیش می‌رود. اما قضیه با وساطت پسر ثقه‌الاسلام فیصله می‌یابد. یدالله‌خان در بهار سال 1357 به دور از خانواده و دو خواهرش یعنی معصومه و سلطان خانم در انگلستان از دنیا می‌رود.

استاد اسفندیار قره‌باغی از اساتید موسیقی و آواز کشور در این هنگام وارد اتاق می‌شود. ایرانیان در سال‌های آغازین دهه 50 با صدای او بیشتر آشنا شدند. وی نخستین کسی بود که بعد از زنده یاد غلامحسین بنان، سرود ‌ای ایران را باز خوانی کرد و در اوایل دهه شصت نیز سرود ضد آمریکایی‌اش طنین‌انداز جامعه شد. بار دیگر از وی نظرش را در مورد آن سرود می‌پرسیم.

هر چند شاید اسراری درونی انگیزه سرایش آن ترانه بوده است، ولی هنوز نیز با تعصب بسیار از کارش دفاع می‌کند. صدای حماسی او حتی هنگام صحبت نیز می‌تواند حس رزمی غریبی را در انسان زنده کند. فردی به شدت ایران‌دوست و حساس به مسائل فرهنگی کشور به ویژه موسیقی اصیل ایرانی است، او فرزند سالار قلی‌خان، از شخصیت‌های فکاهی‌پرداز آذربایجان است. نگار عزرایی می‌گوید: «نبات خانم» مادر بزرگ قفقازی استاد قره‌باغی در حالی که بعد از قتل شوهرش به ایران آمده بود، با ستارخان ازدواج کرد و اموال و دارایی و جواهرات خود را در اختیار ستارخان و قشون وی قرار می‌دهد. وی به ستارخان پیشنهاد می‌کند با وی ازدواج کند تا در عوض او نیز آزادی‌خواهان را یاری کند. از قضا ستارخان نیز در سنین نوجوانی رفت و آمدهایی به قفقاز داشت. از همین جاست که دوستی برادرش اسماعیل با یک فرد قفقازی، زندگی سیاسی ستارخان را نیز رقم می‌زند.

نگار عزرایی در پاسخ به پرسش ما در ارتباط با جوانی ستارخان می‌گوید: اسماعیل به یکی از فراریان قفقازی بنام «نبی» که با دولت تزار برخورد داشت، پناه داد. با یورش مأموران حکومت به منزل وی و یافتن «نبی» در خانه اسماعیل، هر دو به قتل می‌رسند و این حادثه ضربه سنگینی به خانواده وارد می‌کند. پدر ستارخان (حاج حسن) از او می‌خواهد انتقام خون بردارش را از حکومت قاجار و شخص محمدعلی شاه بستاند. همین موضوع انگیزه‌ای می‌شود برای مهاجرت ستارخان به تبریز و اسکان در محله امیرخیز. ستارخان در این سال‌ها تنها 17 سال داشت.


سامی سردار ملی، اطلاعات ارزشمندی در مورد رابطه ستارخان با قفقازی‌ها به ویژه رویکرد وی نسبت به شرکت نیروهای سوسیال دموکرات قفقازی در انقلاب مشروطه دارد: «چنان که می‌دانیم ستارخان در نوجوانی مدتی در ساختمان راه‌آهن قفقاز و معادن نفت باکو کار کرده بود. مسلماً طرز فکر و مبارزات سوسیال دموکرات‌های قفقازی بر ستار جوان بی‌تأثیر نبوده است. در سال‌های مشروطه کمیته‌های کمک به انقلاب، از سوی سوسیال دموکرات‌های قفقاز تشکیل شده بود و سرپرست کمیته نریمان نریمان‌اف بود که بعداً رئیس‌جمهور آذربایجان شد. آنها برای مشروطه‌خواهان ایران اسلحه و مواد منفجره و حتی ادبیات انقلابی و حماسی تهیه می‌کردند. با این که برخی از افراد مؤثر در انقلاب مانند ثقه‌الاسلام و حاج مهدی کوزه کنانی با افکار سوسیال دموکرات‌های قفقازی مخالف بودند اما ستارخان قائل به استفاده از همه نیرو‌ها و پتانسیل‌ها بود».

ستارخان در اسب‌سواری و پرورش اسب و همین‌طور تیراندازی مهارت چشم‌گیری داشت. مرام و منش لوطیانه ستارخان باعث می‌شود تا اندک‌اندک دوره‌ای از جوانان و مردم گرد او اجتماع کنند. ستارخان به همراه عده‌ای از سوارانش به محموله‌های نمایندگان دولت استعماری روسیه تزاری در ایران حمله می‌برد و طلا و جواهرات محموله را به نفع ملت مصادره و تمام آن را در میان فقرای محله امیر‌خیز تقسیم می‌کند.

وقتی می‌پرسیم آیا انگیزه ستارخان در مبارزه با استبداد، تنها انگیزه شخصی و گرفتن انتقام برادر بود یا عوامل دیگری نیز در این مبارزه مؤثر بوده است، به داستان جالبی اشاره می‌کنند که نشان از تهور و بی‌باکی و در عین حال عیار صفتی سردار ملی دارد.

بهرام می‌گوید: «هوای ملت را داشت. در ماه‌های قحطی تبریز زمانی که گرسنگی و قحطی شدید در تبریز شایع بود، به سیلوهای مملو از گندم حمله کرد. سیلوهای شهر پر از گندم بود ولی حکومت اجازه استفاده را نمی‌داد. سردار گندم‌ها را بین مردم تقسیم کرد. دغدغه ملت را داشت. با خوانین مخالف بود و ستمی که به مردم می‌کردند. تعدی‌هایی که به نوامیس مردم داشتند را نمی‌توانست بپذیرد.»

سامی در مورد رابطه ستارخان و توده می‌گوید: «ستارخان خود را از توده می‌دانست و روابطش با مجاهدان بسیار صمیمی بود. به‌طور کلی آدم خودخواه و مستبدی نبود. در اوج قدرت و محبوبیتش، منزل او پر از خدمتکار و خدمه نبود. حتی با اسب رفت و آمد می‌کرد و سوار درشکه نمی‌شد».

عروس ستارخان دل پری از داستان آرامگاه وی دارد. می‌گوید آرامگاه او در باغ طوطی است. سی سال پیش سنگ قبرش تخریب شد، دوره‌ای بود که اصلاً سنگ قبر نداشت. کسی نمی‌توانست بداند که محل آرامگاه کجاست، چون هیچ نشانی باقی نمانده بود اما چند سال بعد مجدداً سنگ قبر دیگری قرار دادند. وی می‌گوید خانواده‌اش شدیداً علاقه دارند آرامگاه به تبریز منتقل شود یا در غیر این صورت، سقف یا بنایی بر بالای آن ایجاد شود ولی تاکنون موافقت مسؤولان در این مورد جلب نشده است.

داستان آشنایی ستارخان با باقرخان نیز از زبان بانو عزرایی شنیدنی است؛ می‌گوید: «باقرخان به قصد جنگ با ستارخان به محله‌های زیر فرمانش حمله می‌کند. ستارخان از پشت بام مسجد سپهسالار تبریز او و سوارانش را تحت نظر داشت. عاقبت باقرخان شکست می‌خورد و در آستانه مرگ از ستارخان می‌خواهد به جای کشتنش از وی در دستگاهش استفاده کند. چون باقرخان سواد خواندن و نوشتن داشت و میان او ستارخان اعتماد و الفتی ایجاد شده بود، سال‌های زیادی در کنار هم مبارزه می‌کنند. ولی غرور باقرخان نیز بعضاً باعث اختلاف و کدورت می‌شد.»

