۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

«حاج محمد شانه چی» بخشی از تاریخ معاصر ایران بود


.
پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۷ - ۲۲ ژانويه ۲۰۰۹همنشین بهار
اواخر آذر سال ۱۳۵۷ که طوفانِ انقلابِ بزرگِ ضد سلطنتی درهایِ زندان را جاکَن کرد، گذرَم به بیمارستان امام رضایِ مشهد افتاد و در یک غروب شاد و غمگین که صدای گلوله قطع نمیشد در میان مردم، زنده یاد «محمد کاظم شانه چی» و خیلی های دیگر (از جمله شیخ علی تهرانی) را دیدم که دوان دوان این سو و آن سو میرفتند. یادم میآید عده ای آنها را پشت صحنه میفرستادند مبادا آسیب ببینند. «شیخ علی تهرانی» گوشش بدهکار نبود، آن دیگری هم میگفت: «خون ما از شما رنگین تر نیست.»، آن روزها همه از خود «بیخود» بودیم و سر از پا نمی شناختیم.

استاد محمد کاظم شانه چی نویسندهِ «علم الحدیث» و «مزارات خراسان»... را از پیش میشناختم. شنیده بودم در شمارِ نخستین طلابِ جدید پس از دورهِ رضاخانی است. میگفتند به این دلیل که پدرش در کار خرید و فروش «شانه» بوده، فامیل «شانهچی» رویشان مانده است. نیاکانش در اصل، «کرمان»ی و زردشتی بودند و با کردار و پندار نیک همنشین...آن مردِ نیک، پیش تر مرا از شرِ ساواک پناه داده و در کنارِ صدها رفیقِ شفیق، یعنی کتبِ کتابخانه اش جا داده بود. ***برادرش «حاج محمد شانه چی»، زندانیِ زمانِ شاه بود. یکبار هفت ماه و هشت روز و بار دیگر حدود یکسال زندانی کشید. گویا علاوه بر آیه الله طالقانی با محمد حنیف نژاد، حاج محمود مانیان، دکتر شیبانی، داریوش فروهر و خیلی های دیگر «همبند» بوده است.صفای باطن و صراحت او را زنده یاد «شکرالله پاک نژاد» میستود...

***میگفتند هر تاسوعا عاشورا دستهِ مخصوصی راه میاندازد و با دوستانش با بالا بردن پرچمی که بر آن نوشته شده بود: «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است...»، سکوتِ پُرحرفِ خود را نمایش میدهد. خانه اش در تهران (خیابان ایران کوچه مظاهر) سالها پناهگاه مبارزان بوده است.حاجی گاه و بیگاه در مشهد هم نزدیکِ محل قدیمیِ دانشکدهِ پزشکی (کوچه ای که گرمابه سلسبیل در آن واقع بود)، دیده میشد.

میگفتند پیش از آنکه به قالی فروشی و آهن فروشی بپردازد همچون پدر کار و کاسبی اش شانه سازی بود. ***میدانستم که در کفن و دفن جانباختگان ۱۷ شهریور سال ۵۷ (در میدان ژاله) حاضر بوده و از بزرگنمایی تعداد قربانیان حادثه انتقاد کرده و گفته است: «باباجان چرا یک کلاغ چهل کلاغ میکنید؟ تعداد شهدا این اندازه نیست که جار میزنید، بد را بدتر نبینید.»

بعدها روایت او را از «داستان انقلاب» در «بی بی سی» و نیز گفتگویش را پیرامون کردستان و... در خانه زندهیاد «ماه منیر فرزانه» (مادر سنجری) شنیدم، همچنین ازعرض حالش به مجامع حقوق بشر، (در مورد ستم ساواک) باخبر گشتم.

***در «جمعیت اقامه» که بعدها با مجاهدین مُماس شد نام وی نیز به میان آمد وپسین تر شنیدم یکی از اعضای شورای ملی مقاومت است...فاطمه (زهره) شانه چی که ساواک تیربارانش کرد، محسن شانه چی که او هم زندانی زمان شاه بود، همچنین حسین و شهره (که هر سه بعد از انقلاب به خاک و خون افتادند) فرزندان او هستند.

یادش بخیر و راهش سفید.هنوز هم نمیتوانم آنچه را در مورد آن انسان نیک، خوانده بودم فراموش کنم.

سال ۱۳۷۲ نشریه مجاهد (در شماره ۳۰۶ و ۳۲۱ ) او را با عنوان «تفاله سیاسیِ َمّدِ نظر ساواكِ آخوندی»، «میانه باز»، «معلوم الحال»، «مزدور»، «خبرچین» و «اجیر شده سفارت رژیم در فرانسه»... وصف کرده بود...بگذریم...

***اَجَل مُهلت نداد و شُترِ مرگ درِ خانهِ «محمد شانه چی» را کوبید و اورا هم که بخشی از تاریخ معاصر ایران بود، با خود به میهمانیِ خاک بُرد... و «خاک» این میزبانِ گویا و خموش، مهمانِ خود خوانده را با خشونت و مهربانی، به کامِ خویش کشید و در بَدوِ ورود بر سر و رویش کوهی از آوار ریخت...

***زندگی، تلاشها، داغها و رنجهایش کم و بیش گفته شده و آنچه اینجا میبینید جز اینکه خودِ ما را که دیر یا زود به خاک میافتیم در خود فرو بَرد ـ ارزشی ندارد و مگر نه اینکه آدمی، «آه» است و «دَم»ی ؟

کیست که بداند کِی و کجا خواهد افتاد؟زندهیاد شانه چی تابستان سال ۱۹۹۴ در خانه اش در پاریس با کلام خویش آخرین شب زندگیِ آیه الله طالقانی را به تصویر کشیده است.فیلم در خانهاش (در اتاقی زیر شیروانی) گرفته شده، گوشهِ اتاقِ کوچکش، تخت خواب و میز کوجکی است. روی دیوارها دو «چُرتکه» است و عکسهایی از مصدق و شریعتی و طالقانی که آنهمه دوستشان میداشت... او نیز نتوانسته از خاطراتش بگریزد.

***مخالف و حتی دشمن فكریِ خویش را بخاطر تقدس آزادی تحمل میکرد.نیك را همچو بد، فاش میگفت. چه بسا آن چه را که احتمالى بیش نبوده، واقعیت پنداشته، اما هرگز آن چه را كه ناراست مىدانست، راست جلوه نداد و خود را چنان نشان میداد كه رفتار میکرد.این تاجر و توانگر پیشین که به یک معنا «ابن السبیل» و بی پناه هم بود، در شرایط بی پولی و بی کِسی همانند دوران گذشته همنشینی جز عصا و عزت نفس نداشت... رنج پدر داغدیده ای چون او ریشه در ستم دوران ما و این دنیای بی وفا و «گربه صفت» دارد. راستی آیا در گرد و غبار زمانه ما، یاد نیک امثال وی به تدریج گم و گور میشود ؟***


به دلیل دوری از میهنم و واقعیت های جامعهِ پیچیده و هزارتویِ ایران، درک و برداشتم ذهنی است و صادقانه میگویم هیچ صلاحیتی برای داوری در مورد سخنانِ آقای شانه چی (و دیگران)، ندارم.سخنان حاج محمد شانه چی در فیلم (پاسخ به پرسشی در مورد مرگ آیه الله طالقانی)قبل از آنکه شرح جریان را بگویم... در حدود چهار ماه قبل ما یک مهمانی داشتیم که از مشهد آمده بود اینجا، یک آقای مهندسی هست با خانمش و دو تا از پسرهاش، آمدند چهار پنج روز مهمان ما. صحبت از احضار ارواح شد. البته خود من اعتقادی به احضار ارواح ندارم، نمی دونم روح چیه. قرآن هم میگه خدا میدونه و ما نمی دونیم، من واقعا نمی دونم احضار ارواح چیه، ولی بعضی ها معتقدند منجمله استاد شریعتی و خود دکتر شریعتی خیلی معتقد بودند به احضار ارواح و خود دکتر شریعتی احضار ارواح میکرد.این خانم میگفت یک جایی ما بودیم و آنجا [صحبت از] احضار ارواح شد...گفتند خب احضار کنیم. این خانم گفت به من گفتند تو کی را میخوای احضار بشه من گفتم آقای طالقانی را.این خانم گفت آقای طالقانی را احضار کردند، آمد و من چند تا سئوال کردم منجمله سئوال کردم آقا شما خودتان مُردید یا شما را کشتند ؟ آقا فرمودند که مرا کشتند. گفتم چه جوری شما را کشتند؟ گفت آنها یک روغن زهرآلودی مالیدند به بدن من به سینه من و پهلوی من و اون باعث مرگ من شد.این خانم تا این را گفت من گریه ام گرفت. بدون اراده گریه ام گرفت. چون اون شبی که...حالا جریان کار این بود. عصر از دفتر میرفتم دفتر آقای طالقانی. آن شب هم سفیر شوروی (ولادیمر میخائیلوویج وینوگرادف) اومده بود با آقا کار داشت. صحبت کردند تا ساعت حدود نه و نیم صحبت میکردند. آقای گلزاده غفوری و آقای مجتهد شبستری میخواستند بروند شوروی. آقای طالقانی گفته بودند بیآیند تا معرفی شون کنند به سفیر که سفیر سفارششون بکنه تا اونجا چیز [مشکلی] نداشته باشند. خیلی آقایون اصرار میکردند به آقای طالقانی که شما باید به مجلسی که جای مجلس مؤسسان بود یعنی خبرگان، بروید.آقای طالقانی نمیرفت و آنها میگفتند آقا حتما بروید.آقای غفوری و شبستری سفارش میکردند به آقای طالقانی که شما حتما بروید مجلس خبرگان. میگفتند بحث ولایت فقیه است و اگر شما نروید اینها بدتر میکنند، شاید اگر شما بروید در رودربایستی قوانین بهتری بگذرانند. آقای طالقانی فرمودند حالا ببینیم چی میشه.بعد سفیر شوروی رفت و اون آقایون هم رفتند و من رفتم گزارش دفتر را دادم منجمله یک افسری آمده بود از افسران ارشد ارتش [آن افسر] شاغل نبود.او تقاضای ملاقات کرد و گفتم آقا وقت نیست. آقای طالقانی فرمودند چون افسر است و شاید مطلب مهمی داشته باشد، بین ملاقاتی ها، ده دقیقه، یک ربعی وقت بدید...من آمدم و تا دم در حیاط هم مارا مشایعت کردند آقای طالقانی، هیچوقت همچین کاری نمی کردند تا دمِ اتاق میآمدند پا میشدند ما هم خدا حافظی میکردیم. آن شب آمدند تا دم در حیاط و یه قدری هم به من دعا کردند که خدا توفیق بده به شما و...پسر آقای طالقانی هم آنجا بود. پسر کوچکشان که داماد آقای شه پور [چه پور] است.شه پور [چه پور] که پدر زن پسر کوچک آقای طالقانی [است]، صاحب خانه بود [آن شب] ایشون داشت میرفت من بهش گفتم محمدرضا مگر دیوانه شده ای، این وقت شب ساعت دوازده، خانه به این بزرگی، یک حیاط بزرگی بود. گفتم اینجا بخواب صبح برو.صاحب خانه گفت: چکارش داری آقای شانه چی، خانه خودشان راحت ترند. بگذارید بروند. من تعجب کردم آخر یک پدر زن به دخترش میگه ساعت ۱۲ شب که برو خانه خودت! خانه اش هم دور بود، خیلی دور بود. خب رفتند گفتم حالا راحت ترند. خانم آقای طالقانی هم آن شب نبود. دو روز قبل فرستاده بودند مشهد، زیارت امام رضا. پاسدار نگهبان آقای طالقانی هم آن شب در منزل نبود. مرخصش کرده بودند. من رفتم منزل، ساعت ۱۲ شب بود. توی راه که داشتم میرفتم اخبار ساعت ۱۲ [شب] را داشتند میگفتند. رفتم منزل نماز خواندم و نماز نخوانده بودم و یک شامی نمیدونم چی بود خوردم و ساعت نزدیک ۲ شد میخواستم بخوابم، یک شَمَدی چیزی رویم بِکشم و بخوابم، تلفن زنگ زد، تلفن را برداشتم یکنفری گفت من در مورد آقای طالقانی یک خبر بدی شنیدم، گفتم اشتباه میکنی آقای طالقانی سلامت بودند و حالشان خوب بود و من آمدم خانه.تلفن را گذاشتم زمین، دومرتبه میخواستم بخوابم یک نفر دیگر زنگ زد او هم همین را گفت. وقتی گفت من یه قدری ناراحت شدم .گفتم خانه ما نزدیکه دیگه، من فوری آمدم. حسین پسر کوچکم صدای ما را میشنید گفت آقاجان من هم میام گفتم بیا . من همین جوری با پیراهن و زیر شلواری که میخواستم بخوابم رفتیم.در خونه را که باز کردم بیام بیرون سر کوچه یک ماشین پاسدار ایست داد من خودم را معرفی کردم، آن رئیسشان آمد منو بغل کرد و روبوسی کرد و شروع کرد به گریه کردن. ما فهمیدیم خبر راست است. با عجله رفتم دیدم که آقای طالقانی را خواباندند رو به قبله و بستند، شکمش را بستند، چشمانش را بسته و رو به قبله خوابانده اند و صاحب خانه نیست اما دختر بزرگشان وحیده خانم و مخلصی دامادشان آنجا ایستاده بودند و جنازه هم اون وسط، گفتم صاحب خانه کو؟ گفتند رفته دنبال دکتر شیبانی.حالا دکتر شیبانی پل چوبی است خانه اشان، تا اینجا [یعنی تا منزل آقای طالقانی] فاصله اش خیلی زیاد است. منزل آیه الله طالقانی سر چهار راه آب سردار بود. سرِ چهار راه آب سردار شش تا بیمارستان اون اطراف است. بیمارستان طرفه، بیمارستان شفا یحیایان، بیمارستان سوانح سوختگان، بیمارستان... سه چهار شش بیمارستان است اون اطراف که اگر فریاد میکشیدند پرستارا میاومدند. ایشون رفته اونجا تا [شیبانی] را بیآورد ؟ بعدگفتم تلفن، گفتند تلفن قطع است. تلفن قطع است و تلفن همسایه حاج مرتضی نامی را...گفتم سر شب که تلفن قطع نبود حالا چطور تلفن قطع شده ؟...این جریان گذشت و کم کم نفرات اومدند. شاید، شاید اولین نفر دکتر [یدالله] سحابی بود، بعد صباغیان آمد یه قدری بعدتر آقای مهندس بازرگان آمدند. سایرین آمدند و جمعیت زیاد شد.جمعیت زیاد شد و بعد تازه صاحب خانه آمد. وقتی آمد گفتم: حاجی من که رفتم که آقا حالشون خوب بود چطور شد ؟ گفت بله بعد از آنکه تو رفتی آقا شام خوردند و رفتند بالا بخوابند من دیدم صدای آب ریختن میاد و صدای دستشویی میاد و... رفتم بالا ببینم چه خبره، دیدم آقا حالت استفراغ دارند...گفتم چهتون شده ؟ گفت نمیدونم گفتم شاید سرما خوردین. بخوابین تا براتون روغن بزنم.یک روغنی آوردم و پهلوشون مالیدم و شال گرمی هم به پهلوشون بستم و رفتم شیبانی را بیارم...گفتم خب این بیمارستانها این بغل بود. گفت نه من دیگه گفتم شال را بستم و برم شیبانی را بیارم شیبانی از خودمونه رفتم دنبال شیبانی. گفتم پس چرا شیبانی را نیاوردی که نمی دونم دیگه چی جواب داد که من الآن یادم نیست. اینا گفت و کم کم جمعیت آمدند و جمعیت خیلی زیاد شد...گفتند تشییع جنازه اینجا خیلی مشکله، با شُورِ مهندس بازرگان که به اصطلاح نخست وزیر وقت بودند گفتند خب میریم دانشگاه در مسجد دانشگاه تهران.جنازه را بلند کردند... زیرنویس:اشاره به دیدار سفیر شوروی با آی هالله طالقانی و نیز مرگ مشکوک وی در برخی روزنامه های خارجی:Sep 11, 1979 - Ayatollah Taleghani, a moderate who was second only to Ayatollah Ruhollah Khomeini in power in Iran, died in his sleep only hours after a long meeting with the Soviet Ambassador, Vladimir M. Vinogradov… Taleghani died under rather strange circumstances in the beginning of September 1979 right after the meeting with Vinogradov…***Владимир Виноградов …Советский посол с пониманием относится к одному из духовных лидеров революции, Махмуд Taleghani, (для его ориентации левых, он был по кличке "Красный мулла"). Кстати, Taleghani погибли при странных обстоятельствах, а в начале сентября 1979 года сразу после встречи с Виноградовым.

آخرین لحظات زندگی آیت الله طالقانی به روایت حاج ولی الله چه پور, پدر عروس وی در مصاحبه با روزنامه کیهان کیهان, ۳۱شهریور ۱۳۵۸«ما آن روز کرج بودیم. ساعت ۵ بعد از ظهر که از کرج حرکت کردیم. آقا به من گفت: مرا به مجلس خبرگان برسان... حدود ساعت شش و نیم بود که ایشان را دم در مجلس خبرگان پیاده کردم. گفت مثل این که امشب وعده ملاقات به سفیر شوروی داده ام. برو منزل وسایل را آماده کن و ساعت ۸ بیا و مرا ببر. حدود ساعت هشت و ربع ایشان را به منزل بردم... تقریباً ساعت نه و ربع بود که سفیر شوروی با مترجمش آمد. آقا به آقایان علی غفوری و مجتهد شبستری هم, چون عازم شوروی بودند, گفت که بیایند. آنها ساعت نه و نیم آمدند. صحبتها تا ساعت ۱۲, به صورت سؤال و جواب, ادامه داشت. مذاکرات ... پیرامون اسلام و کمونیسم دور میزد. بعد از رفتن سفیر شوروی, آقا شام خورد و گفت: میخواهم بخوابم... یک ربعی نگذشته بود که آقا ابتدا خانمِ بنده را صدازد که من حالم به هم خورده و غذایم را استفراغ کردم... روی پلهها نشسته بود. بعد همسرم مرا صدازد و من بالا رفتم. آقا رفت روی تختش نشست و گفت مثل این که سرما خوردم, قفسة سینه ام, خیلی شدید, درد میکند و از من خواست که روغن یا پمادی بیاورم و سینه اش را ماساژ بدهم. من تمام سینه و شکمش را ماساژ دادم. مخصوصاً میگفت زیر قفسه سینه ا ش را محکمتر ماساژ بدهم ... بعد از ماساژ, شالی را که آقا به دور سرش میبست, به تقاضای خود وی, محکم, دور قفسة سینه اش بستم و سپس, پارچه گرمی خواست که من دو نوبت حوله را داغ کردم و روی قفسه سینه اش گذاشتم. سپس, قرص سرماخوردگی خواست, که به ایشان دادم و با دو نعلبکی آب گرم خورد و روی پهلوی راست دراز کشید و به من گفت چراغ را خاموش کن و برو بخواب... امّا, من چون وضع را غیرعادی دیدم و خصوصاً به خاطر عرق سردی که بر بدن ایشان نشسته بود, همانطور ایستادم. دیدم تنفّس ایشان غیرعادی است. آقا را صدا کردم و گفتم اگر طاقباز بخوابید راحت تر است. جوابی نداد. خودم ایشان را به صورت طاقباز خواباندم و نفس ایشان آرام تر و بهتر شد. دیگر هرچه حرف میزدم, جواب نمی داد, و در لبش آثار کبودی پیدا بود. چون دیدم جواب نمی دهد, به همسرم گفتم تا آقا محمدرضا (داماد ما و پسر آقا) دکتر را بیاورد, من میروم از بیمارستان شفا یحیائیان دکتر و دستگاه اکسیژن بیاورم. بعد از برگشتن, دکتر هم آمده بود و گفت کار از کار گذشته و تمام است! ...»

