۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

Iran - 8 Mars 2011. Transformation of Tehran to a Millitary Barricade by...

Graphic - Iran Tehran 14 Feb 2011 Protest A protester got shot in his head

در باره كودتاى 28 مرداد 1332:


احمد روناسى


در باره كودتاى 28 مرداد 1332:


»زخم خورده و ناتوان و شمشير شكسته،


زره دريده و بى سپر،


برجاى ايستاده‏ام، هرچه مى‏خواهى با من بكن


مرا...!!، ولى تسليم نخواهم شد!«


هنرى لانك فلو






پرسش و پاسخگوئى پيرامون پنجاهمين سالگرد كودتاى »انگليسى - امريكائى« 28 مرداد، در برنامه‏هاى يك شنبه 17 و 24 اوت 2003، برابر 26 مرداد و دوم شهريور 1382، در راديو بين المللى فرانسه، برگزار شد، به همت خانم فرنگيس حبيبى با »كاظم علمدارى - احمد سلامتيان - پرويز مينا - عبدالمجيد مجيدى - پرويز مجتهد زاده و حميد احمدى، كه برانگيزنده نويسنده به نوشته‏اى شد كه خواننده در پيش چشم دارد.
تلخى‏ى سخنهاى پاره‏اى از پاسخگويان، نگارنده را برآن داشت تا، هر چند موجز،


تكيه بر داده‏ها و بر رسيدن »اجتماعى - تاريخى« ى آن زمان، چگونگى زندگى سياسى آن دوران را بر نمايد. هر چند در اين موردهاى »تاريخى - سياسى«، بسيارانى روشنگرى كرده‏اند. از آن جمله است نگارنده در دفترهائى چون »ملى شدن صنعت نفت در سراسر كشور« - »بزرگداشت 29 اسفند و...« و يا ديگر نوشته هائى درج شده در ارگان و روزنامه‏اى.


با توجه به ديدگاه سياسى نگارنده، بايسته آمد كه براى جلوگيرى از درازاى بيشتر گرفتن نوشته، فراگشائى را در »سه رده«، رده بندى كند. بدينگونه: 1 - حميد احمدى - احمد سلامتيان و كاظم علمدارى و 2 - دكتر پرويز مينا كه در سامانه‏ى »استبداد سلطنت وابسته به بيگانه«، مدير كل نفت بوده و، خواه و ناخواه، روند پاسخ دهى‏اش آرايش چهره‏ى كريه كودتاى 28 مرداد را با خود دارد. هر چند بنا بر دانشى كه در پهنه‏ى كار خود دارد، ناگزير، با ميانه روى و ارزش دهى به آن »نهضت« و رهبر آن، بيان مى‏كرد. 3 - اردشير زاهدى - عبدالمجيد مجيدى و پيروز مجتهدزاده‏اند. دو تن اولى تا واژگونى آن سامانه‏ى ضد »ملى مردمى«، از مهره‏هاى آن نظام، در جايگاه‏هائى چون وزارت امور خارجه، سفير ايران در امريكا، رياست سازمان برنامه، وزير كار و... و معاون نخست وزير، بوده‏اند. و






سومى از اين رده، استاد دانشگاه تهران بوده و زير نام »پژوهنده«، بگونه‏اى سخن گفته و مى‏گويد كه پايوران »استبداد اسلامى«ى چند بار وحشى‏تر از استبداد پيشين را نرنجاند و خوش آيند اين سامانه‏ى شوم سخن راند.






نوشته روى سخن با سخنان دسته دوم و سوم دارد. فراگشائى بر روى رده اول را بايسته نمى‏داند. چرا كه آنان توانستند، در آن زمان كوتاه، تكيه بر ارزشهاى مردم خواهى و ميهن دوستى‏ى خود، بيان چند و چون »اجتماعى - سياسى« ى كودتا را، كه به زيان مردم ايران و به سود چپاولگران جهانى بود، بنمايند. با اميد كه در لابلاى نوشته، كوشش شود تا آن كاستيهاى تاريخى و يا »اجتماعى - سياسى« جبران شود.



تاريخ و رخدادهاى آن چركى دست نيست كه آسان بتوان با آب شست و اثر سود يا زيان بخش آن، براى ملتى، را اينگونه زدود. گونه كارى كه جاى گرفتگان در رده‏هاى دوم و سوم، بويژه و به ترتيب، »اردشير زاهدى« - عبدالمجيد مجيدى و پيروز مجتهد زاده- به خيال واهى، با سخنان خود، در مورد كودتاى 28 مرداد، كرده‏اند. نگارنده، بنا بر روش كار خود، در تاريخ و بر رسيدن پديده‏هاى »اجتماعى - سياسى«، كه همواره بر آن بوده‏است، ناگزير نيم نگاهى دارد به دوران پيش از مشروطيت و بر ميوه‏ى شوم استعمار و بر تاراج منابع ملى سرزمينهائى چون ايران و تجاوز به حقوق ملتهاى آن و ساخت گرفتن »بوميانى« كه در خدمت بيگانه، به آب و علوفه‏ى »سياسى - اجتماعى« رسيده‏اند و دارنده‏ى »جاه و مال« شده‏اند.






پاى گرفتن استعمار و سوى‏گيرى آن به ايران در قرن نوزدهم، به دنبال شكستهاى پى در پى ايران در جنگهاى ايران و روس و از دست رفتن سرزمينهاى قفقاز و... و نيز هرات و... با دست اندازى روس و انگليس، نفوذ استعمارى اين دو قدرت بيگانه تاراجگر، همواره، فزونى مى‏گيرد و چهره‏ى سياسى














ايران را دگرگون مى‏سازد. دگرگونى از اينگونه كه »حكومت مركزى« براى نگهداشت خود، وارد موازنه‏اى ميان دو قطب استعمارى مى‏گردد. چنانكه اگر امتيازى به يكى داد، ديگرى را نيز با دادن امتيازى مى‏بايست خرسند كند. اين موازنه، موازنه‏ى مثبت نام گرفت. در روند چنين همآوردى كه، بر سر تاراج ايران، ميان دو قدرت استعمارى رخ مى‏دهد، هر يك از اين دو، براى خود، وابستگان درشت و ريز بومى دست و پا مى‏كنند. بوميانى كه به نوكرى در مى‏آيند، بر اثر »نفوذ« اين و آن »ارباب«، به جاه و مالى دست مى‏يابند. مى‏توان گفت كه موازنه‏ى يادشده از دوران ناصر الدين شاه شكل مى‏گيرد. با اين نيت كه از دست اندازى به سرزمين ايران جلوگيرى شود و بنياد سلطنت او آسيب نبيند و با اين امتياز دادنها، بودجه‏اى براى حكومت مركزى بدست آيد.






كار رفتار استعمارى روس و انگليس، در برابر يكديگر، در تاراج منابع ايران و دست اندازى به حقوق ملت، »تاجرگونه« بود. اگر يكى نسبت به ديگرى، امكانى مى‏يافت، در چپاول و بيش برى، پيشى مى‏گرفت. اگر چنين نمى‏شد، بايكديگر منافع را تقسيم مى‏كردند. بوميان وابسته به هريك نيز، اگر بر سر كار بودند، بسود قدرتى كه بر آن متكى و در پناه آن، به آب و علوفه رسيده بودند، نقش خويش را بازى مى‏كردند. يا از پيش اين به نزد آن كشيده مى‏شدند و تكيه گاه تغيير مى‏دادند و كارگرى قدرتى را مى‏كردند كه افسارشان را بدست گرفته بود. اينگونه سامانه گرفتن استبدادى در پناه استعمار،






زندگى سياسى‏شان را در چپاول منابع - منافع و تجاوز به حقوق ملت ايران ناچيز مى‏كرد. بازتاب فقر گسترده، جامعه ايران و شخصيتهاى »سياسى - فرهنگى« را به چاره گرى انداخت تا كه خود را از اين برزخ رهائى بخشند. اينسان، خيزشها و واخواهى‏هاى »ملى مردمى« راه به انقلاب مشروطيت مى‏گيرد.






يكى از امتيازها كه پيش از انقلاب ناكام مشروطيت به استعمار داده شده، قرارداد 1901 دارسى است. بنا بر فشرده بودن اين نوشته، از چند و چون دست يابى اين »انگليسى زاده« به قرارداد، چشم پوشى مى‏شود. با وجود اين، اين يادآورى در خور است كه فردى بنام »كتابچى« خان سفير انگليس در فرانسه را از وجود نفت در غرب و جنوب ايران آگاه مى‏سازد. سفير انگليس، »سر هانرى دروموندولف« كه با »ويليام ناكس دارسى« - كه بنا بر اتفاق، از ثروتى بهره‏مند مى‏شود - آشنائى داشته، گزارش كتابچى خان ارمنى را به او يادآور و او را به سرمايه گذارى در استخراج نفت ايران، بر مى‏انگيزد. بر آيند كار اينكه، در 1901، نماينده‏ى دارسى، همراه كتابچى خان ايرانى، براى كسب امتياز، عازم تهران مى‏شوند. وزارت خارجه انگليس به وزير مختار خود، »هاردينگ« پيشنهاد نفت جنوب را مى‏دهد و به نماينده‏ى دارسى يادآور مى‏شود كه پيشنهاد استخراج نفت در »پنج ايالت شمالى« را ندهد تا از برانگيختن روسها به مخالفت جلوگيرى شود. و نيز، از دادن رشوه به دست اندركاران، بقدر بايسته، دريغ نشود!






در تابستان 1903، در »چاه سرخ«، واقع در قصر شيرين، در عمق 507 مترى چاه به نفت مى‏رسد. سپس، دومين چاه به نفت مى‏رسد. در همين سال، دارسى شركتى بوجود مى‏آورد و سهامى كه قرار بود به دولت ايران بدهد را مى‏دهد. او، در حوزه‏ى جنوب، در سال 1908، در مسجد سليمان، به نتيجه‏اى چشم گير دست مى‏يابد و پى مى‏برد كه ايران داراى منابع سرشار نفت است. در سال 1909، شركت »نفت ايران و انگليس«، با سرمايه‏ى دو ميليون ليره‏اى، در لندن، به ثبت مى‏رسد.






در سال 1287، از چاه مسجد سليمان، نفت فوران مى‏كند. در آخر همين سال، شركت »نفت ايران و انگليس«، در لندن، ثبت و سرنوشت ايران در گرو قدرت استعمارى انگليس و هم آوردش، روسيه و سپس امپرياليسم امريكا، قرار مى‏گيرد. اين آنچه است كه آگاهان ميهن پرستى را بر آن مى‏داشت تا رهائى ايران را از بند استعمار، وجهه كوشش خود كنند. در پيشاپيش آنان، »مصدق« و يارانش، در »ملى كردن« صنايع














نفت، اين رهائى را مى‏جستند. پس از سالهاى سال، بمانندانى چون نامبردگان در »بند سه« و نام برده در »بند دوم« اگر او را كارشناس نفت بداند، نابكارانه، به درهم برهم گوئيهاى آنچنانى مى‏پردازند تا بگونه‏اى خود را تبرئه كنند. اينها كه از كاربدستان »استبداد سلطنت« هستند كه با كودتاى مرداد »امريكا - انگليس« بر قرار شد و يا در ساختار »استبداد اسلامى« گرفتارند كه راه شوم كودتاى 28 مرداد را، بگونه‏اى چندين بار ايران بربادده‏تر از استبداد پيشين خود، ادامه






مى‏دهد.






ناآگاه خود فروشان كه نمى‏دانند، در پى تشكيل شركت »نفت ايران و انگليس« در 1912، چرچيل كه وزير دريادارى بود، كميسيون ويژه‏اى را بوجود آورد و به »دتردينگ«، يكى از اعضاى آن، تأكيد مى‏كند به اينكه »نفت يكى از كالاهاى فوق العاده اين جهان است كه فروش آن منوط به استخراج و






توليد آنست«. او بر ارزش اين كالا و بى مانند بودن آن در جهان، تأكيد مى‏كند. آگاهى مصدق و ياران او بر اينكه با »ملى كردن صنعت نفت در سراسر كشور«، مى‏توان استخراج و فروش نفت را، زير نظر مردم زحمتكش و دولت »ملى مردمى« ايران، به چرخش درآورد و دست چپاولگران بيگانه و بومى را از منابع ملى، بويژه نفت، كوتاه كرد و بدينسان به خواسته‏هاى تاريخى‏ى ملت ايران تحقق بخشيد، از توجه به همين واقعيت، سرچشمه گرفته است.






گره‏ى كار در اينست كه پاسخ دهندگان پرمدعا، يا دست اندر كار آن سياه روزى شدند كه، با كودتا، براى ملت ايران، فراهم كردند همچون اردشير زاهدى و يا مهره‏ى آن سامانه، يا بى سوادان پژوهشگر خوانده شده، يا توأمان به اين دو پليدى گرفتار بوده‏اند كه ادامه‏ى نوشته به آن مى‏پردازد.