سامی سردار ملی در این ارتباط رویکرد متفاوتی دارد. از دید وی امروزه نیازی نیست به اختلافات کهنه که ذاتاً تأثیری نیز در روند انقلاب نداشته است، پرداخته شود: «ستارخان و باقرخان هم‌رزم و دوست بودند و هدف مشترکی داشتند که مبارزه با استعمار و تلاش در راه مشروطه‌خواهی بود. آنان با این که اختلاف تاکتیکی مختصری با هم داشتند یعنی ستارخان شیخی و باقرخان متشرع بود. در مورد هدف و آرمان‌شان اختلاف نظری نداشتند. به نظر من این که بگوییم یکی فلان اخلاق بد را داشت و دیگری چنین نبود، درست نیست. بیاییم در مورد اهداف مشترک گفت‌وگو کنیم».

خانواده ستارخان در مورد دیدگاه‌های مذهبی و اعتقادی ستارخان همه متحدالقول‌اند که وی از باورهای مستحکم دینی برخوردار بود و با رهبران دینی ارتباط مستمر و نزدیکی برقرار کرده بود. او مقلد ثقه‌الاسلام بود و نسبت به این روحانی بزگوار ارادت داشت. از طرف دیگر با روشنفکران و اهل نظر نیز همراهی داشت.«سامی» می‌گوید: «هر چند که ستارخان تحصیلکرده و سیاست‌مدار نبود ولی با شناخت کاملی که از جامعه ایرانی داشت، در رویارویی با مشکلات، تصمیماتی می‌گرفت که تحصیلکرده و روشنفکران زمانش را به تحسین وا می‌داشت. این ویژگی سبب شده بود تا سیاستمداران و روشنفکران زیادی از وی طرفداری کنند، البته آن‌ها به منافع خود نیز می‌اندیشیدند و این دغدغه هواداری آن‌ها را محدود می‌کرد».

ساعت‌ها به تندی می‌گذرد اما نمی‌توان از خانه‌ای که غبار مقدس ستارخان بر تن اهالی‌اش نشسته است، به آسانی دل کند. عکس ستارخان با کنسول روس در خانه قدیمی ستارخان که امروز به مدد مسؤولان میراث فرهنگی رو به ویرانی است، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. یک بار دیگر از عکس می‌پرسیم و داستان آن. سامی در مورد حساسیت «پدر» نسبت به وحدت و استقلال ملی کشور می‌گوید: «روس‌ها در آن زمان سیاست جدایی آذربایجان جهت تسلط به منابع آن را در سر داشتند و توسط دست‌نشانده‌های خود مانند صمدخان می‌خواستند آن را عملی کنند ولی ستارخان کاملاً مخالف چنین دسیسه‌هایی بود و به وحدت ملی ایران باور داشت؛ چنان که در مقابل پیشنهاد بی‌شرمانه فرستاده سفیر روس در مورد نصب پرچم روسیه بر سر در خانه‌اش آن جواب دندان‌شکن را به او داد که «من می‌خواهم هفت دولت زیر پرچم ایران باشد، شما به من می‌گویید بروم زیر بیرق روس؟ امکان ندارد».

این جمله کوتاه ولی معنادار، در دل خود هزاران معنی دارد و حاکی از درایت و هوشیاری این مرد بزرگ. پنداری سخنی است که همین امروز گفته باشی. آخر این «پدر» اهل وطن بود و آب و خاک برایش حرمتی داشت. وقتی که نام وطن به میان می‌آمد، غیرتش گل می‌انداخت. او مانند بسیاری از روشنفکران روزنامه نمی‌خواند ولی می‌دانست که نباید به قنسول مو قرمز سلام کند. او مخلص همه قلندران عالم و مردترین مردان زمان بود. وقتی نام ایران می‌آمد، صلواتی می‌فرستاد که تا چهار کوچه آن طرف‌تر، کمانه می‌کرد. از قضا چهار کوچه آن طرف‌تر خانه سفیر انگلیس بود. او در پستوخانه دل می‌نشست و با مولا علی خلوتی عاشقانه می‌کرد اما او، او که اهل وطن بود، می‌دانست که هر جا وطن است، قبله نیز همان جاست.

ولی این را هم می‌دانیم که کم نبودند از تبار چنین مردها و از این پدر‌ها در تاریخ ما که هم اهل درد وطن بودند. ستارخان را گلوله هم‌رزمش نکشت، شاید ستارخان حتی از درد و زخم پای‌ تیرخورده‌اش نیز جان نداد. ملت و ویرانی کشور بود که قلب او را می‌فشرد. دغدغه آبادانی و اصلاح امور مملکت، گرسنگی، بیماری، استبداد، اندیشه دسیسه‌های روس و انگلیس و اخبار اعدام‌ها و تجاوز‌ها و کشتار‌ها بود که جان او را گرفت. بسیاری از هم‌رزمان و یارانش هم چون زنده‌یاد ثقه‌الاسلام و علی ختایی، بعدها ناجوانمردانه به دست ناپاک روس‌ها جان باختند ولی این بار پای این جوانمرد تبریز بسته بود، گر نه محال بود بگذارد که خون مردان و رادان شهرش بر زمین بماند.

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

غفلت ها،تصرف خاکریزها وکودتای خزنده


navab1

با یاد و خاطره حسین نواب صفوی* و دیگر شهدای راه استقلال و آزادی ایران از خرداد60 تابه امروز، آنان که قربانی کینه توزی قدرت طلبان و باز سازی استبداد شدند.

در آستانه سالگرد کودتای خرداد شصت، کودتای خزنده علیه حق حاکمیت مردم و در اختیار گرفتن سرنوشت جان و مال و ناموس مردم توسط ولایت فقیه و پایانی خشونت آمیز بر بهار آزادی و آغاز دوران تباهی زندگی مردم ایران هستیم. نظام ولایت فقیه طی سالهای گذشته با حذف مخالفین که اغلب با خشونت غیر قابل وصفی، از زندان انفرادی و شکنجه تا اعدام های دستجمعی همراه بود، پروسه دگردیسی به نظام مافیایی نظامی مالی را طی کرد. اینک چرخه این حذف، دامن حذف کنندگان دیروز را گرفته است و بخش وسیعی از کودتا گران در لابلای چرخ دنده ماشین حذف گرفتار آمده اند. این دگر دیسی آموزش هایی دارد که اگر بدانها توجه نشود و درسهای لازم از آن گرفته نشود بعید نیست که فردای جنبش کنونی نیزناروشن باشد. از این رواست که باید با وسواس فراوان هر اقدامی که میتواند در حرکت مردم تاثیر بگذارد، مورد کنکاش و موشکافی قرار بگیرد تا جنبش به یمن ابهام زدایی، در شفافیت کامل به پیش برود. هر بهانه که مانع شفاف سازی مواضع افراد، احزاب و سازمانهای سیاسی باشد پذیرفته نیست که آزموده را آزمودن خطاست. بر این امر واقفم که افراد بسیاری در جستجوی چرایی انحراف انقلاب از راه مردمسالاری و باز سازی استبداد گفته و نوشته اند اما از باب اینکه شاید یاد آوری و تکرار به حافظه تاریخی جامعه مددی برساند، به نوشتن این مطلب اقدام کردم. امیدوارم که این نوشته مختصر که اشاره به برخی از غفلتهائی است که بعضی ناشی از خودسانسوری ها و برخی ناشی از جنگ قدرت و قائل بودن به توازن قوا بود و هست، کمکی ولو اندک به آگاهی نسل دوم پس از انقلاب باشد.