- نامبرده در مورد آخرین شب حیات آیه الله طالقانی در آدرس زیر نیز توضیح داده است. (شاهد یاران دوره جدید شماره ۲۲ ص ۹۳)***

بخشی از نوشته دكتر احمد جلالى، مُجریِ برنامهِ «قرآن در صحنه» (روزنامه ایران چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۶)آیت الله طالقانى در آخرین خطبه نماز جمعه خود در بهشت زهرا، سه روز قبل از رفتنشان از این دنیا... غسالخانه جدید بهشت زهرا را افتتاح كردند. پس از احوالپرسى با غسال تنومند آن جا، به او گفتند: « مرا كه این جا مى آورند، خوب بشویى!» سه روز بعد، پیكر پاك آن افسانه اخلاص و صفا، با بدرقه و اشك میلیونى مردم به بهشت زهرا رسید. همان غسال تنومند جلوى در غسالخانه ایستاده بود و بشدت گریه مىكرد. ... شب قبل كه سینه اش ناگهان درد گرفته بود، به آقاى چ هپور گفته بودند كه عمامه شان را دور سینهشان بپیچند به خیال این كه ممكن است سرما خورده باشند...
***بخشی از کتاب «طالقانی و تاریخ» نوشتة بهرام افراسیابی و سعید دهقان پدر در پی انجام نماز جمعه در بهشت زهرا به منزل بازگشت قرار بود به مناسبت ۱۷ شهریور در ترمینال خزانه در میانِ تودههای محروم جنوب شهر سخنرانی کند ولی بر اثر ناراحتیهای روحی و جسمی برنامة خود را لغو نمود و به کرج رفت. سخنرانی در بهشت زهرا مثل این بود که بار سنگینی را از دوش پدر برداشته اند. به همراهان گفته بود حرفهایم با مردم تمام نشده بقیه را در نماز جمعة آینده خواهم گفت. همراهان پدر را به شمال بردند ولی روزِ بعد به کرج برمیگردد. صبح آن روز مجلس خبرگان جلسه داشت ولی پدر آمادة شرکت در آن نبود و همانجا استراحت کرد. بعد از ظهر به مجلس خبرگان میرود و ساعت ۸ به منزل باز میگردد. حدودِ ساعت ۹ سفیر شوروی همراه با مترجمش به منزل میآید. صحبتهای آنها تا ساعت ۱۲ شب طول میکشد. آقای چه پور تنها کسی بود که با پدر بود. به اتفاق پدر شام میخورند. بعد از شام پدر به رختخواب میرود ولی پس از کمی استراحت ناگهان از ناحیة دندهها و پشتش احساس ناراحتی شدید میکند و بعداً حالت تهوع به آن افزوده میشود ولی برای اینکه مزاحم صاحبخانه نشود آنها را صدا نمیکند به دستشویی میرود. در اثر صدا صاحبخانه متوجه شده و برای کمک به ایشان به دستشویی میرود و پدر را در بازگشت به بستر کمک میکند. پدر از او پمادی میخواهد تا پشتش را ماساژ دهند. دائم به صاحبخانه میگوید شما بروید مسئلهای نیست. حاج چه پور با مومیایی پشت پدر را ماساژ میدهد ولی هرلحظه متوجه پریدگی بیشتر رنگ پدر و تنگی نفسش میگردد. بالاخره مسئله را جدی گرفته و میخواهد به دکتر تلفن کند ولی تلفن قطع است! به منزل همسایه رفته و به دکتری تلفن میزند. به محمدرضا (فرزند پدر) هم خبر میدهد. که هرچه زودتر خودش را برساند. بعد از مدتی به منزل باز میگردد و ناگهان با بدنِ سرد و بیروح پدر مواجه میشود… آری پدر تنهای تنها دق کرده بود.

***یادداشت مرحوم «خلیل الله رضایی» (پدر رضایی ها).... روز نوزده شهریور من تازه از سفر آمریکا برگشته بودم. در بازگشت به دلیل علاقه زیاد و رفاقتی که از سالهای قبل ایجاد شده و در جریان مبارزات علیه شاه و شهادت فرزندان مجاهدم بسیار محکم شده بود، از همان فرودگاه به منزل آقای طالقانی زنگ زدم که سلامی گفته و احوالی بپرسم که جواب دادند خانه نیستند و مهمانند. از فرودگاه به خانه رفتم ولی به دلیل اختلاف ساعت آمریکا و ایران و عادت نکردن به وقت خواب در ایران خوابم نمیبرد. در همین هنگام آقای «اصغر محکمی» زنگ زد و با ناراحتی گفت آقای طالقانی در مهمانی منزل چه پور (پدر یکی از عروسهای آقای طالقانی) فوت کرده است. اجریان به این صورت بود که آقای طالقانی طلب آب میکنند و چه پور می رود و لیوانی آب می آورد و به دست آقا می دهد. آقا آب را می خورد و بعد از دو سه دقیقه می گوید «سوختم» و از حال می رود. افراد حاضر می روند تلفن بزنند به بیمارستان «طرفه» که می بینند هر دو تلفن خانه چه پور قطع است. امن به اصغر محکمی گفتم تو از کجا متوجه شدی ؟ او جواب داد منزل پدر من کنار منزل چ هپور است و میآیند و از خانه پدر من تلفن میکنند، ولی کار از کار گذشته است. در اینجا بجا است اشاره کنم آقای اصغر محکمی مجاهد رشید و شریفی بود که در سال شصت توسط پاسداران خمینی به شهادت رسید.ادر هر حال من پس از باخبر شدن از ماجرا با حالی پریشان به مهندس بازرگان، آقای صدر حاج سیدجوادی، دکتر سامی و دکتر مبشیری تلفن کردم و قضیه را گفتم و بعد به وزارت کشور رفتم تا ته و توی قضیه را بیشتر در بیاورم. قطع بودن بیدلیل هر دو تلفن خانه چه پور بیشتر قضیه را مرموز میکرد و احتمال اینکه جنایتی اتفاق افتاده باشد را بیشتر میکرد. به خصوص که همزمان تلفن منزل دیگر آقای طالقانی که طبقه چهارم آپارتمانی در خیابان تخت جمشید بود نیز قطع شده بود و عدهای که هیچ گاه معلوم نشد از کجا آمده بودند، تمام اثاث خانه را زیر و رو کرده و به طور دقیق گشته بودند که به تصور من برای آن بود که اگر نوشتهای از آقای طالقانی علیه آنها وجود دارد از بین ببرند.ادر وزارت کشور وقتی با آقای صدرحاج سیدجوادی صحبت کردم، ایشان گفتند خودت به شهربانی کل برو و قضیه را دنبال کن که ماجرا چه بوده است. من به عنوان بازرس مخصوص وزارت کشور به شهربانی رفتم و مشغول پیگیری قضایا شدم. یک تیم ورزیده برای دنبال کردن قضیه بلافاصله تشکیل شد. سه روز بعد از شهربانی تلفن زدند که به آنجا بروم. وقتی رفتم معلوم شد بهشتی تلفن زده و گفته است که خمینی دستور داده هر نوع تعقیب ماجرا ممنوع است و لاجرم قضیه معلق ماند.ادکتر سامی خیلی تلاش کرد که اجازه کالبد شکافی بگیرد، ولی باز از سوی خمینی به او خبر دادند کالبد شکافی ممنوع است و لاجرم دکتر سامی نتوانست کاری بکند. فی الواقع در آن وقت هم در برابر قدرت وحشتناک خمینی نمیشد کاری کرد.ادر هر حال این بزرگمرد اینچنین در میان اشک و آه مردم به خاک سپرده شد و این معضل باقی ماند، اما شم مردم کمتر اشتباه میکند. از فردای به خاکسپاری مرحوم طالقانی این شعار که «بهشتی، بهشتی، طالقانی را تو کشتی» بر سر زبان مردم افتاد و این شعار بیهوده نبود.امن به عنوان کسی که مدت کوتاهی در اوایل انقلاب مسئولیتهای حساسی به عهده داشتم بارها شاهد این بودم که خمینی و امثال بهشتی و رفسنجانی چقدر طالقانی را مانع خود میدانستند و همان اوایل انقلاب وقتی شادروان طالقانی اعتراض خود را در مجلس خبرگان با روی زمین نشستن نشان میداد، شبی بهشتی در صحبت با خمینی گفته بود «تا طالقانی زنده است مانع کار ما است» و این قضیه را یکی از نزدیکان بیت خمینی که از نام بردن آن عجالتا معذورم برای من تعریف کرد.اقضیه قتل آنقدر بر زبانها شایع بود و آخوندها از آن خبر داشتند که وقتی با هم درگیر میشدند آن را به عنوان چماق بر سر هم میکوبیدند.
از جمله در مجلسی، شیخ جعفر شجونی با چه پور بر سر این قضیه درگیر میشود و او را متهم به قتل آقای طالقانی به دستور بهشتی میکند.ا
*** بخشی از نوشته آقای محمد مهدی اسلامی (نوه محمد صادق اسلامی معاون هماهنگی و پارلمانی وزارت بازرگانی که در ماجرای انفجار حزب جمهوری جان داد.)تک نوشته های یک روزنامه نگارچندی پیش در یک جستجوی اینترنتی به عبارت عجیبی از قول یکی از اعضای سرشناس منافقین برخوردم که گفته بود آقای شجونی در مراسم ختم همسر آیت الله طالقانی گفته است که شهید مظلوم دکتر بهشتی آیت الله طالقانی را به قتل رسانده است. این ادعا آنقدر مضحک و عجیب بود که آنرا با این روحانی پیشرو در دوران مبارزه مطرح کردم. حجت الاسلام و المسلمین شجونی گفت: "اخیرا من در مسجد هدایت درباره ایشان سخنرانی کردم که آنها را عصبانی کرده و به این دروغ پردازیها انداخته است. گفتم واقعا طالقانی حرمت امام را حفظ کرد و این بچه های منافق را که به طالقانی «پدر طالقانی» میگفتند سرکوب کرد و به آنها گفت شما وکیل مدافع ملت نیستید و نباید در این مسائل دخالت کنید. لذا در آخرین نماز جمعه آبروی منافقین را برد و منافقین که راه را بر خود بسته دیدند، طالقانی را مسموم کردند که فردا پای جنازه او این شعار را سر دهند که «بهشتی، بهشتی، طالقانی رو تو کشتی» با این حساب هم آقای طالقانی نبود که مخالفت کند و با عنوان پدر طالقانی حفظ میشد و هم آقای بهشتی را ترور شخصیت کرده بودند."...عرض حال به مجامع حقوق بشر پسرم گفت: ظرف این ۴٨ ساعت پنج مرتبه زیر شکنجه از حال رفته ام.... بعد از گرفتاریهای قبلی در نیمه شب نوزدهم خردادماه ۱۳۵۲ که همه مردم در خواب بودند و ما بعلت داشتن مریض بدحال که قصد بردن به بیمارستان داشتم در را زدند و عده ای با هجوم و اسلحه بدست وارد منزل شدند و به بازرسی و بازپرسی پرداختند وهمان نیمه شب دخترم فاطمه (زهره) مدیر شان هچی دانشجوی سال دو حقوق و قضائی قم را بازداشت و بردند و به بازرسی ادامه دادند وقتی که چیزی پیدا نکردند حدود پانصد جلد کتاب که از اول عمر تدریجاٌ تهیه کرده بودم به انضمام عکسی از مرحوم دکتر محمد مصدق در دو ماشین ریخته و بردند و صبح ساعت شش خودم و فرزندم محسن فارغ التحصیل رشته آزمایشگاهی و خانمی مریض که از زادگاهم مشهد برای معالجه آمده بود بردند با چشم بسته و تا غروب زیر یک پله بدون غذا رو به دیوار نگاه داشتند و غروب که اظهار داشتم میخواهم ادای فریضه مذهبی نمایم هدایتم کردند به اطاقی که شش نفر دیگر با حالاتی که شرح آن مفصل است. فردای آن روز در پشت دری که دخترم را شکنجه میدادند و صدای ناله او را میشنیدم مدتی گذراندم و بعد از دو روز از زندان شهربانی به زندان اوین منتقل شدم در بین راه توانستم با پسرم مختصر گفتگوئی داشته باشم ایشان میگفت که در ظرف این ۴٨ ساعت پنج مرتبه زیر شکنجه از حال رفت هام چه کنم و در زندان اوین بعد از بازجوئی مفصلی که حدود ۵/۵ ساعت طول کشید با تهدید و تحقیر و به سلول انفرادی که بسیار جای بدی بود و از اول در آنجا بودم مراجعتم دادند و بعد از جند روز به شدتی مریض شدم که در زندان مداوا نشدم به بیمارستان شهربانی منتقلم کردند و در آنجا بعد از معاینات مفصل که اطباء نظر خوبی درباره ام ندادند مرخص شدم و بعد فهمیدم که بعد از رفتن و بردن ما فرزند مریضم حسین را با مادرش توقیف و با پافشاری مادرش که گفته بود تا مرا نکشید نمیگذارم بجه مریضم را به زندان ببرید ایشان را بردند بیمارستان تحت نظر مامورین ساواک ۴٨ ساعت بودند و بعد از ۴٨ ساعت و بازجوئیهایی اجازه برگشتن بخانه را به ایشان میدهند و دخترم را بعد از شش ماه مرخص میکنند و دو ماه بعد از مرخصی یکروز صبح که بقصد دانشکده ازمنزل خارج میشود دیگر ما او را ندیدیم تا خبر شهادت او را در روزنامه خواندم و تا بحال نه اثاثیه و لباس و لوازم او را و نه قبر او را بما نشان نداده اند و خفقان بقدری زیاد بود که اقوام و دوستانم جرات آمدن به خانه ام را تا چند روز نداشتند و اینک از محل دفن او و از نوع کشتن او خبری ندارم ولی پسرم ر ابعداز ٨ ماه ملاقات دادند در حالی که در برخورد اول او را نشناختم ازشدت ضعف و پریدگی رنگ و خلاصه او را به سه سال زندان محکوم کردند. در تاریخ ۲۹/۲/۵۴ مدت زندانی او تمام میشود و او تا بحال درزندان بسر میبرد و بعد از انقضاء مدت زندان ایشان بعد از مراجعه به همه مقامات مجدداٌ ایشانرا بردند محاکمه که تو در زندان تبلیغ کرده و کتاب خوانده ای در صورتی که با ضوابط زندان چگونه ممکن است کسی تبلیغ کند مضافاٌ اینکه ایشان متهم است که در تاریخ ۵/۲/۵۶ تو درزندان تبلیغ کرده ای و ایشان طی دفاعیه که نوشته و الان در پرونده ایشان موجود است میگوید من طبق دفاتر زندان در تاریخ ۲۹/۱/۵۶ اززندان اوین که شما مدعی هستید مدت چهار مرتبه با بستگانم ملاقات داشتهام و همه اینها را دفتر زندان گواهی میدهد و نتیجتاٌ در تاریخ ۵/۲/۵۶ در زندان اوین نبودهام که تبلیغ بکنم یا کتابی بخوانم و تازه اگر کتابی خواندهام کتابی بوده که درکتابخانه زندان بوده است کتابی که خواندن آن چهار سال زندان دارد چرا در کتابخانه نگاه میدارید در هرصورت ایشان را به چهار سال دیگر محکوم میکنند و فعلاٌ در زندان بسر میبرد و مطلب مهمتر که باز در پرونده منعکس است اینکه من که مدت قانونی زندانم در تاریخ ۲۹/۲/۵۴ تمام میشود چرا بدون هیچ مجوزی تا تاریخ ۲۵/۲/۵۶ دو سال تمام مرا در زندان نگاه داشته اید که من مرتکب چنین گناهی بشوم زیاده بر این مزاحم نمیشوم و همین قدر بدانید وضع حقوق بشر بدست حکومت ایران این چنین است و مطلب دیگر از حقوق بشر در ایران اینکه من الان نمی دانم با این شرحی که به شما دادم سرنوشتم چه خواهد شد چون ممکن است برای همین مطالب مرا تحت بازجوئی قرار دهند و زندانم کنند.

با تقدیم احترامات محمد مدیر شانه چی ===========================================

گفتگوی ۴ ساعته دکتر حبیب لاجوردی با زنده یاد شانه چی در پاریس (چهارم مارس سال ۱۹۸۳ )در این مصاحبه زنده یاد شانه چی از جمله به موارد زیر اشاره می کنند:شیخ محمد تقی بهلول و واقعه مسجد گوهر شاد، زندانی شدن بهلول و نقش داش مشدیهای آنزمان در آزادیش، حکومت نظامی و کشته شدن مردم، داستان کشف حجاب توسط رضا شاه، تفاوت حجاب و استتار، حضور قوای شوروی در ایران، کانون نشر حقایق اسلامی و نقش استاد محمد تقی شریعتی، ابتکار انگلیسیها برای مقابله با حزب توده، بازگرداندن آیه الله قمی به ایران توسط انگلیسی ها، رشد روزافزون هیئات مذهبی در خراسان، فعالیت بهائیان و تلاشهای دکتر مصدق و کوته بینیهای کاشانی، کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، فدائیان اسلام و دستهای پشت پرده، واقعه ۱۵ خرداد ۴۲، نامه ای که در زندان از جیب دکتر یدالله سحابی در میآورند و بازجوییهای تازه، کمیته بازار جبهه ملی، بحث با دکتر سنجابی، دکتر صدیقی و دکتر بختیار، دستگیری و جانباختن چهار فرزندش، ویژگی های آیه الله طالقانی و اشاره به شبی که ایشان جان داد، تفاوت آیه الله خمینی با دیگران، برخورد تند آیه الله طالقانیی با آیه الله بهشتی و آیه الله موسوی اردبیلی، تیربارانهای آغاز انقلاب، سخنرانیهای ابوالحسن بنی صدر، حمله تیمسار نصیری در توالت زندان به یکی از نگهبانان زندان برای گرفتن اسلحه، گفتگوی شانه چی با تیمسار مقدم لحظاتی پیش از اعدام، تکذیب این شایعه که گویا فلسطینی ها محافظ خمینی بودند یا در حوادث انقلاب نقش داشته اند...
و تآکید روی این نکته که رژیم میخواهد مرا ضایع کند و بگویند فلانی هم با ما همکاری میکند..




اندر سوگ سياوش شاملو!