خواننده بياد آورد كه بازتاب اين توسعه‏طلبى‏ها، خيزشهائى شدند كه به صدور فرمان مشروطيت، در 13 مرداد 1285، زمانى پس از آنكه قرارداد دارسى به امضاى مظفرالدين شاه، رسيد، انجاميدند. شايد بتوان ابلاغ »قرارداد 1907)، برابر با اول مهر ماه 1286، از سوى انگليس به دولت ايران را مبنى بر »سه بخش« كردن ايران، بخش شمالى زير نفوذ روسيه و بخش جنوبى زير نفوذ انگليس و بخش مركزى از آن دولت ايران، ناشى از نگرانى دولتهاى استمعارى به اين امر دانست كه با پاى‏گيرى »مشروطيت«، ايران توانائى مى‏يافت از توسعه طلبى دو قدرت استعمارى جلوگيرى كند. چنانكه، دولت نوبنياد مشروطيت در اين زمان، بى درنگ، با پاسخ اعتراض‏آميز خود، يادآور شد كه ايران »استقلال« دارد و كار روندى به خود گرفت كه آن قرارداد به دور انداخته شد.






مشروطيت اگر چه نه آنچنان، ولى روندى تا اندازه‏اى خرسند كننده بخود مى‏گيرد و كم و بيش مى‏تواند در برابر استعمار گران ايستادگى كند و دولتهاى ملى را بر سركار آورد. بمانندانى چون »مصدق« امكان جلوگيرى از چپاول و برقرارى قوانين سالم كننده، بويژه در برابر »وثوق الدوله« و قرارداد شوم شهرت گرفته او به »قرارداد 1919) را كه بسود كامل »انگليس« بود، بايستد. قرارداد بدور انداخته شد و احمد شاه از امضاى آن سرباز زد كه بسود كامل »انگليس« بود چرا كه ديگر »روسيه تزارى« وجود نداشت و »شوروى جوان« بر پا شده بود.






گفتنى است كه در پى‏ى مخالفتهاى جانانه‏ى مصدق با اين قرارداد، در (1298)، به سوئيس مى‏رود و در 12 تير 1299، با برگزينى او به وزارت دادگسترى، در كابينه‏ى مشيرالدوله، به ايران باز گشته و از سوى دولت، والى فارس مى‏شود. شكست در به اجرا درآوردن قرارداد 1919 و پاى گرفتن مشروطيت و انقلاب شوروى، استعمار انگليس را برآن مى‏دارد كودتاى 1299 را تدارك ببيند و با سر كار آوردن »كودتاگران«، خواسته‏هاى خود را به اجرا درآورد.






نخست وزيرى كودتا، سيد ضياء الدين طباطبائى، سه ماه و اندى به درازا مى‏كشد و با آمدن پرواى كار بدست احمد شاه، او را بركنار و سپس از ايران بيرون مى‏كند. على رغم تلاش انگلستان براى آنكه »رضا خان ميرپنج« را كه فرد دوم كودتا بشمار مى‏رفت، بجاى او بنشاند، زير بار نمى‏رود. احمد شاه ابتدا از كسانى چون مشيرالدوله - مستوفى الممالك و... مى‏خواهد كه نخست وزيرى را بپذيرند. و چون نمى‏پذيرند، از احمد قوام السلطنه مى‏خواهد با اين تعهد كه »... تعهد اينست كه در تحت هيچ صورتى تسليم سياست انگليس نشود و روش خود را با دلخواه آنها همآهنگ ننمايد«، نخست وزيرى را بپذيرد. چون قوام السلطنه چنين تعهدى را به احمد شاه مى‏سپارد، به نخست وزيرى برگزيده مى‏شود. در همان روز، بدستور احمد شاه، تمام دستگير شدگان دوران سيد ضياء الدين طباطبائى، آزاد مى‏شوند. مصدق كه بر اثر مخالفت با كودتاى 1299 و سرپيچى از دستور سيد ضياء، در بختيارى بسر مى‏برد، با اختيارات قانونى، وزير دارائى مى‏شود. سپس، در دولت مشيرالدوله، بسببى، وزارت امور خارجه را نمى‏پذيرد.






قوام السلطنه به احمد شاه پاسخ مى‏دهد كه »با نهايت افتخار و سربلندى، اوامر شاهانه را مى‏پذيرم«. ولى گريز كار خود را در اين مى‏بيند كه با از ميان برداشتن »كنترات مستشاران انگليس« در وزارت دارائى - كه به رياست »آرميتاژ اسميت« و در دوران وثوق الدوله بر قرار شده بود، پايان دهد و جاى آنها را به هيأت امريكائى به رياست دكتر »ميلسپو« بسپارد. و نيز، »امتياز نفت شمال« را هم به امريكا بدهد. با اين خيال خام كه با وارد كردن »قدرت سياسى« ى جهانى ديگر، موازنه‏اى با انگليس و شوروى بوجود آورد.






خواننده اگر به زمان بنديهاى رخدادهاى تاريخى توجه كند، در مى‏يابد كه ديدگاه قوام السلطنه، انگليس و شوروى را در برابر امريكا، بسوى يكديگر مى‏كشاند. در همين سال است كه »داويد جرج« انگليسى »سقوط بلشويسم« را »بضرب اسلحه« ممكن نمى‏شناسد و مى‏گويد كه »... من معتقدم كه مى‏توانيم به كمك داد و ستد آن كشور را نجات بخشيم« و در بازرگانى خاصيتى مى‏يابد كه »انسان را هوشيار مى‏سازد«. او بر اين بود كه »تجارت مسلماً بهتر از هر وسيله ديگرى بدرنده خوئى، غارتگرى و خوش باورى بلشويسم پايان خواهد داد«. استعمار انگليس، چنين بينش شيادانه‏اى در باره شوروى، را مى‏پذيرد. و لنين نيز همانند او مى‏گويد: »ما به تجارت محتاجيم، آنها هم محتاجند. ما دلمان مى‏خواهد تجارتى كه مى‏كنيم به نفع تمام شود. آنها هم دلشان مى‏خواهد بنفعشان تمام شود. بنا بر اين، نتيجه مبارزه تا حدودى بسته به مهارت ديپلماتهاى ماست...«. با بر قرار شدن اينگونه تجارت ميان آنها، لنين نماينده شوروى را به انگلستان مى‏فرستد و كراسين، نماينده او در لندن، موافقت مى‏كند كه »دولت شوروى از تبليغات ضد انگليسى در ايران دست بردارد«!






نگارنده، در »جنبشهاى انقلابى«، در بخش »جنبش جنگل«، به چند و چون اين »برقرارى تجارت« پرداخته است و كژى گرفتن »لنين« و »شوروى جوان« و ميوه تلخى كه براى ايران و جهان ببار مى‏آورد را نمايانده‏است. آنچه را كه راه مى‏گيرد به اندرزگوئيهاى ضد »مردمى«ى »لنين« و ديگران به نمايندگان خود و از ميان مردم برخاسته خواندن »رضا خان« و ادامه آن سياست در دوران استالين و ديگر جانشينان او، تا فروريزى‏اش را روشن كرده‏ام. ادامه همان سياست را در سياست روسيه امروز، مى‏توان ديد. انگليس »پير استعمار«، با آرام كردن »شوروى جوان«، ادامه راه خود را، در روش كردن »سياست يك طرفه مثبت« مى‏داند. آنچه را كه، بر اثر شكست قرارداد 1919، نتوانست، با تدارك سامانه‏اى خودكامه، با »رضا خان«، فرد دوم كودتا، مى‏خواهد بدست آورد. چه با رساندن او به مقام »رياست جمهورى« و چه با رساندنش به »سلطنت«، در پى بركنارى »احمد شاه« كه حاضر نمى‏شد قرار دادى به زيان »ملت ايران« را امضا كند. پس بر آن مى‏شود سامانه‏اى خودكامه بپا دارد كه بدست او، همه خواستهاى »استعمارى« خود را برآورده سازد. استبدادى را بپا دارد كه از مجلس نمايشى و نمايشيهائى اينگونه هم برخوردار باشد.






































در باره كودتاى 28 مرداد 1332 - 2






















«زخم خورده و ناتوان و شمشير شكسته،






زره دريده و بى سپر،






برجا ايستاده‏ام، هرچه مى‏خواهى با من بكن






مرا...!!، ولى تسليم نخواهم شد!»






هنرى لاك فلو














«اگر نوشته هوده‏اى را در بردارد، به زدودن ناروشنائيهائى كه گماشتگان سامانه‏هاى استبدادى در بر رسيدن بوده‏هاى تاريخى - اجتماعى ايران ببار آورده‏اند، آن را به دوست جان باخته، زنده ياد و نام خود، منوچهر مسعودى، پيشكش مى‏كنم.






منوچهر مسعودى، حقوقدان و وابسته به حزب ملت ايران بود. او اولين فرد بود كه نامه‏اى مستدل به «دادستان شهرستان تهران» نوشت و به روزنامه اطلاعات شماره 15506، مورخ 17 ديماه 1356، كه در آن، به دستور «محمد رضا شاه»، به آيةالله خمينى توهين شده بود، اعلام جرم كرد.






منوچهر مسعودى ديدگاه «ملى» داشت و به ارزشهاى «مردمى»، در دوران شاه، تحت پيگرد قرار مى‏گرفت و زندانى مى‏شد. در پى قيام 22 بهمن و استقرار استبداد اسلامى، با كودتاى 1360 بر ضد بنى‏صدر، باز او اولين فردى گشت كه در مقام «مشاور حقوقى رياست جمهورى»، دستگير و سپس تيرباران شد. اينگونه آيةالله خمينى به او پاداش داد! پاداشى چنين از سوى آيةالله خمينى و ديگر استبداديان تاريخ، همواره بهره راه جويان و پويان تندرستى‏ى مردم خواه شده است. رفتار استبداديان بازگوئى اين سخن است كه «مسكين چه كند حنظل اگر تلخ نگويد»؟ و يا تلخ و دردناك نبارد؟






انقلاب اسلامى: پيكش نوشته به شهيد منوچهر مسعودى مى‏بايد در آغاز نوشته مى‏آمد. بخاطر اين فراموشى، پوزش مى‏طلبد.






گفتنى است نه تنها «قوام السطنه»، يكى از نخست وزيران هوشمند ايران، به برآيند اينگونه چاره گريها نمى‏انديشيد و يا «قدرت» خواهى اينگونه افراد چشم آنها را بر فرجام كار مى‏بست و نمى‏دانستند كه در دام اجراى خواست «قدرت بيگانه» و بيگانگانى قرار گرفته‏اند، بل بسيارى از روشنفكران و برگزيدگان فرهنگى و يا سياسى‏ى پاك باز نيز، نا آشنا، در دام سازمان و دستگاه بيگانگان افتادند. چون «حزب توده» كه مجرى خواستهاى آن «سرمايه دارى دولتى» گشت و سپس افسوس از دست دادن همه امكانات كار و پذيرفتن سخت‏ترين پى آمدهاى ممكن، نظير زندان و شكنجه و تيرباران را بخورد.






ندانستتند كه، بازگذاشتن دست اين قدرتها در تعيين سرنوشت سياسى ايران، - بگونه‏اى كه ذكرش رفت و، در پى، همانندهاى ديگرى نيز آورده مى‏شود - كمر به نابودى «استقلال» ميهن خود بستن و راه چپاول را بروى آنها بازگذاشتن و خود را در زمره «نوكران» و يا «دلال» هاى آنها در آوردن است. نوكران و دلالهائى كه وقتى ديگر به آنها نيازى نيست، همچون كاغذ باطله، در سبد باطله‏ها ريخته مى‏شوند.






كوتاه، به دو داده تاريخى، يكى از زبان «ملك الشعرا بهار» و ديگرى از زبان «مهندس زيرك زاده» كه از «خاطرات خروشف» بيان مى‏كند، توجه كنيم:






1 - ملك الشعرا، در كتاب احزاب سياسى، از رابطه خود با مدرس و شناخت كاملى كه از او داشته‏است، مى‏نويسد و يادآور مى‏شود كه، در ديدارها با وزير مختار دولت شوروى، «داويتيان»، از او سخن بميان مى‏آورده‏است. وزير مختار مدرس را نوكر «انگليس» مى‏خوانده‏است. ملك الشعرا مى‏نويسد: «گفتم شما در اشتباهيد و دلائلى آوردم كه مدرس نه آخوند است و نه اجنبى پرست». در پاسخ، وزير مختار گفته‏است: «هركس كه نوكر ما نباشد ما او را نوكر انگليس مى‏شناسيم»!؟






به خواننده يادآور مى‏شود كه اين «سنجيده گوئى» را، وزير مختار، در سال 1300، در دوران «لنين»، مى‏كند. در دورانى مى‏كند كه در آن، دولت لنين رضا خان را «يك چهره ملى» و از ميان «توده‏ها» برخاسته مى‏خواند. و «سليمان ميرزا» كه به شوروى نزديك بود، در مقام نمايندگى مجلس و سپس در وزارت فرهنگ، بسود رضاخان فراوان كوشش كرد.