مواضع آقای خمینی در کسوت رهبری جنبش ضد استبدادی مردم ایران در سال پنجاه وهفت و مقام مرجعیت آقای خمینی که بری از دروغ وعهد شکنی پنداشته میشد و همچنین سازش ناپذیری او و اصرار بر مواضع حق طلبانه او از قبیل: هر آدم عاقل میداند که تعیین سرنوشت مردم با خود آنهاست، روحانیت قصد ندارد در امور مملکت دخالت کند، آرا و عقاید آزادند و....در اذهان عمومی، چه در داخل ایران و چه در خارج از آن، از او چهره ای مردمی با بیانی مردمسالار ساخت. او در بیش از صد مصاحبه ای که با رسانه های گوناگون اعم از نوشتاری و صوتی و تصویری انجام داد، حتی یک بار از ولایت فقیه سخن نگفت. همواره از جمهوریت، جمهوری ای مثل فرانسه صحبت به میان می آورد تا جائیکه حتی سازمانهای چپگرا که اصولا با دین و مذهب میانه ای نداشتند نیز در مقابل مواضع او چاره ای جز تسلیم و تن دادن به رهبری او ندیدند. مردم در جنبش، ایران بعد از انقلاب را ایرانی آزاد، آباد و مستقل تصور میکردند. استبداد شاه و اختناق حاصل از سرکوب او چنان فضایی را در کشور ایجاد کرده بود که کمتر فرصتی پیش آمده بود تا مردم عادی که هیچ بلکه بسیاری از روشنفکران از مواضع و گذشته آقای خمینی اطلاع یابند. مثلا افراد بسیار نادری از موضع جانبدارانه او از کاشانی و بهبهانی، دو عنصر موثر در کودتای بیست و هشت مرداد و کینه او نسبت به دکتر محمد مصدق اطلاع داشتند که این عده نیز اغلب به دایره اطرافیان او محدود میشدند. اطرافیانی که ، سعی داشتند از او چهره ای مقدس و عرفانی ترسیم نمایند که با قدرت و قدرت پرستی بیگانه است. مبارزه با نظام شاهی ونوید رهایی ازاستبداد و آینده ای که «ولایت با جمهورمردم» باشد و نزدیکی تحقق آروزیی که نزدیک به صد سال مردم ایران برای آن مبارزه کرده بودند ما را از دیدن بسیاری نکات غافل کرد.

ما از علت مخالفت اولیه آقای خمینی با شاه و موضع او در قبال حق رای زنان و نوع نگاه او به حکومت که خواهان نقش روحانیت در آن بود- که در نصایحی که به شاه در این زمینه کرده مشهود بود- غافل شدیم. گمان من بر این نیست که آقای خمینی که با جنبش مردمی و اتخاذ مواضعی هم سو با این جنبش و با بهره گیری از خلائی که در محیط سیاسی و در سطح مبارزان بوجود آمده بود، از سوی مردم رهبری جنبشی را یافت که به انقلاب انجامید، خود میدانست که روزی به عنوان رهبر ایران، از تبعیدگاه خود،نجف، به وطن باز میگردد. او خود نیز غافل گیر شد، شاید بی احساسی او از بازگشت به وطن، بدنبال سالیان دراز زندگی در تبعید، ناشی از این غافلگیری بود. اما او کم کم خود را جمع و جور کرد و خوی قدرت طلب او در رفتار و کردارش عیان گشت. اولین علائم بیماری قدرت طلبی و منیت را او در سخنرانی معروفش در بهشت زهرا بروز داد. و ما، ملت در التهاب و سرمست از رهایی از یوغ استبداد این علامت را ندیدیم و یا اگرعده قلیلی دیدند و هشدار دادند به بهانه وحدت و اینکه امروز زمان این نقدها نیست از کنارش گذشتند وگذشتیم. اما علامت آشکار تر که در هر جامعه که با مفهوم حق حاکمیت مردم آشنایی دارد باید علامت خطرقلمداد میشد، در مدرسه رفاه و به هنگام حکم نخست وزیری مرحوم مهندس بازرگان بروز کرد. آن هنگام، آقای رفسنجانی حکم او را قرائت کرد. بنابر آن، آقای خمینی به استناد « ولایت شرعی» که برای خود قائل بود، مهندس بازرگان را به عنوان نخست وزیر معرفی کرد وما از این امر غفلت کردیم که دامنه شرع اقدس وسیع است و این نوع از ولایت، سیری ناپذیر. غفلت کردیم که انسان آزاد و بالغ ولایت پذیر نیست. اعدام های بدون محاکمه و یا محاکمه های چند دقیقه ای علامت دیگری بود. متاسفانه ایران پس از انقلاب از کادرهای لازم برای اداره یک نظام مردمسالار بر خوردار نبود و آنانی که آزادی و استقلال را لازمه یک نظام مردمسالار و به راستی حاکمیت را از آن مردم میدانستند و نه نخبگان، در اقلیت محض بودند. احزاب و یا سازمانهای سیاسی به حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش باور نداشتند. حاکمیت بر مردم را حق خود میدانستند و برآن شدند، خلاء قدرت را بسود خود پر کنند.تفکر های مختلف از چپ تا راست ،مذهبی و... تقلا کردند به صورت مسلحانه و یا غیر مسلحانه، توازن قوا را به نفع خود تغییر دهند و با کسب قدرت، جامعه را به "مدینه فاضله" مورد نظر خود راهبر شوند. هدف آنها وسیله را نیز توجیه میکرد. در این بین، گروهی نزدیکی جستن به روحانیت را وسیله مناسب دانستند و یا برخی ضعف مدیریتی روحانیون در اداره امور را عاملی برای تثبیت قدرت خود فرض کردند.آنها بر این عقیده بودند که روحانیت (آخوند ها) از اداره امورعاجزند. لذا دیر یا زود برای اداره کشور محتاج آنها خواهند شد. با این فرضیه بود که به همکاری با آنها اقدام کردند. در این خلاء سیاسی، اما، روحانیت قدرت طلب به کار سازماندهی خویش شد. درنامه ای از سوی بهشتی، موسوی اردبیلی، خامنه ای، با هنر و هاشمی رفسنجانی ( مؤسسین حزب جمهوری اسلامی) به آقای خمینی- کتاب عبور از بحران، کارنامه و خاطرات هاشمی رفسنجانی-، در این باره، چنین آمده است:« پیش از پیروزی و بعد از آن و امروز معتقد بودیم و هستیم که نظام اسلامی در ایران بدون پشتوانه ای از تشکیلات مذهبی- سیاسی تضمین دوام ندارد و به همین جهت با مشورت با جنابعالی و جلب موافقت و گرفتن وعده حمایت غیر مستقیم از شما، با همه گرفتاریها از همان روزهای اول پیروزی، مسئولیت تاسیس حزب جمهوری اسلامی را به عهده گرفتیم و در ماههای اول موفقیتهای چشمگیری به دست آوردیم.»

علیرغم وعده آقای خمینی که در پاریس داده بود که روحانیت در امور مملکت دخالت نخواهد کرد،نه تنها خود او در امور دخالیت مستمر داشت روحانیون نزدیک به اونیز متاسفانه از هر فرصت که ایجاد شد برای دخالت در امور، استفاده کردند و مردم از این امر غفلت کردند که این حضور و دخالت، خلاف وعده آقای خمینی است. با نگاه به پیش نویس قانون اساسی که محور آن را حق حاکمیت مردم تشکیل میداد در می یابیم که اگر هشیارانه عمل شده بود علیرغم کاستی ها که درآن بود، با همان قانون، امکان استقرار مردمسالاری فراهم می شد. اما غفلتها باعث شد که علیرغم وعده ای که آقای خمینی در تاسیس مجلس موسسان تدوین قانون اساسی داده بود، این مجلس تشکیل نشود وجای آن را مجلس خبرگان برای بررسی قانون اساسی بگیرد و این مجلس نیز بر خلاف آیین نامه و اساسنامه خود، پیش نویس قانون اساسی را که به اتفاق آرا به تصویب شورای انقلاب و به تائید و امضای آقایان مراجع رسیده بود، به کناری نهاده و به کار تدوین قانون اساسی ولایت محور شد و علیرغم مخالفتها با اصل ولایت فقیه که از سوی اندک نمایندگانی که حق حاکمیت را از آن مردم میدانستند ابراز شد،کودتا چیان به تحمیل این اصل به قانون اساسی موفق شدند. با این عمل، اساسی ترین گام، در مسیر کودتای خزنده علیه حاکمیت مردم برداشته شد و خاک ریز مهمی توسط جناح قدرت طلب و استبداد گرای مشروعه طلب اشغال گشت. در کتاب عبور از بحران به نقل از همان نامه میخوانیم:« موفقیت "حزب جمهوری اسلامی" در انتخابات مجلس خبرگان و تدوین قانون اساسی که امید غیر مذهبی ها را بکلی از بین برد، از عوامل تشدید مبارزات مخالفان ما است»