چهار شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷ - ۲۱
ژانويه ۲۰۰۹خسرو شاکری
هنگامی که خبر نهايی مزايده (مصادره) اسباب واثاثه ی منزل احمد و آيدا شاملو را خواندم دل بيمارم را درد ديگری هم گرفت – درد بيماری خودخواهی های بزرگ آدم های کوچک که با خود خواهی های بزرگ ذره ای هم بزرگ نمی شوند.به ياد ندارم چگونه در آستانه ی انقلاب در لندن با شاملو آشنا شدم. شايد زنده ياد ساعدی، که از پيش می شناختم، مرا نزد او برد و با او آشنا ساخت. آن ساعتی که آن جا بودم بيش از آن چه در فکر چگونگی همکاری پيشنهادی او با ايرانشهر بوده باشم، به نظاره ی چهره، چشمان، حرکت های صورت و دست های او، به زبانِ بدن (body laguage/langage corporel) شاملو مشغول بودم. می گشتم تا مردی را که دهه ها از راه شعرش از دور می شناختم و برايش احترامی عميق قائل بودم، از طريق چهره، چشمان، حرکات صورت اش آنچه که وی در باره ی آينده ی تاريک انقلاب می گفت براستی دريابم که ژرفنای افق مهيب آينده ی ايران را در چشمانم و مغزم می ترکاند. بهت زده از افقی که او از آينده ای مهيب در برابر منِ بدبين نسبت به انقلاب ساخت از وی جدا شدم، تا اينکه يک ماه و نيم بعد او در تهران مرا به همکاری برای کتاب جمعه به نزد خود خواند. در نخستين جلسه ای که با حضور مدعوين برای بحث درباره ی مجله ی مورد نظر او برگذار بود احترام ام برای او ريشه های عميق تری يافت، چه او با مدارا و شکيبايی بی سابقه ای در ايران به همه گوش می داد و هيچ در صدد نبود عده ای معروف و غير معروف را به زائده های خود بدل سازد. در طول حدود يکسالی که از نزديک به طور روزمرَه او را می ديدم و به نحوه ی کار او آشنا می شدم، هرروز بيش از پيش در شگفتی می شدم که چگونه در کشوری که هر کس دنبال نامی است و با بدست آوردن خرده نامی با ديگران، حتی کسانی که از شانه هايشان بالارفته است، حقيرانه رفتار می کند، مردی پيدا شده بود اين چنين شکيبا که هيچ چيز را بر همکارانش تحميل نمی کرد، بل حتی با آنان در تدوين نوشته ها و مصاحبه های خود شور می کرد. نکته ی ديگری که طی آن سال و چند ماهی در کمبريج (ماساچوسِت) مرا در خصايل او خيره کرد اين بود که هرگز نديدم که وی، برخلاف ما ايرانيان، از کسی بد گويی کند، يا کسی را خوار سازد. بزرگمنشی او غول آسا بود.در چند ماهی که، پس از سخنرانی اش در دانشگاه هاروارد در کمبريج، او و همسرش <مهمان>من بودند و از صبح تا شب را با هم سر می کرديم او را بيشتر شناختم و احترام ام برای او بيشتر شد. تصور نشود که او بی عيب و انسانی کامل بود؛ نه، اما کمال انسانيت در او بود. رابطه ی عاشقانه اش با آيدا چون دانوبی که خروش های آغازين خود را پشت سر گذاشته بود در آرامشی دلپذيرِ ديدنی به پيش می رفت. آنچه مصاحبت با او را دلپذير تر می ساخت زبان پر مزه ريز ظريف و شاعرانه ی وی در باره ی همه چيز بود.او گاه به گاه از سه فرزندش سخن می گفت. نخستين آنان، سياوش، را در همان روزهای نخستين پس از انقلاب در تهران ديده بودم. فرصت زيادی دست نداد با او آشنا شوم. او در باره ی نقش انقلابی خود در آن روزها لاف ها می زد، بدون آنکه بداند انقلاب به کار گرفتن اسلحه ی گرم نيست؛ انقلاب هنگامی انقلاب است که انسان ها يک به يک و با هم از سرشتی ديگر شوند و تمام زباله های ضد انسانی را از خصايل خود بزدايند. به نظر می رسد که او نيز در موج غرَای فساد رشد يابنده غرق شده است.پسر ديگر شاملو، سيروس، به درخواست پدرش همسفر من از تهران تا پاريس شد. چند روزی پس از بسته شدن روزنامه آيندگان ناگزير شدم اتوموبيلی را که برای ايرانگردی با خود آورده بودم به فرنگستان بازگردانم، چون دولت بازرگان آوردن خود رو را ممنوع کرده بود – امری که شگفت انگيزانه مشمول دو اتوموبيل آلمان شرقی برای نوراالدين کيانوری و مريم فيروز فرمانفرما نشد، که رانندگان زن و مرد جوان کمونيست شان، به همراه من به مرز ايران رسيده، و مرزبانان از من خواسته بودند سخنان آنان را ترجمه کنم.به هنگام بازگشت، شاملو از من پرسيد آيا می توانستم سيروس را همراه خودبه آلمان ببرم؟ با ترتيباتی که برای خروجش دادم با هم سفری جالب از راه ترکيه و يونان به فلورانس وسپس پاريس کرديم. چه سفری! من می راندم و خسته می شدم و او با نوای زيبای گيتارش خستگی را از من می زدود. وی از پاريس به قصد اقامت رهسپار شمال آلمان شد. اما بعد ها شنيدم – شايد از خود شاملو – که فلورانس را بيشتر پسنديده بود و در آنجا رحل اقامت و خانواده افکنده بود. در آن سفر، هم با سيروس آشنا شدم و هم از شاملو شناخت بيشتری پيدا کردم.ديگر فرزند شاملو را،که در آن دوران در لندن می زيست، هرگز نديده ام. آن طور که از شاملو شنيدم سرش به کار خويش بود.حال نمی دانم که سياوش به نمايندگی از آن دو توانسته است چنين حکمی را از دادگاهی مردانه عليه بانوئی بگيرد که از نظر نظام حاکم چون شهروندی درجه ی سوم – بانويی غير مسلمان – تلقی می شود. چه پيروزی شرافتمندانه ای! و چه آسان. دلم می خواست سياوش در درنگی به اين می انديشيد که، اگر پدرش اکنون او را نظاره می کرد، چه حالی می داشت. البته حکمی که سياوش را پيروز کرده است همان آتش سياوش ما ايرانيان نبود، بل <مثل آب> بود، که خاکی است پاشيده بر سر فرهنگ ايران.اما نبايد فراموش کرد که، در عين اينکه مصادره ی يادگار های شاملو ضايعه اي ست ناپسند، اهميت فرهنگی شاملو چنان است که با چنين اقدامات ناپسندی کوچک نمی شود. آيدا خود در ياری و ياوری خويش در زندگی شاملو به نوبه خويش شمايلی است که تاريخ ادب ايران هرگز فراموش نخواهد کرد. فراموش نمی توانم کرد که، هنگامی که به دلايلی، که حال گفتن ندارد، تيراژ ۳۰ هزاری کتاب جمعه به زير ده هزار سقوط کرد و ناشر پول پرست ديگر انتشار آن مجله را برای کيسه ی سيراب نشدنی اش به اندازه ی کافی سودآور نمی يافت، احمد شاملو جواهرات آن بانوی فداکار را به گرو گذاشت تا انتشار مجله قطع نشود، و نشد، چون، با تغييراتی در مجله، تيراژ باز به ۳۰ هزار رسيد.ياری و ياوری آيدا با کار فرهنگی شاملو آن بانو را وارث به حق و شمايلی در کنار شاملو می سازد؛ نه يک امر ژنتيک و نه يک حکمِ نظامی مردسالار و اسلام سالار هيچکدام نمی توانند آن حقانيت فرهنگی را مانع شوند.

خسرو شاکری-زندپاريس، اول بهمن ۱۳۸۷______________________________________

خانه بامدادگفت و گوئی با آیدا از سایت جدید آنلاین:http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/shamlou_ida_test/shamlou_high.html

۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

در رابطه با تازه‌ترين تجاوز اسرائيل به نوار غزه و فلسطين





جبهه ملی ايران به حقيقت تازيانه می‌زند
چهار شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۷ - ۱۴ ژانويه ۲۰۰۹
منوچهر صالحی

با روی کار آمدن حماس و تشکيل حکومت ائتلافی در مناطق „خودگردان“ فلسطين قرارداد آتش بسی با ميانجی‌گری مصر ميان اسرائيل و حکومت موقت فلسطين بسته شد. تا آن‌جا که جيمی کارتر رئيس‌جمهور پيشين آمريکا در کتاب خود „صلح، نه آپارتايد“[1] نوشته است، حماس از روزی که اکثريت آرأ و رهبری حکومت موقت را به‌دست آورد، برخلاف قراردادهائی که دولت موقت فلسطين با اسرائيل بسته بود، گامی برنداشت و تا زمانی که قرارداد آتش بس موقت پايان نيافته بود، آن را نقض نکرد و از غزه موشکی به‌سوی مناطق مرزی اسرائيل پرتاب ننمود. اين امر اما در مورد الفتح و ديگر گروه‌های فلسطين صادق نيست. پس از تشکيل „حکومت ائتلافی“ توسط حماس و الفتح، اسرائيل و حاميان اروپائی و آمريکائی اين رژيم که بنا بر روايت جيمی کارتر رژيمی „آپارتايد“ است، از حماس خواستند تا برای ادامه مذاکرات ميان „حکومت خودگردان“ و حکومت اسرائيل، موجوديت اسرائيل را به‌مثابه کشوری مستقل، موجود و سرزمين هميشگی يهودان جهان به‌رسميت بشناسد. آن‌ها يادآور شدند که بدون اين کار „حکومت موقت“ را بايکوت خواهند کرد و هيچ نوع کمکی در اختيارش نخواهند گذاشت. به‌عبارت ديگر، اسرائيل، اروپائيان هوادار „حقوق بشر“ و آمريکائيان هوادار „دمکراسی“ حاضر به‌پذيرفتن „حکومت موقت“ فلسطينيان که در انتخاباتی کاملأ دمکراتيک برگزيده شده بود، نشدند، زيرا اين حکومت حاضر به باج دادن به آن‌ها نبود. حماس بنا بر برنامه سياسی خود حاضر به پذيرش موجوديت اسرائيل نيست، زيرا بر اين باور است که نيازی به تقسيم سرزمين فلسطين نيست و بلکه همه کسانی که اينک در اين سرزمين بسر می‌برند، بايد با حقوق برابر در کشوری به‌نام فلسطين زندگی کنند، يعنی خواهان زيست مشترک اعراب و يهودان ساکن در فلسطين است. البته حماس می‌داند که در صورت تحقق يک‌چنين دولتی يهودان ديگر اکثريت مردم را تشکيل نخواهند داد و در نتيجه بسياری از يهودان مهاجر دير يا زود به‌سرزمين‌های اروپائی و آمريکائی خود بازخواهند گشت و فلسطين دگربار چهره عربی و اسلامی خود را بازخواهد يافت. اسرائيل هم می‌داند که در حال حاضر از ۳/۷ ميليون جمعيت اين کشور ۳/۲۳ درصد از کسانی تشکيل می‌شود که عرب و غيريهودند و زاد و ولد در ميان اين بخش بسيار بالا است و تا سال ۲۰۱۵ درصد اين افراد به بيش از ۳۰ درصد و تا سال ۲۰۵۰ نزديک به ۵۰ درصد بالغ خواهد شد. ديگر آن که ۱/۲۰ درصد از مردم کنونی اسرائيل عرب فلسطينی هستند. پس از اشغال بازمانده سرزمين فلسطين در جنگ ۱۹۶۷ توسط ارتش اسرائيل، سياستمداران اين کشور می‌پنداشتند قادرند بخشی از اين مردم را از مناطق اشغالی به‌سرزمين‌های همسايه برانند و با خيال راحت آن مناطق را به‌سرزمين اسرائيل ضميمه کنند. اما مقاومت مردم فلسطين در مناطق اشغالی که انتفاضه ناميده شد، هم‌راه با رشد شتابان جمعيت اين مناطق سبب شد تا اسرائيل به‌ „حکومت خودگردان“ تن در دهد و با امضاء „قرارداد اسلو“ بپذيرد که دير يا زود بايد در بخشی از سرزمين فلسطين دولت مستقل فلسطين بوجود آيد. اما اسرائيل از اجرای بسياری از مفاد „قرارداد اسلو“ شانه خالی کرد و سرانجام موجب پيدايش جنبش انتفاضه دوم شد. بنابراين اسرائيل خود را از دو سو در خطر می‌بيند، چرا که از درون و بيرون با بمب‌های ساعتی مواجه است که دير يا زود منفجر خواهند شد. اروپائيان و آمريکائيان که در پی حفظ موجوديت اسرائيل به‌هر بهائی هستند، راه حل دو کشور مستقل را مطرح ساخته‌اند تا با تشکيل دولت مستقل فلسطين در بخشی از مناطق اشغالی ۱۹۶۷ بتوان يک مشکل را از دوش اسرائيل برداشت. حتی برخی از سياستمداران دست راستی اسرائيل و از آن جمله خانم تزيپی ليونی، وزير امورخارجه کنونی اسرائيل بارها گفته‌اند که بايد در قراردادی که ميان دولت اسرائيل و دولتی بسته شودکه فلسطينيان آن را در آينده با اجازه اسرائيل بوجود خواهند آورد، گنجانده شود که همه فلسطينيان ساکن اسرائيل، يعنی بيش از ۵/۱ ميليون اسرائيلی فلسطينی‌تبار بايد از اسرائيل به آن کشور „انتقال“ داده شوند، يعنی ۲۰ درصد از جمعيت کنونی اسرائيل بايد از ميهن خود اخراج گردد تا سرشت „يهودی“ دولت اسرائيل حفظ شود. البته جهان „متمدن“ و هوادار „حقوق بشر“ و „دمکراسی“ در برابر اين همه نژادپرستی و آپارتايد سياستمداران دست راستی و افراطی اسرائيل سکوت می‌کند و می‌کوشد به مخالفين اين دولت بياموزد که اسرائيل دولتی است „دمکراتيک“. منتهی سياستمدارانی چون يوشکا فيشر وزير امور سابق آلمان و خانم آنگلا مرکل صدراعظم کنونی آلمان که از هواداران افراطی اين رژيم نژادپرست و آپارتايد هستند، به مردم نمی‌گويند که در حال حاضر در اسرائيل با دو گونه شهروند روبروئيم. آن‌ها که يهودی‌تبارند از همه حقوق شهروندی برخوردارند و آن‌ها که غيريهود و به‌ويژه عرب هستند، هم‌چون کسانی که در ايران شيعه نيستند، شهروند درجه دوم محسوب می‌شوند و از بسياری حقوق مدنی محرومند. به‌عبارت ديگر، همان‌طور که رژيم ايران هواداران خود را „خودی“ و دگرانديشان را „غيرخودی“ می‌نامد، در اسرائيل نيز يهودتباران شهروندان „خودی“ و اسرائيلی‌های فلسطينی‌تبار شهروندان „غيرخودی“ محسوب می‌شوند و رژيم اسرائيل حق دارد هر بلائی را که می‌خواهد، بر سر آن‌ها بی‌آورد و آن‌ها را به رگبار گلوله ببندد، زيرا برخی از فلسطينيان اسرائيلی جرئت کردند با شرکت در تظاهرات خيابانی به کشتار برادران فلسطينی خود توسط ارتش جنايتکار اسرائيل اعتراض کنند[2]. پس از آن که حماس رهبری حکومت در „مناطق خودگردان“ را بر عهده گرفت و تسليم خواست‌های نامشروع دولت‌های اسرائيل، اروپائی و آمريکای پشتيبان رژيم اسرائيل نشد، آن‌ها از دادن کمک‌های مالی و حتی مواد غذائی به‌مردم فلسطين خودداری کردند و هماهنگ با اين سياست، اسرائيل وزيران کابينه و هم‌چنين بسياری از نمايندگان مجلس فلسطين را که عضو جنبش حماس بودند و در کرانه باختری رود اردن می‌زيستند، دستگير و روانه زندان ساخت. هم‌چنين الفتح که حاضر به‌پذيرفتن شکست خود در انتخابات نبود، به‌هم‌کاری با اسرائيل و غرب پرداخت تا در بازگرداندن آب رفته به جو و کنار نهادن حماس از قدرت سياسی موفق شود. روشن بود که اسرائيل و غرب از اين سياست پشتيبانی خواهند کرد، زيرا نفاق در صفوف فلسطين به‌سود اسرائيل است. هر اندازه ميان فلسطينيان تفرقه بيش‌تر شود، به‌همان نسبت نيز اسرائيل می‌تواند تا آن‌جا که ممکن است تحقق دولت فلسطين را با اين استدلال عقب اندازد که فلسطينيان برای دستيابی به „صلح“ هنوز „بالغ“ نگشته‌اند!! پس از آن که انتخابات فلسطين نتايج دلخواه غرب رابه‌بار نياورد، غربی که هوادار „دمکراسی“ و بر اين باور است که حاکميت بايد از آن خلق باشد، از پذيرش واقعيت جديد سر باز زد و اسرائيل، اروپا و آمريکا اعلان کردند فقط هنگامی حاضر به پرداخت کمک‌های مالی به حکومت ائتلافی فلسطين خواهند بود که حماس از حکومت کنار گذارده شود. در اين راستا محمود عباس که رئيس جمهور قانونی حکومت خودگردان فلسطين بود، با دست زدن به کودتا، اسماعيل هنيه را از مقام نخست‌وزيری عزل کرد، بدون آن که قانون اساسی فلسطين چنين حقی را به او داده باشد[3]. روشن بود که محمود عباس و سازمان الفتح با اين کار خود کرانه غربی رود اردن و غزه را به دو پاره تقسيم خواهند کرد، زيرا اسماعيل هنيه در غزه ساکن بود و تا زمانی که مجلس „حکومت خودگردان“ تشکيل نشود و او را عزل نکند، هم‌چنان رئيس قانونی „حکومت خودگردان“ باقی خواهد ماند.برای آن که کودتا عليه حماس جنبه اجرائی يابد، اسرائيل تمامی نمايندگان مجلس، وزيران کابينه و حتی شهرداران شهرها و روستاهائی را که عضو حماس بودند، دستگير و روانه زندان‌های خود کرد و به اين ترتيب با ايجاد خلاء قدرت توانست زمينه را برای تشکيل کابينه جديدی توسط محمود عباس فراهم آورد که حوزه کارکرديش تنها به کرانه باختری رود اردن محدود است. از آن پس غرب اين کابينه را „حکومت قانونی“ مناطق خودگردان فلسطين می‌شناسد و اسرائيل با اين حکومت در رابطه با „صلح“ و ايجاد „دولت فلسطين“ مذاکره می‌کند که تا کنون موجب دادن حتی کوچک‌ترين امتياز به فلسطينيان نگشته است. اسرائيل و متحدين غربی‌اش برای آن که حماس را به پيروی از سياست خود مبنی بر به‌رسميت شناختن موجوديت اسرائيل پيش از آغاز هر مذاکره‌اي[4] مجبور سازند، به‌محاصره زمينی، دريائی و هوائی نوار غزه پرداختند و نان و آب و دارو را از ۵/۱ ميليون فلسطينی ساکن غزه دريغ داشتند. پيروان الفتح با پرتاب راکت به مناطق مرزی اسرائيل کوشيدند حماس را مسئول اين اقدامات جلوه دهند و اسرائيل به تلافی آن راکت پراکنی‌ها بطور سيستماتيک قرارداد آتش بس را زير پا نهاد و با کشتن هدفمند رهبران حماس، بمباران مناطق صنعتی، مساجد، بيمارستان‌ها و... کوشيد زيرساخت اقتصادی غزه را نابود سازد. اسرائيليان و غرب هوادار „حقوق بشر“ بر اين باورند که حماس از پشتيبانی مردم محروم خواهد شد هرگاه نتواند حداقلی از امکانات معيشتی را در اختيار آنان قرار دهد. بنابراين، آن‌ها به جنايتی که در عراق کرده بودند، در غزه ادامه دادند، مرگ و مير کودکان فلسطينی برای اين „انسان‌دوستان“ عذاب وجدان نيست، بلکه دفاع از „دمکراسی“ است. روشن است محاصره اقتصادی غزه خود نوعی اعلان جنگ به حکومت حماس بود که در غزه از سوی مردم برگزيده شده بود. وقتی نيروی دريائی ارتش اسرائيل مانع از آمد و رفت کشتی‌ها به بنادر غزه می‌گردد، هنگامی که ارتش اسرائيل و مصر راه‌های ترانزيت کالاها به غزه را مسدود می‌کنند و هر از گاهی نيروی هوائی اسرائيل خودرو‌ها و ساختمان‌ها را هدف قرار می‌دهد تا „تروريست‌ها“ را سر به‌نيست کند، آيا با مردم فلسطين نمی‌جنگد؟ با اين حال سياست محاصره کامل غزه با شکست روبرو شد. فلسطينيان توانستند با حفر بيش از ۲۰۰ تونل‌ مخفی هم مواد غذائی قاچاق به غزه وارد کنند[5] و هم اسلحه و موادی که برای ساخت موشک‌ ضروريند. حماس پس از راندن کادرهای الفتح از غزه به مناطق غربی رود اردن توانست يک نيروی مسلح ۲۰ هزار نفری را که هم‌چون „حزب‌الله“ لبنان برای جنگ‌های پارتيزانی آموزش ديده است، سازماندهی و خود را آماده مقابله با پاتک‌های احتمالی ارتش اسرائيل به غزه کند.حکومت اسماعيل هنيه بارها اعلان کرد که قرارداد آتش بس را فقط هنگامی تمديد خواهد کرد که محاصره غزه بطور کامل و برای هميشه پايان يابد. اما نه اسرائيل و نه غرب خواهان تن در دادن به اين خواست مشروع حکومت غزه هستند. آن‌ها می‌خواهند فلسطينيان غزه را گرفتار مرگ تدريجی سازند تا شايد از حماس گريزان و حاضر به پذيرش „صلحی تحميلی“ شوند. در مصاحبه‌ای که يکی از کانال‌های تلويزيونی آلمان پس از آغاز حمله‌های هوائی اسرائيل به غزه با يکی از مردم عادی فلسطين کرد، او چنين گفت: „هدف اسرائيل نابودی مردم فلسطين است و برای تحقق اين هدف يا ما را محاصره اقتصادی خواهد کرد که مرگ تدريجی است و يا با ما خواهد جنگيد. پس بهتر است در جنگ بميريم که لااقل با افتخار مُرده‌ايم“[6]. با توجه به اين واقعييات عجيب نبود که حکومت اسرائيل پس از پايان قرارداد آتش بس برای آن که حماس را به تمديد آن وادار سازد، به فشار محاصره اقتصادی خود بی‌افزايد و نزديک به چند هفته از انتقال کالاهای امدادی سازمان ملل متحد به غزه جلوگيری کند. مردم غزه برای دستيابی به مواد خوراکی و داروئی يک‌بار به مرز مصر در رفح هجوم بردند و با تخريب ديوار مرزی توانستند وارد آن کشور شوند. پس از اين واقعه مصر نوار مرزی خود را مستحکم‌تر ساخت و تکرار آن واقعه را ناممکن نمود. اما از آن‌جا که اسرائيل به محاصره غزه ادامه داد، اين بار زنان و کودکان غزه به نوار مرزی اسرائيل رفتند تا خواهان بازگشائی مرز اسرائيل شوند، اما مرزبانان اسرائيل بسوی آن‌ها تيراندازی کردند و چند تنی را کشتند. از آن پس بود که حماس پس از سپری شدن زمان قرارداد آتش بس موشک‌پرانی به مناطق مسکونی اسرائيل را آغاز کرد، زيرا اگر قرار باشد فلسطينيان در غزه از امنيت، آرامش و زندگی انسانی محروم باشند، چرا بايد اسرائيليان آن سوی مرز از همه اين مواهب بهره‌مند باشند؟ به‌عبارت ديگر، حماس خواست به ‌اسرائيل يادآوری کند که امنيت مردم اسرائيل منوط به امنيت مردم غزه است. اما از آن‌جا که در نيمه اول ماه فوريه در اسرائيل انتخابات مجلس کنست است و در سال‌های گذشته در اسرائيل رسم شده است احزابی که حکومت را تشکيل می‌دهند، برای بهتر ساختن شانس خود در انتخابات به‌نام „مبارزه با تروريسم“ به مناطق فلسطين‌نشين تجاوز و فلسطينيان را کشتار کنند، حکومت کنونی اسرائيل نيز بنا بر اين رسم موقعيت را برای تجاوز به غزه مناسب تشخيص داد. بطور حتم اگر حماس قرارداد آتش بس را تمديد می‌کرد، حکومت ائتلافی اسرائيل برای تضعيف موقعيت رقيب خود، يعنی حزب ليکود که خواهان ماندن و گسترش شهرک‌سازی يهودان در مناطق اشغالی و اخراج همه فلسطينی‌ها از اسرائيل است، بهانه ديگری در توجيه حمله و کشتار مردم فلسطين عرضه می‌کرد. اما در رابطه با مشکل اسرائيل- فلسطين در ميان ايرانيان با چند گرايش روبروئيم که پرداختن به آن ضروری است:1. يکی از اين گرايش‌ها بازتاب دهنده سياست جمهوری اسلامی نسبت به اسرائيل و فلسطين است. رژيم جمهوری اسلامی از همان فردای انقلاب رابطه سياسی ايران با اسرائيل را قطع کرد، در „سفارت‌خانه“ غيررسمی اسرائيل در ايران را بست و از پذيرش موجوديت اسرائيل سر باز زد. و در عين حال در همان دوران از جنبش الفتح به‌رهبری عرفات هواداری نکرد، زيرا عرفات حاضر به پذيرش موجوديت دولت اسرائيل و در پی مصالحه با اسرائيل و تشکيل دولت فلسطين در مناطق اشغالی ۱۹۶۷ بود. در عوض جمهوری اسلامی از حماس بی چون و چرا پشتيبانی می‌کند، زيرا همان‌طور که گفتيم، حماس مخالف تقسيم سرزمين فلسطين و موافق يکپارچگی آن است. رژيم اسلامی ايران مخالف دولت اسرائيل است، زيرا بنا بر اصول دين اسلام، مسلمانان نبايد اجازه دهند بخشی از „سرزمين اسلامی“ به‌دست „کافران“ بی‌افتد و بايد برای آزادسازی آن سرزمين تا روز قيامت هم که شده، بجنگند. اما بنا بر نوشته يوری آونر حماس گرفتار اين جمود دينی نيست و بارها اعلان کرده است، اگر جنبش فتح و دولت اسرائيل بر سر تقسيم فلسطين با هم به توافق‌نامه‌ای دست يابند و آن معاهده به رأی مردم فلسطين گذاشته شود و اکثريت فلسطينيان بدان رأی مثبت دهند، در آن صورت حماس نيز آن را خواهد پذيرفت[7]. 2. ايرانيانی که „عرب‌ستيز“ هستند و پيروزی اعراب بر ساسانيان را علت تمام بدبختی‌ها و عقب‌ماندگی‌های ايران کنونی می‌دانند و از همين زاويه با جنبش فلسطين و حماس دشمنی می‌ورزند. البته در اين ميان هواداران ايرانی اسرائيل نيز به اين انديشه „عرب‌ستيزی“ که چشم خرد را کور و انسان را از برخورد عقلائی به مشکل اسرائيل- فلسطين محروم می‌کند، دامن می‌زنند. „راديو اسرائيل“ دائم تبليغ می‌کند „چراغی که به منزل رواست، به مسجد حرام است“ و چنين وانمود می‌کند که حکومت جمهوری اسلامی ميلياردها دلار درآمد نفت ايران را به‌جای بازسازی ايران، در اختيار „حزب‌الله“ در لبنان و „حماس“ در غزه می‌گذارد. اما همين راديو فراموش می‌کند به شنوندگان ايرانی خود بگويد که اسرائيل بدون کمک‌های ده‌ها ميليارد دلاری بلاعوض ايالات متحده آمريکا و اتحاديه اروپا به‌زحمت می‌تواند به موقعيت کنونی خود ادامه دهد. در هيچ نقطه ديگری از جهان نمی‌توان دولتی را يافت که ساليانه ۱۷ درصد از توليد ناخالص ملی خود را در اختيار ارتش قرار دهد و از آن برای سرکوب فلسطسنيان در مناطق اشغالی و تهديد دائمی همسايگان خود بهره گيرد. در مقايسه، دولت آلمان فقط ۲/۱ درصد از توليد ناخالص ملی خود را به ارتش اختصاص می‌دهد. هم‌چنين در اسرائيل بيش از هر کشور پيش‌رفته ديگری مردم در زير خط فقر بسر می‌‌برند. در اسرائيل بدون درنظرگيری مردم ساکن در مناطق اشغالی بيش از ۷/۲۴ درصد از مردم و بيش از ۹/۳۵ درصد از کودکان در زير خط فقر زندگی می‌کنند[8]. در هر حال اين بخش از ايرانيان خواسته يا ناخواسته از مواضع اسرائيل دفاع و جنايات اين رژيم اشغالگر را توجيه می‌کنند. از آن‌جا که اپوزيسيون سلطنت‌طلب برای بازگشت به‌قدرت در ايران به پشتيبانی مالی، سياسی و احتمالأ نظامی آمريکا و اسرائيل نيازمند است، در نتيجه به گونه‌ای زشت و ضد انسانی به فلسطينيان می‌تازد و از اسرائيل حمايت می‌کند[9]. 3. بخش ديگری از ايرانيان چون خود را هوادار „دمکراسی“ و „مدرنيته“ می‌دانند و از اين زاويه با رژيم اسلامی ايران مخالفند، در نتيجه حماس را نيز که دارای مواضع دينی- سياسی کم و بيش شبيه „اخوان‌المسلمين“ است، نيروئی ارتجاعی، واپسگرا و ضد مدرنيته می‌نامند و به‌همين دليل پشتيبانی از حماس را هم‌گام شدن با رژيم اسلامی ارزيابی می‌کنند. اين گروه به دو بخش تقسيم می‌شود. بخشی که از „چپ“های ايران تشکيل می‌شود، در عين محکوم کردن حماس، اسرائيل را نيز به‌مثابه نيروئی متجاوز به حقوق انسانی فلسطينيان محکوم می‌کند و بخش ديگری که خود را نيروی „ليبرال“ ايران می‌داند، از اين کار سر باز می‌زند، زيرا اسرائيل را دولتی „دمکرات“ و „مدرن“ می‌داند و در اين رابطه اسرائيل را متحد طبيعی نيروهای هوادار مدرنيته و دمکراسی در ايران می‌پندارد. 4. اما در اين ميان نگاهی به „اعلاميه‌“ ای که از سوی „جبهه ملی ايران“ با عنوان „خشونت، تروريسم و جنايت جنگی محکوم است“ در تاريخ ۸ ژانويه انتشار يافت، از اهميت ديگری برخوردار است. در اين اعلاميه هر چند آمده است که „محاصره غزه توسط نيروهای اسرائيل و در تنگنا قراردادن مردم بی‌پناه فلسطين، نداشتن دسترسی به ابتدايی‌ترين نيازهای روزمره، نبود امکانات درمانی لازم، و جلوگيری از کمک‌های بشردوستانه بين‌المللی به مردم محاصره شده فلسطين به هيچ وجه قابل قبول نيست. حمله هوايی هولناک و وحشيانه اسراييل به غزه همراه با حمله زمينی بی‌رحمانه که روند زندگی را در غزه بکلی متوقف کرده است مزيد بر ظلم فاحش و قربانيان بی‌گناه بسيار شده است، و احساسات عمومی جهانيان را چنان جريحه‌دار کرده که عملکرد ستيزندگان فلسطينی را که بهانه اين حمله ها بوده در سايه برده است.“، اما در عين حال خواسته شده است که „گروه حماس به رهنمايی عقلانيت، اختلاف خود را با دولت خودگردان فلسطين کنار گذاشته دست در دست هم نهاده و با اسراييل به‌گونه‌ای عمل کنند هرگونه بهانه و دستاويزی برای عمليات دلخراش و توحش‌آميز گرفته شود. انتقام زاينده‌ی انتقام است و دور تسلسل هيچ‌گاه کار جنگ و خونريزی را پايان نمی‌بخشد“. هم‌چنين در اين „اعلاميه“ جبهه ملی ايران „ضمن تقبيح هرگونه خشونت، تروريسم و جنايت جنگی، با خانواده‌های غيرنظاميان بی‌گناه کشته شده در فلسطين و اسرائيل احساس همدردی“ کرده است. در اين „اعلاميه“ اما می‌توان رد پای „اسب ترويا“ئی را يافت که در جبهه ملی ايران نفوذ کرده و با محافلی از ايرانيان خارج از کشور در رابطه است که با برخی از سياستمداران غربی که از سياست سرکوب اسرائيل به‌مثابه „حق مشروع دفاع از خود“ پشتيبانی می‌کنند، بسيار نزديکند. نخست آن که در اين „اعلاميه“ دلسوزانه چنين‌ وانمود می‌شود که فلسطينيان آغازکننده اين درگيری و ناقض قرارداد آتش بس بوده‌اند که اين ادعا دروغ محض است. آقای يوری آونری که يهودی و اسرائيلی است، در مقاله‌ای که با عنوان „استراتژی شوم اسرائيل، حماس به توان ۱۰“ در نشريه „دی تاتس“ Die TAZ آلمان در تاريخ ۴ ژانويه ۲۰۰۹ انتشار داد، يادآور شد که اسرائيل با محاصره دائمی نوار غزه که اقدامی جنگی است، از فردای امضاء قرارداد آتش بس، آن را نقض و به غزه تجاوز کرده است[10]. دوم آن که „تقبيح خشونت، تروريسم و جنايت جنگی“ بدون مشخص ساختن نيروئی که به اين کارها دست می‌زند، تلاشی است برای متهم ساختن حماس به „خشونت، تروريسم و جنايت جنگی“. به‌عبارت ديگر، „جبهه ملی ايران“ با اين „اعلاميه“ حماس و اسرائيل را به جرمی هم‌سان متهم می‌سازد و آن‌ها را بر روی صندلی اتهامی مشابه می‌نشاند، اتهامی که از حقيقت و انصاف بسيار به دور است، زيرا اسرائيل متجاوز است و حماس از موجوديت فلسطينيان در سرزمين خويش دفاع می‌کند. به‌عبارت ديگر جنگ اسرائيل عليه فلسطينيان جنگی تهاجمی است، در حالی که جنگ حماس عليه ارتش تا دندان مسلح اسرائيل جنگی دفاعی است. سوم اين که اسرائيل، آمريکا و اتحاديه اروپا برای آن که دامنه فشارهای سياسی خود بر حماس را افزايش دهند، اين گروه را „تروريست“ می‌نامند. اما „تروريسم“ در حقوق بين‌الملل تعريف شده است. هر نيروئی که قوانين ملی و بين‌المللی را زير پا بگذارد و دست به کشتار مردم بی‌گناه زند، فرد، گروه و يا دولتی تروريستی است. آقای اُسکار لافونتين رهبر حزب „چپ“‌های آلمان با استناد به اين تعريف حقوقی دولت‌های آمريکا، انگليس و... را که با زير پا نهادن قوانين بين‌المللی و برخلاف مصوبه شورای امنيت سازمان ملل به عراق حمله و آن کشور را اشغال کردند، دولت‌های تروريست و آقای بوش را جنايتکار جنگی می‌نامد. „جبهه ملی ايران“ نيز بايد تکليف خود را در اين رابطه روشن کند. اسرائيل از روز تأسيس خود به ملت فلسطين تجاوز و سرزمين آن‌ها را اشغال کرده است و روزی نيست که تنی چند از آن‌ها را به‌عنوان „تروريست“ سر به نيست نکند. بنابراين مرزها را مخدوش کردن و اسرائيل و حماس را هم‌زمان و بدون سبک و سنگين کردن به „خشونت، تروريست و جنايت جنگی“ متهم ساختن، سياستی است در خدمت مقاصد لابی ايرانی صهيونيست‌ها برای خوش‌آمد سياستمداران غربی هوادار اسرائيل. چهارم آن که از حماس خواستن که „اختلاف خود را با دولت خودگردان فلسطين کنار“ گذارد، باز بر واقعيت تازيانه زدن است، زيرا همان‌طور که در همين نوشته نشان دادم، الفتح به‌رهبری محمود عباس و در همياری با اسرائيل، آمريکا و اتحاديه اروپا عليه حکومت ائتلافی مناطق خودگردان به رهبری حماس کودتا کرد و نه برعکس. تا آن‌جا که به مصدق مربوط می‌شود، يکی از نخستين اقدامات حکومت او لغو شناسائی اسرائيل از سوی دولت ايران بود که در دوران حکومت ساعد رخ داده بود. مصدق هم‌چنين بارها از حقوق پايمال شده مردم ستمديده و آواره فلسطين دفاع کرد. پس با توجه به آن‌چه رفت، می‌بينيم که „جبهه ملی ايران“ به‌خاطر نفوذ مشتی دلال سياسی در اين سازمان دارد به کارنامه سياسی دکتر محمدمصدق، يعنی به „راه مصدق“ پشت پا می‌زند و گام در راهی نهاده است که دير يا زود به بی‌آبروئی سياسی منتهی خواهد شد. و می‌دانيم که در سال‌های اخير هم رژيم جمهوری اسلامی و هم امپرياليسم آمريکا در تخريب چهره ماندگار مصدق سرمايه کلانی را خرج کرده‌اند و هر دو در انتظار ورشکستگی سياسی „جبهه ملی“ هستند تا بتوانند با فروريزی ارزش‌های مبارزاتی والائی که از دکتر مصدق به يادگار مانده است، زمينه را برای بند و بست‌های خود با يک‌ديگر فراهم آورند. „اسب ترويا“ئی که در درون „جبهه ملی ايران“ نفوذ کرده است، دلال تحقق اين سياست است. در پايان نيز بايد يادآور شوم که من، به‌مثابه يک لائيک، نمی‌توانم با حماس، که از ايدئولوژی دينی اخوان‌‌المسلمين پيروی می‌کند، هيچ گونه نقطه نظر مشترک تئوريک و سياسی داشته باشم. اما، با اين حال، خود را هم قيم و آقابالاسر مردم فلسطين نمی‌دانم. هم‌چنين با آقای هلموت اشميت، صدراعظم پيشين آلمان هم‌نظرم که نمی‌توان و نبايد از هر ملتی خواست به راهی گام گذارد که اروپائيان پيموده‌اند و نبايد برای راه اروپائی حقيقتی جهانشمول قائل شد. تا زمانی که مردم فلسطين حماس را به نمايندگی خود برمی‌گزينند و از مبارزه مسلحانه و سياسی اين سازمان عليه دولت متجاوز اسرائيل پشتيبانی می‌کنند، بايد به اين تصميم مردم فلسطين احترام گذاشت، زيرا ما از مبارزه رهائی‌بخش مردم فلسطين پشتيبانی می‌کنيم و نه از حماس. علاوه بر اين، تجاوز مدام اسرائيل به حقوق طبيعی و اوليه مردم فلسطين سبب نيرومندتر شدن نيروهائی چون حماس و فاصله گرفتن هر چه بيش‌تر فلسطينيان از „دمکراسی“ خواهد شد، زيرا آن‌ها روزمره شاهد آنند که چگونه دولت „دمکرات“ اسرائيل به‌مثابه نيروئی اشغالگر زندگی را بر آن‌ها تباه ساخته است و غرب „دمکرات“ حقوق ملی و مدنی آن‌ها را ناديده گرفته است و از رژيم متجاوز اسرائيل پشتيبانی می‌کند.