2 - زيرك زاده، در خاطرات «خروشف» كه به قلم فرزندش نوشته شده، مى‏خواند: «... نظر استالين در مورد ايران اين بود كه ايران را رها كنيد. منطقه نفوذ انگليسها است». چنين رهنمودهائى نشانگر آنند كه هر يك «منطقه نفوذ» خود را مى‏شناختند و چشم از «منطقه نفوذ» ديگرى، تا آنجا كه ممكن بود، بر مى‏داشتند. وجود چنين مناسبات جهانى ميان قدرتهاى «استعمارى - امپرياليستى»، سه قدرت «امريكا - انگليس - شوروى» را، در تهديد «ترومن» هم مى‏توان ديد. در پى جنگ جهانى دوم، در رابطه با بيرون نرفتن شوروى از آذربائيجان و واقعه پيشه ورى، بدنبال تهديد ترومن، شوروى، ناگزير و بى درنگ، قواى خود را از ايران تخليه مى‏كند.






بر مورد دوم، مورد ديگرى را مى‏توان افزود: در پى كودتاى 28 مرداد، فضل الله زاهدى، نخست وزير كودتا، از جانشين «استالين» خواست «به ايادى خود بگوئيد در مورد دولت من اقدامى نكنند»! به يقين، شوروى نه تنها به افراد «آژانس» خود در ايران، كسانى مانند «كامبخش»، «كيانورى»، «رضا روستا»، «اردشير آوانسيان» و...»، چنين دستورى را داد بل، همانطور كه همه مى‏دانيم، طلاهاى ايران را نيز، به سود دولت كودتا، به ايران باز گرداند. اگر چه افراد حزب توده و سازمان افسرى در زير شكنجه و ميدانهاى اعدام بودند. و خسرو روزبه همان روزى به جوخه آتش بسته شد كه طلاها وارد ايران و به خزانه دولت زاهدى ريخته شدند! آن چيز را كه «دولت ملى مردمى» مصدق خواستارش بود و شوروى از دادنش به اين دولت سر باز مى‏زد، به دولت شاه - زاهدى داد!؟






استعمار انگليس به بازيگريهاى سياسى خود ادامه داد تا بتواند به رضا خان قدرت تام بخشد و احمد شاه را از تخت سلطنت به زير كشد. ابتدا بازى «جمهورى خواهى» را، به سود او، براه انداخت. و چون با خيزش مردم و مقاومت شخصيتهائى چون «مدرس» در مجلس و نويسندگان و شاعرانى همانند «عشقى» روبرو شد، از آن دست برداشت و بفكر تغيير «سلطنت» از قاجاريه به «پهلوى» افتاد.






رخداد جمهورى خواهى رضا خانى، در اسفند 1302، سرانجام، به تشكيل مجلس مؤسسان «انگليس» خواسته، با كوشش كسانى هوچى، از روحانى و جز آن، راه برد. استوار و روشن بين‏ترين برخورد تاريخى را مصدق، در جلسه 9 آبان 1304، كرد. او زيان استبدادى كه در راه بود و پاى گرفتن وابستگى كامل به استعمار انگليس و سياست موازنه مثبت كه برآيند آن «استبداد» مى‏گشت را نشان داد. دست پخت آن مجلس مؤسسان استعمار ساخته را هرگز نبايد از ياد برد. مجلسى كه در آن، بمانندانى چون «آيةالله كاشانى» شركت داشتند و خودكامگى 20 ساله‏اى را بپاداشتند كه تمامى خواسته‏هاى انگليس را به عمل درآورد. جاى «پليس جنوب» را دست آهنين او پر كرد و تمديد قرارداد دارسى، زير نام «قرارداد 1933»، از جمله آن خواسته‏ها بود كه انجام گرفت.






برهم زدن «قرارداد دارسى»، خواست انگلستان را در برداشت. زيرا، با تمديد 60 ساله، بنا بر «قرارداد 1933»، اين خواست تحقق يافت. قرارداد با كوشش لرد كدمن بسته شد. او در تاج گذارى رضا شاه شركت كرد و در برابر چند صد نفر مهمانان آن جشن سخنرانى كرد. «شاه»، «دلال وار»، بنا بر گفته او «... وسط را گرفت و دستور داد حق الامتياز را به 4 شلينگ در هر تن، قطع نمايند... من به او گفتم: بدون تمديد، كار به انجام نخواهد رسيد و بالاخره او قبول كرد». «فروغى» و «تقى زاده» هم، ناگزير، به آن دستور «شاهانه»، گردن نهادند. تقى زاده، در مجلس پانزدهم، گفت: «من شخصاً راضى به تمديد مدت نبودم و ديگران هم نبودند و اگر قصورى در اين كار يا اشتباهى بوده، تقصير آلت فعل نبوده بلكه تقصير فاعل بوده كه بدبختانه اشتباهى كرد و نتوانست برگردد». تقصير «خودكامه» را كه او فاعلش مى‏خواند، مصدق، در دوره چهاردهم، در 7 آبان ماه 1323، گسترده بيان كرد. در آن نطق، نه تنها به آسيب سياسى و وابستگى به استعمار كه - در پايان سخنانش - به سه مورد از زيانهاى اقتصادى كه به ايران وارد شد، روشن اشاره مى‏كند.






تاريخچه نفت ايران را نمى‏توان سرسرى نوشت و نقش استعمارى انگليس را در آن دوره از ياد برد. به ويژه از نقش «چرچيل»، چه پيش و چه پس از «ملى شدن صنعت نفت در ايران»، در كوشش براى بپاداشتن كودتاى 28 مرداد، در گذشت. او، از همان ايام بسته شدن «قرارداد دارسى»، در مقام وزير دريادارى بريتانيا، بر خريدن سهام «شركت نفت ايران و انگليس»، در مجلس انگلستان، اصرار مى‏ورزيد. او، در خريدارى زمينهاى خوزستان از مهره پيشين خود، «شيخ خزعل» - كه سپس بسود منافع استعمارى خود ديدند بدست تازه مهره خود، «رضا خان»، از ميانش بردارند - دست داشت. در آينده، از نقش چرچيل، بويژه در كودتا، بيشتر سخن خواهد رفت.






اما از مجلس چهاردهم بدين سو بود كه مصدق پرواى كار بدست آورد و بر آن شد زمينه‏هاى «ملى كردن» نفت و حفظ منابع و تأمين منافع ايران را فراهم سازد و از حقوق ملت ايران، در برابر غارتگران جهانى دفاع كند و «استقلال» را، در همه پهنه‏ها، نهادينه سازد. در اين دوره، مصدق از آزاديهاى نسبى، سود همه جانبه مى‏جست تا هرگونه «موزانه مثبتى» را آشكار كند كه در سود بيگانگان و براى دست برد زدن به حقوق ملت ايران برقرار شده بود. او «موازنه منفى» را بكار گرفت تا ايران استقلال «سياسى - اقتصادى» بازيابد و نابسامانيهاى اجتماعى را به سامان آورد. لذا، بنا بر داده‏هاى تاريخى، از روز «16 اسفند 1322»، دو روز پس از افتتاح دوره چهاردهم، به مخالفت با اعتبارنامه سيد ضياءالدين طباطبائى - كه فرد اول كودتاى 1299 بشمار مى‏رفت -، بر خواست. اگر چه چهره درى او ايران گير مى‏شود، ولى با كمك نمايندگان دربار، از رد شدن اعتبار نامه‏اش، جلوگيرى بعمل مى‏آيد. در رسواسازى اين مهره انگليس، نمايندگان حزب توده با مصدق همراه بودند. همين گونه بود، در بيستم فروردين 1323، كه مصدق «لغو اختيارات ميليسپو»، مستشار امريكائى را، به موجب قانون سيزده ارديبهشت 1322، خواستار شد و پاى فشرد تا در 18 ديماه، خواست او به انجام رسيد. اما با آمدن نماينده شوروى، كافتارادزه، به ايران، براى گرفتن امتياز نفت شمال، مصدق سخت در برابر اين امتياز خواهى، ايستاد. سخنرانى تعيين كننده او، در 7 آبان، راه را بر دادن هر امتيازى به قدرتهاى تاراجگر بست. او هوچى گريهاى وابستگان به «سرمايه دارى دولتى» شوروى را پوچ و بى اساس خواند. بر پايه اين سخنرانى و با پى‏گيرى در نشستهاى پسين مجلس، در 11 آذر، او طرحى قانونى به مجلس تقديم كرد كه به موجب آن، هيچ مقامى نمى‏توانست امتياز نفت دهد و قرارداد ببندد. هر كس كه امتيازى واگذار مى‏كرد، بزهكار خوانده مى‏شد و مى‏بايست به زندان، از 3 تا 8 سال، محكوم و از كار دولتى بركنار شود.






يادآور مى‏شود كه 1 - با كوتاه كردن دست سه نماينده «قدرتهاى سه گانه» ياد شده و رسواكردنشان، او روشن و بى ابهام، «موازنه منفى» را در برابر موازنه‏هاى مثبت يك يا دو و يا سه طرفى روش كرد كه رويه دولتمردان وابسته بود. 2 - با همين طرح قانونى بود كه، پس از نجات آذربائيجان، مجلس پانزدهم به دادن امتياز نفت شمال به شوروى رأى نداد و قوام السلطنه توانست بازى سياسى ماهرانه خود را عملى سازد.






خواننده اگر به نوشته‏هاى «چرچيل»، در كتاب خود، و يا به برخوردهاى آزاديخواهان و روزنامه نگاران انگلستان و سخنرانيهاى مجلس عوام سال 1914، دست يابد، بسيار بوده‏هاى اساسى را بدست مى‏آورد. فشرده آنها را اينگونه مى‏توان بر شمرد: 1 - چرچيل ياد آور است كه در مدت 4 سال جنگ اول جهانى، انگلستان بيشتر از 5/7 ميليون ليره از خريد ارزان نفت سود برده‏است. 2 - در برابر روزنامه نگاران و نمايندگان آزادى خواه انگليس كه بازتاب اينگونه غارتگريها را پديد آمدن اعتراضها و خطر براى انگلستان مى‏دانستند، آشكارا «دندان نشان دادنى» را به ياد آنها مى‏آورد كه انگلستان در جنگ به هم آوردان خود، نشان داده بود. 3 - در همان سال 1914، بودند كسانى چون «رفرى مكدونالد»، رهبر حزب كارگر انگليس، كه سخت به چرچيل مى‏تاخت و روش كار او را «استعمارى» مى‏خواند. بساطى را سخت انتقاد مى‏كرد كه دولت و شركت «نفت ايران و انگليس» براى تالانگرى منابع نفت ايران و تجاوز به حقوق ملت ايران، چيده بودند.






بنا بر آنچه تاكنون، همچون داده‏هاى تاريخى، آورد شد، مصدق و پاره‏اى از ياران او، از مناسبات و تضادهاى موجود ميان قدرتهاى بزرگ جهان، از آن جمله، ميان «امريكا - انگليس» و ميان اين دو با شوروى، آگاه بوده‏اند. در روند اين فراگشائى، به ياران مصدق نيز، اشاره خواهد شد.






تضادها رشد مى‏يابند و همسوئى و ناهمسوئيهائى ميان «سه قدرت» جريان مى‏گيرد. اگر امريكا وابستگانى، بگونه و اندازه و با سابقه تاريخى و باديدگاه وابستگان هم آوردان خود، نداشت، ولى درپى راه يافتن در سياست ايران و دخالت در آن بود و براى رسيدن به اين هدف، دست و پا مى‏كرد. ورود امريكا به صحنه سياست ايران، با بازتاب اين و آن گونه، از جمله همبستگى آشكار و پنهان «انگليس - روسيه» روبرو مى‏شد. و نيز، در ميان نيروها و دارندگان ديدگاههاى سياسى‏ى داخل كشور، چه وابسته به اردوگاه «انگليس - شوروى» و چه ناوابسته، كنش و واكنشهائى بوجود مى‏آمد كه بيانگر اين يا آن «موزانه مثبت» بودند و در برابر «موازنه منفى» مصدق و ياران او، قرار مى‏گرفتند. موازنه منفى، در نيروهاى وابسته، شكاف مى‏افكند. روند شكاف افكنى را در منزلگاههائى چند، تا كودتاى 28 مرداد، و پس از آن هم، مى‏توان ديد. يكى از بارزترين آنها «انشعاب تاريخى» در حزب توده به رهبرى «خليل ملكى» است. انشعاب كنندگان به اردوگاه ناوابستگان و پيروان مصدق پيوستند.