با شدت گرفتن تلاش های اقتدار گرایان برای باز سازی استبداد و به قول آقای رفسنجانی تشکیل نظام اسلامی و تمایل آقای خمینی به چنین نظامی، کسانی که احساس خطر میکردند راه چاره را در سازماندهی مخالفان استبداد یافتند. اما متاسفانه عدم تعامل وعدم پذیرش حق اختلاف نظردرعین اتحاد حول محور حقوق و حقمداری، بخصوص، نبود فکر راهنمای مبتنی بر احترام به حقوق و کرامت انسانی، نزد افراد، احزاب و سازمانها وگروههای سیاسی، مانع از ایجاد یک جبهه مردمسالار در مقابل این زیادت طلبی ها شد. امادر هر فرصت که پیش آمد، مردم ایران اشتیاق خود را به تشکیل یک جامعه مردمسالار ابراز کردند. از آن جمله، میتوان به انتخابات اولین دوره ریاست جمهوری و مواضع کاندیداها و نتیجه آن انتخابات اشاره کرد.

انتخابات ریاست جمهوری به صحنه مقابله دو طرز تفکر بدل شد. در یک سو بیان آزادی از اسلام، بیانی که به پیروزی انقلاب انجامید و در دیگر سو، تفکر ولایت مدار و بینش فقه تکلیف مدار قرار داشت. آقای رفسنجانی در نامه ای خطاب به آقای خمینی- عبور از بحران- در این باره چنین مینویسد:« قبل از انتخابات ریاست جمهوری، به شما عرض کردیم که بینش آقای بنی صدر مخالف بینش اسلام فقاهتی است که ما برای اجرای آن تلاش میکنیم و اکنون هم بر همان نظر هستیم و شما فرمودید ریاست جمهوری مقام سیاسی است کاری دستش نیست. امروز ملاحظه می فرمائید که چگونه در کابینه و ... می تواند کار شکنی کند و چگونه با استفاده از مقام، مجلس و دولت و نهادهای انقلابی را تضعیف می کنند و ما فقط می توانیم دفاع کنیم، چون تضعیف متقابل را با گفتن نواقص رئیس جمهور صلاح نمیدانیم و همان هم مشاجره تلقی می شود و به حق مورد مخالفت جنابعالی قرار میگیرد و آتش بس می دهید و خودتان هم دفاع لازم را نمی فرمائید که: اختلاف دو بینش است که یک طرف مصداق اسلامش غضتفر پور و سلامتیان و سعید سنجابی و طرف دیگر رجائی و گنابادی و منافی و موسوی و... می باشند» .

علیرغم تمام تلاشی که از سوی حزب جمهوری اسلامی انجام گرفت که متاسفانه با همراهی غیر روحانیان و غیر حزبی ها( حزب جمهوری اسلامی) از مذهبی تا چپ گرا و مارکسیست که بنا بر همان طرز تفکری که در بالا بدان اشاره شد که روحانیان را قادر به اداره امور نمی دیدند و آنها را محتاج تخصص خود در اداره میدانستند همراه بود- نهضت آزادی و حزب توده و.... ازآقای حبیبی کاندیدای حزب جمهوری اسلامی حمایت میکردند- این مخالفان ولایت فقیه بودند که اکثریت آرا را به خود اختصاص دادند و در میان آنها آقای بنی صدر با بیش از 76 درصد آرا از سوی مردم به مقام ریاست جمهوری انتخاب شد. آقای بنی صدر پس از انتخاب شدن کوشش بسیار کرد که یک جبهه از سوی نیروهای جانبدار مردمسالاری تشکیل دهد. بدین منظور کنگره اتحاد تشکیل شد تا برای انتخابات مجلس شورا کاندیداهای خود را به مردم معرفی نماید. در نامه سران حزب جمهوری اسلامی به آقای خمینی در این باره میخوانیم:

« طرح «کنگره وحدت» برای انتخابات که تبلیغات یک جانبه، آن را مصداقی برای اجرای دستور امام در مورد همکاری با رئیس جمهور، ادعا میکند و حمایت بی پرده و صریح برادر و بعضی منسوبان بیت شما از آن، این ادعا را تقویت مینماید، وسیله ای برای مجلس رفتن افرادی خواهد شد که به عاقبت آن خوشبین نمی توان بود و مخصوصا با توجه به اینکه رئیس جمهور بارها گفته است که اگر مجلس با من هماهنگ نباشد، ایران منفجر خواهد شد و یا من کنار می روم که می خواهند مجلس تابع ایشان باشد نه ایشان تابع مجلس».......«خلاصه:علائم تکرار تاریخ مشروطه به چشم میخورد.متجددهای شرق زده و غرب زده علیرغم تضاد های خودشان با هم در بیرون راندن اسلام از انقلاب همدست شده اند(نمونه جلسه ای که از مذهبی های چپ گرا و محافظه کاران غرب گرا یا ملی گرا برای همکاری در مقابله با حزب جمهوری اسلامی در انتخابات اخیر تشکیل شده بود). احتمال اینکه روال موجود مانع تشکیل مجلس شورای اسلامی احتمالی گردد که جنابعالی بدان دل بسته اید و امیدوارید بتواند نارسائی ها و کمبودهای رئیس جمهور را جبران کند، قابل توجه و تکلیف آور است.»