-------------------------------------------------------------------------------



-[1] Jimmy Carter: Palestine: Peace Not Apartheid , Simon & Schuster, 18. September 2007 جالب آن که هیچ ناشر آلمانی حاضر به‌انتشار ترجمه این کتاب نیست.



[2] این رخداد در دوران نخست‌وزیری اهود باراک رخ داد، یعنی پس از شکست مذاکرات واشنگتن و آغاز انتفاضه دوم. در آن واقعه چندین عرب اسرائیلی توسط پلیس اسرائیل کشته شدند و تا به‌امروز پرونده قتل این شهروندان بدون بررسی مانده است.



[3] شبیه همین کار را شاه در آغاز کودتای 28 مرداد با دکتر مصدق کرد. طبق قانون اساسی مشروطه مجلس شورای ملی نخست‌وزیر را انتخاب می‌کند و می‌تواند با استیضاح او را از کار برکنار سازد. اما برای آن که آمریکا و انگلیس بتوانند مجوزی «قانونی» برای کودتای خود علیه مصدق داشته باشند، شاه را وادار کردند برخلاف نص قانون اساسی «فرمان عزل» مصدق از نخست‌وزیری را صادر کند. بیچاره آن کسانی که فرزند یک‌چنین شاه قانون‌‌شکنی را می‌خواهند دوباره به سلطنت برسانند تا بتواند کار پدر بزرگ و پدر خود در قانون‌شکنی را ادامه دهد. [4] عین همین سیاست را غرب در رابطه با سیاست هسته‌ای ایران در پیش گرفته است. آن‌ها از رژیم ایران می‌خواهند پیش از آغاز هرگونه مذاکره‌ای فعالیت غنی‌سازی اورانیوم خود را تعطیل کند تا غرب حاضر به مذاکره با ایران شود. بر سر چه؟ معلوم نیست. از فلسطینیان هم خواسته می‌شود موجودیت اسرائیل را باید نخست به‌رسمیت بشناسند تا غرب و اسرائیل حاضر به‌مذاکره با آن‌ها بر سر ایجاد دولت فلسطینی شوند.



[5] در برخی از عکس‌هائی که منتشر شده‌اند، حتی می‌توان گاو و گوسفندانی را دید که از این تونل‌ها از مصر به غزه قاچاق می‌شوند.



[6] نقل آزاد از آن مصاحبه است.



نام کانال تلویزیون و روز انتشار آن را هم به یاد ندارم.



[7]رجوع شود به مقاله یوری آونری URI AVNERY، رهبر جنبش «صلح اکنون» در اسرائیل با عنوان «صبح بخیر حماس» Goodmorning Hamas در سایت Counter punch



و آدرس اینترنتی زیر:












و هم‌چنین بنگرید به ترجمه این مقاله توسط محمدعلی اصفهانی در سایت ققنوس و آدرس اینترنتی زیر:









[8] در این رابطه رجوع شود به آدرس اینترنتی زیر:






تمامی این آمار از منبع اینترنتی Wikipedia، به‌زبان آلمانی گرفته شده است



.[10] رجوع شود به آدرس اینترنتی زیر:



http://www.Israels fatale Strategie Hamas hoch zehn - taz_de.mht

آن روز که مردم درهای دانشگاه را گشودند

آن روز که مردم درهای دانشگاه را گشودند
سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷ - ۱۳ ژانويه
۲۰۰۹دكتر محمد ملکی