موارد بسيار هم آوردى و همسوئى دو «قدرت» انگليس و شوروى را، در برابر امريكا، مى‏توان بياد آورد. از جمله، در رابطه با قرارداد «جم - آلن»، هم راديوهاى انگليسى، به زيان امريكا، استعمارى بودن آن را باز مى‏گفتند و هم سفارت شوروى به چاپ پخش خبر آن دست مى‏زد. و نيز، روزنامه‏هاى وابسته به اين دو قدرت، همداستان با هم، به زيان قوام السطنه تبليغ مى‏كردند و دست اندازيهاى او را در انتخابات، افشا مى‏كردند. از موارد همداستانى بى گسست وابستگان به اين دو استعمار و ارگانهاى آنها، به زيان مصدق و پيروان پيشين و جديد او، بسيار مى‏توان برشمرد. اين همبستگى تا آنجا مى‏رود كه، در «هتل ريتس»، ميان روزنامه نگاران گرد «سيد ضياء الدين طباطبائى»، اين مهره‏هاى انگليسى، و روزنامه نگارهاى «حزب توده»، نشستى، زير عنوان «جبهه مطبوعات ضد ديكتاتورى» بر گذار مى‏شود. اين نشست بگونه‏اى انجام مى‏گير كه هشدارى هم به «شاه» باشد تا از نزديكى به «آمريكا»، بپرهيزد. مى‏خواستند با يك تير دو نشان بزنند!






از باند سيد ضياء، نامهائى چون «مير اشرافى - سيد محمد باقر حجازى - سيد مهدى بشارت و...» و از كادر نويسنده و روزنامه نگاران «توده‏اى»، چون «احسان طبرى» را مى‏توان نامبرد. از اقدامات اين پيوند، يقه درانى براى آزادى هرچه فورى‏تر «رضا روستا» بود.






در برابر رشد شكافهاى «اجتماعى - سياسى» ميان افراد و گروههاى درگير كار رفتاريهاى سياسى، دارندگان ديدگاه «موزانه منفى»، روز به روز، انسجام بيشترى مى‏گرفتند. بگونه‏اى كه مى‏توان از پاى گرفتن دو اردوگاه، يكى اردوگاه «وابستگان» و ديگرى اردوگاه «ناوابستگان» سخن گفت. در هر يك از اين دو اردوگاه، شاخه‏هائى وجود داشتند كه به ديدگاههاشان شناخته مى‏شدند.






وابستگان ارودگاه وابسته به شوروى و انگلستان را پديد آورده بودند. هنوز امريكا آن رخنه در افراد را نداشت كه وابستگانش بتوانند با وابستگان آن دو قدرت، پهلو بزنند. جز نزد پاره‏اى، هنوز چهره سياسى امريكا، نزد مردم ايران، آن نامطلوبى را پيدا نكرده بود كه از پى كودتاى 28 مرداد، جست.






اردوگاه ناوابستگان را افراد و نيروهاى ملى و يا «ملى مردمى» بوجود آورده بودند. پيرامون مصدق، «حزب ايران - شاخه‏هاى پان ايرانيسم - ياران ملكى كه سپس‏تر، با «مظفر بقائى» «حزب زحمتكشان ملت ايران» را سامان دادند و «حزب مردم ايران» جدا شده از «حزب ايران» و بسيار شخصيتهاى «سياسى - فرهنگى» ديگر، گرد آمده و اين اردوگاه را تشكيل داده بودند. در آينده، تا آنجا كه نوشته اجازه مى‏دهد، به چند و چون اينها پرداخته خواهد شد.






بهنگام روى آوردن به «ملى كردن نفت در سراسر كشور» و پذيرفتن نخست وزيرى، مصدق، به يمن هوشمندى و ديدگاه تندرست «ملى مردمى»ى خود و تكيه بر «درستى و راستى» و ارج نهادن به «قانون» و حقوق ملت ايران و ديگر ملتهاى جهان و بخاطر همه آنچه در درازناى زندگى سياسى، از خود نشان داده بود، نه تنها نزد مردم ايران كه در ميان آزاد انديشان و شخصيتهاى سياسى جهان نيز، پرآوازه گشته بود.






پرداختن به روندى كه كاررفتارى «مصدق» و ياران و پيروان فردى و سازمانى او داشتند و پيشنهاد «ملى كردن نفت» از سوى «حسين فاطمى» - كه مصدق چند بار بر آن تأكيد كرده‏است -، نوشته را به درازا مى‏كشاند. در واقع، نه تنها نگارنده در نوشته‏هاى ديگر، از جمله، در «ملى شدن صنعت نفت در سراسر ايران» و «بزرگداشت 29 اسفند و...» به آن پرداخته است، كه بسيار ديگر كتابها، دفتر و روزنامه و گاهنامه‏ها چنين كرده‏اند. از جمله، مى‏توان ياد آور شد شريه «انقلاب اسلامى» را كه بمناسبتهاى گوناگون، به نهضت ملى ايران به رهبرى مصدق پرداخته است و «ويژه نامه مصدق»، آزادى «26 و 27»، «يادواره پنجاهمين سال ملى شدن صنعت نفت» در ايران، و شماره «24 و 25» همين گاهنامه كه «گاه شمار» زندگى مصدق و روندى را مى‏آورد كه تا 29 اسفند 1329 پيموده شد. خواننده، براى شناخت بيشتر، مى‏تواند از آنها سود جويد. كوتاه سخن اينكه با بر پائى‏ى «كميسيون مخصوص نفت» كه به رياست مصدق تشكيل شد. سرانجام، «بنام سعادت ملت ايران و بمنظور كمك به تأمين صلح جهانى» در 26 اسفند، ملى كردن صنعت نفت مورد پذيرش امضاء كنندگان قرار گرفت و «صنعت نفت ايران در تمام مناطق كشور، بدون استثناء، ملى گشت و تمام عمليات اكتشاف، استخراج و بهره بردارى در دست دولت ايران» قرار گرفت.






با گرفتن رأى از دو مجلس به مصوبه كميسيون نفت و با پذيرفتن پيشنهاد نخست وزيرى، مصدق، با خرمندى و دليرى بى همانندى، از انجام دسيسه‏اى جلوگيرى كرد كه دربار و وابستگان به انگليس چيده بودند. او زمينه تصويب قانون خلع يد و خلع يد از شركت نفت انگليس و ايران را بوجود آورد و بى گسست، با بهره‏گيرى از امكانى كه يافت، در بهمن 1331، شيلات را نيز ملى كرد.






تا به اينجا، مصدق و يارانش، در سايه دليرى و هوشمندى و درستى ديدگاه «ملى مردمى» خود و در پناه دست يارى دهنده ملت، توانستند همه گزيركارهاى «استعمار» خواسته، در رابطه با «نفت ايران»، را كه «بوميان» در پى انجامشان بودند، بى اثر سازند و حقوق مردم ايران را كه تاراج مى‏شد، به مردم بازگردانند.






داده‏هاى تاريخى روشن، يادآور بسيار بوده‏ها از زندگى سياسى‏ى همه رنگ ايرانيان كارگشا براى استعمار گران است. كارگشايانى كه براى بدست آوردن آب و علوفه و يا نگهداشتن قدرت و جاه و مقام، در پناه قدرت بيگانه، دست بهر زشتكارى ممكن زده‏اند. بدين باور خام كه ديده و داورى نمى‏شوند، از امروز به فردا، به آسانى، كت خود را از اين رو به آن رو كرده و پوشيده‏اند.






مى‏توان با تكيه بر داوريها و ارزش گذارييها كه از زبان «دوست و دشمن» ابراز شده‏اند، بر رسيدن و فراگشائى تاريخى‏ى بوده‏هاى «اجتماعى - سياسى» را دنبال كرد. بويژه داورى از زبان «ملت ايران» كه با ديدن كارنامه و سبك و سنگين كردن آن، مثبت يا منفى و ميان اين دو، به هزار گونه ممكن، كارها را ارزش گذارى مى‏كند.






براى نشان دادن پوچى گفته‏هاى «رده‏هاى دوم و سوم»، به سخنان حسين فاطمى، زيرك زاده و نيز مصدق رجوع بايد كرد. ابتدا مى‏توان تكيه كرد بر اين يادآورى تاريخى كه انگليس، در 17 اسفند 1329، روز ترور رزم آرا، بر آن مى‏شود كه دو ناوچه جنگى به خليج فارس بفرستد تا اگر در كار نفت با شكست روبرو شد، به زور متوسل شود. همان تهديد كه چرچيل، در روزهاى پس از امضاى قرارداد دارسى، بعمل آورده و، در مجلس عوام، از آن سخن گفته بود. همان تهديد كه دولت انگلستان، در پى خلع يد، تكرار كرد و مصدق سخت در برابر آن ايستادگى نشان داد.






اما آنچه را كه دكتر حسين فاطمى در يادداشتهاى خود آورده اينست: «... آنهائى كه جريان كودتا را از شب يك شنبه 25، يا از صبح چهارشنبه 28 مرداد تعقيب مى‏كنند، بى اطلاع هستند و يا نخواسته‏اند از واقعيات پرده بردارند». او مى‏افزايد: «... اگر ميزان دقت و كنجكاوى را وسيع‏تر كنيم، از چند ماه بعد از زمامدارى دكتر مصدق، يك چنين نقشه‏اى به موازات تبليغات شديد انگليسها كه در داخل و خارج شاه را از حزب توده مى‏ترساندند، در شرف طرح و انجام بود».






زيرك زاده به اين امر مى‏پردازد كه «انگليسها به ملى شدن صنعت نفت طبق 9 ماده ايكه از مجلس گذشته بود، تن نمى‏دادند» و سخن «استوكس» را مى‏آورد كه مى‏خواسته‏است «قانون ملى شدن... چترى بر روى شركت نفت باشد». و در نهايت، به 50 درصد راضى بودند. بهنگام عمل كردن مصدق را، در اين مى‏داند كه آن زمان «اتلى» از حزب كارگر، به نخست وزيرى انگلستان انتخاب شده بود و او خود در صدد ملى كردن صنايع انگلستان بود و «ترومن» از دموكراتها بر مسند رياست جمهورى امريكا بود. در نوشته‏اش، او مى‏افزايد: «... چرچيل نخست وزير شد و پس از آن، آيزنهاور رئيس جمهور و دالس وزير خارجه امريكا شدند. از همان روز اول اشغال مقام، در صدد برانداختن حكومت مصدق شدند».






مصدق نيز، در نوشته‏ها و دفاعيات خود، دفعاتى را باز مى‏شمارد كه، از همان آغاز كار، «استعمار» پير انگليس، با هميارى مهره‏هاى بومى خود، كه در اركان دولت و دربار و مجلس جاى گرفته بودند، درپى دسيسه چينى براى برانداختن دولت «ملى مردمى» او بودند. ولى شكست مى‏خوردند. مصدق با بر شمردن موردهائى چند، يادآور مى‏شود كه سرانجام به كودتا دست زدند.






چند و چون كودتا در آينده بيان خواهد شد. اما از زبان «تقى زاده»، رئيس مجلس سنا، مى‏آورد كه چند روزى پيش از چهارم مهرماه 1330، سفير انگليس به او مى‏گويد: «در مجلس شوراى ملى اقليت تشكيل شده كه با دولت مخالفت كند» و مى‏پرسد: «چرا چنين اقليتى در سنا بر پا نمى‏داريد؟» و مى‏افزايد: «تا دولت دكتر مصدق بر روى كار است، با ايران وارد مذاكره نمى‏شويم».






توجه خواننده را جلب مى‏كند كه در پى تصويب «قانون ملى شدن صنعت نفت» و پذيرفتن نخست وزيرى از سوى مصدق، دست اندازى ايادى انگليس، با يورشهاى سخت وابستگان به شوروى، شاخه ديگر اردوگاه وابستگى به بيگانه، همراه بوده‏است. اين نمايش شوم، در مجلس با «اقليتى» كه سفير انگليس از آن سخن گفته بود و در بيرون آن، با دربار و...، همآهنگ با روزنامه‏هاى توده‏اى و مهره هاى انگليسى كه بيش از 70 روزنامه و... چاپ پخش مى‏كردند، با هرزه درائى به دولت مصدق، بى گسست، تا كودتاى 28 مرداد 1332، ادامه يافت و كودتاى «امريكائى - انگليسى»، با تحميل نخست وزيرى «فضل زاهدى» از سوى امريكا به انگلستان!، به انجام رسيد.


دنباله دارد.

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

«تحريف تاريخ، دروغ و برچسب بجای گفتگوی سياسی و ديدگاهی





کند وکاوی در کتاب نيمهء پنهان، دربارهء شريعتمداری و حزب خلق مسلمان/ بخش سوم


حسين منتظرحقيقی




در بخش اول اين نوشتهء به دوموضوع کتاب«نيمه پنهان» اشاره کردم. يکی مهاجرت آية الله شريعتمداری در زمانی که فرقهء دمکرات آذربايجان در تبريز شکل گرفت و دوم مسافرت محمد رضا شاه به تبريز و باز ديد او از مدرسهء طالبيه و گفتگوی وی با حجج اسلام آن سامان از جمله مرحوم آية الله شريعتمداری.( 1)


در بخش دوم به بررسی مواردی از حوادث سالهای بعد از وقايع انجمن های ايالتی و ولايتی پرداختم که حذف يک انديشه دموکراتيک و جايگزينی انديشهء باز سازی شدهء حکومت فردی و استبدادی و طبيعتا" در قالب واژه های دينی را هدف قرار داده است.