آقای رفسنجانی در یکی از خطبه های پس ازکودتای سی خرداد شصت در باره پیروزی آقای بنی صدر در انتخابات ریاست جمهوری گفت:« پس از پیروزی آقای بنی صدر به دیدار امام رفتیم و به ایشان گفتیم این که نشد، امام فرمود شما بروید و مجلس را در دست بگیرید» بدین ترتیب آقای خمینی که بعد ها گفت والله به بنی صدر رای نداده است و بنا بر اعتراف آقای رفسنجانی به مجلسی دل بسته بود که بتواند رئیس جمهور را کنترل بلکه خنثی نماید از اینکه حول محور رئیس جمهور اتحادی تشکیل شود که مانع تشکیل چنین مجلسی بشود نگران شده و با این حرف خود تکلیف را معین و مجوز تقلب در انتخابات مجلس را به آقای رفسنجانی که در وزارت کشور مسئولیت برگزاری انتخابات را داشت، داد . به هنگام انتخابات مجلس، گزارش هیئت های نظارت که به سرپرستی مستشاران دیوان کشورجهت نظارت بر انتخابات تشکیل شده بود حاکی از تقلبات گسترده در انتخابات بود و حتی آقای پسندیده ،برادر آقای خمینی ، در نامه ای به رئیس جمهور از تقلب در انتخابات شکوه کرد.آقای خمینی با وجود دریافت گزارش تقلبات و در مقابل اعتراض آقای بنی صدر به این امر گفت همین مجلس خوب است.یکی از غفلت ها که آقای بنی صدر در کتاب خیانت به امید بدان اشاره کرده است پذیرفتن چنین مجلسی ازسوی رئیس جمهوربود. ریاست جمهوری آقای بنی صدر این امید را به وجود آورد که جمهوری نوپای ایران به راه استبداد نرود.اما حمله عراق به ایران و آغاز جنگ خانمان سوز از یک سو و توطئه های اقتدارگرایان برای نشاندن ولایت فقیه بر جای حاکمیت ملی که با دسیسه حسن آیت* با وارد کردن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی کلید خورده بود از دیگر سو، کار را بر رئیس جمهور به عنوان اولین منتخب تاریخ ایران و نماد مردمسالاری سخت کرد. او اینک باید در دوجبهه خارجی و داخلی هم زمان از تمامیت ارضی و حاکمیت ملی دفاع میکرد. در ابتدا آقای خمینی که بیمار بود و با حمله عراق احساس خطر میکرد در منازعات به صورت علنی موضع شفافی نمیگرفت. رفسنجانی در نامه 25/11/59 خود خطاب به آقای خمینی از این وضع گله میکند:«تبلیغات متمرکز مخالفان- که از مقام رسمی و تریبونهای رسمی در رل مخالف و اقلیت سخن میگویند- و نصایح کلی و عام جنابعالی و سکوت و ملاحظات ما که علل موضع گیریها را روشن نکرده ایم، وضعی بوجود آورده که خیلی ها خیال میکنند ما و طرف ما بر سر قدرت اختلاف داریم و دو طرف را متساویا مقصر یا قاصر یا... میدانند. ما برای حفظ آرامش نمیتوانیم مطالب واقعی خودمان را بگوئیم و جنابعالی هم صلاح ندانسته اید که مردم را از ابهام و تحیر درآورید. خود شما میدانید که موضع نسبتا سخت مکتبی امروز ما، دنباله نظرات قاطع شما از اول انقلاب تا به امروز است. بعد از پیروزی معمولا ما مسامحه هایی در اینگونه موارد داشتیم و جنابعالی مخالف بودید. ما نظرات شما را با تعدیلهایی اجرا کردیم. شما اجازه ورود افراد تارک الصلاة یا متظاهر به فسق را در کارهای مهم نمی دادید، شما روزنامه آیندگان و ... را تحریم می کردید، شما از حضور زنان بی حجاب در ادارات مانع بودید، شما از وجود موسیقی و زن بی حجاب در رادیو- تلویزیون جلو گیری می کردید. همین ها موارد اختلاف ما با آنها است. آیا رواست که به خاطر اجرای نظرات جنابعالی ما درگیر باشیم و متهم و جنابعالی در مقابل اینها موضع بی طرف بگیرید؟ آیا بی خط بودن و آسایش طلبی را می پسندید؟ البته اگر مصلحت میدانید که مقام رهبری در همین موضع باشد و سربازان خیر وشر جریانات را تحمل کنند، ما از جان و دل حاضر به پذیرش این مصلحت هستیم. ولی لااقل به خود ما بگوئید. آیا رواست که همه گروه دوستان ما به اضافه اکثریت مدرسین و فضلاء قم و ائمه جمعه و جماعات و... در یک طرف اختلاف و شخص آقای بنی صدر در یک طرف و جنابعالی موضع ناصح بی طرف داشته باشید؟ مردم چه فکر خواهند کرد؟ و بعدا تاریخ چگونه قضاوت خواهد کرد؟»

بدین ترتیب، آقای رفسنجانی ضمن گله کردن از موضع غیر شفاف آقای خمینی دو نکته را اعتراف میکند: یکی این که جنگ واقعی بین دو جناح است. یکی جناحی که محدودیت آزادی های فردی و اجتماعی را نمی پذیرد و دین را بیان آزادی و تفتیش عقاید را مذموم میداند و آزادی مطبوعات را لازم میشمارد که رهبری این جناح را آقای بنی صدر و جناح دیگردین را ابزار تفتیش و سرکوب می شمارد ورهبری آن را بر عهده آقای خمینی میداند.

ادامه دارد

jmpaknejad@yahoo.frاين ايميل جهت اسپم بسته شده است،‌جهت فعال بودن بايد جاوا را فعال نماييد

*حسین نواب صفوی جوانی با استعداد، از مشاوران آقای بنی صدر و همکاران روزنامه انقلاب اسلامی بود که در افشای نقش سران حزب جمهوری اسلامی زد و بند آنها با آمریکا در قضیه به تاخیر انداختن آزادی گروگانهای سفارت امریکا که بعد ها به اکتبر سورپرایز معروف شد موثر بود. بنا بر روایتی محمدی گیلانی علت اعدام اورا زیاد دانستن او اظهار کرده بود.او از آزادیخواهان و هواداراستقلال و مخالف سر سخت استبداد و ولایت فقیه بود،قلمی زیبا و بیانی شیوا داشت

*-حسن آیت –عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و از نزدیکان و وابستگان به حزب زحمتکشان به رهبری مظفر بقایی که بعد ها اسناد وابستگی این حزب به انگلستان و انگلیسی بودن طرح ولایت فقیه، از پرده بیرون افتادند-

"حافظ" با گفتارِ گران‌بهای "محمد جعفر محجوب"

پنجشنبه ۴ دسامبر ۲۰۰۸


محمد جعفر محجوب
(1374 – 1303)

در سال 1303 در تهران زاده شد و تحصیلات دبستانی و دبیرستانی خود را در همان شهر به پایان رساند.
در 1326 در رشته‌ی علوم سیاسی و در 1333 در رشته‌ی زبان و ادب پارسی لیسانس خود را از دانشکده‌ی "حقوق و ادبیات" دانشگاه تهران دریافت کرد و در 1342 درجه‌ی دکترای زبان و ادب پارسی خود را از دانشگاه تهران دریافت نمود.
محمد جعفر محجوب، کار خویش را با تندنویسی در "مجلس شورای ملی" در 1323 آغازید.
پس از 1336 در پُست‌های آموزگار، دانشیار و استاد زبان و ادب پارسی در دانشگاه "تربیت معلم" و دانشگاه تهران، به زنده‌گی‌ی ادبی‌ی خود ادامه داد.
در سال‌های 1350 و 1351 به فرنام (عنوان) استاد مهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های 1353 تا 1355 و 1361 تا 1363 در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادب پارسی پرداخت.
وی برای 23 سال هم‌وند (عضو) انجمن ایرانی‌ی "فلسفه و علوم انسانی" وابسته به یونسکو بود.
از 1358 تا 1359 ریاست "فرهنگستان زبان" و "فرهنگستان ادب و هنر" ایران را بر دوش داشت و از 1370 تا هنگام مرگ (1374) به فَرنام (عنوان) استاد مهمان در دانشگاه "کالیفرنیا" در "برکلی" به آموزش ادب پارسی پرداخت.

برخی از ویرایش‌ها و نوشته‌های ایشان:
«برگزیده‌ی غزلیات شمس تبریزی»،
«دیوان قاآنی شیرازی»،
«دیوان سروش اصفهانی»،
«ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی»،
«کلیات ایرج میرزا، متن کامل امیر ارسلان نامدار»،
«فتوت‌نامه‌ی سلطانی»،
«سبک خراسانی در شعر فارسی»،
«فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه» (با هم‌کاری سید محمد علی جمال‌زاده)،
«آفرین فردوسی» واپسین نوشته‌ی شادروان محجوب، چاپ 1371، تهران.


"حافظ"
با گفتارِ گران‌بهای
"محمد جعفر محجوب"
*
***
*****
سی.دی. یکم:
*****

1. بحثی درباره‌ی شاه شیخ ابواسحاق و مبارزالدین محمد.
***

2. غزل «یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود».
***

3. غزل «الا یا ایهاالساقی اَدِرکاساً و ناوَلها».
*****

سی.دی. دوم:
*****

1. ادامه‌ی غزل «الا یا ایهاالساقی ...».
***

2. غزل «سال‌‌ها دل طلب جام‌جم از...» و بحثی درباره‌ی «جام‌جم».
*****

سی.دی. سوم:
*****

1. ادامه‌ی غزل «سال‌‌ها دل طلب ...».
***

2. بحثی درباره‌‌ی «پیر مغان»،«جام»،«قَدَح» و «ساقی».
*****

سی.دی. چهارم:
*****

1. بحثی درباره‌ی توالی ابیات دیوان حافظ (بخش یکم).
***

2. بحثی درباره‌ی توالی ابیات دیوان حافظ (بخش دوم).
*****

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

گزیده هایی از کتاب در پس پرده تزویر


«ما حرف در گوشی نداریم!»