بسم‏الحق با نام آزادی،
آگاهی و برابریآن روز که مردم درهای دانشگاه را گشودنددی ماه ۱۳۸۷ پیرمرد با هر مشکلی بود ساعت ۱۲ روز ۱۷ آذر ماه سال ۸۷ خود را به خیابان ۱۶ آذر رساند. آن روز قرار بود دانشجویان در دانشگاه تهران یاد و خاطره آن ۳ آذر اهورایی که روز ۱۶ آذر سال ۳۲ بدست آدمکشان در ساختمان دانشکده فنی شهید شدند را گرامی بدارند و یاد آن روز را که „روز دانشجو“ نام گرفت، چون ۵۵ سال گذشته در خاطره ها زنده کنند. پیرمرد وقتی وارد خیابان ۱۶ آذر شد و خیل عظیم نیروهای نظامی که با تمام تجهیزات دانشگاه را محاصره کرده بودند و در کنار آنها لباس شخصی‎ها که کپه کپه در گوشه و کنار خیابان ایستاده بودند و نقشه‎ی حمله به دانشجویان را میکشیدند را دید، نگران شد برای بچه ها، اما وقتی دید آنها دست خالی در برابر نیروهای انتظامی مانند شیر میغرند و با شکستن یکی از دربهای دانشگاه زیر مشت و لگد وارد دانشگاه می‎شوند و آنهمه نیرو و تجهیزات را به هیچ می‎گیرند و خود را به دریای دانشجویان داخل دانشگاه می‎رسانند، خستگی و بیماری را از یاد برد و درحالیکه به بهانه‎ی استراحت به دیوار تکیه داده بود، با مشاهده شور و هیجان دانشجویان اشک شوق می‎ریخت و در خاطراتی که از خیابان ۱۶ آذر و دانشگاه داشت، فرو رفت، زیرا او بیش از ۵۰ سال در دانشگاه تهران با دانشجویان زندگی کرده بود. می‎دانست به دیوار ساختمانی تکیه داده است که سالها محل گارد دانشگاه بود و از همانجا رفت و آمد دانشجویان و استادان در خیابان‎ها و صحن دانشگاه را نظاره می‎کردند و در مواقعی آنها را زیر نظر میگرفتند و گاه گاه در حمله به دانشجویان و در محاصره و بستن دانشگاه به روی دانشجویان و استادان شرکت داشتند. می‎دانست بلافاصله بعد از فاجعه‎ی حمله به دانشکده فنی و کشتار دانشجویان از سوی نظامیان شاه، مردم این خیابان را ۱۶ آذر نام نهادند. پیرمرد روبروی دری که نام در دانشکده فنی بر ان نهاده اند، نشسته بود و به دانشجویانیکه در خیابان جنوبی دانشکده فنی جمع شده بودند و هر لحظه بر تعداد آنها افزوده می‎شد می‎نگریست. پیرمرد درحالیکه به نیروهای انتظامی و لباس شخصی ها که سراسر خیابان را اشغال کرده بودند نگاه میکرد، چند صحنه از حوادثی که شاهد آن بوده از جمله تحصن ۲۵ روزه استادان در دبیرخانه دانشگاه پیش از انقلاب (۲۹ آذر تا ۲۳ دی ماه ۵۷) و حمله حزب‎اللهی ها به دانشگاه و اشغال آن و زد و خورد و کشته و مجروح شدن تعدادی از مردم و به تصرف درآوردن دانشگاه و بالاخره بسته شدن دانشگاه برای چند سال به بهانه‏ی اسلامی کردن دانشگاهها و حوادث بوجود آمده در نتیجه‎ی این کودتای فرهنگی پس از انقلاب را بیاد آورد. پیرمرد به یاد آورد دولت از دانشجویان خواسته بود تا پایان روز دوشنبه اول اردیهشت ۵۹ دفترهای خود را تخلیه کنند، اما قبل از پایان مهلت، صبح دوشنبه به دانشگاه و دفتر یکی از گروههای دانشجویی „دفتر پیشگام“ که در سمت غربی خیابان ۱۶ آذر بالای دبیرخانه قرار داشت، حمله شد و کشت و کشتار به راه افتاد و باصطلاح خودشان دولت بر دانشگاه مسلط شد تا هر گونه که می‎خواهد بر دانشگاه حکومت کند. ببندد، باز کند، دانشجویان و استادان را زیر تیغ شکنجه و اعدام بفرستد با این پندار که صدای مخالفی از دانشگاه برنخیزد. صدای فریاد „مرگ بر دیکتاتور“، „زنده باد آزادی“، „ما زن و مرد جنگیم بجنگ تا بجنگیم“، „هیهات من الذله“،... که از درون دانشگاه برمی‎خواست، رشته افکار پیرمرد را گسست. مشتهای گره کرده‎ی دانشجویان و فریاد آزادی‎خواهی که پس از ۳۰ سال هنوز بر فضای دانشگاه سایه‎گستر بود، پرده‎ای از اشک در پیش چشمان پیرمرد ظاهر کرد. مامورین انتظامی مردمی را که در آن محل جمع شده بودند متفرق می‎کردند. پیرمرد از جا برخواست و به طرف دبیرخانه‎ی دانشگاه حرکت کرد. به نرده های دبیرخانه تکیه داد. شعارهای دانشجویان از دور به گوش می‎رسید. خاطره‎ای دیگر در او زنده شد. تحصن ۲۵ روزه‎ی استادان در دبیرخانه‎ی دانشگاه و روز بزرگ بازگشایی دانشگاه به روی مردم (۲۳ دی)، پیرمرد در حالیکه به درب کوچک ورودی به محوطه‎ی باشگاه خیره شده بود، به یاد آورد روز ۲۸ آذر سال ۵۷ را که دانشگاه تحت محاصره شدید بود و از ورود دانشجویان جلوگیری میشد، اما استادان عضو سازمان ملی دانشگاهیان ایران حق داشتند از آن درب کوچک وارد باشگاه شوند. وقتی در آن روز از ورود استادان هم جلوگیری شد، آنها تصمیم گرفتند به طبقه‎ی پنجم که محل استقرار مسئولین دانشگاه بود بروند و به ممانعت از ورود استادان و توهینی که به یکی از آنها شده بود اعتراض کنند و از رییس دانشگاه بخواهند که از استادان عذرخواهی کند و دانشگاه را به روی دانشجویان و استادان باز نماید.از آنجا که مقامات دانشگاهی به این درخواستها پاسخ مثبت ندادند، تحصن ۲۵ روزه‎ی استادان آغاز شد که با پشتیبانی کم نظیر مردم و گروههای اپوزسیون مواجه گردید تا آنجا که روز ۲۳ دی ماه استادان و مردم در کنار آیت‎الله طالقانی وارد دانشگاه شدند و به این ترتیب دانشگاه بار دیگر بازگشایی شد. ورود ده‎ها هزار زن و مرد به دانشگاه چنان رعب و وحشتی در حاکمان بوجود آورد که شاه ۳ روز بعد (۲۶ دی) از ایران فرار کرد و کمتر از یک ماه نگذشت که نظام شاهی سقوط کرد. پیرمرد بار دیگر بخود آمد. کف زدن ها و و فریاد دانشجویان از درون دانشگاه به گوش میرسید. دلش شور می‎زد، نگران بود. می‎دانست از فردای آن روز به جان دانشجویان می‎افتند و هزینه، اخراج و احضار و دستگیری و شکنجه و زندان را بر آنها تحمیل می‎کنند. اما نگرانی اصلی پیرمرد از پراکندن تخم نفاق و دودستگی و چنددستگی بین آنها بود. عملی که در درازای تاریخ، حاکمان ستم پیشه به آن متوسل شده‎اند زیرا میدانند تا همبستگی وجود دارد، قدرت دانشجویان و دیگر اقشار جامعه مافوق همه قدرتهاست. او بخاطر می‎آورد تشکیل سازمان ملی دانشگاهیان ایران را که بین استادان عضو آن مطلقا اعتقاد شخصی مطرح نبود و استادان مذهبی و غیر مذهبی، مارکسیست های دو آتشه و مذهبی های سنتی، چپ و راست در کنار هم و همبسته و یکدل در برابر دیکتاتوری ایستادند و دانشگاه را که سنگر آزادی از سوی مردم نام گرفته بود به محل اعتراض گروههای مختلف علیه نظام تبدیل کردند و در کنار دانشجویان مبارز و مجاهد نقش اساسی در پیروزی انقلاب بازی کردند. پیرمرد فکر ‎کرد وقت آن فرا رسیده که دانشجویان با هر اندیشه و تفکری در یک سازمان ملی گرد آیند و با تشکیل „سازمان ملی دانشجویان ایران“ که محل تجمع همه دانشجویان با هر گرایش فکری باشد، برای برقراری آزادی و برابری، یکدل و یک‎زبان تلاش نمایند.گرامی باد سی‎امین سالگرد تحصن ۲۵ روزه‎ی استادانسلام بر دانشگاهیاندر اهتزاز باد پرچم آزادی و برابری