درست است که موضوع کار من در اين نوشته ها ، کند و کاوی در کتاب نيمهء پنهان است ولی مفيد خواهد بود اگر بخش سوم نوشتهء خود را که در ادامهء بخش دوم و در راستای نشان دادن چگونگی حذف يک انديشهء دموکراتيک آنهم با هر شيوه ای از جمله تهمت و برچسب می باشد، با فرازی از کتاب « نا گفته ها ، خاطرات شهيد حاج مهدی عراقی ، پاريس - پائيز 1978 - 1357 » ، يکی از مشاوران نزديک آية الله خمينی ، آغاز کرده وسپس به متن کتاب نيمهء پنهان باز گردم. زيرا اين فراز از کتاب مرحوم حاج مهدی عراقی ، بيانگر تفکر « همه با من » آية الله خمينی و عدم پايبندی ايشان به رعايت اصول کار جمعی است که با اقدامات غير بهداشتی همراه می گردد.


مرحوم حاج مهدی عراقی می گويد « ... ولی مسأله ای که در اينجا مطرح بود ، مسأله ای بود که قرار شده بود حاج آقا يک اعلاميه به مناسبت 15 خرداد صادر کند. سه يا چهار روز به 15 خرداد مانده بود ، حاج آقا فرستاد عقب يکی دو تا از بچه ها ، وقتی رفتند آنجا گفت که يک چيزی من نوشته ام پيش مصطفی است برويد ببينيد. ما رفتيم ديديم دو تا اعلاميه نوشته شده، يکی از آنها خيلی تند است و يکی از آنها هم نسبتا" سطح آن پائين تر است از جهت حاد بودن. و بعد گفتند که من اين اعلاميه را نوشتم دادم بردند و آقايان هيچکدام حاضر نشده اند امضاء بکنند و دومی را هم نوشته ام باز هم حاضر نشده اند ، نمی دانم چکار کنم.... »(1) (تأکيد از حسين منتظر حقيقی است )


خوب معلوم شد، آية الله خمينی متن اعلاميه ای را نوشته اند و ديگر مراجع آنرا امضاء نکرده اند و در اين حالت « ايشان نمی داند چکار بکند ». سؤال اينست که انتظار آية الله خمينی از ديگر مراجع آن زمان برای امضای متن اعلاميه ای که ايشان رأسا" تصميم به نوشتن و انتشار آن گرفته اند بر چه پايه ای بوده است؟ و آيا اين انتظار ، انتظار بجائی بوده است يا نه ؟


تا آنجا که من می دانم اين انتظار بر اساسی بوده است بدين شرح : تمهيداتی که با اطلاعات کنونی من حد اقل بوسيلهء دو گروه که از وجود يکديگرهم بی اطلاع بودند ، بصورت موازی صورت گرفته بود ، فراهم گرديده بود که آقايان مراجع قم ، هفته ای يکبار در منزل يکی از آنان گرد هم آيند تا انعکاس بيرونی آن گرد همائی ها ، حکايت از همدلی و مشورت و دوستی اين حضرات با يکديگر نمايد. يکی از اين دو گروه ، تعدادی از جوانان تهرانی و با گرايش به تفکرات جبههء ملی ايران و زنده ياد دکتر محمد مصدق بود که نويسنده اين سطور يکی از آنان بوده است.


بعد از آنکه حزب زحمتکشان ملت ايران به رهبری دکتر مظفر بقائی کرمانی ، در يکی از جلسات شورای مرکزی حزب ، مصوبه ای را به تصويب رساند که آية الله العظمی روح الله خمينی را به عنوان تنها مرجع تقليد شيعيان جهان معرفی کرده و در اين رابطه يک جزوه ای تحليلی منتشر ساخت ، اين گروه جوان مصدقی ، اقدام اين حزب را درراستای خيانت های قبلی دکتر مظفر بقائی در ضربه زدن به حکومت ملی و قانونی دکتر محمد مصدق به نفع انگليس و امريکا ودربار پهلوی وارتجاع داخلی و سرکوب آزادی ها و زير پا گذاشتن قانون اساسی ايران از يک سو و در جهت به انحراف کشاندن مبارزات مردم از خواست حاکميت قانون و اجرای قانون اساسی به سوی « دعوای حيدری و نعمتی » « تقليد از چه مرجعی » از ديگر سو ، ارزيابی کرد. اين گروه طی نامه ای سر گشاده ، تحليل خود را طی چندين صفحه ، برای مراجع تقليد آن مقطع تاريخی و برخی از علمای سرشناس تهران و شهرستان ها ارسال نمود.اين گروه همچنين طی همين نامهء سرگشاده از آقايان مراجع خواست تا برای خنثی نمودن توطئه های عوامل بيگانه و نفوذی در ميان فعالين سياسی که با سياست های تفرقه افکنانه خود ، عليه جنبش مردم فعاليت می کنند ، ترتيبی اتخاذ نمايند که نشان از همدلی و مشاورهء و صميميت آنان با يکديگر بوده که طبيعتا" ، ضمن خنثی کردن توطئه ها ، انعکاس آن بر رفتار و کردار پيروان اين آقايان نيز مثبت خواهد بود.


مشابه چنين تلاشی نيز از سوی عده ای از فضلای قم صورت گرفته که از زبان مرحوم آية الله منتظری می خوانيم . ايشان می گويند:


« ... تلاش ما در آن زمان اين بود که مراجع را از يک طرف و مدرسين را از طرف ديگر هماهنگ کنيم ، اين هماهنگی علما در آن زمان خيلی مهم بود ..... روی اين اصل ما منزل مراجع می رفتيم و از آنها درخواست می کرديم که هفته ای يکبار هرچند برای چای خوردن که شده کنار يکديگر بنشينند و همين تجمع باعث می شد که شاه و دولت روی آنها حساب کنند. ما به آقايان می گفتيم وقتی شما متفرق باشيد آنها می گويند اينها نيروئی نيستند ولی وقتی جلسه هفتگی داشته باشيد يک قدرتی می شويد و آنها مجبورند روی شما حساب کنند و از بعضی تصميم های خطرناک صرف نظر کنند....» (متن کامل خاطرات آية الله حسينعلی منتظری ، اتحاد ناشران ايرانی در اروپا ، صفحهء 116 )


خوشبختانه اين جلسات تشکيل گرديد و قرار شد تا در بارهء صدور اعلاميه ها و هر اقدام ديگري، در اين جلسات گفتگو کرده و مشترکا" تصميم گرفته ،عمل نمايند . متأسفانه ديری نپائيد که اين جلسات به ضد خودش تبديل شد بدين صورت که آية الله خمينی ، يا به دليل مراجعهء پيروان ايشان و در خواست اعلاميه و يا سخنرانی از شخص وی ، و يا به دليل ارزيابی های شخصی و تشخيص ضرورت هر اقدامی را ، شخصا" تصميم گرفته و از ديگران انتظار داشتند که آن تصميم را مورد تأئيد قرار دهند.


مطلبی را که در آغاز ، از مرحوم حاج مهدی عراق نقل کردم ، نمونه ای از چنين وضعيتی بود. يعنی « قرار شده بود حاج آقا يک اعلاميه به مناسبت 15 خرداد صادر کند». خوب ، معلوم نيست کجا قرار شده بود ؟ و طرف های گفتگو چه کسانی بوده اند ؟ که حاج اقا يک اعلاميه صادر کنند .از اين گذشته می گويد « ما رفتيم ديديم دو تا اعلاميه نوشته شده » خوب ، در بارهء صدور چنين اعلاميه هائی ، قبلا" با چه کسانی مذاکراتی صورت گرفته و آيا اين جمع مسؤليت فرمولبندی آن مذاکرات را به حاج آقا واگذار نموده بودند؟ از ظاهر امر چنين پيداست که کسانی که با آية الله خمينی قرار گذاشته اند تا آعلاميه ای صادر شود ، آقايان مراجع نبوده اند و اينکه چه کسانی طرف قرار و مدار بوده اند فعلا" مسأله مود بحث من نيست . اين اعلاميه ها بدون مشاوره با اين آقايان تنظيم شده است زيرا « گفتند که من اين اعلاميه را نوشتم دادم بردند و آقايان هيچکدام حاضر نشده اند امضاء بکنند و دومی را هم نوشته ام باز هم حاضر نشده اند » . سؤال اينست که اگر آقايان مراجعی که هيچگونه دخالتی در تهيه و تنظيم اعلاميه ها نداشته اند ، از امضای آن خود داری کرده اند ، آيا کار خلافی انجام داده اند ؟ و اگر بدون هيچ گفتگوئی آنرا امضاء می کردند ، نشان از بی برنامگی و نداشتن هيچگونه ديدگاه سياسی آنان نبود واگر امضاء می کردند، آيا امثال حاج مهدی ها مدال « بره بودن » را بر سينهء آنان نمی زدند. آخر حاج مهدی می گويد که «...آقا نجفی هم بنده خدا عين بره موم بود . هر وقت ما کاری داشتيم می گفتيم اين کار را بکن ، می گفت چشم ....» (2) و در آخر آية الله خمينی می گويند « نمی دانم چکار کنم ». آيا به نظر خوانندگان محترم پاسخ دادن به سؤال « نمی دانم چکار کنم » حضرت آية الله خيلی مشکل است ؟


اگرآية الله خمينی بر اين باور است که برای بالا بردن اهميت اعلاميه ، امضای فرد فرد آقايان مراجع مؤثر بوده است ، چرا نبايد اين حضرات در مورد ضرورت صدور اعلاميه و محتوای آن، مورد مشورت و گفتگو قرار می گرفتند؟ آيا مشورت با کسانی که از آنان انتظار هست تا امضای خود را در پای اعلاميه بگذارند، کار مشکلی بوده است که آية الله خمينی از درک آن عاجز بوده اند ؟ اين چه انتظار بيجائی است که آقايان مراجع را مسلوب الاختيار و به مثابهء ماشين امضاء مورد استفاده قرار دهند؟ صرفنظر از اينکه احتمالا" هريک از اين آقايان ، تحليل های متفاوتی از موقعيت سياسی روزايران آن زمان داشته اند؟


بالاخره اين اعلاميه با امضای چند نفر از آيات عظام ، بجز آية الله شريعتمداری برای انتشار آماده می شود که تفصيل آنرا در پاورقی می توانيد بخوانيد . اما نکته بسيار مهم تر از آن تفصيل چنين است. آقای مهدی عراقی ادامه می دهد « .... تقريبا" ساعت يازده و نيم بود که حاج آقا اين جور فرمودند به من که فلان کس از اين ساعت مواظب خودت باش ، چون اين اعلاميه را آقای شريعتمداری امضاء نکرده ، از اين در که می خواهی بروی بيرون احتمال خطر هست برای تو تا تهران، توجه داشته باش. ما گفتيم که خوب شما دعا بکنيد ، خدا کريم است ، درست می شود. ما اعلاميه را گرفتيم و آمديم بيرون و به آن راننده که با ما بود گفتم که اولا" تو بگو من از تهران آمده ام و اينجا بوده ام و حالا می خواهم برگردم و اين را هم نمی شناسم، مضافا" اگر يک وقت اتفاقی و چيزی افتاد می روی فلان جا و چاپخانه را به او گفته بودم و می روی آنجا و می گوئی اين چهار تا امضاء را بزند پای آن اعلاميه و بقيه اش را هم کاری نداشته باش. ولی خوشبختانه از شهر قم خارج شديم و هيچ جريانی هم برای ما پيش نيامد...» ( تأکيد ها از حسين منظر حقيقی)


در اينجا چند نکته نهفته است. يکی اينکه آيه اللة شريعتمداری از امضای آن اعلاميه خودداری کرده است نه به اين دليل که خبر های وحشتناکی را دريافت کرده است ، بلکه آنطور که نويسنده اين سطور شخصا" از آن مرحوم شنيده است پايبندی ايشان به يک سری اصول برای همکاری جمعی ، سبب گرديده آية الله شريعتمداری از امضای آن اعلاميه خودداری نمايد. اين مسأله اگر که برای عده ای از اهميت چندانی برخوردار نبود ولی برای آن مرحوم بسيار مهم بود . آية الله شريعتمداری می گفت « هنگامی که حاج اقا مصطفی برای دريافت امضاء اعلاميه به من مراجعه کرد ، گفت که پدرم اين اعلاميه را داده که شما امضاء کنيد ، من در پاسخ ايشان گفتم به ايشان بگوئيد قرار ما اين نبوده است که مطلبی را شما بنويسند و ما امضاء کنيم. قرار ما اين بوده است که بنشينيم در باره ضرورت صدور اعلاميه و محتوای آن گفتگو کرده ، مشترکا" تهيه و امضاء نموده ، آنرا منتشر سازيم.» ( مضمون ، تقريبی است )