«روز نهم آبان ۱۳۵۷آقایان دکتر کریم سنجابی, حاج مانیان و مهدیان برای ملاقات... [با خمینی] از تهران به پاریس آمدند. در اولین دیدار با آنها امام و بنی صدر, سلامتیان و حاج احمدآقا هم حضور داشتند... آقای سنجابی که در کنار امام نشسته بود شروع کرد آهسته صحبت کردن, تقریباً در گوشی. ناگهان امام سرشان را عقب کشیدند و فرمودند ما با کسی صحبت در گوشی نداریم, هیچ چیز ما مخفی نیست. شما می توانید مطالبتان را آزادانه بیان بفرمایید. هرچه دارید بگویید. من از دوستان چیزی پنهان ندارم... بعد از صحبت آقای سنجابی امام صحبتی نکردند» (خاطراب هادی غفاری, ص۳۳۰). خمینی با سنجابی صحبت در گوشی نداشت اما وقتی با «ازمابهتران» در اتاق دربسته دیدار و گفتگوداشت, جز عده معدودی که محرم اسرار بودند مانند دکتر ابراهیم یزدی, بقیه حق ورود به اتاق را نداشتند. مثلاً در دیداری که در همان روزها خمینی در اتاق دربسته با فرستادگان دولت آمریکا داشت, دکتر یزدی به من که برای کاری قصد ورود به اتاق را داشتم, گفت شما نمی توانید به اتاق وارد شوید و در را بست. ملاقات فرستادگان دولت فرانسه با خمینی نیز که درهمان روزها در اتاق رخ داد, در اتاق در بسته صورت گرفت و بعد به کسانی که می خواستند بدانند در آن دیدار چه سخنانی رد و بدل شد, گفتند برای تمدید پاستورت آمده بودند.

تافته جدابافته یی به نام صادق طباطبائی

صادق طباطبائی, برادر زن احمد خمینی, هم مرتب از آلمان به پاریس می آمد و به خانه یی که خمینی در آن زندگی می کرد رفت و آمد داشت و از همان موقع, تافته جدابافته یی بود.
او هم خوابهای بسیار خوشی را برای آینده اش می دید و با اشراقی و احمد خمینی هم رابطه بسیار نزدیکی داشت. معمولاً به خانه یی که خمینی در آن زندگی می کرد, رفت و آمد داشت وبه خانه مقابل نمی آمد تا حسابش از دیگران جدا باشد. همان موقع هم به خاطر همین ادا و اطوارهایش در بین اطرافیان خمینی منفور بود.
ناطق نوری هم به پاریس آمده بود و به ظاهر عقب راهی می گشت که تعدادی اسلحه به ایران ببرد. او به من گفت: چند قبضه اسلحه می خواهم, چه کنم؟
گفتم: برو بیروت هرچه بخواهی هست.
البته کار او بیشتر به تظاهرنمودن می ماند تا عمل. چرا که او دیگر پس از سالهای ۴۲تا۴۴ به دنبال زندگی آرام خودش بود و حالا یک شبه «انقلابی» شده بود و آن هم از نوع مبارزه مسلحانه, و نه اعلامیه پخش کردن!
محمد غرضی به پاریس آمده بود ولی آن طور که مایل بود کسی او را تحویل نگرفت و او کلاً نتوانست برای خودش در آنجا جایی بازکند. او یک بار به لیبی رفت و از آنجا به سوریه سفرکرد. او یک بار به من گفته بود که قصد دارد از لیبی اجازه یک موج رادیویی بگیرد.
یک شب در هتلی که نزدیک نوفل لوشاتو بود عده یی جمع بودند. ازجمله, حاج مهدی عراقی, محمد غزضی. و صحبت از مجاهدین خلق شد. غرضی به شدت به مسعود رجوی حمله کرد. یکی از زندانیان سیاسی که تازه از زندان آزاد شده بود, به غرضی گفت: تو صلاحیت نداری وارد این بحثها بشوی. تو فعلاً جایت گرم است و او زندانی است.
غرضی به شدت ناراحت شد و می خواست آن فرد را از اتاق و هتل بیرون کند که دیگران پادرمیانی کردند و نگذاشتند. او دشمن خونی مجاهدین بود.
کسانی که در اتاق تلفن بودند عبارت بودند از: سیدعلی اکبر محتشمی, اسماعیل فردوسی پور, املائی محمد منتظری, سیدمحمدعلی موسوی. محمد منتظری سیدهادی مدرسی را از بحرین به پاریس آورده بود و او را هم در اتاق تلفن خانه «کشان» در پاریس گذاشته بود و هر روز صبح یک نفر از نوفل لوشاتو می آمد و شبها در نوفل لو شاتو به غیر از افراد خیلی نزدیک که در اتاق تلفن خانه و... بودند, کسان دیگر را نمی گذاشتند شب در آنجا بمانند. به دلیل مسائل امنیتی.
حسن روحانی (فریدون خان) هم به پاریس آمده بود. البته او نگاه می کرد ببیند چه کسی در آنجا نقش بیشتر دارد و این فرصت طلب هم به خاطر این که از قافله عقب نماند مرتب این طرف و آن طرف می دوید.
حسن نزیه هم به نوفل لوشاتو آمد و با خمینی ملاقات کرد و جلو خانه خمینی نیز چندتا عکس گرفت.
علی خان سفید که جوانی پرشور بود و ظاهری کارگری داشت نیز از ایران به نوفل لوشاتو آمده بود و با همان پرواز خمینی به ایران بازگشت و در روز ۲۲بهمن ۱۳۵۷ در برخورد با گارد شاهنشاهی به شهادت رسید.
مهندس محمدرضا اشراقی نیز مدتی در نوفل لوشاتو بود. او بسیار فعال بود و زحمت می کشید و با همان پرواز خمینی به ایران بازگشت و بعد از پیروزی انقلاب با مجاهدین خلق بود و در اسفند ماه ۱۳۶۰ به شهادت رسید.

خمینی سخنگو ندارد

صبح بود. اخباری از ایران رسیده بود و داشتم برای خمینی می گفتم. در همان اوائل نیز, بابرخوردهایی که دکتر یزدی می کرد معلوم بود خیلی حساب شده و دقیق حرکت می کند و خلاصه از مصاحبه کردن و سخنگوشدن نیز بدش نمی آید و می کوشد که بالاخره به عنوان سخنگوی جنبش مطرح شود. او سالها در آمریکا به دور از مسائل ایران زندگی کرده بود و حالا هم ناگهان سروکله اش پیدا شده بود که سخنگوی جنبش شود. البته بد کاری نبود! به هر حال صحبتهای من راجع به مسائل روز با خمینی تمام شد به او گفتم: اینجا کسانی هستند که به عنوان سخنگو عمل می کنند!
خمینی گفت: چه کنیم؟
گفتم: به نظرم می رسد که اعلام شود شما سخنگویی ندارید.
خمینی قبول کرد. این مطلب به فارسی و انگلیسی نوشته شد که «سخنگویی» وجود ندارد. اما حقیقتاً کسی نمی توانست آن را به دیوار نصب کند. بلاخره در پله ها نصب شد.
یزدی پشت سر من ایستاده بود و بسیار دلخور بود و نگاه می کرد و می گفت: این چیست؟ گفتم: می بینید که چیست.
او رفت. به فاصله چند دقیقه کاغذها کنده شد و دوباره تهیه شد و نصب گردید. خبرنگاران این خبر را مخابره کردند و در همه جا پخش شد و دکان بعضی ها نیمه تعطیل شد!