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

نگاهى تاريخى به انقلاب فلسطين(1) فريبرز سنجری



با سلام به همه رفقا و دوستانی که در اين جلسه حضور دارند و با تشکر از مسئولين اتاق که اين جلسه را جهت بحث در مورد مسئله فلسطين تدارک ديده اند به خصوص که با درگذشت ياسر عرفات به عنوان يکی از سرشناس ترين رهبران فلسطين که سال ها در رأس جنبش فلسطين قرار داشت، مسئله آينده فلسطين با برجستگی هر چه بيشتری در مقابل ديد همگان قرار گرفته است. امروز شاهديم که تبليغات اسرائيل و يکسری دولت های امپرياليستی مرگ عرفات را فرصت بزرگی جهت دستيابی به صلح وانمود می کنند و چنين جلوه می دهند که از قرار عرفات يکی از موانع تحقق صلح در فلسطين بوده، در حاليکه نگاهی به زندگی او و مواضع اش نشان می دهد که چگونه او از رزمنده ای انقلابی که يکی از بنيان گذارهای سازمان الفتح بود، سازمانی که در سال 1965 اولين عمليات مسلحانه فلسطينی ها برعليه اسرائيل را سازمان داد و در نبرد الکرامه حسابی درخشيد، به رهبری سازشکار و يکی از طرف های زد و بند های امپرياليستی در رابطه با مسئله فلسطين تبديل شده بود. بنابراين، عرفات را نمی توان مانع صلح دانست. مانع واقعی صلح در فلسطين اسرائيل است که به مثابه مجری سياست های امريکا در منطقه به هر وسيله ای جهت سرکوب خواست های برحق مردم فلسطين متوسل می شود. از سوی ديگر، اين روزها با مرگ عرفات و بالا گرفتن جنگ قدرت در صفوف دولتمندان دولت خودگردان فلسطين شاهد اشاعه تحليل های ژورناليستی ای هستيم که طبق معمول با چپ و راست کردن رهبران و شخصيت های فلسطينی به اين می پردارند که مثلاً قدرت گيری چه کسی مسئله فلسطين را به پيروزی می رساند، در حاليکه کليد پيروزی مبارزات مردم فلسطين جهت رسيدن به آزادی و تحقق حق تعيين سرنوشت خويش اساساً در دست نيروهائی خارج از چنين نيروها، سازمان ها و افرادی قرار دارد. جهت روشن نمودن اين واقعييات لازم است که ابتدا تاريخچه مختصری از چگونگی شکل گيری اسرائيل و اشغال سرزمين فلسطين را مورد توجه قرار دهيم. توجه به چگونگی شکل گيری اسرائيل از اين زاويه ضروری است که رابطه تنگاتنگ اين کشور با امپرياليسم را آشکار ساخته و به ما کمک می کند تا مسئله فلسطين را با برخوردی عينی مورد بحث قرار داده و درک واقعی تری از مسئله انقلاب فلسطين پيدا نمائيم. به خصوص که اين روزها در بررسی مسئله فلسطين متأسفانه کمتر به نقش تعيين کننده امپرياليسم به ويژه امپرياليسم امريکا در سرکوب مبارزات مردم فلسطين اشاره می شود و گاه ما با نيروها و تحليل هايی مواجه ايم که اساساً رابطه تنگاتنگ بين امر آزادی مردم فلسطين با نابودی سلطه امپرياليسم را ناديده می گيرند. اما اجازه بدهيد که قبل از پرداختن به اين موضوع، بر نکته ای تأکيد کنم: از آنجا که مسئله انقلاب فلسطين زوايای مختلفی دارد که با توجه به محدوديت های زمانی موجود امکان پرداختن و يا حتی اشاره به همه آن جوانب وجود ندارد پس من صرفاً در اين بحث به برخی از جنبه های مسئله پيچيده ای به پيچيدگی مسئله انقلاب فلسطين می پردازم و تلاش می کنم با طرح چگونگی شکل گيری دولت اسرائيل رابطه تنگاتنگ اين دولت با امپرياليسم امريکا را خاطر نشان ساخته و نشان دهم که امپرياليسم امريکا دشمن اصلی مردم فلسطين می باشد و تأکيد کنم که اساساً استقلال و آزادی فلسطين وابسته است به نابودی سلطه امپرياليسم در اين منطقه. اميدوارم که طرح اين بحث در اين اتاق به مباحثات لازمی دامن بزند که جهت درک مسئله فلسطين ضروری است و رفقای ديگری فرصت يابند که جنبه های مختلف اين مسئله را مورد اشاره قرار دهند. همانطور که می دانيد يهوديان يعنی معتقدين به دين يهود که موسی را پيغمبر خود می دانند در طول تاريخ در کشورهای مختلف پراکنده بودند و به دلائل گوناگون که خارج از اين بحث است تحت ستم و آزار رژيم های ستمگر جوامعی که در آنجا سکنی گزيده بودند قرار داشتند. يهودی کُشی های تزار در روسيه و کشتار يهوديان به وسيله هيتلر نمونه های برجسته اين ستم و آزار می باشند. در نتيجه در طول تاريخ آنتی سيميتيسم (يهودی ستيزی) که از سوی بخش هائی از طبقات حاکمه ستمگر تبليغ می شد واقعيتی انکارناپذير بود که اتفاقاً صهيونيست ها جهت پيشبرد اهداف غيرانسانی خود از آن بيدريغ سود برده اند. اين واقعيت يعنی ستمديدگی يهوديان به تدريج ايده تجمع يهوديان در يک منطقه و ايجاد يک کانون يهودی را ميان آنها اشاعه داد. صهيونيست ها که نامشان را از نام کوهی به نام صهيون که در فلسطين قرار دارد گرفته اند در همين رابطه شکل گرفته و تلاش می کردند براساس علقه های مذهبی يک "ملت يهود" و يک "دولت يهود" ايجاد کنند. گرچه در همان آغاز هم يک گرايش قوی در ميان يهوديان جذب شدن در جوامعی بود که در آن زندگی می کردند. اجازه بدهيد که متن قطعنامه کنگره يهوديان که در سال 1885 در پتسبورگ امريکا تشکيل شد را در اينجا برايتان بخوانم. در اين قطعنامه آمده است که: "ما يهوديان خود را به عنوان ملت نمی دانيم فقط قومی دينی هستيم. پس به بازگشت به فلسطين نظری نداريم و نمی خواهيم هيچيک از قوانين دولت يهود را زنده کنيم".(2) و يا در همين رابطه می توان به اظهارات يکی از خاخام های انگليس مراجعه کرد. "هرمان ادلر"، خاخام بزرگ انگليس، در سال 1878 مطرح کرد که: "يهوديان پس از غلبه روميان به فلسطين جامعه سياسی تشکيل ندادند. ما يهوديان از نظر سياسی هواخواه کشورهايی هستيم که در آن زيست می کنيم."(3) حال اين حرف ها را مقايسه کنيد با ادعاها و توجيه های مذهبی صهيونيست ها که گاه با توسل به تورات که در آن آمده که خدا به ابراهيم ندا داد که "برای پيشرفت و تعالی تو، اين سرزمين را به تو می سپارم"، اشغال فلسطين را توجيه می کنند. يهوديان ابتدا تلاش هايی جهت استقرار کانون يا دولت مورد نظر خود در اوگاندا و سپس شبه جزيره سينا کردند که موفق نبود و حتی تا مدتی هرتزل، يکی از رهبران صهيونيست ها، پيشنهاد تجمع در آرژانتين را می داد. بعد از اين تلاش ها، آنها روی منطقه فلسطين فعلی متمرکز شدند. اين مسئله از آن زاويه که صهيونيست ها اشغال فلسطين را با توجيهات مذهبی توضيح می دهند از اهميت زيادی برخوردار است. چرا که اين ادعاها را با وضوح زير سؤال می برد. قبل از ادامه بحث اجازه دهيد که در تأئيد اين نظر و رد توجيهات مذهبی صهيونيست ها نظرتان را به اين واقعيت جلب کنم که اساساً يکی از مهمترين مسائل کنگره ششم صهيونيست ها که در 1903 تشکيل شد اين امر بود که بين فلسطين و اوگاندا يکی را انتخاب کنند که اين انتخاب در کنگره هفتم با انتخاب فلسطين قطعيت يافت. حال بهتر است برگرديم به بحث اصلی. در اوت 1897 اولين کنگره صهيونيست ها در "بازل" سويس تشکيل شد. اين کنگره به رياست تئودور هرتزل بود و هدف اصلی اش را چنين توضيح می داد: "هدف صهيونيسم ايجاد کانون برای خلق يهود در فلسطين است". اهميت اين کنگره برای صهيونيست ها تا آن حد است که "هرتزل" بعدها در کتابی که نوشت گفت: "در بازل من دولت يهود را بنياد نهادم". اجازه بدهيد که در همين جا به اين نکته اشاره کنم که گرچه نام يکی از کتاب های هرتزل "دولت يهود" است، اما صهيونيست ها تا مدتها بنابه مصلحت شان بيشتر کلمه "کانون" را به کار می بردند تا دولت يهود. به دنبال کنگره "بازل"، مسئله مهاجرت يهوديان به فلسطين شدت گرفت. در آن زمان، فلسطين بخشی از امپراطوری عثمانی بود و دولت عثماني، عليرغم تلاش های صهيونيست ها جهت جلب نظر "سلطان"، به ايجاد کانون يهود و پيشنهادهای سخاوتمندانه شان درباره قرضه های کلان به امپراطوری عثمانی به تشکيل چنين کانونی و يا دولتی در قلمرو اراضی خود راضی نبود. با آغاز جنگ جهانی اول در سال 1914 و جهت گيری امپراطوری عثمانی به نفع آلمان، دولت انگلستان جهت تضعيف امپراطوری عثمانی شروع به تقويت صهيونيست ها کرد. گرچه تا قبل از جنگ سياست رسمی انگلستان تجزيه امپراطوری عثمانی نبود اما جنگ جهانی اول شرايط جديدی را ايجاد کرد و مسئله تقسيم قلمرو امپراطوری در حال تلاشی عثمانی که حال از آن در مطبوعات خود به نام "شخص رنجور" نام می بردند بين دولت روسيه، انگلستان و فرانسه مطرح گشت. در سال 1916 طی قراردادی که به قرارداد "سايکس � پيکو" معروف است اين قلمرو تقسيم شد. (اين قرارداد از جمله قراردادهايی است که به دنبال انقلاب کبير اکتبر به وسيله بلشويک ها علنی و افشاء شد.) سپس در 2 نوامبر 1917 "اعلاميه بالفور" داده شد. بالفور، وزير خارجه وقت انگلستان بود و در اين اعلاميه برای اولين بار دولت انگلستان متعهد کمک جهت استقرار يک "کانون ملی" يهود شد و سازمان جهانی صهيونيسم "آژانس يهود" را به رسميت شناخت. بعد از جنگ جهانی اول و در جريان قرار داد صلح، فلسطين تحت قيوميت انگلستان در آمد و طی 30 سال به دليل حمايت استعمار انگلستان جمعيت يهودی که در آن زمان تنها يک درصد جمعيت ساکن منطقه بود، 12 برابر افزايش يافت. در اين دوره سياست صهيونيست ها اعمال ترور نبود بلکه از طريق خريد زمين، شرايط گسترش نفوذ خود را فراهم می کردند. جالب است که در جايی خواندم که سيد ضياء طباطبائي، نوکر شناخته شده انگلستان که جهت پيشبرد سياست انگلستان در ايران شرايط کودتای معروف رضاخان را فراهم کرد، وقتيکه در فلسطين اقامت گزيد يکی از کارهايش خريد زمين از فلسطينيان و سپس فروش آن به يهوديان بود. او از مسلمان بودنش در اين مورد سوء استفاده می کرد چون به دليل مسلمان بودنش محدوديتی در خريد زمين نداشت. امری که نشان می دهد نوکری و وابستگی و سرسپردگی مکان و دين نمی شناسد! در اين سالها با اينکه فلسطين تحت الحمايه انگلستان بود و استعمار انگليس قيوميت فلسطين را بر عهده داشت ولی انگلستان ضمن حمايت از يهودی ها به تشکيل دولت يهود تن نمی داد. به همين دليل هم در اين فاصله شاهد برخوردهايی بين انگلستان و صهيونيست ها هستيم. يهوديانی که تشکيل دولت يهود را هدف اصلی خود می دانستند و برای رسيدن به اين هدف به هر وسيله ای متوسل می شدند. آنها به تدريج دست به تشکيل گروه های تروريستی زدند که در حاليکه با توسل به ترور، اعراب را می ترساندند و آنها را مجبور به فروش زمين و يا ترک سرزمين شان می کردند گاه نيز ضرباتی به نمايندگان انگلستان می زدند تا اين کشور را جهت تشکيل دولت يهود تحت فشار قرار دهند. اين وضع تا جنگ جهانی دوم ادامه داشت اما با پايان جنگ جهانی دوم و سقوط قدرت امپرياليسم انگليس در سطح جهانی و قدرت گيری امپرياليسم تازه نفس امريکا صهيونيست ها، که در فاصله بين دو جنگ تعداد و سازمانهايشان را در فلسطين رشد و گسترش داده بودند، دست دوستی به سوی امپرياليزم امريکا دراز کردند. آنها در امپرياليسم امريکا، با توجه به وجود کانون های قدرتمند يهودی در اين کشور و تلاش اش جهت تسخير سرزمين های جديد، آن اربابی را می ديدند که به آرزويشان که همانا تشکيل دولت يهود بود جامعه عمل می پوشاند. البته امريکا هم جهت دست اندازی به قلمرو انگلستان و نفوذ در منطقه خيلی زود تشخيص داد که بهتر است از دولت يهود پشتيبانی کند. بايد توجه داشت که کشتار يهوديان به وسيله هيتلر که برخی اسناد تاريخی نقش سازمان های صهيونيستی به اصطلاح مدافع همه يهوديان را در آن اثبات کرده اند کمک بزرگی به تسهيل اين امر می نمود. در سال 1947 يعنی چند سال پس از پايان جنگ جهانی دوم و تشکيل سازمان ملل، اين سازمان مسئله استقرار دولت يهودی را مطرح کرد. اعراب اين امر را نپذيرفتند و خواهان استقلال فلسطين شدند. ولی يهودی ها اين پيشنهاد راپذيرفتند که به دنبال آن درگيری هايی که به جنگ اول اعراب و اسرائيل معروف شد درگرفت و در نتيجه در سال 1948 دولت اسرائيل رسماً پا گرفت و البته در منطقه ای وسيع تر از آنچه سازمان ملل مطرح می کرد. به دنبال تشکيل دولت اسرائيل، اين دولت سياست خود را بر تهديد و آزار اعراب و ايجاد فضای رعب و وحشت در ميان اعراب قرار داد تا آنها را از طريق فروش زمين و غيره مجبور به تخليه منطقه کند. نمونه برجسته آن کشتار "ديرياسين" در سال 48 است که به عنوان يکی از فجيع ترين کشتارهای فلسطينيان توسط يهوديان در تاريخ ثبت شده است. در اين فاجعه صهيونيست ها از اجساد قربانيان خود عکس گرفته و در روستاها پخش می کردند و در اعلاميه های خود می نوشتند: "اگر روستاها را تخليه نکنيد به اين سرنوشت دچار خواهيد شد."(4) به اين ترتيب، با شکل گيری دولت اسرائيل از همان سال 48 مبارزه مردم فلسطين با اسرائيل شروع شد و از همين سالها جهان با مسئله ای به نام آوارگان فلسطين مواجه گرديد که سرزمين خود را به دليل زور از دست داده و آواره کشورهای عربی شده اند و يا در اردوگاه های پناهندگی در بدترين شرايط اسکان داده شده اند. اين حق کُشی های آشکار و ظلم و ستم اسرائيلی ها به طور طبيعی با مقاومت و مبارزه مردم فلسطين مواجه شده و در اين فاصله ما شاهد جلوه های باورنکردنی از مبارزه و مقاومت اين مردم بوده ايم. از نبرد الکرامه تا انتفاضه دوم. در بستر همين مبارزه بود که دهها سازمان ملی و چپ و از جمله سازمان آزاديبخش فلسطين شکل گرفت. برای نمونه در سال 1964 الفتح تشکيل شد و اولين عمليات مسلحانه الفتح به رهبری ياسر عرفات در اول ژانويه 1965 برعليه اسرائيل سازمان يافت. به دنبال تشکيل گروه های معتقد به مبارزه مسلحانه و آغاز مبارزه مسلحانه، اسرائيل بيش از گذشته تحت فشار قرار گرفت و تنش های اعراب و اسرائيل اوج بيشتری گرفت. اختلافات دولت های عربی با اسرائيل که تا سالها از شناخت اين دولت خودداری می ورزيدند به جنگ 1967 (جنگ شش روزه) انجاميد. در اين جنگ اسرائيل بخش های وسيع تری از خاک فلسطين و اردن و سوريه و مصر را اشغال کرد. عليرغم شکست ارتش های کشورهای عربی که برخی از آنها در راديوهايشان فرياد می زدند "اسرائيلی ها را به دريا خواهيم ريخت" اما فلسطينی ها در اين جنگ درخشيدند. در حاشيه همين جنگ بود که فلسطينی ها برای اولين بار در نبرد "الکرامه" شکست بزرگی به ارتش به اصطلاح شکست ناپذير اسرائيل دادند و او را مجبور به عقب نشينی مفتضحانه ای کردند که در تاريخ انقلاب فلسطين فراموش نشدنی است. مبارزات و فعاليت های فلسطين به طور طبيعی قدرت و اعتبار مبارزان فلسطين را در منطقه و جهان اعتلاء بخشيد. قدرت گيری فلسطين به طور طبيعی ارتجاع عرب را به وحشت انداخت و دولت های وابسته عربی در همدستی آشکار با اسرائيل کمر به نابودی انقلاب فلسطين بستند. به همين دليل هم ما شاهد کشتار فلسطينی ها به وسيله ارتش اردن در سپتامبر 1970 بوديم که به سپتامبر سياه معروف شد. حدود 30 هزار زن و مرد فلسطينی قتل عام شدند و به دنبال آن سازمان های فلسطينی مجبور به ترک اردن و اقامت در مصر و لبنان و غيره گرديدند. بعد از آن نيز جنايات دولت های عربی از جمله دولت سوريه بر عليه فلسطينيان در سالهای مختلف و به بهانه های گوناگون تداوم يافته و همواره يکی از مسائل فلسطينی ها را تشکيل می داده. و اين در حالی است که برخی از رهبران فلسطين همواره به دفاع فلان دولت يا حزب عربی دل خوش کرده بودند. اشغال سرزمين های جديد در سال 1967 به وسيله اسرائيل و عدم تخليه اين سرزمين ها که تنها با حمايت آشکار امريکا امکان پذير بود، تنش موجود بين اعراب و اسرائيل را تشديد کرد و زمينه جنگ اکتبر 1973 شد که در آن ارتش های عرب در لحظاتی قدرت نمائی کردند و سرانجام کار به آتش بس رسيد. در تمامی اين سالها امريکا به طور مستمر به حمايت از اسرائيل پرداخت و عليرغم صدها قطعنامه سازمان ملل بر عليه اسرائيل اين کشور را تقويت کرد و به يکی از بزرگترين قدرت های نظامی منطقه تبديل نمود، که به حق به عنوان سگ زنجيری امريکا در منطقه شناخته می شود. رابطه امريکا و اسرائيل آنچنان تنيده است که اسرائيل برای سالها و هم اکنون نيز بزرگترين کشور کمک گيرنده امريکا بوده و هر سال ميلياردها دلار کمک نظامی و اقتصادی از ارباب خود دريافت می کند و به دليل همين کمک ها و نقش اش در پيشبرد سياست های امريکا در منطقه خيلی از سياستمداران از اسرائيل به عنوان ايالت پنجاه و يکم امريکا نام می برند. بی جهت نبود که "بن گوريان"، يکی از رهبران تروريست دولت اسرائيل، تأکيد داشت که: "دولت اسرائيل فقط از جنبه جغرافيايی جزء خاورميانه محسوب می شود". و ريگان، يکی از رئيس جمهورهای سابق امريکا، تا آنجا پيش رفت که زمانی اسرائيل را "ناو هواپيما بر امريکا در منطقه" ناميد. در تمامی اين سالها سرکوب و جنايت اسرائيل عليه مردم فلسطين لحظه ای قطع نشده که کشتار فلسطينيان در تل زعتر، صبرا و شتيلا از سمبل های فراموش نشدنی اين وحشيگری می باشند. به واقع در شرايطی که رهبران اسرائيل همچون اسحاق شامير، مدعی اند که: "فلسطين سرزمينی بوده بدون ملت و بايد به ملتی داده شود بدون سرزمين"، روشن است که نسل کشی فلسطينی ها امری الزامی می باشد. کشتار و جنايتی که تاريخ ثابت نموده بدون حمايت امريکا و بدون تقويت و تسليح اسرائيل به وسيله امريکا به عنوان يکی از بزرگترين قدرت های جهان هرگز امکان پذير نبود. و اين نيروی اشغالگر نمی توانست بدون چنين حمايتی در مقابل مبارزه خلق فلسطين دوام آورد. پروسه شکل گيری دولت اسرائيل و نقش استعمار و امپرياليسم در آن و عملکرد 50 ساله اين دولت در دفاع از منافع امپرياليسم در منطقه و جهان نشان می دهد که وابستگی به امپرياليسم امريکا و ترور و سرکوب جزء ذاتی سلطه صهيونيستی بوده و انقلاب فلسطين بدون جهت گيری برعليه اين عوامل قادر به پيشرفت و دستيابی به موفقيت نمی باشد. زمانی هرتزل در کتاب "دولت يهود" خود نوشت که دولت يهود "برج ديده بان تمدن عليه وحشيگری" است. اگرمعنای تمدن همانا تامين منافع و مصالح امپرياليسم به ويژه امپرياليسم امريکا است که در تمام اين سالها چيزی جز آن ديده نشده آنگاه بهتر می توانيم درک کنيم که چرا در تمامی اين سالها عليرغم هر تغييری در سياست های امريکا، تمامی رئيس جمهورهای امريکا از موجوديت صهيونيستی دفاع کرده و بوش در اين ميان کار را به آنجا رساند که چندی پيش اعلام کرد: "ما رابطه ای بی همتا با اسرائيل داريم و جهان می تواند مطمئن باشد که ما از اسرائيل حمايت می کنيم و اجازه نخواهيم داد که اسرائيل از بين برود. اين بخشی از سياست ما بوده و خواهد بود". و يا تأکيد کرد: "امنيت اسرائيل، امنيت ما هم هست". با توجه به آنچه که گفتم روشن است که مسئله آزادی فلسطين در رسيدن اين ملت به حقوق حقه خود از جمله حق تعيين سرنوشت خويش و تشکيل دولت مستقل فلسطين به عنوان يک اصل مسلم و غيرقابل ترديد بدون مبارزه با سلطه امپرياليسم امکان پذير نمی باشد و در مسئله فلسطين بايد امپرياليسم را به مثابه دشمن اصلی مردم فلسطين در نظر گرفت. در بستر مبارزات خلق فلسطين و به خصوص انتفاضه طولانی مدت اين ملت رزمنده، راه حل های مختلفی جهت حل مسئله فلسطين مطرح شده است. برای نمونه اسرائيل و امريکا که سالها جنبش فلسطين را به رسميت نمی شناختند و با ارائه طرح های غيرعملی وقت کُشی می کردند، در بستر اوج گيری انتفاضه قرارداد صلحی را مطرح کردند که نوعی خودمختاری به فلسطين را به رسميت می شناسد. در واقع اين صلح امپرياليستی يعنی قرارداد اسلو (و کنفرانس مادريد) و تبعات آن، بخشی از سرزمين فلسطين را به حدود 9 "گتو" مجزا از هم تبديل کرده و سازمان آزاديبخش فلسطين را به عنوان دولت خودگردان اين مناطق مجزا با تأکيد بر عدم بازگشت آوارگان فلسطينی به رسميت می شناسد. عليرغم اينکه اين طرح خود حاصل يکسری زدوبندهای امپرياليستی برعليه منافع مردم فلسطين می باشد و در آن خواست های اصلی مردم فلسطين نايده گرفته شده اما باز هم دولت اسرائيل به رهبری آريل شارون، اين جلاد مردم فلسطين به خصوص در "صبرا" و "شتيلا"، به انحاء مختلف می کوشد تا همين طرح را نيز ناديده گرفته و همين "گتو" ها يا تکه هايی از خاک فلسطين را که به سازمان آزاديبخش فلسطين به رهبری ياسر عرفات داده شده بود را نيز پس بگيرد. تداوم کشتار مردم فلسطين به خصوص جنايت اردوگاه "جنين" که حتی نهادهای مدافع حقوق بشر غرب هم آن را به عنوان يک جنايت جنگی مطرح کردند، محاصره طولانی مدت مقر عرفات در رام الله و طرح کشيدن ديواری به دور مناطق فلسطين، ديواری که بايد آن را ديوار ننگ و جنايت ناميد - ديواری با جدارهای بتونی 8 متری و برج های ديده بانی در فاصله هر 300 متر و خندق هايی با عمق 2 متر که محلات فلسطين را دور می زند و برای ساختمان هر کيلومتر آن يک ميليون دلار خرج شده است - همگی به آشکاری حکايت از سترونی صلح کذائی و زدوبندهای امپرياليستی مربوطه کرده و نشان می دهد که کمونيست ها و نيروهای انقلابی محق بودند زمانيکه فرياد می زدند مسئله فلسطين با چنين مذاکراتی و چنين رهبری های سازشکاری در بستر يک صلح امپرياليستی هرگز به نتيجه نمی رسد. و برعکس بايد با تشديد مبارزه بر عليه امپرياليسم و صهيونيسم و گسترش انقلاب جهت ايجاد يک رهبری کمونيستی در راه پيروزی گام برداشت. در پنجاه سال گذشته، مبارزه مردم فلسطين لحظه ای متوقف نشده و چه اسرائيل و چه ارتجاع عرب به مثابه عوامل امپرياليسم به اشکال مختلف آن را سرکوب کرده و تلاش کرده اند رهبری انقلابی اين مبارزات را تا آنجا که می توانند نابود و يا با تقويت نيروهای سازشکار ايزوله نمايند و حتی ما در سالهای اخير شاهد بوده ايم که آنها چگونه کوشيدند به اشکال گوناگون نيروهای مرتجع اسلامی را در جنبش فلسطين تقويت کرده و به اين وسيله ضمن تضعيف سازمان آزاديبخش فلسطين، مانعی در جهت رشد و گسترش نيروهای کمونيست و واقعاً انقلابی ايجاد کنند. واقعيت اين است که رهبری های سازشکار در شرايطی که مردم آماده مبارزه بودند به جای سازماندهی اعتراض و مقاومت مردم همواره تلاش کرده اند از حدت مبارزه مردم بکاهند و آنها را به پذيرش کوچکترين خواست های ممکن مشغول سازند. تجربه رسوای عقب نشينی سازمان آزاديبخش فلسطين و شخص عرفات از لبنان در جريان حمله اسرائيل به اين کشور در سال 1361 (1982) خود فاکتی انکارناپذير در اين زمينه است. روندی که در پروسه آن ما شاهد استحاله رهبرانی مثل عرفات از مبارزی مسلح به رهبری بدون هرگونه قدرت واقعی در رأس دولت خودگردان هستيم. دولتی که اگر برای رفاه مردم کار مثبتی نکرده است اما با تشکيل يک نيروی پليس 48 هزار نفره که با توجه به قلمرو اين دولت نيروی قابل توجهی است، وسيله سرکوب هر اعتراض برحقی را مهيا کرده است. دولتی که کارنامه مثبتی در رعايت حقوق بشر از خود نشان نداده و به همين دليل هم خشم و غضب مردم را باعث شده است. با توجه به آنچه که گفته شد بايد تأکيد کنم که تجربه انقلاب فلسطين نيز بار ديگر اين اصل مارکسيستی را به اثبات می رساند که در شرايط سلطه امپرياليسم و گسترش سرمايه داری انحصاری در چهار گوشه جهان، رسالت رهبری انقلاب و حل مسئله ملی بر عهده طبقه کارگر می باشد. و تا کمونيست ها نتوانند سازمان رهبری کننده اين طبقه را شکل داده و نيروی اين طبقه را جهت هدايت انقلاب کاناليزه نمايند امکان تحقق حق تعيين سرنوشت و حل مسئله ملی نيز مهيا نمی شود. امروز در شرايطی که به دنبال انتفاضه اول و دوم و اوج گيری مبارزات مردم فلسطين چهره جنايتکار دولت اسرائيل بيش از هر زمان ديگری آشکار شده است و وحشی گری های اين دولت کار را به آنجا رسانده که حتی برخی از يهوديان نيز با ديدن اين جنايات برعليه اسرائيل سخن می گويند (از جمله چندی پيش "وودی آلن" هنرپيشه امريکايی گفت: "من از يهودی بودن خودم شرم دارم"، و هزاران سرباز اسرائيلی از خدمت در سرزمين های اشغالی امتناع کرده و اعراب اسرائيلی نيز به مخالفت با دولت اسرائيل برخاسته اند) بار ديگر مسئله انقلاب فلسطين با برجستگی تمام در مقابل خلق های خاورميانه قرار گرفته است. با توجه به اين واقعيت که نبرد فلسطين به طور انکارناپذيری با نبرد همه خلق های خاورميانه، از جمله مردم ايران، گره خورده است و انقلابيون منطقه به انقلاب فلسطين به عنوان جزئی از انقلاب خودشان نگاه می کنند، بايد به هر وسيله که می توانيم همبستگی انترناسيوناليستی خود را با مردم فلسطين ابراز کرده و بر ضرورت شکل گيری يک رهبری انقلابی که در بستر مبارزه با امپرياليسم و جهت نابودی سلطه آن می تواند شرايط آزاد و دمکراتيک جهت تحقق حق تعيين سرنوشت مردم فلسطين را مهيا سازد، تأکيد نمائيم. تجربه پنجاه سال مبارزه مردم فلسطين نشان داده تا طبقه کارگر در فلسطين امر رهبری انقلاب را به دست نگيرد امکان پيروزی وجود نخواهد داشت. به اميد آن روز و به اميد اينکه زياد خسته تان نکرده باشم و توانسته باشم توجه تان را تا حدی به برخی از نکات اساسی مربوط به انقلاب فلسطين جلب کرده باشم، صحبتم را تمام می کنم. تا بقيه رفقا نيز فرصت يابند به طرح نظراتشان بپردازند. پيروز باشيد. پاورقى: 1- اين مطلب قبلا در يک سخنرانی در تاريخ 18 نوامبر 2004در پالتاک ارائه شده.
از آنجا که با توجه به حمله اسرائيل به غزه بار ديگر مسئله چرائی سياستهای سرکوبگرانه دولت اسرائيل با برجستگی در مقابل افکار عمومی قرار گرفته است با اعتقاد به اينکه مطالعه اين مقاله امروز نيز می تواند در درک آنچه در فلسطين می گذرد کمک کند انتشار مجدد اين مطلب ضرورت يافت.
2 و 3 - مسئله فلسطين "گزارش کنفرانس حقوقدانان عرب در الجزاير"، ترجمه اسداله مبشري، چاپ اول، شهريور 1350. 4- "فاجعه فلسطين"، اثر سامی الجندي، ترجمه کمال قارصی.

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه

لوح يادبود تقی ارانی در برلين


لوح يادبود تقی ارانی در برلين خسرو شاکری
در كشور‌هاى اروپايى رسم است كه نسبت به شخصيت‌هاى بنام علمي، فرهنگي، و بعضا سياسى به ترتيب‌هاى گوناگون اداى احترام شود و، مثلا‌، با گذاردن نام آنان بر كوچه‌ها، خيابان‌ها و ميدان‌ها، خاطره آنان زنده نگه داشته مي‌شود. يكى ديگر از راه‌هاى اداى احترام به آنان و گراميداشت خاطره ايشان نصب يك لوح يادبود بر سر در برخى از منازلى است كه چنين شخصيت‌‌هايى در آنها مي‌زيستند. در اين كشور‌ها حتى گاه ديده مي‌شود كه براى قدردانى از يك نويسنده، دانشمند، موسيقيدان، يا شخصيت سياسى خارجى بزرگ، نام وى بر خيابان يا بر همين نسق، اگر يك شخصيت خارجى در شهرى زيسته باشد، براى حفظ خاطره تاريخى حيات او در آن شهر، يك لوح يادبود بر سردر منزل محل اقامت وى نصب مي‌شود. در كشور ما، در دوران پهلوى نام برخى از شخصيت‌هاى سياسى خارجى كه به ايران خدمتى نكرده، بل از سلطنت پهلوى حمايت كرده بودند بر خيابان‌هايى نهاده مي‌شد؛ براى نمونه، خيابان چرچيل. اما، به دليل عناد سياسي، نه‌فقط نام برخى از كسانى كه خدمات بزرگى به كشور كرده بودند بر هيچ خيابانى نهاده نمي‌شد، بل حتى ذكر نام آنان در كتب تاريخى و روزنامه‌ها هم ممنوع بود؛ مثلا‌ نام دكتر مصدق. در عصر پهلوي، سفارتخانه‌هاى رضاشاه و فرزند او محمدرضا سخت مي‌كوشيدند برخى كشور‌هاى اروپايى را قانع سازند كه نام يك ايرانى صاحب‌نام يا حتى نام پايتخت، تهران، را بر خيابانى در يكى از پايتخت‌هاى اين يا آن كشور‌ها بنهند اما تنها موفقيتى كه در اين زمينه به دست آوردند نامگذارى خيابانى به نام فردوسى و كوچه‌اى به نام تهران (هر دو در برزن هشتم شهر پاريس) بود، آن هم با اعمال فشار و معامله پاياپاى! تحول جديدى كه ما اكنون شاهد هستيم اين است كه شهر برلين داوطلبانه نخستين گام را در قدردانى و به ياددارى از يك ايرانى دانشمند و كوشنده ضدفاشيست برداشته است؛ بدين معنى كه بنابر رسم رايج در كشور‌هاى اروپايى بر سردر منزل محل سكونت دكتر تقى ارانى11) طى دوران اقامتش در پايتخت آلمان 288-1922/07-1301- ) در / Fasanen strasse خيابان قرقاول‌ها - يك لوح يادبود نصب كرده است.22) خانه‌اى كه دكتر ارانى در آن مي‌زيست، پس از جنگ جهانى دوم و تعمير يا بازسازى خانه‌هاى صدمه‌ديده، به هتلى تبديل شده است؛ امرى كه موجب مي‌شود بسيارى از آلمانيان شهر‌هاى ديگر آن كشور و خارجيانى كه در آن هتل اقامت مي‌گزينند نيز با نام دكتر ارانى چون يك دانشمند و مبارز ضدفاشيست آشنا شوند. پي‌نوشت‌ها: 1-براى مطالعه زندگى و انديشه‌هاى او، بنگريد به كتاب اين مولف، تقى ارانى در آينه تاريخ، تهران، نشر اختران، 1387. 2-شايسته يادآورى است كه چند سال پيش نيز تنديسى از بنـو انه زورگ (Benno Ohnesorg)، دانشجوى آلماني‌اى كه به هنگام تظاهرات دانشجويان ايرانى و آلمانى عليه محمدرضاشاه، در دوم ژوئن 1967، توسط پليس كشته شد، در كنار در ورودى اپراى برلين براى يادبود قتل وى نصب شده است.
(برگرفته از اعتماد ملي، ۱۸ آذر ۱۳۸۷)