نکته بعدی اينست که آيا وقتی آية الله شريعتمداری به دليلی که در بالا گفته شد و يا به هر دليلی ديگری از امضای آن اعلاميه خودداری می کند ، آيا ناگهان تغيير ماهيت هم می دهد ؟ و از آن به بعد همکار ساواک می شود ؟ و برای ساواک گزارش تهيه کرده ، اطلاع می دهد ؟ چرا اين سؤالها مطرح است ؟ زيرا که آية الله خمينی به حاج مهدی هشدار می دهد که « از اين ساعت مواظب خودت باش ، چون اين اعلاميه را آقای شريعتمداری امضاء نکرده ؟ » . مگر اين آقای شريعتمداری همان شريعتمداری نبود که ساعاتی پيش برای جلب نظر او برای امضاء اعلاميه ، به قول خودشان چندين ساعت معطل شدند؟ اگر آية الله خمينی ، آية الله شريعتمداری را همکار ساواک می دانستند چه اصراری داشتند که با يک ساواکی همکاری نمايند وخواهان امضای مشترک با ايشان باشند و اگر جز اين فکر می کردند اين چه توصيه ای است که به آقای عراقی کرده اند. آيا چنين برخوردی اخلاقی است؟ دمکراتيک است ؟ انسانی است؟ آيا چنين برخوردی شعار « هر که با ما نيست ، عليه ماست » را تداعی نمی کند ؟ آيا اين سياست همه با هم است يا همه با من ؟ آيا اين کار بمعنی جايگزينی تهمت و افترا عيه يک فرد با گفتگوی سياسی با وی نيست ؟


نويسنده تا مدتها علاقه نداشت تا برخورد های اين چنينی آية الله خمينی را متأثر از يک تفکراستراتژيک ايشان بداند. زيرا بر اين باور بود که تعاليم دينی که ما و بسياری ديگر با آنها آشنائی داشته و دارند به مسلمانان چنين اجازه ای را نمی دهد که حتی با مخالفان خود از مسير عدل و انصاف خارج شوند چه رسد به اينکه تهمت و افترا را به آنان وارد سازند. چه رسد به اينکه آبروی افراد را خدشه دار سازند . اما بخصوص از زمانی که جنبش انقلابی مردم ايران ، می رفت تا بساط شاهنشاهی را در ايران برچيند متوجه شد که متأسفانه حضرت آية الله خمينی برای رسيدن به هدف های تاکتيکی خود ، توسل به هر چيزی را جايز می شمرند هرچند که در برداشت ما از تعاليم اسلامی « ضد ارزش » تلقی می شد.


اين مقوله از مفاهيم را نويسندهء کتاب نيمهء پنهان ، آقای اصغر حيدری با اين تصور که قلمش در راستای دفاع از گفته ها و انديشه های آية الله خمينی وهمچنين مزدی است که به او پرداخت می شود ، بکار افتاده است به زيبائی فرمول بندی کرده است. آنجا که در بارهء اعتراض مردم آذربايجان عليه اقدام غير قانونی و توطئه آميز راديو و تلويزيون جمهوری اسلامی ، مرکز تبريز قلم فرسائی می کند.


اودر صفحهء14 و 15 از جلد سی و ششم نيمهء پنهان چنين می نويسد :


«.. در واقع ، امام خمينی (ره) با باز خوانی پيشينه انقلابی و موج اسلام خواهی مردم آذربايجان ، هيجان های سياسی کاذب را جايگزين خودآگاهی تاريخی مردم مسلمان کردند.» ( تاکيد ازحسين منتظر حقيقی). اقای اصغر حيدری سپس می افزايد معظم له در ادامه همان سخنرانی با ارائه تصويری روشن از اهداف دشمن در آشوب ها فرمودند:


آنها [ آشوبگران ] يک اشخاصی هستند که از خدمتگزارهای اجانب هستند و پرونده بعضی از آنها در همين لانه جاسوسی پيدا شده است.از سران همين ها که رفتند راديو و تلويزيون را گرفتند و بعد بيرونشان کردند ، پرونده بعضی از اينها پيدا شده که مستقيما" با آمريکا در رابطه بودند و از جاسوسان آنها بودند. امروز من شنيدم که اينها رفتند در دهات تبريز . بعد از اينکه اهالی محترم تبريز ريختند و اينها را بيرون کردند ، دهاتی ها را دارند بازی می دهند و می خواهند باز غائله ايجاد کنند... اينها نوکران سفارت هستند و اينها به محاکمه کشيده خواهند شد . اينها را دستگير خواهند کرد. خود آذربايجانی ها اينها را دستگير کنند تا محاکمه کنيم و اين دشمن های اسلام و ايران را به جزای خودشان برسانيم. متوجه باشند روستائيان محترم ... بروند از علما سؤال کنند. دست به کاری نزنند که اسباب اين بشود که اسلام از دستتان برود يا اينکه کشتاری بشود . ما اگر بخواهيم اينها را با اسلحه از بين ببريم همان خود تبريز اينها را از بين می برند ، لکن ما نمی خواهيم اين طور بشود. ما می خواهيم آرامش باشد. ما می خواهيم مملکتمان آرام باشد ... يک مشتی ارازل و اشخاص از خدا بی خبر که از خانه هايشان چيز های ننگ آور بيرون آمده است، اينها آمدند در مقابل همه مسلمين به کمک کارتر و امثال کارتر فعاليت می کنند. اهالی آذربايجان متوجه باشند اهالی روستاهای آذربايجان متوجه باشند ، علمای آذربايجان توجه کنند ، هدايت کنند ، آنها را که در روستا ها هستند بفرستند آنها را هدايت کنند که به دام اين اشخاصی که مفسد هستند نيفتند ... بايد اهالی محترم تبريز مجهز باشند برای جلوگيری از اين مفسد ها و بايد خودشان جلوگيری کنند. البته نبايد غير آرامش باشد و خدای نخواسته يک وقت خونريزی نشود ... » از صحيفه امام (ره) جلد 11 صص 204 تا (3)


ملاحظه می شود که چگونه « ... در واقع ، امام خمينی (ره) با باز خوانی پيشينه انقلابی و موج اسلام خواهی مردم آذربايجان ، هيجان های سياسی کاذب را جايگزين خودآگاهی تاريخی مردم مسلمان کردند. »






آية الله خمينی بدون اينکه به ريشهء اعتراضات مردم آذربايجان اشاره نمايند کوشش کردند تا « هيجان های سياسی کاذب را جايگزين خود اگاهی تاريخی مردم مسلمان » نمايند. ريشهء اعتراضات مردم آذربايجان چه بود ، ريشهء اعتراضات مردم آذربايجان در اين بود که آية الله خمينی و ديگر پيروان ايشان در آن مقطع تاريخی « تحمل نظر مخالف » از هيچ کس و هيچ گروه ، حتی اگر شخصی مانند مرحوم آية الله شريعتمداری باشد ، را نداشتند. بهمين جهت حاکميت زير نفوذ ايشان اجازه ندادند که نظر مخالف او و پيروانش در باره ولايت فقيه در قانون اساسی ايران که می خواستند به رفراندم بگذارند ، برای ثبت در تاريخ باقی بماند. از اين رو تلويزيون مرکز تبريز با دستوری که از مرکز تهران دريافت کرده بود ، با نشان دادن تصوير آية الله العظمی سيد کاظم شريعتمداری ، نظر برادر وی ، يعنی آقای سيد صادق شريعتمداری که پيشنماز يکی از مساجد تهران بود و با وارد کردن عنصر ولايت فقيه در قانون اساسی بهر ترتيب موافقت داشت ، قرائت نمايند که باعث خشم مردم آذربايجان گرديد. اين ريشهء تمام مسأله ای بود که خشم مردم آن سامان را بر انگيخت و برای تصحيح خبر ، با تجمع در جلو ساختمان ادارهء راديو و تلويزيون ، مرکز تبريز ، از مسؤلين امر ، تقاضای کمک کردند که صحت اين گزارش را تکذيب نمايند. هنگامی که اين در خواست ها مورد بی توجهی مسؤلين ادارهء راديو و تلويزيونی تهران و تبريز قرار نگرفت اهالی ای که در برابر ساختمان ادارهء راديو و تلويزيون ، مرکز تبريز، اجتماع کرده بودند به منظور فشار سياسی بيشتر ، وارد ساختمان شدند.


اين ريشهء تمام ماجرائی بود که متأسفانه هيچ يک از مسؤلين سياسی و امنيتی آن زمان کشور، از رئيس جمهورگرفته تا ، آية الله هاشمی رفسنجانی ، شورای انقلاب ، آية الله محمد رضا کنی ، رئيس کميته های انقلاب اسلامی ، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی ، آقای خلخالی و ديگر مقامات و قلم به دستان جمهوری اسلامی به آن اشاره نکرده و هنوز نيز اشاره نمی کنند و حتی سعی در کتمان آن می نمايند .چرا ؟ برای اينکه نمی خواهند اعتراف نمايند که به هيچ وجه حاضر نيستند تا با مخالفان سياسی خود بمذاکره بنشينند ولی حاضرند با کتمان حقايق ، جوانان انقلابی آن سرزمين را « مثله » کرده به قتل برسانند و خانواده های آنان را سياهپوش کرده به عزای جوانانشان بنشانند . برای اينکه نام حرکت اعتراضی مردم آذربايجان را «غائله » بگذارند. برای اينکه آية الله خمينی بتواند از احساسات مذهبی مردم آن سامان و حافظهء تاريخی ای که از دوران حکومت يک سالهء فرقهء دمکرات آذربايجان در مردم سراغ داشتند ، بر خلاف واقع ، بهره برداری سياسی کرده و سيل اتهامات را به سوی مردم عادی اين منطقه جاری ساخته. افراد مورد علاقهء آنان از جمله آية الله العظمی سيد کاظم شريعتمداری را « خدمتگزارهای اجانب » ، « نوکران سفارت » ، « دشمن های اسلام و ايران » ، « يک مشتی ارازل و اشخاص از خدا بی خبر » بنامند که از « خانه هايشان چيز های ننگ آور » بيرون آورده اند و بدين ترتيب ازپيدايش و افزايش « خود آگاهی مردم آذربايجان » جلوگيری کنند .


آری ، آنچه را که مورخ الدولهء محترم ! آقای اصغر حيدری در کتاب نيمهء پنهان ، جلد سی و ششم ، در بارهء سياست های تبليغاتی آية الله خمينی که با هدف نشرانديشه های وی و يا عليه دگر انديشان بالقوه و يا بالفعل آية الله خمينی ارائه کرده ، بدرستی اشاره نموده ، که آية الله خمينی به تبعيت ازتز بيگانگان در مقابله با مخالفين خود بهره جسته است. او می نويسد که « يکی از اقدامات دشمنان در جنگ نرم ايجاد جنگ روانی است » ( 4 ) که نتيجهء آن «... هيجان های سياسی کاذب را جايگزين خودآگاهی تاريخی ...» می کند و سابقهء استفاده از اين شيوه، حتی به زمانی باز می گردد که بالاجبار در نجف اشرف ساکن بوده اند. در لابلای گفته ها و نوشته های ايشان در باره حکومت اسلامی و ولايت فقيه ، اين شيوهء برخورد ، بصورت برجسته ای خودنمائی کرده و در زمان بعد از 22 بهمن ماه 1357 نيز، ادامه يافته است. جالب اينکه آن شيوه ، تا کنون نيز راهنمای سياست مقامات جمهوری اسلامی ايران ، ازآقای خامنه ای گرفته تا ديگر دست اندر کاران ، قرار داشته و دارد. بر اساس اين سياست ، «فرد مخالف» ، فوری بايد به «دشمن » تبديل گردد، مانند موردی که آقای مهدی عراقی اشاره کرده و از آية الله خمينی نقل کرده که « از اين ساعت مواظب خودت باش ، چون اين اعلاميه را آقای شريعتمداری امضاء نکرده ؟ » ، بر اساس اين سياست « مردم » به « يک مشتی ارازل و اشخاص از خدا بی خبر که از خانه هايشان چيز های ننگ آور» بيرون آورده می شود ، معرفی می گردند همان سياستی که بعد از تقلب بزرگ و مهندسی شده در انتخابات دهمين دورهء رياست جمهوری در تاريخ 22 خرداد ماه 1388، مليونها مردمی که به آن اعتراض داشتند ، «خار و خاشاک و ارازل» معرفی می شوند که فريب سياست های طراحی شده از سوی بيگانگان را خورده اند و حرکت اعتراضی مردم آذربايجان را که آية الله خمينی «غائله» خوانده بودند اکنون مشابه همان حرکت اعتراضی به تقلب انتخاباتی را آقای خامنه ای « فتنه» می نامند.


بررسی دو نمونهء ديگر از سخنان آية الله خمينی ، ما را وادار به اعتراف می کند که متأسفانه و در کمال ناباوری ، رسوخ شعار« هدف وسيله را توجيه می کند » در انديشه ها ی ايشان هميشه و بصورت استراتژيک وجود داشته و با استمداد از آنها به تناسب مورد و متناسب با « هدف » و « ... با باز خوانی پيشينه انقلابی و موج اسلام خواهی مردم ...» ايران ،از آنها بهره جسته اند.