مدّاحان خمینی

در مدتی که خمینی در پاریس بود, تعریف و تمجید از او به اوج خویش رسیده بود. شاعری (به نام محمد منتظر که بعد از انقلاب دستگیر و زیر شکنجه روانی شد) در خانه خمینی بود که معمولاً صبحها بعد از نماز شعری برای خمینی می سرود و گاهی شبها در چادر در حضور خمینی آن را می خواند.
چند روزی بود تعدادی از بچه های انجمن اسلامی آمریکا که به پاریس آمده بودند, تمرین می کردند که بتوانند سرودی را که این شاعر سروده بود دسته جمعی بخوانند. سرپرستی آنها را به غیر از شخص شاعر, طاهره دبّاغ به عهده داشت. طاهره دباغ همه آنها را به صف می کرد و یک نسخه از اشعاری را که در وصف خمینی بود به آنها می داد و توی زیرزمین تمرین می کردند. سرود را ساختند و نزد خمینی زیر چادر خواندند. او گوش داد, اما این کار را با کلام خودش تاٌیید یا تکذیب نکرد. اما همین که نشسته بود و سرود را گوش داده بود برای طاهره دباغ کاملاً مفهوم بود, چرا که خمینی اگر با حرفی یا کاری مخالف بود از جایش بلند می شد و می رفت و محل نمی گذاشت و هیچ کس هم نمی توانست او را از این کار منصرف کند و اطرافیانش به خوبی می دانستند که اگر خمینی بنشیند معنایش مطمئناً این است که رضایت خاطر او را برآورده کرده اند و اگر از جایش برخیزد و برود برعکس.

خمینی دیگر سراسر ستایش شده بود. او فقط دوست داشت که او را بستایند و مدام حرف او را بزنند. اگر کسی ذره یی برخلاف میلش کاری می کرد ـ هرکه بود ـ او را به زمین می زد و دیگر او را تحمل نمی کرد.

صبح بود که اخبار کشتار رسیده بود. نزد خمینی رفتم و جریان کشتار را به او گفتم و ضمن صحبت به این نکته اشاره کردم که بهتر است بعد از پیروزی انحلال ارتش را اعلام کنید تا یک ارتش مردمی تشکیل شود. نگاه تندی به من کرد. اصلاً توقع شنیدن چنین حرفی را از من نداشت. سرش را تکان داد و گفت: دیگر خبری نیست؟
متوجه شدم که از طرح مساٌله «ارتش مردمی» خوشش نمی آید.
بسیار اتفاق افتاده بود که کسی حرفی می زد و خمینی بدون اعتنا به این که آن فرد حرف می زند, راه می افتاد و می رفت یا احیاناً سؤالی را که از او می کردند اصلاً جوابی نمی داد و اعتنایی نمی کرد. اما اگر آن حرف و یا آن سؤال مورد رضایت او بود حتی یک لبخند او معنی پیدا می کرد و او جوابش را به آن داده بود.

باندبازی در نوفل لوشاتو

برخوردها در نوفل لوشاتو بسیار حسادت آمیز بود و علتش هم باندبازیهایی بود که به وجودآورده بودند و آنهایی که به دنبال میز و قدرت بودند تصور می کردند با این کارها می توانند بر خر مراد سوار شوند. در این میان نقش «چاکرمنشها» مؤثر بود و آنها هم برای آینده شان جا باز می کردند و ناچار می بایست خودشان را به این و آن بچسبانند. خیلیها هم خودشان را به سرکردگان یکی از باندها چسباندند و به پستهایی هم رسیدند. هرکس زیر بیرق سردمداران باندها نبود و حاضر نمی شد بر سر سرنوشت خلق و انقلاب معامله پایاپای کند, مورد طعن و بی احترامی قرارمی گرفت.
انقلابی رخ داده است و میلیونها نفر دربرابر رژیم ستمگر شاهنشاهی قیام کرده اند و در این میان خمینی به دلیل شرایط خاص زمانی و در نبود یک رهبری مردمی ـ که اصلی ترین دلیل آن سرکوب نیروهای انقلابی توسط شاه و نیز ضربه «اپورتونیستهای چپ نما» بر پیکر سازمان مجاهدین خلق ایران بود ـ رهبری را به دست گرفته بود و عده یی هم به عنوان مترجم و تلفنچی و آشپز و... دورش را گرفته بودند و به دیگران امر و نهی می کردند. مثلاً, مترجم خمینی که به خبرنگاران وقت ملاقات و مصاحبه می دهد حالا هرکسی را که در این خانه نوفل لوشاتو می بینید به او بداخمی می کند که چرا اینجا آمده ای؟ مگر تو همان نیستی که در فلان جا چنین و چنان گفتی؟ اشاره ام به دکتر ابراهیم یزدی است. یک روز صبح جوانی به نام «ح», که بعدها او را شناختم, به نوفل لوشاتو آمده بود. دکتر یزدی به محض دیدن او شروع کرد به پرخاش کردن به او که تو همانی که در فلان تاریخ چنین و چنان گفتی و... او را به شدت آزرده خاطر کرد. اگر نامه یی به دستشان می دادند که به خمینی برسانند, اگر با خط مشی شان منطبق نبود, آن نامه سر از آشغالدانی در می آورد. اگر مراسم بزرگداشتی بود, امثال دکتر یزدی نمی گذاشتند حتی عکس یکی از رهبران «نهضت آزادی» قدیم (پدر طالقانی) را به دیوار نصب کنند.


۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

رانا؛ خاموشی کردستان در چهلم جان باختگان ۱۹ اردیبهشت / گفتگو با مادر فرزاد کمانگر /به همراه ویدیو و عکس


خبرگزاری هرانا - فرزاد کمانگر معلم کرد، در 19 اردی بهشت ماه سالجاری در زندان اوین به صورت مخفیانه اعدام شد و خانواده وی برای تحویل پیکر وی با گذشت بیش از یک ماه همچنان بلاتکلیف هستند.

متن زیر گفتگویی است با مادر فرزاد کمانگر پس از گذشت یک ماه از اعدام فرزندش، وی در گفتگو با گزارشگران هرانا اعلام داشت از اعتراضات مدنی و مسالمت آمیز مردم ایران در چهلم جانباختگان 19 اردی بهشت ماه حمایت می کند.

خانم رضایی ابتدا بفرمائید تلاشهای خانواده اعدام شدگان 19 اردیبهشت ماه برای تحویل اجساد به کجا رسیده است؟

- خانواده ما همان روز یک شنبه و ساعاتی پس از اجرای حکم از طریق تماس های فعالین مدنی در جریان اعدام فرزاد و همراهانش قرار گرفت. ابتدا پذیرفتن این حقیقت تلخ برای همه ما بسیار دشوار بود و به همین خاطر فوری تصمیم گرفتیم برای اطلاع دقیق از درستی خبر به تهران برویم. همان روز همراه چندین تن از اعضای خانواده دیگر اعدام شدگان دیگر به تهران رفتیم. به مدت چند روز که در آنجا بودیم ابتدا به زندان اوین مراجعه کردیم تا واقعا ببینیم این خبر واقعیت داره یا نه!

بعد از اینکه مطمئن شدیم فرزندانمان بعد از چهار سال شکنجه و زندان عاقبت توسط دشمنان انسانیت اعدام شده، تصمیم گرفتیم طبق وصیت فرزندم پیکر وی را تحویل بگیرم و در روستای پدری اش دفن بکنیم ولی متاسفانه تمام تلاش هایمان در طول آن چند روز در تهران به جایی نرسید و نه نمایندگان مجلس و نه مسولان قضایی جواب مشخصی به ما می دادند. همه می گفتند اگر جنازه ها رو تحویل بدهیم در کردستان آشوب به پا می شود. هر چند آقای بهرامیان وکیل فرزاد هم اعلام کرد حاضر است تعهد بدهد که بدون اینکه مشکلی پیش بیاید جنازه رو تحویل بگیرد و در کامیاران دفن نماید، اما آنها باز پاسخی به درخواست ما ندادند. آنان خودشان خوب می دانستند چه جنایتی انجام داده اند و از پیامدهای آن می ترسیدند، آنان می دانستند فرزاد و همراهانش فعال حقوق انسانی بوده اند و در دل تمام هر وجدان آگاهی جای دارد، می ترسیدند از تهران تا کردستان کاروانهای پیشوازی از پیکر شهدا به راه انداخته شود. بعد از بازگشت از تهران نیز به دلیل حضور گسترده مردم از تمام مناطق ایران نتوانستم شخصا به تراه بروم تنها چند تن از اعضای خانواده همراهی اعضای خانواده دیگر اعضای خانواده دوباره به تهران رفتند اما باز هم به جوابی ندادند.