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

اندر پايه گذاري حزب توده به دست ادارهء اطلاعاتِ ارتش شوروي

خسرو شاكري**
نوشته ی زير چند ماه پيش، بنا بر درخواست روزنامه نگار ايرانی فرشاد قربانپور، برای انتشار به مناسبت سالگرد تأسيس حزب توده ارسال شد. متأسفانه، بدون اطلاع اين نويسنده تنها بخش نخُست اين نوشته همراه سه مقاله و مصاحبه در مجله ی شهروند امروز (ش. 69، 5 آبان 1387) به چاپ رسيد. نوشته های ديگر عبارت بودند از دو مصاحبه با علی شيرازی و قاسم نورمحمدی (هردو محقق و مؤلف کتاب در باره ی حزب توده) و همچنين مقاله ای به قلم بابک امير خسروی. متأسفانه، اين ايراد به مجله وارد است که، بجای نظرخواهی از محقق چهارمی، از يک عضو با سابقه ی حزب توده نظر خواست که جز دفاع بی امان از گذشته ی حزب توده چاره ای ندارد. آن هم باز به توسل به تحريف تاريخی، تا حدی که، برای رد روايت مستند تاريخیِ تأسيس آن حزب توسط يک افسر رکن دوم ارتش شوروی به نام سرهنگ سيلْيکوُف، متوسل به اين جعل می شود. وی فيتين – مشاور استالين در امور خارجي ان. کا. و. د./کا.ژ.ب.و کارمند سازمان امنيت شوروی را، که برای نخستين بار در متن اصلی انگليسی اين مقاله معرفی شد و پس از اتمام کار سرهنگ سيلْيکوُف برای کمک به تأسيس حزب توده از طريق سليمان ميرزا اسکندری، گزارش کار را برای دبير کل کمينترن ديميتروف فرستاد، چون «نماينده ی کمينترن در ايران» معرفی می کند تا قضيه را وارونه جلوه دهدٰ. براستی که چنين جعل هايی تنها از يک شاگرد ورزيده ی کيانوری ساخته است. او در اين جعل تا آنجا پيش می رود که گزارش های يک افسر عالی رتبه و مسؤول رکن دوم شوروی را، که اين نويسنده در آرشيو کمينترن يافته است، «لاف و گزاف» می خواند، گويی رکن دوم ارتش شوروی هم حزب دموکراتيک مردم ايران بود که در آن لاف زنی کار روزمره بوده باشد! اما امير خسروی خود چنان لاف می زند که گويا وی اسناد کمينترن مربوط به گزارشات آن سرهنگ و فيتين را شخصاً ديده و مطالعه کرده است. براستی آدمی در می ماند که برخی تا کی می توانند برای تطهير گذشته ی ناپاک خود، که زندگی هزاران جوان ايرانی و خانواده های آنان را تيره ساخت و لطمه ای جبران ناپذير به نهضت ملی و جنبش چپ ايران وارد آورد، به نيرنگ و تزوير متوسل شوند. روشن است که چنين تقلا هايی راه بجايی نخواهند برد و واقعيت های
تاريخی خود را، برغم چنين «مدافعان جنبش چپ،» که در عين حال از شرکت در مراسم هشتادمين بزم روز تولد يک وزير فاشيست رژيم ديکتاتوری شاه شرم ندارند،تحميل خواهد کرد. آشکار است که کسی که در روز روشن از شرکت در يک چنين جشنی شرم ندارد، نبايد هم از جعل و تحريف های تاريخی هراسی به دل راه دهد.
چپ راستين ايران، که هم دموکراسی، عدالت اجتماعی، و منافع ملی پايبند است، به چنين «مدافعانی» نياز ندارد، که روزی از نِــعــَم فرمان «سوسياليسم» به اصطلاح موجود فرمان و سود می بردند، و پس از دفن آن با شرکای جرم شاه هم مشرب و خم پياله می شوند.