اول اينکه ايشان در کتاب حکومت اسلامی خود آورده اند :






« ...علمای اسلام موظفند با انحصار طلبی و استفاده های نا مشروع ستمگران مبارزه کنند و نگذارند عدهء کثيری گرسنه و محروم باشند و در کنار آنها ستمگران غارتگر و حرامخوار در ناز و نعمت بسر ببرند. امير المؤمنين (ع) ميفرمايد من حکومت را باين علت قبول کردم که خداوند تبارک و تعالی از علمای اسلام تعهد گرفته و آنها را ملزم کرده که در مقابل پرخوری و غارتگری ستمگران و گرسنگی و محروميت ستمديدگان ساکت ننشينند و بيکار نايستند ..»: « اما والذی فلق الحبه و برأالنسمه لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذالله علی العلماء ان لا يقاروا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيت حبلها علی غاربها و سقيت آخر ها بکأس اولها و لا لفيتم دنياکم هذه ازهد عندی من عفطة عنز ». ترجمهء سخنان حضرت علی (ع) در همان کتاب چنين آمده است « سوگند به آنکه بذر را بشکافت و جان را بيافريد اگر حضور يافتن بيعت کنندگان نبود و حجت بر لزوم تصدی من با وجود يافتن نيروی مددکار تمام نميشد و اگر نبود که خدا از علمای اسلام پيمان گرفته که بر پرخوری و غارتگری ستمگران و گرسنگی جانکاه و محروميت ستمديدگان خاموش نمانند زمام حکومت را رها ميساختم و از پی آن نميگشتم و ميديديد که اين دنياتان و مقام دنيائی تان در نظرم از« نمی» که از عطسهء بزی بيرون ميپرد ناچيز تر است !» (5) ( تأکيد ها از حسين منتظر حقيقی است )






مقايسه متن عربی سخنان حضرت علی (ع) با آنچه که به عنوان ترجمه ، در ذيل آن آورده اند حتی برای کسانی که با زبان عربی آشنائی زيادی نداشته باشند نيز کار دشواری نيست ، با اين وصف نويسنده از خوانندگان درخواست می کند که متن سخنان حضرت علی (ع) و ترجمهء آنرا نزد کسانی که با زبان فارسی و عربی آشنائی دارند ، برده و سؤال کنند که آيا در متن سخنان علی ابن ابيطالب به غير از کلمهء « العلماء »، عبارت « العلماءالاسلام » را هم پيدا می کنند يا نه ؟ برای نويسنده روشن نيست که بر اساس چه « ارزشی از ارزشهای اخلاقی » امانتداری در ترجمهء متن سخنان علی رعايت نشده است و در ترجمهء کلمهء « علماء » ، «علمای اسلام » آورده شده است. کلمهء « اسلام » در کجای متن گفتار علی (ع) قرار دارد؟ آيا اين تجاوز درترجمهء متن سخنان علی (ع) بخاطر بهره برداری های سياسی در آيندهء حکومت اسلامی صورت نگرفته است که تمشيت امور جامعه را از کاردانان و دانشمندان و آشنايان به ادارهء هر جامعه ای و از جمله ايران سلب نموده و در اختيار عده ای که بنام « علمای اسلام » و در کسوت « اشخاص معمم » مشخص می گردد ، واگذار نمايند ؟ علمای اسلامی که در ادبيات آية الله خمينی به « روحانيون » اطلاق می گردد ؟ آيا اين « تحريف » در ترجمه با اين منظور صورت نگرفته است که خدمتگزاران صديق جوامع مختلف از جمله ايران که در « کسوت روحانی » نبوده و در حوزه های علميه درس نخوانده اند ، افرادی معرفی شوند که بدون اجازهء خداوند در امور جامعه و مردم دخالت کرده اند؟ آيا کينه و نفرت آية الله خمينی از مرحوم آية الله شريعتمداری به اين خاطر نبوده است که وی بر اساس مطالعات اسلامی اش ، مانند آية الله خمينی نمی انديشيده و استفاده از اشکال مختلف لباس و از جمله لباس روحانيون را دليلی بر ممتاز نمودن يک قشر اجتماعی نمی دانسته است ؟


آيا مخالفت آية الله خمينی با زنده ياد دکتر محمد مصدق ، رهبر نهضت ملی شدن صنعت نفت ايران از اين رو نبوده است که چرا دکتر مصدق « مصالح ملت و کشور» را بر« قبول توصيه های مکرر - روحانی معروف و مورد قبول آية الله خميني، يعنی آية الله کاشانی » برای اطرافيانش،اولويت قائل شده است ؟ آيا سخنان آقای روح الله حسينيان که می گويد « ... مصدق آخرين نفری بود که به نهضت پيوست و اگر به مستندات مجلس و روزنامه‌های آن زمان رجوع کنيم مي‌بينيم که اول از همه علمای شهرهای مختلف برای ملی شدن صنعت نفت پيشگام شدند و می افزايد در صنعت ملی نفت هم باز هم به دليل کم‌کاری نيروهای مذهبی اين نهضت مغفول ماند...» (6) ( تأکيد ها از حسين منتظر حقيقی است ) ، که تحريف آشکار تاريخ معاصر ايران است ، برپايه همان ترجمهء نا صوابی نيست که از سخنان حضرت علی (ع) صورت گرفته است؟






وقتی که شارلاتانی تمام عيار مانند آقای سيد حميد روحانی با وارد کردن« بدعتی در اسلام » ، به تفرقه افکنی می پردازد و کوشش می کند دائما" از نيروی ملت بکاهد و به قشون آمريکا و اسرائيل در کشور بيفزايد ،از همين تحريف و ترجمهء نادرستی که آية الله خمينی از کلام علی (ع) ارائه می کند ، الهام نمی گيرد ؟ «... سيد حميد روحانی با اشاره به گروه‌هاى نهضت آزادي، ملى مذهبي‌ها و انجمن حجتيه ابراز داشت: اين گروه‌ها و فرقه‌ها از ابتدا پيرو اسلام ناب محمدى نبوده‌اند چراكه به اسلام منهاى روحانيت و ولايت فقيه معتقد بودند.... » (7) ـ






اين ها و سؤالات متعدد ديگری را که می توان مطرح ساخت ، جزئی از پيامدهای نا صحيح اضافه کردن کلمهء «اسلام» به دنبال ترجمهء کلمهء « علما » ئی است که به « علمای اسلام» تعبير شده است.ـ










نمونهء دوم سخنان آية الله خمينی ، سخنانی است که وی درمردادماه سال 1360 ، برای فرماندهان سپاه ومعلمان ايراد کرده اند . ايشان در آن سخنرانی چنين گفته اند: «"حفظ جان مسلمانان بالاتر ازسايرچيزها ست حفظ خود اسلام ازجان مسلمان هم بالاتراست, اين حرفهای احمقانه که ازهمين گروهها القا ميشود که خوب جاسوسی که خوب نيست جاسوسی فاسد خوب نيست اما برای حفظ اسلام وبرای حفظ نفوس مسلمين واجب است دروغ گفتن هم واجب است شرب خمرهم واجب است. ما الان يك امانتى دردستمان است وآن اسلام است عذرنداريم به اينكه ما بنشينيم كنار،بگوييم ديگران بروند حفظش كنند.امانت مال ديگران نيست. اين امانت، امانتى است كه خدا پيش(ما) نهاده، براى همه ما هست،نگهدارش همه ماهستيم » (8) ( تأکيد ها از حسين منتظر حقيقی است )






اين سخنان ، منشأ عمدهء ارائهء « سريال های دروغی » است که تمام مسؤلين جمهوری اسلامی ايران ، تقريبا" بدون استثناء و بی محابا ، بازيگران آنها هستند. نتيجهء فتواهای آية الله خمينی دربارهء برداشتن حرمت جاسوسی ، حرمت دروغ گفتن و حرمت شرابخواری همانی نيست که جامعهء سراسر فساد امروزين ايرانی که تحت حکومت جمهوری اسلامی می باشد، در چنبرهء آن قرار دارد؟ دروغ گفتن از تريبون های نماز جمعه برای وارونه جلوه دادن خواست های مردم و وارد کردن اتهام به منتقدان سياست های حاکمان جمهوری اسلامي، دروغ گفتن های مکرر رئيس دولت و تمامی اعضاء آن ، دروغ گفتن شورای نگهبان در بارهء صلاحيت کانديداهای نمايندگی مجلس شورا و يا خبرگان و يا رياست جمهوری ،ارائه دروغين نتيجهء آراء مردم در انتخابات های گوناگون و از جمله نتيجهء انتخابات دهمين دوره رياست جمهوری در 22 خرداد 1388 ، ارائهء دروغين روايت های ساختگی برای توجيه جنايات ، قتل و کشتار دستگاه های مختلف ، پرونده سازی های دروغين برای افراد حقيقی و حقوقی و ... همهء اينها با توجيه « حفظ اسلام » و « حفظ نظام » و طبيعتا" تأثير جهانی اين « نظام » برای فراهم نمودن مقدمات ظهور حضرت مهدی ! ،صورت می گيرد، نمی باشد؟






جای تعجب زيادی است که برخی از مراجع و روحانيون حکومتی که به اشاعهء دروغ در جامعهء « اسلامی » ! ايراد داشته ، از آن گله مند هستند ، و بر اين باورند که سکوت در برابر دروغی که منجر به «مفسده» بشود جايز نيست (9) چرا در مورد بی پايه بودن فتاوی آية الله خمينی سکوت اختيار کرده اند و می کنند! که مستند و منشأ و تکيه گاه تمامی دروغ ها و مفسده هائی است که دست اندرکاران نظام به راحتی آب خوردن بر زبان جاری کرده ، بر پا ساخته و جامعهء پر از فساد کنونی را به جای جامعه ای که « ارزش ها انسانی » بر آن حاکم است به جامعهء جهانی عرضه کرده اند؟ سکوت در برابر کسانی که نه تنها از گفتن اين دروغ ها شرمنده نيستند که خود را بخاطر تبعيت از نظرات آية الله خمينی ، مستحق پاداش خداوندی هم می دانند!!






با توجه به مطالبی که ارائه گرديد می توان به اين نتيجه محتوم دست يافت که آية الله خمينی و پيروان ايشان برای پيشبرد اهداف خود به هيچ روی استفاده از حربهء تهمت و افترا نسبت به اشخاص حقيقی و حقوقی رويگردان نبوده ، همچنان که اکنون نيز نمی باشند. و باز به اين نتيجهء محتوم می رسيم که از نظر اين حضرات برای حفظ اسلام و نظام که امروزه معنائی جز حفظ مقامات جمهوری اسلامی از رهبری گرفته تا به پائين ندارد ، جاسوسی کردن ، دروغ گفتن و شراب خوردن نه تنها حرام نيست که واجب هم می باشد. وباز نتيجهء محتوم چنين سياست هائی نه تنها قادر نيست که افراد آگاه ، آزاديخواه و با صداقت را که شعار دفاع از مردم ، حاکميت ملی ، حفظ تماميت ارضی کشور و بالاخره پيشرفت و رفاه سر می دهند ، در کنار مقامات جمهوری نظامی نگاهدارد ، بلکه باعث خواهد شد که اينان روز به روز به صف ديگر آزاديخواهانی بپيوندند که برای استقرار ارزش های انسانی و ملی ، ديری است که بپا خواسته ، کوشيده و همچنان می کوشند.






بازيگران سناريو های تهمت ، افترا و دروغ مطمئن باشند که از اين سياست ها طرفی برنخواهند بست وعليرغم همهء امکاناتی که در اختيار دارند نخواهند توانست با حربه های تهمت ، افترا و دروغ پرده بر روی حقايق بيفکنند اگر که حتی تريبون های بيشتری هم داشته باشند و اگر بجای اينکه هر پنج روزی ، يک عنوان کتاب منتشر کنند ( 10)، هر روز يک عنوان کتاب به جامعهء کتابخوان ايران ارائه نمايند!