ما تصمیم گرفتیم تا زمانی که جنازه را تحویل ندهند در جلوی استانداری همراه اعضای خانواده شهید فرهاد وکیلی و علی حیدریان تحصن بکنیم اما چند روز قبلش گویا یکی از نمایندگان کرد مجلس تماس گرفته بود و اعلام کرد بود قولهای به وی داده اند به همین خاطر جلوی استانداری تحصن نکنیم. ما هم پذیرفتیم اما باز هم خبری از آنها نشد. تا اینکه هفته گذشته فکر کنم چهارشنبه بود

همراه خواهر شهید فرهاد وکیلی و مادر و خواهران علی حیدریان به استانداری کردستان مراجعه کردیم و توانستیم با استاندار ملاقات بکنیم. زمانی که مه به تهران رفته بودیم استاندار هم آنجا بود و به ما قول داد که بعدا پیکر شهدا رو به ما تحویل بدهند. من هم از استاندار خواستم طبق قولی که داده بود جنازه ها رو به ما تحویل بدهد چون در تهران شایعاتی منتشر شد که استاندار و اطلاعات کردستان اجازه تحویل پیکر شهدا رو نمی دهند. اون روز استاندار کردستان اعلام کرد که جنازه ها در جایی خاص دفن شده است و بعدا مکانش در زمان مناسب را به ما اعلام می کنند. حرفهای دیگر زد که با واکنش من مواجه شد و فوری همراه محافظانش اتاق رو ترک کرد و درب را به روی ما بستند، موقعی که نیروهای حراسات ما رو از ساختمان خارج کردند مشاهده کردیم که تعداد زیادی نیروی در محوطه استانداری مستقر شده اند، مثل اینکه آنان از چهار تا پیره زن ترسیده بودند.

خانم رضایی آیا نیروهای امنیتی و انتظامی در برگزاری مراسم ختم فرزندتان برای خانواده شما ممانعت ایجاد کردند؟

- موقعی که ما از تهران برگشتیم به ما اطلاع دادند که اطلاعات تماس گرفته و اعلام کرده نباید مراسم ختم در مسجد برگزاری بشود و تنها اجازه برگزاری مراسم رو در خانه خودمان داده بودند. ما هم که به عنوان خانواده فرزاد دوست نداشتیم در این مراسمات برای کسی مشکلی ایجاد شود به همین خاطر تنها در منزل خودمان درهای خانه رو به روی دوستاران آزادی و برابری باز کردیم و حتی نه اعلامیه ایی و نه چیز دیگر پخش کردیم. اما مردم شهر به چند مسجد شهر رفته بودند تا برای برگزاری مراسم ختم با خادم مساجد هماهنگی بکنند، اما دیده بودند همه مساجد رو بسته اند. شرکت کسترده مردم سبب شد که واقعا تمام اتاق منزل و حتی راهروها پر بشود، به همین خاطر ما تصمیم گرفتیم

طبق عرف محلی که همیشه مراسم ختم رو در مسجد برگزاری می کنند ما هم همراه کردم شهر به مسجد نزدیک منزلمان رفتیم. هنوز یم ساعت نگذشته بود که نیروهای اطلاعاتی اقدام به محاصره مسجد کردند و از اعضای خانواده خواستند ما مسجد رو همراه مردم ترک بکنیم، ما هم که چون نمی خواستیم در این مدت مشکلی برای کسی ایجاد شود از مسجد بیرون آمدیم یا بهتر بگم ما رو از خانه خدا بیرون کردند. ما در هیچ دین و مذهبی ندیدم که برای حضور در خانه خدا باید از حکومت باید اجازه گرفت.

ولی چون فرزاد تمام عمرش را برای رفاه و آسایش مردم صرف کرده بود، نمی خواستیم شلوغی پیش بیاید و در این میان مردم بی گناه قربانی ای از خدا بی خبران بشوند.

واقعا تا امروز هم مردم از همه شهرها به منزلمان آمده اند و با ما ابراز همدردی کرده اند. جای دارد از همه این خانواده ها تشکر نمایم.

خانم رضایی آیا برای برگزاری مراسم چهلم فرزاد برنامه ی خاصی دارید؟

- در طی چند روز گذشته تعدادی از فعالین مدنی که به خانه امان آمدند، اعلام کردند آنان تصمیم دارند شب چهلم شهدا ( پنج شنبه ساعت 10 شب ) به پاس احترام به روح پاک پنج پروانه راه آزادی و همچنین اعلام نارضایتی از اجرای حکم اعدام زندانیان سیاسی و درخواست توقف این جنایتها لامپهای منازلشان را به مدت 5 دقیقه خاموش می کنند، من هم پیشنهاد آن را مناسب دیدم و از این حرکت حمایت می کنم. دیروز ما ابراهیم ها ، احسان ها ، کیانوش ها ، نداها و سهراب ها رو از دست دادیم ، امروز هم شیرین ها ، فرهاد ها ، علی ها ، فرزادها و مهدی ها در زندان اعدام شدند، فردا هم شاید نوبت زینب ها ، حبیب ها ، عبدالرضاها ، شیرکوه ها و صارمی ها می باشد، نباید در قبال این جنایت بی تفاوت باشیم، ملت کرد در 23 اردیبهشت ثابت کردند که در کنار فرزاندشان هستند و با اقتدار اعلام کردند که دیگر مسئولان جمهوری اسلامی باید اجرای اعدام های سیاسی در زندانها را متوقف بکنند، من هم سعی می کنم تاآخرین نفسهایم آن را مقدسی که فرزاد برگزیده بود ادامه بدهم. راه انسایت و برابری ما الان نمی توانیم برای توقف اعدامها از مردم بخواهیم به خیابانها بریزند چون واقعا رژیم در کردستان همه را در خیابانها غلط در خون خواهد کرد، اما حداقل می توانیم با اعتصاب و کارهای همچون خاموش کردن لامپها از کسانی که همه چیز خویش را در راه آزادی فدا کردند، حمایت بکنیم.

تا جایی که من همیشه شنیده بودم دولتها خدمت گذار مردم هستند ولی متاسفانه اینجا ...

خانم رضایی در پایان اگر پیامی خاصی دارید، بفرمائید؟

- من از همه کسانی که در مدت این چهار سال همراه فرزاد بودند و تمام تلاشهایشان رو برای آزادی فرزاد انجام دادند، تشکر می کنم. اعتقاد دارم فرزاد و همراهانش برای همیشه در تاریخ جاویدان شدند.

نکته که جای دارد به عنوان مادر فرزاد به اون اشاره بکنم این است فرزاد همیشه از من می خواست نباید اجازه بدهیم دشمنان احساس بکنند با بازداشت ، شکنجه و اعدام فرزندان این میهن توانسته اند به ما ضربه بزنند.

هر چند از دست دادن فرزاد برای من به عنوان یک مادر ناگوار است و نمی توانم باور بکنم که دیگر نمی توانم صدای فرزندم را پشت تلفن زندان بشنوم، اما اعلام می کنم که ما مادران سرافراز این میهن هستیم نه مادران عزادار ما باید به وجود چنین فرزندانی افتخار بکینم و این واقعیت را بپذیریم که روح آنان امروز شاد هستش و این راهیست که آنان با درک دشواریهای آن برگزیدند.

در پایان هم جای دارد به مقاومت زندانیان سیاسی در سیاهچالهای جمهوری اسلامی درود بفرستم و از اینجا برای همه آنها سلام دارم.

برای تماشای فیلم در یوتوب اینجا کلیک کنید

برای دانلود فیلم اینجا کلیک کنید

تصاویر از مادر فرزاد کمانگر

نظر