برای خروج از چنبرهء های فساد ، فحشا ، دزدی ، دروغ و بن بست های سياسی و اقتصادی بايد مسلم دانست که چاره ای جز اين نيست تا ابتدا اين عناصر را « ضد ارزش » دانست و بر روی ضد ارزش بودن آنها تأکيد ورزيد و نه تنها عمل به اين ضد « ارزش ها » را واجب شمرد ، بلکه بر حرمت آنها بيش از پيش تأکيد نمود . چاره ای جز اين نيست که بجای تهمت ، افترا و برچسب به دگر انديشان جامعه ، آنان را به رسميت شناخت و با آنها به گفتگو نشست. دگر انديش در جامعهء ما ، دشمن نيست . سی و دوسال از اين تجربه گذشته است و شکست آن را همه شاهدند . پس از سی و دوسال که از عمر جمهوری اسلامی می گذرد ، شرم آور است اگر هنوزگفته شود که در کشور ما اين همه دشمن وجود دارد و به قول مرحوم آية الله شريعتمداری ، مليونها نفر عامل « سيا » و « موساد » در کشور زندگی می کنند .اگر حاکميت براين باور است که برای سخنانی که دگرانديش را درجامعهء ما دشمن معرفی می نمايد ، خريداری هست فقط خود را می فريبد.اگر بر اين باور است که پس از سی و دو سال اينهمه عامل اجنبی در کشور است حتما" و باز تأکيد می کنم حتما"، حاکيت بايد عملکرد خود و ابواب جمعی خود را مورد باز نگری قرار دهد و بررسی کند که چرا بجای آنکه وعدهء خداوندی که می گويد « يدخلون فی دين الله افواجا" » يعنی دسته دسته به دين خدا می گروند ، تحقق يابد ، اکنون شاهد جريان معکوس آن هستيم که « يخرجون من دين الله افواجا" » يعنی دسته دسته از دين خدا و نمايندگان آنان رويگردان شده و خارج می گردند . اکنون چشم و گوش بسياری از آحاد کشور که تصور می کردند مقامات روحانی از ارزشهای انسانی و اخلاقی دفاع می کنند ، به جان و ناموس اشخاص احترام می گذارند ، دروغ نمی گويند و به فساد آلوده نيستند ، به حفظ بيت المال همت می گمارند، باز شده است و ديگر آنگونه نمی انديشند. البته در هر جريانی استثنائاتی هست که اين مورد نيز از ديگر جريان ها جدا نيست .اما امروز ، مردم می بينند که روحانيون يا مستقيما" دستشان به ناپاکی ها آلوده شده است و يا با سکوت خود ، تصور حمايت از ناپاکان را پراکنده می سازند. امروز مردم می بينند که با تأئيد و مباشرت اين روحانيون حق زندگی کردن را از جوانان ، اعم از دختران و پسران جوان می ستانند . می بينند که امروز ثروت ملی چگونه با تأئيد و مباشرت اينها به يغما می رود .می بينند که چگونه امنيت حريم های خصوصی دستخوش تمايلات خفاشان شده و به کلی از بين رفته است. بنا براين خروج از چنبرهء های فساد ، فحشاء ، دزدی ، دروغ و بن بست های سياسی و اقتصادی ، چاره ای نيست تا از تاکتيک هائی که آية الله خمينی مورد استفاده قرار می داده و سرمشق ديگر حکومتگران نيز گرديده ،فاصله گرفته شود تا جامعه روی صلح و صفا را ببيند ، احساس آرامش و همبستگی نمايد. بايد از کوشش هائی که می خواهد «.. هيجان های سياسی کاذب را جايگزين خودآگاهی تاريخی ...» مردم نمايد دست برداشت و اين فرصت را فراهم کرد که مردم واقعا" خود آگاهی تاريخی خود را باز يابند.






ادامه دارد






حسين منتظر حقيقی






26.11.1389


15.02.211


Fm-jmi@gmx.net






پانويس ها :


1- نا گفته ها ، خاطرات شهيد حاج مهدی عراقی ، پاريس - پائيز 1978 - 1357 صفحهء 201 - 202 - 203


« ... ولی مسأله ای که در اينجا مطرح بود ، مسأله ای بود که قرار شده بود حاج آقا يک اعلاميه به مناسبن 15 خرداد صادر کند. سه يا چهار روز به 15 خرداد مانده بود ، حاج آقا فرستاد عقب يکی دو تا از بچه ها ، وقتی رفتند آنجا گفت که يک چيزی من نوشته ام پيش مصطفی است برويد ببينيد. ما رفتيم ديديم دو تا اعلاميه نوشته شده، يک از آنها خيلی تند است و يکی از آنها هم نسبتا" سطح آن پائيت تر است از جهت حاد بودن. و بعد گفتند که من اين اعلاميه را نوشتم دادم بردند و آقايان هيچکدام حاضر نشده اند امضاء بکنند ف دومی را هم نوشته ام باز هم حاضر نشده اند ، نمی دانم چکار کنم. پيشنهاد شد در آن موقع به حاج آقا که اگر آقايان مشهد يعنی آقايان ميلانی و حاج آقا حسن امضاء بکنند نظر شما تأمين است؟ حالا آقايان اينجا هم امضاء نکردند که نکردند. ايشان گفتند فرصت کم داريم ، حد اقل اين اعلاميه بايد دو روز يا يک روز قبل از 15 خرداد پخش بشود . آن افرادی که آنجا بودند گفتند از ای جهت خيالتان راحت باشد ، ما جوری برنامه را تنظيم می کنيم که حد اقل يک روز يا دو روز قبل ار 15 خرداداعلاميه به دست مردم برسد. خوب حاج آقا خوشحال شد...»






« ... آقای ميلانی دو تا نامه نوشته بود ، يکی برای آقای خمينی و يکی هم برای شريعتمداری. ما فورا" نامه را گذاشتيم جلوی اقا با امضاء . اقا فرمودند که تلفن بزنيد به اقای شريعتمداری يا ايشان تشريف بياورند اينجا يا من بروم خدمتشان. حاج اقا مصطفی خدا بيامرز گفت احتياج ندارد ، من خودم می برم و می دهم به حاج اقا امضاء بکند . گفت باشدپس بردار و ببر . می رود پهلوی شريعتمداری اول کاری که می کند نامهء آقای ميلانی را می دهد به و بعد هم می گويد اينها را امضاء کن . آقای ميلانی ان تو صحبت ار وحدت ، اتفاق و اتحاد و يکپارچگی کرده بود و گفته بود که اگر ما بتوانيم حتی يک اجازهء امضاء از نجف هم داشته باشيم خيلی خوب است در اين کارها که می خواهيم بکنيم ، که حد اقل يکی دو تا از امضا های آقايان نجف نيز در پای اعلاميه ها باشد که اين روح وحدت را خلاصه اش ما بتوانيم برسانيم....»






«...شريعتمداری از اين مسأله استفاده می کند و می گويد خيلی پيشنهاد خوبی است ، پس اجاره بدهيد ما يک نفر را بفرستيم نجف و يک همچين اجازه ای را بگيرد و بياورد و اين کار را بکنيم . آقا مصطفی می گويد خدا پدرت را بيامرزد ف اين بايستی فردا منتشر بشود و برود ، تو می خواهی يک نفر را بفرستی نجف ! به قول يارو گفتنی رخت بعد از عيد برای گل منار خوب است و ديگر به چه درد می خورد؟ اصلا" بده به من و نمی خواهد امضاء کنی . گفت نه ، پس بگذار باشد تا من بروم نماز و برگردم و بعد از نماز امضاء می کنم....»






من به آقا مصطفی گفتم پس عوض اينکه می خواهی بگذاری اينجا ، اول ببريم آقا نجفی هم امضاء بکند که فقط بماند امضای ايشان . ما برديم پيش آقا نجفی و ايشان زود امضاء کرد. ما مانديم و نماز مغرب که تمام شد ، گفتم حاج مصطفی برو اعلاميه را بگير و بياور . رفت و ديد شريعتمدار [ ی ] نيامده است، ساعت 8 شد نيامد ، ساعت 9 شد نيامد ، ساعت 10 شد نيامد ، خلاصه حاج آقا خيلی عصبانی شد ، نزديکيهای ساعت 11 شريعتمداری پيداش شد . حالا کدام قبرستانی بود معلوم نبود. (من عينا" مطلب را از کتاب ناگفته ها نقل می کنم و بخاطر رعايت امانت ، ادبيات سخيف مرحوم عراقی را تغيير ندادم. لذا از خوانندگان محترم عذر می خواهم - حسين منتظر حقيقی )






ساعت 11 که پيداش شد ، حاج اقا مصطفی خدا بيامرز آنجا گفت حاج آقا تو که ما را بدبخت کردی ، کجا بودي؟ اقای شريعتمدار [ی] گفت خبر های موحشی رسيده که من صلاح نمی دانم که خود حاج اقا هم اين اعلاميه را بدهد. خلاصه اينکه اعلاميه را امضاء نکرده ، داد دست حاج آقا مصطفی و برداشت آورد....»






« .... تقريبا" ساعت يازده و نيم بود که حاج آقا اين جور فرمودند به من که فلان کس از اين ساعت مواظب خودت باش ، چون اين اعلاميه را آقای شريعتمداری امضاء نکرده ، از اين در که می خواهی بروی بيرون احتمال خطر هست برای تو تا تهران، توجه داشته باش. ما گفتيم که خوب شما دعا بکنيد ، خدا کريم است ، درست می شود. ما اعلاميه را گرفتيم و آمديم بيرون و به آن راننده که با ما بود گفتم که اولا" تو بگو من از تهران آمده ام و اينجا بوده ام و حالا می خواهم برگردم و اين را هم نمی شناسم، مضافا" اگر يک وقت اتفاقی و چيزی افتاد می روی فلان جا و چاپخانه را به او گفته بودم و می روی آنجا و می گوئی اين چهار تا امضاء را بزند پای آن اعلاميه و بقيه اش را هم کاری نداشته باش. ولی خوشبختانه از شهر قم خارج شديم و هيچ جريانی هم برای ما پيش نيامد. رفتيم ساعت دو بعد از نيمه شب رسيديم چاپخانه تا صبح تقريبا" ساعت 6 اعلاميه را از چاپخانه خارج کرديم ....»




2 - صفحهء 169 از کتاب ناگفته ها ، خاطرات شهيد مهدی عراقی


3 - صفحهء 14 ، نيمهء پنهان ، جلد سی و ششم


«يکی از نخستين اقدامات دشمنان در جنگ نرم ايجاد جنگ روانی است. جنگ روانی هيجان های کاذب و نوعی مسخ شخصيت پديد می آورد و سبب می شود که به دور از اقدام و عمل سياسی بينش و عاری از عقلانيت رخ دهد. . در واقع ، امام خمينی (ره) با باز خوانی پيشينه انقلابی و موج اسلام خواهی مردم آذربايجان ، هيجان های سياسی کاذب را جايگزين خودآگاهی تاريخی مردم مسلمان کردند. »


4- مأخذ قبلی


5 - نهج البلاغه 1/41. صفحهء 43 و 44 از کتاب ولايت فقيه « حکومت اسلامی » امام خمينی مدظله العالی ، مؤسسهء انتشارات امير کبير با همکاری نمايشگاه کتاب ، قم ، تهران 1357 ، امام خمينی ( روح الله الموسوی الخمينی )، ولايت فقيه ، چاپ جديد : 1357 ، چاپ و صحافی : چاپخانهء سپهر ، تهران


6-http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8911111491


11 بهمن 1389


روح الله حسينيان:


تجربه نهضت ملی نفت منجر به صدور فرمان امام برای ثبت خاطرات شد
7 -http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8911230525


خبرگزارى فارس: رئيس بنياد تاريخ‌پژوهى و دانشنامه انقلاب اسلامى در مورد گروه‌هاى نهضت آزادي، ملي‌ ‌مذهبي‌ها و انجمن حجتيه گفت: اين گروه‌ها از ابتدا هم پيرو اسلام ناب محمدى نبودند، چرا كه به اسلام منهاى روحانيت و ولايت فقيه اعتقاد داشتند.


8 -بر گرفته از مقاله های زير،


« مفتيان ولايت؛ توجيه گران وسيله » نوشتهء اقای عبدالله موحد »


http://www.ois-iran.com/2011/bahman-1389/ois-iran-5403_tanaghoz.htm


آقای خمينی بنيانگذار جمهوری اسلامی درسخنرانی برای فرماندهان سپاه ومعلمان؛ درمردادماه سال 1360 چنين ميگويد "حفظ جان مسلمانان بالاتر ازسايرچيزها ست حفظ خود اسلام ازجان مسلمان هم بالاتراست, اين حرفهای احمقانه که ازهمين گروهها القا ميشود که خوب جاسوسی که خوب نيست جاسوسی فاسد خوب نيست اما برای حفظ اسلام وبرای حفظ نفوس مسلمين واجب است دروغ گفتن هم واجب است شرب خمرهم واجب است. ما الان يك امانتى دردستمان است وآن اسلام است عذرنداريم به اينكه ما بنشينيم كنار،بگوييم ديگران بروند حفظش كنند.امانت مال ديگران نيست. اين امانت، امانتى است كه خدا پيش(ما) نهاده، براى همه ما هست،نگهدارش همه ماهستيم(1)"




- و از« پاسخی به نامه احمدی نژاد نوشتهء آقای اکبر اعلمی نمايندهء پيشين مجلس شورای اسلامی»


http://www.emruznews.com/2011/02/post-5721.php


- و از « ولايت فقيه، حاکميت ملی و حق تعيين سرنوشت ، از اکبر گنجی »


http://mardomak.org/story/the_right_to_chose_destiny_in_iran's_political_regime


9 ـ نظر پنج مرجع تقليد درباره دروغگويی و سکوت در برابر آن




http://www.kaleme.com/1389/11/19/klm-46750


10 -روح الله حسينيان:


تجربه نهضت ملی نفت منجر به صدور فرمان امام برای ثبت خاطرات شد


http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8911111491
27 بهمن 1389 11:47