بخش نُخُستين
تا كنون نظريه هاي گوناگوني در مورد پايه گذاري حزب توده در پائيز 1320، يعني پس از اشغال ايران توسط متفقين و استعفاي اجباري رضا شاه در آخر تابستان همانسال، عرضه شده اند. اصلي ترين تز مربوط به تأسيس حزب توده اين است که در جلسهء پايه گذاري آن در منزل سليمان ميرزا اسکندري رستم علي اُف، كه بعد ها در باكو خاورشناس شد، حضور داشت. اين نظريه هم توسط طرفداران و هم مخالفان حزب توده تبليغ شده است. اين نظريهء نينديشه توسط آخرين دبير اول حزب توده، نورالدين كيانوري كيانوري1 و سپهر ذبيح در دانشنامه ايرانيكا هم عرضه شده است. ياد آوري اين نکته در مورد اين نظريهء افسانه آميز، ضروري است که رستم علي اف در سال 1930 متولد شد و در هنگام تأسيس حزب توده بيش از يازده سال نداشت!2
با توجه به فضاي محدود اين مقاله، بس مهم است كه در باره ي تأسيس حزب توده به يکی از نوشته های منتشره در غرب رجوع داده شود كه اكنون مقام «مرجعيت» 3در تاريخ حزب توده را كسب كرده است. اين اثر نكتهء زير را در مورد پايه گذاري حزب توده اظهار مي كند:
با پايه گذاري [حزب توده]، مؤسسان آن رياست آن را به سليمان ميرزا اسكندري سپردند - شاهزاده اي تُندرُو كه مورد احترام بود و در انقلاب مشروطيت رزميده بود، به تشكيل حزب دمكرات در مجلس دوم4 مدد رسانده بود، كميتهء مقاومت ملي را طي جنگ جهاني اول5 رهبري كرده بود، و از سال 1300 تا 1305 (سال تعطيل آن) در رأس حزب اجتماعيون قرارداشت.
نويسندهء اين سطور ازين بخت استثنايي، اما محدود، برخوردار شد كه در سال هاي 1992 و 1993 به بايگاني هاي بين الملل كمونيست در مسكو دست يابد. اكنون با تكيه به اسناد غير قابل انكار مي توان به اين موضوعِ مورد نزاع پرداخت، بويژه در پرتو روايت هاي متضاد و فصلي اي كه از سوي خود حزب توده عرضه شده اند. آنچه در پي خواهد آمد خلاصه ي شرح پايه گذاري حزب توده بر اساس اسنادي است كه در بايگاني هاي بين الملل كمونيست يافته ام. در ضمن، هرگاه كه لازم آيد، به اسناد منتشر شده نيز ارجاع داده خواهد شد. بخاطر ماهيت مورد نزاع اين موضوع از اسناد شوروي ها نقل قول هاي مفصلي آورده خواهد شد، تا هرگونه ترديدي زدوده شود.
دستِ ادارهء اطلاعاتِ ارتش شوروي در تأسيس و شكل دادن حزب توده
در گزارشي كه سرهنگ سِليُوكُف (رئيس ركن دوم ادارهء سوم اطلاعات ارتش سرخ) به مقام بالادستِ خود در بخش اطلاعات ارتش سرخ،6 كميسرِ بريگاد ايلچِف نوشت، گفته شده است كه «بنابر خواست شما» با سليمان ميرزا اسكندري، دمكرات سوسياليست و با سابقه «ملاقات كردم.» اين ملاقات در ساعت شش عصر در روز 19 سپتامبر 1941/7 مهر 1320 در منزل وي صورت گرفت. سرهنگ ارتش سرخ توسط پِترُف، رايزن سفارت شوروي در تهران، به سليمان ميرزا معرفي شد. گفتگوي فارسي و روسي كه هشتاد دقيقه طول كشيد از طريق مترجم انجام گرفت.7
پس از اداي تعارفات مرسوم، افسر ارتش سرخ سِليُوكُف عقيدهء سليمان ميرزا را در مورد «رويداد هاي جاري و وضع كنوني ايران» جويا شد. پاسخ اسكندري چنين بود: در اين كشور «هيچ امر تازه اي رخ نداده است.» «ما شاهد هيچ رويداد مشابه آنچه در روسيه ] در1917 ] رخ داد نبوده ايم ... در اينجا شاه [كذا، مقام سلطنت] در جاي خود باقي مانده است. مجلس و دولت، براستي، همانند پيش اند، و- در حال حاضر- به هيچ بهبودي در اوضاع دست نزده اند. زندانيان سياسي هنوز آزاد نشده اند.»8 سليمان ميرزا افزود كه رضا شاه «زير فشار روس ها و ارتش سرخ ايران را ترك گفت، و به نظر مي رسيد كه او داوطلبانه از ايران خارج شده باشد [تا] فرزند او [بتواند] به جاي او بنشيند.»9
روشن است كه در اينجا سليمان ميرزا مي خواست كه مخاطب روس خود را نوازش كند؛ در عين حال، واقعيت اين است كه رضا شاه مجبور شده بود زير فشار مشترك روسيه و بريتانيا از تخت و تاج صرف نظر كند، اما داوطلبانه ايران را ترك نگفت، زيرا، برغم هشدار هاي مكرر بريتانيا داير بر لزوم اخراج جاسوسان آلماني، او مناسبات خود را با آلمان نازي ادامه داده بود.10
سليمان ميرزا به مخاطب شوروي خود گفت كه «ما آزاديخواهان نمي توانيم در مطبوعات چيزي بنويسيم. بسياري در تهران فكر مي كردند كه، هنگامي كه ارتش سرخ وارد ايران شود، تريبون هاي سخنراني برپا خواهند شد و ايشان خواهند توانست آزادانه در همهء زمينه ها با مردم سخن بگويند و همهء لاشخور ها دستگير خواهند شد. اما چنين امري اتفاق نيفتاد. ژاندارمري و شهرباني برجاي مانده اندو دولت همچون گذشته حكومت مي راند، به نحوي كه بسياري ار مردم نا اميد شده، و از فعاليت [سياسي] مي هراسند.»11
در پاسخ او، سرهنگ ارتش شوروي تذكار داد - روشن است كه به زبان ديپلماتيك - كه «آزادي و انقلاب صادراتي نيستند، و مردم ايران مي توانند و بايد نظم و برنامه هاي مورد نظر خود را در كشورشان برقرار سازند.» او به قصد ترغيب شخص اسكندري افزود كه «شما، آقاي سليمان ميرزا، يك دولتمرد و فعال سياسي مهمِ ايران هستيد و خود بهتر از هر كس ديگر مي دانيد كه مردم ايران چه مي خواهند و براي بهبود وضع ايران چه بايد كرد، و چه خوب كه دست به اقدام بزنيد. حضور ارتش سرخ در ايران تاثيراتي بر حال مردم ايران و رهبران آنان مي گذارد و خواهد گذارد.»
سپس، سليمان ميرزا ياد آور شد كه فردي بنام خ (يا ه12) حزبي ايجاد كرده بود كه پيشاپيش پيامش را خطاب به مردم ايران منتشر كرده بود، و وعدهء بهبود وضع را داده بود. او خطاب به افسر شوروي همچين افزود كه:
البته ما هم مي توانستيم چنين حزبي ايجاد كنيم، اما هم شهرباني و هم ژاندارمري مانع از كار ما خواهند شد، در حالي كه كسي مزاحم آنان [حزب ديگر] نيست و آنان با آزادي از مطبوعات استفاده مي كنند.اين امر مطلقا آشكار است كه خود ما آزاديخواهان نخواهيم توانست بدون كمك شما [شوروي ها] كاري از پيش ببريم. [سِليُوكُف در جملهء معترضه اي نوشت: «اشارهء» سليمان ميرزا «به من است.»] ما به كمك نيازمنديم. بطور كلي، برهه اي كه ما اكنون از آن گذر مي كنيم، يعني به هنگام حضور ارتش سرخ در ايران، بايد براي بهبود وضع ايران مورد استفاده قرار گيرد.
افسر ارتش شوروي پاسخ داد كه وضع كنوني «مناسبترين وضع براي ايجاد حزب مورد نياز» بود و «به اقدام شما [اسكندري] كمك رسانده خواهد شد، به شرط آنكه [اهداف] آن [حزب] مغاير به منافع ما [شوروي ها] نباشد.»
در پايان سليمان ميرزا اعلام داشت كه
1. ما به سازماندهي خواهيم پرداخت تا بتوانيم آزادي هاي دمكراتيك و زندگي آسوده تري را براي مردم ايران تحصيل كنيم؛
2. شما [شوروي ها] بايد در اين اقدام به ما مدد برسانيد و به آزادي و اعادهء حقوق مدني زندانيان سياسي كمك كنيد.13
سرهنگ سِليُوكُف همچنين به مقام بالادست خود گزارش داد كه او و اسكندري موافقت كرده بودند كه فرداي آن روز، 8 مهر (30 سپتامبر 1941)، در نيمروز ملاقات خواهند كرد، و در اين فاصله سليمان ميرزا به مسائلي چند خواهد انديشيد و اينكه «او موافقت كرد كه با كمك ما كار كند.»
دومين ملاقات سِليُوكُف در منزل سليمان ميرزا انجام گرفت و نود دقيقه به طول انجاميد.
سرهنگ ارتش سرخ «به سليمان ميرزا هشدار داد كه هيچكس نبايد از ملاقات ديروز ما با خبر باشد.» در پاسخ سليمان ميرزا اظهار موافقت كرد. بعنوان مثال، او گفت كه برخي از زندانيان سياسي به او مراجعه كرده بودند و ازو خواسته بودند كه كه او ازسفارت شوروي براي آزادي آنان كمك بطلبد، اما او جواب داده بود كه "اين امر خود ما [ايراني ها] ست و سفارت شوروي نمي تواند در اين مورد دخالت كند."»14
سرهنگ شوروي با اشاره به نكته اي در سخن اسكندري در ملاقات روز پيش در مورد «نظم واقعي» در ايران اظهار داشت كه «مناسب مي بود اگر شما [اسكندري] مي توانستيد دلايل نارضايي خود را [در مورد اوضاع كنوني] و برنامهء بهبود آن را به روي كاغذ بياوريد.» او همچنين به اسكندري گفت كه چون در همان روز قرار بود در ساعت 4 او [اسكندري] با تني چند از هواداران خود جلسه اي برگذار كند و قصد داشت همراه آنان حزبي را ايجاد كند، «بايستي برنامهء حزب [پيشنهادي] خود را كتبي كنيد و نيز اينكه در آن جلسه چه مي خواهيد بكنيد.»
سليمان ميرزا با همهء اين ها موافقت كرد، و افزود تا ايجاد، حزب هواداران او «گروه حزبي» ناميده خواهند شد. او سپس نظر افسر ارتش سرخ را در مورد نام حزب جويا شد. افسر شوروي پاسخ داد كه «در حال حاضر [و] اصولاً نام حزب اهميت زيادي ندارد، اما ما در آينده به اين موضوع باز خواهيم گشت.»
سپس افسر شوروي اظهار داشت كه، در حالي كه او نسبت به «دولتمردي و توانايي هاي او [سليمان ميرز] اطمينان داشت، «اگر كار او به طريق مناسبي پيش رود، و با اهداف ما [شوروي ها] مطابقت داشته باشد، مي توان مطمئن بود كه، در صورتي كه تغييري در وضع دولت ايجاد شود، او خواهد توانست اميد به شركت در آن را داشته باشد.» سليمان ميرزا گفت كه او نمي توانست در دولت وقت فروغي شركت جويد، زيرا نمي توانست به كمكي از سوي او چشم بدوزد. «اگر دولت ديگري تشكيل شود، مطلب ديگر خواهد بود و او و هوادارانش در آن شركت خواهند كرد.»
هنگامي كه افسر شوروي در مورد وضع مالي او پرسيد، اسكندري جواب داد: «من در آمد كوچكي دارم كه بيش از 250 تومان در ماه نيست. اين براي من كافي است.
در طول اين دومين ملاقات، سرهنگ سِليُوكُف همچنين «مؤدبانه» از او خواست تا سرگذشت سياسي خود را بنويسد. در پايان ديدار، سرهنگ سِليُوكُف به اسكندري ياد آور شد كه بايد نكات زير را براي ملاقات بعدي به روي كاغذ بنويسد:
1. نگرش او نسبت به اوضاع حاكم و دولت وقت در ايران؛
2. نظرات او در بارهء تغيير اوضاع و احوالي كه مي توانست خواست هاي مردم ايران را ارضاء كند؛
3. برنامهء حزب و مسائلي كه او و هوادارانش در روز 30 سپتامبر در منزل او به بحث گذاشته بودند؛
4. سرگذشت خود.15
جلسه ي بعدي ملاقات با سليمان ميرزا قرار بود روز 6 اكتبر (14 مهر) انجام گيرد، اما پنج روز بعد، روز 11 اكتبر (19 مهر ماه) صورت گرفت.16 در اين ديدار سليمان ميرزا به سرهنگ شوروي اطلاع داد كه برنامه اي كه او از طريق هوادرانش به او رسانده بود براي انتشار به سردبيران مطبوعات ارسال شده بود. هنگامي كه افسر شوروي ازو پرسيد كه اين نظر شخصي خود او بود يا نظر همهء گروه، اسكندري جواب داد كه اين نظر «اجلاس و هيئت رئيسهء حزب» بود - كه در ضمن هنوز نامش توده نبود - كه پانزده تن بودند، و در10 اكتبر (18 مهر1320) «انتخاب» شده بودند. افسر شوروي از جمله به سليمان ميرزا گفت كه پس از مطالعهء برنامهء حزب مي توانست به او بگويد كه «در اساس اين برنامه مطابق با نظر ما [شوروي] و موقعيت ايران است يا نه.»17 اما در مورد انتشار آن و قانوني كردن حزب، افسر شوروي افزود كه او براي «تعمق» بروي آن ها به وقت بيشتري نياز داشت تا بتواند نظر خود را بيان كند. او گفت كه اين مسائل براي او «غير منتظره» بودند، چه در جلسهء پيشين سخن ازين رفته بود كه «شما و تظاهراتي بعدي [شما] نياز به افزايش نيروهاي [شما]، تقويت و تربيت حزب و همچنين مطالعهء نقاط قوت و ضعف دولت و مجلس دارد.» روشن است كه شوروي ها مايل نبودند تعادل كشتي اتحاد با بريتانيا را به هم بزنند.
گويي كه شوروي ها نارضايي خود را از بند چند از برنامه را بيان داشته بوده باشند، سليمان ميرزا اشاره كرد : «ما نكات برنامه پيرامون مسئلهء پليس و ملي كردن [زمين] را تغيير داديم تا متهم نشويم كه خواستار بي نظمي يا شورايي كردن كشور هستيم. در مورد پليس، برنامه به ترتيب زير تغيير يافته است: "همهء كساني كه به آزادي تجاوز مي كنند مجازات خواهند شد." و نكتهء راجع به ملي كردن زمين تقريبا به اين شكل است: "بايد به دهقانان فقير زمين داده شود."»"برنامه اي كه سِليُوكُف به مسكو ارسال داشت نكتهء مربوط به پليس را شامل نمي شد. اين نكته بايد با توصيهء شوروي ها حذف شده بوده باشد.
در اينجا سليمان ميرزا افزود كه «برخي از هواداران من بر اين عقيده اند كه من بيش از حد جلوي آنان را مي گيرم، اما ايشان اشتباه مي كنند. من وضع كنوني را كاملاً مي فهمم.» گويي كه با تاكتيك جبهه توده اي شوروي ها آشنا بوده باشد، او به نحوي سمبليك اضافه كرد كه «من عكس هاي ماركس و لنين را حفظ كرده ام، اما هنوز زمان آن فرا نرسيده است كه آن ها حتا در اين اطاق به ديوار بزنم. افسر شوروي به سليمان ميرزا گفت كه او ظرف دو روز پاسخ وي را خواهد داد. اما اين تاًخير به اين معنا نبود كه شوروي ها او را از «اقدام مستقل منع مي كردند،» يا اينكه او بايستي اقدامات خود را «محدود» مي كرد، اقداماتي كه «در حال حاضر با موضع ما يكسان» بود.
جلسهء بعدي ملاقات بين افسر شوروي سِليُوكُف و سليمان ميرزا اسكندري در 15 ماه اكتبر (23 مهرماه 1321) برگذار شد و با حضور مترجم مدت نيمساعت طول كشيد. او به مخاطب شوروي خود اطلاع داد كه از مجلس اجازهء نشر برنامه را كسب كرده بود، كه از آن هزار نسخه چاپ خواهد شد. پس از انتشار آن خواهد بود كه اجازهء نشر ارگان حزبي را خواهد خواست. او در مورد اعضاي هيئت تحريريه ارگان حزبي چيزي نگفت، اما از چند ياد كرد كه به عقيدهء او مي توانستند دبيري روزنامه را به عهده بگيرند. او همچنان قصد داشت در آينده اي نزديك محلي براي كلوب حزب تهيه كند.
افسر شوروي، سرهنگ سِليُوكُف، به بالادَستان خود گزارش داد كه «من خط مشي او [اسكندري] را در مورد چاپ برنامه و قانوني كردن حزب، تهيهء يك ارگان حزب و يك كلوب حزبي تاًييد كردم» در همان ديدار افسر شوروي توجه اسكندري را به اين نكته جلب كرد كه وظيفهء حزب او اكنون عبارت بود از گرد آوردن همهء نيروهاي دمكراتيك و مبارزه با همهء اقسام تفكر چپروانه در درون حزب، چون نظرات روستا. در مورد روستا، او افزود كه هيچ كس در سفارت [شوروي] به او اجازه نداده بود كه با حزب تماس برقرار كند چه برسد به اين كه چنين شرايط [تندرَوانه] اي را توصيه كند. » سرهنگ سِليُوكُف اين را هم به اسكندري توصيه كرد كه «اگر سليمان ميرزا روستا را، چنانكه مي گويد، مي شناسد، و او شخص ماجراجوئي است، سليمان ميرزا بايد بكوشد او را قانع كند كه نگرش و پيشنهاد هاي او اشتباه آميز اند. [چه] سودمند نيست كه [افرادي كه داراي] نگرش تندروانه هستند از حزب رانده شوند، بلكه بايد با پافشاري مواضع اشتباه آميز شان را به آنان توضيح داد.»18
بنا بر توافق پيشاپيش، اسكندري و افسر شوروي سرهنگ سِليُوكُف ديگر بار در 22 اكتبر 1941 (30 مهر 1320) در ساعت هفت و نيم غروب ديدار كردند. مذاكره از طريق مترجمي ابراهيم نام چهل دقيقه طول كشيد. اسكندري به مخاطب شوروي خود گفت كه دو روز پيش از آن يك افسرشهرباني به ديدن او رفته بود و به او هشدار داده بود كه از تجمع برخي افراد ( يعني افراد حزبي) در منزل او خبر داشت و اينكه، بخاطر وضعيت جنگ، چنين جلساتي ممنوع بود. اسكندري افزود كه «امروز فرمانداري نظامي اعلام كرد كه جلسات سياسي ممنوع هستند – اعلاميه اي كه هدفش حزب من است.» اسكندري همچنين اشاره كرد كه هنوز فرصت انتشار برنامه را نيافته بودند. اگرچه اجازه اي كسب شده بود، هنوز ده نسخه چاپ نشده بود كه پليس آن ها را توقيف كرد. در مورد ممنوعيت جلسات از سوي دولت، سليمان ميرزا قصد داشت اعتراضيه اي به نخست وزير بفرستد؛ وي مي خواست نظر افسر شوروي سِليُوكُف را در آن مورد بداند. افسر شوروي پاسخ داد كه «وضعيت حزب به پيچ بدي برخورد كرده است، اما اين بدين معنا نبود كه بايد از آن بابت اظهار تاًسف كرد. ... برعكس، كار بايد با كوشش هرچه بيشتري به پيش برده شود تا بر تعداد هوادارن افزوده شود.» در مورد اعتراضيه به نخست وزير، افسر شوروي گفت كه «من اكنون نمي توانم در مورد محتواي آن چيزي بگويم.» به ديگر سخن، همچون موارد پيشين، او مي خواست از مقامات بالا دست خود كسب تكليف كند.19 در اين جلسه افسر شوروي مجددا از سليمان ميرزا خواست تا سرگذشت خود را بنويسد.
افسر شوروي سِليُوكُف بار ديگر در روز 11 نوامبر 1941 (20 آبان 1320) با سليمان ميرزا ملاقات كرد؛ اين ديدار 20 دقيقه به طول انجاميد. سليمان ميرزا به سِليُوكُف گفت كه «در جلسهء پيش سخن از ضرورت مطلق در مورد تماس با سفارت شوروي رفته بود.» او افزود : «چون آنان [همكاران او در حزب] در بارهء رابطهء ما هيچ نمي دانند، من [هم] چيزي به آنان نگفتم و اعلام كردم كه ما بايد برخود تكيه كنيم.» سپس در همان ديدار سئوالي در مورد سازماندهي در مناطق زير اشغال ارتش سرخ مطرح شد. سليمان ميرزا به رابط شوروي خود گفت:
ما مي خواهيم نمايندگان خود را به شهرهايي چون اهواز، تبريز، پهلوي [انزلي]، رشت، گرگان، مشهد و ديگر شهر ها ي تحت اشغال ارتش شوروي اعزام كنيم تا شعبات حزب را بطور قانوني ايجاد كنيم.20 اما هراس دارم كه ازين لحاظ مانعي در راه كار شما باشم. ازين رو خواهان توصيهء شما هستم. من قبلا دو نفر را به تبريز اعزام كرده ام، و آنان از من مي پرسند چه كاري بايد بكنند، و من جواب گفته ام كه بايد صبر كنند.21
بازهم در پاسخ افسر شوروي سِليُوكُف، اسكندري اشاره كرد كه او «در جنوب ايران چند تن را دارد و قصد دارد گروهي را در آنجا سازمان دهد.» باز با لزوم پرسش در اين مورد از بالادست هاي خود، افسر شوروي به سليمان ميرزا گفت كه «اين نظر جالبي است، و من خواهم توانست ظرف چند روز جواب شما را بدهم.»
افسر شوروي در پايان گفتارش با اسكندري بر اين پاي فشرد كه «يكي از مسائل حزب سليمان ميرزا عبازت است از افزايش تعداد هواداران آن و تربيت ايرانيان با روحيهء دمكراتيك.»
افسر شوروي همچنين به مقامات بالادست خودگزارش كرد كه اسكندري موفق نشده بود كه بيش از 60 الي 70- نسخه از برنامه را چاپ كند.22
ديدار بعدي بين اسكندري و افسر شوروي، طبق قرار قبلي، در روز 13 نوامبر 1941/22 آبان 1320) با حضور رايزن سفارت شوروي كميسارُف برگذار شد.
افسر شوروي از قول اسكندري شرح زير را به مقامات بالا دست خود فرستاد:
دو روز پيش از آن [20 آيان ماه] اسكندري به ديدن نخست وزير محمد علي فروغي رفته بود تا نظر او را در مورد مجلس جديد و تركيب آن بخواهد. سليمان ميرزا مجلس «جديد» [سيزدهم] را مردود شناخته بود، چه انتخاباتي صورت نگرفته بود. آنان بين خود توافق كرده بودند كه همچون «دوست،» و نه سياستمدار با يگديگر سخن بگويند. ... .»
نكتهء ديگر اينكه سليمان ميرزا به افسر شوروي گفت كه او نامه اي از [ع.ا.] سرتيپ زاده و ابوالقاسم اسدي (حاميان اعزامي اش به تبريز) دريافت كرده بود داير بر اينكه «حزبي در آذربايجان تاسيس شده بود، يا داشت تاسيس مي شد، و اسدي نمي دانست نگرش او نسبت به آن چگونه باشد.» اين دو از اسكندري خواسته بودند كه بگويد چه كسي را براي نمايندگي از مجلس توصيه مي كرد. سليمان ميرزا «اين عقيده را بيان داشت كه اين حزب [در آذربايجان] بايد يك حزب دمُكراتيك باشد.» او از مخاطب شوروي خود خواست كه اين چه نوع حزبي بود و آيا مناسب مي بود كه همكاران او با آن حزب تماس برقرار كنند؟» اسكندري افزود كه
بطور كلي در مناطق شمالي ما بايد در رابطه با (v kontakte) با شوروي ها كار كنيم؛ آنگاه اين امر براي ما سودمند خواهد بود (togda budet bol’she pol’zy).23
افسر شوروي سپس به مقامات بالادست خود گزارش كرد كه « من ملاقات» اسكندري« با نخست وزير را مورد تأئيد قرار دادم و به ضرورت روابط نزديك با دولت و مجلس اشاره كردم تا بتوان نقطه هاي ضعف و قدرت آنها را شناخت، در مورد آنها به من گزارش دهد، و بر آنها تاثير گذاشت» - نكته اي كه در توافق كامل با همكاري بين بريتانيا و شوروي در طول جنگ بود.
در مورد مناطق شمالي در اشغال شوروي «من [به اسكندري] توصيه كردم كه از سازماندهي گروه خود در آن نقاط تا زماني كه من مسئله را خوب مطالعه نكرده ام پرهيز كند. در مورد حزبي كه در آذربايجان در حال تاسيس است و مناسبات [اسكندري] با آن من پاسخي ندادم و قول دادم كه در جلسه ي بعد در جزئيات به آن بپردازم،» ظاهرا پس از مذاكره با مسكو. سرهنگ سِليُوكُف مذاكره اش با اسكندري را با اين «توصيه» پايان داد كه او «نفوذ خود را در جنوب و شرق ايران گسترش دهد،» كه مناطق مهم نفوذ بريتانيا و سرشار از نفت بودند. پس از اين گزارش به مقامات بالا دست خود در بخش اطلاعات ارتش شوروي، سرهنگ سِليُوكُف دو توصيه كرد:
1 - از طريق سليمان ميرزا ميسر است حزبي واحدي را [همچون] يك جبهه ي ضد-فاشسيم سازمان داد.24 [در چنين صورتي] از طريق اين حزب ما اين امكان را خواهيم داشت بر دولت و مجلس شديدا تأثير بگذاريم. [از همان آغاز اين به معناي استفاده ي ابزاري سياست خارجي شوروي از حزب توده بود.] اين حزب همه ي احزاب و گروه ها را تحت رهبري سليمان ميرزا متحد خواهد ساخت. چون دولت [وجود] حزبي را مي خواهد، ميسر خواهد بود كه پس از رفع برخي موانع يك حزب ضد-فاشيسم را سازمان دهيم.
2- گروه هاي مشخص حزب سليمان ميرزا در مناطق اشغالي توسط ارتش سرخ بايستي به سازمانِ كميته ي مركزي [حزب كمونيست در آذربايجان شوروي، در ارتش سرخ؟] رجوع داده شود.25
بدين سان، ظرف شش هفته بين 29 سپتامبر و 12 نوامبر 1941، شوروي ها سليمان ميرزا و همكارانش را هدايت كردند تا سازماني را ايجاد كنند، كه نه تنها به خواست بخشي از جامعهء ايران براي فعاليت سياسي در چپِ مركز پاسخ گويد، بلكه همچنين، و مهمتر از آن، ايرانياني را كه در همان جهت از نظر سياسي مستعد بودند بنحوي شكل دهد تا بتوان جبههء ضد-فاشيستي را به وجود آورد كه در سطح سياسي در خدمت منافع جنگي شوروي باشد و، دست آخر، منافع پس از جنگ دولت شوروي را نيز ارضاء كند.
توصيه هاي سرهنگ سِليُوكُف به مقامات بالادستش، برنامهء «گروه حزبي،» كه در نامهء ديميتروف به استالين، مولوتُف، بِِِريا، و مالنكُف مورد تأييد قرار گرفت (نگاه كنيد به زير)؛ تأييد آن توسط استالين، چنانكه در دستورالعمل ديميتروف به عُمال كمينترن در ايران - آرتاشس اُوانسيان و رضا روستا - آمده است، خط مشي «گروه حزبي» را شكل داد - گروهي كه، پيش از ارسال نامهء ديميتروف مورخ 9 دسامبر 1941/18 آذر 1320 به استالين نام حزب تودهء ايران را اختيار كرد. سر انجام همهء اينها بر سرنوشت چپ و امر سياست در ايران به مدت چهار دهه تأثيري عظيم گذاشت.26
بخش دوم
نقشِ ديگر مقاماتِ شوروي در پايه گذاري حزب توده
در همين دوران بود كه يكي از مقامات «اِن.كا.وِ.دِ.» بنام پ.م. فيتين (كه مشاور امور امنيتي استالين در امور خارجي بود)27 در نامه اي مورخ 5 نوامبر (14 آبان 1320) به ديميترف نوشت و اور را جريان تحولات تأسيس حزب توده28 در ايران قرارداد. بنابر گفتهء فيتين، در حدود صد تن از اعضا و هواداران حزب كمونيست ايران از زندان آزاده شده بودند. شش فعال كمونيست «يك هستهء هادي» تشكيل داده بودند تا در «زير پوشش حزب به اصطلاح تودهء سليمان ميرزا اسكندري فعاليت كنند.» اين «هسته» از افراد زير تشكيل شده بود: آرتاشس اُوانسيان، رضا روستا، ايرج اسكندري، مرتضي يزدي، محمد بهرامي، و رضا رادمنش. فيتين يادداشت هاي كوتاهي در مورد سر گذشت هر كدام آنان ضميمه نامه ارسالي به ديميتروف كرده بود.29 فيتين به ديميتروف اطلاع داد كه كه همهء آنان (به استثناي اُوانسيان) به عضويت گروه پانزده نفري «كميتهء مركزي غير رسمي» حزب توده در آمده بودند، و برنامهء حزب يك برنامهء «بورژوآ دمكراتيك و ضد فاشيست» بود.
برنامه ء حزب كمونيست زيرزميني در حال حاضر عبارت بو از :
1- بررسي تركيب حزب [توده] و پاكسازي آن از عناصر مشكوك، پرووكاتور و تروتسكيست؛
2- تقويت نفوذ آن [حزب كمونيست] در درون حزب توده، تا بتواند در زير پوشش آن [حزب] برنامهء مصوبهء خود را به مورد اجرا گذارد؛
3- تأسيس مراكز حزبي در نقاط كشور، بويژه آذربايجان؛ كادر هاي سازمان دهنده به تبريز، رضائيه [اروميه] ، سراب، رشت، و مشهد اعزام شده بودند.
افزون بر اين، فيتين به آگاهي ديميتروف رساند كه فعاليت هاي گروه تازهء رهبري كمونيستي به كُندي پيش مي رفت، چون اعضاي آن به لحاظ اسارت در زندان از زندگي كشور «دور مانده» بودند،» و بخاطر هراس از سركوب «محتاطانه» عمل مي كردند، زيرا مي دانستند كه پليس مراقب فعالان حزب كمونيست بود. فيتين همچنين يادآور شد كه بريتانيا در صدد بود از طريق عمال خود، بويژه رهبر حزب ليبرال مصطفي فاتح، در حزب كمونيست، بويژه رهبري آن، رخنه كند، با فعالان گوناگون كمونيست رابطه برقرار كند، به آنان كمك مادي برساند، و براي آنان شغلي دست و پا كند.30 او همچين گفت كه «كادر هاي ما [«اِن.كا.وِ.دِ.»] در ايران» اين مسئله را با برخي كمونيست هاي برجسته در ميان گذاشته بودند و «به آنان پندهايي منتج از اوضاع و احوال حاكم [درايران] داده، كمك هاي مادي عمده اي به آنان رسانده اند.» او به ديميتروف گوشزد كرد كه در جلسهء دفتر ايالتي «حزب كمونيست» در تهران «تقاضانامه» اي براي عضويت در كمينترن تنظيم شده بود «با خواست داير بر دستورالعمل براي ادامهء كار.» او از ديميتروف خواست كه پاسخ را «از طريق كادر هاي ما [«اِن.كا.وِ.دِ.»] ارسال دارد.» آرتاشس اُوانسيان رابط با كميتنرن تعيين شده بود. فيتين اين را نيز به اطلاع ديميترف رساند كه «در كنار روابط بسيار سري (به روسي «توطئه گرانهء) كادرهاي ما [«اِن.كا.وِ.دِ.»]، با نمايندگان حزب كمونيست و حزب توده، افراد نامطمئن و مشكوكي در پُلپرِد (سفارت) و وابستهء نظامي اتحاد شوروي در ايران تماسي هم با حزب توده برقرار كرده اند، كه ممكن است، با توجه به ناتواني [آنان] در رعايت اصل مخفي كاريِ [ضروروي]، كار دست اين حزب بدهند.»31
در حالي كه اين مباحث بين اَركان شوروي رد و بدل مي شدند، عبدالحسين نوشين، نمايشنامه نويس كمونيست ايراني، در اواسط نوامبر 1941، از طريق دبير كل بين الملل كمونيست، گئورگي ديميتروف، نامه اي خطاب به مرتضي علوي32 ارسال داشت و طي آن «دُرودهاي زندانيان سياسي ايران،» چون بزرگ علوي و محمد بهرامي، را به [رفقاي ايراني] مقيم شوروي ابلاغ كرد.» روشن است كه اين كوششي بود براي اينكه كمونيست هاي ايراني را كه از سال هاي 1920 و 1930 در اتحاد شوروي مي زيستند به بازگشت به ايران تشويق كند، بدون آنكه وي بداند شمار زيادي از آنان پيشاپيش در تصفيه هاي استاليني از ميان برده شده بودند.
همين كه امر حضور كمونيست هاي ايراني در اتحاد شوروي عنوان شد، بخش امور كادرهاي كمينترن اطلاعاتي در مورد آناني كه هنوز در اسارت «اِن.كا.وِ.دِ.» قرارداشتند فراهم آورد: محمد آخوندزاده، حسن حسن اُف (پورآفر)، عبدالحسين حسابي (دهزاد)، كامران (نصرالله اصلاني)، رضا اسفندياري (لادبن، برادر نيما يوشيج)، ابوالقاسم اسدي،33 كريم بيك بين، و حسين رضايف (شرقي).34 رئيس بخش كادرهاي كمينترن، گُليايِف در نامهء خود به ديميتروف ياد آور شد35 كه «اكثريت» كساني كه «دُرود هاي زندانيان ايران» خطاب به آنان بود «تحت سركوب [اسارت] «اِن.كا.وِ.دِ.» قرار دشتند.» گُليايِف به اين هم اشاره كرد كه نامهء ارسالي دُرود از زندان تهران «به هيچ وجه شگفت انگيز» نبود، «چه بزرگ علوي و محمد بهرامي نمي توانستند دانسته باشند كه به سر رفقايشان چه آمده بود.»
گُليايِف، مسؤول بخش كادرها در كمينترن نكات زير را به ديميتروف توصيه كرد:
خوب است كه مسئلهء تسريع در بازبيني پروندهء برخي از ايرانياني كه در 1937 و 1938 دستگير شدند با مقامات «اِن.كا.وِ.دِ.» مطرح شود، و پرونده هاي كامران و حسابي با اُلويت كه در پرونده هاي شخصي شان بسياري نكات مثبت در مورد كارشان در زمينهء كار مخفي در ايران وجود دارد.36
در مورد «پيشنهاد نوشين پيرامون اعزام اعضاي حزب كمونيست ايران از اتحاد شوروي» يا فراخواندن نمايندگان كمونيست هاي ايراني به عشق آباد «براي بحث» پيرامون مسئلهء تأسيس دوبارهء حزب كمونيست ايران، بخش امور كادر ها در كمينترن بر اين نظر بود كه «تعجيل در اعزام [ديگر] رفقا كه آمادهء كار در ايران هستند و تأمين دستور العمل هاي لازم براي آنان اساسي است.» (نگاه كنيد به پائين تر مقاله.) مستقل از اعزام چنين گروه هايي، «مفيد خواهد بود كه رفقاي [مربوط به] هيئت اجرايي بين الملل كمونيست، رفقا رضا روستا (فرهاد) و اردشير اُوانسيان،37 يا در صورت امكان هردو، براي ارائهء اطلاعات دقيق در بارهء اوضاع ايران، و بويژه كادر هاي حزب كمونيست، كه از نو پس از آزادي از زندان گرد هم مي آيند، [به شوروي] فراخوانده شوند.
گُليايِف افزود كه، بنابر مدارك موجود در بايگاني كمينترن،38 «رفقا رضا روستا و آرتاشس اُوانسيان39 در زندان به محكمترين وجهي [يعني همچون مؤمن ترين افراد به سياست شوروي در زمان استالين] رفتار كرد[ه بود]ند.40 بخش امور كادر ها همچنين بر اين نكته انگشت گذارد كه «ضروري» بود به كمونيست هاي ايراني اطلاع داده شود كه «نظريه ايشان» داير بر پيوستن آنان به حزب تودهء سليمان ميرزا بعنوان يك پوشش قانوني «مورد تأييد است».
گُليايِف ضمن يادآوري شهرت سليمان ميرزا در »محافل دمكراتيك و ملي» و «مبارزات [گذشتهء وي] براي تغيير دمكراتيك در ايران» باز هم بر اين نكته تأكيد ورزيد كه حزب او (توده) مي توانست به «مركز توجه همهء عناصر مترقي در جامعهء ايران» بدل شود، و از اين راه به كمونيست هاي ايران مدد برساند، تا «زمينه را براي بسيج توده هاي مردم ايران بنابر برنامهء مبارزه با تهديد هيتلرسيم خون آشام و براي دوستي با خلق هاي شوروي، و همچنين مبارزه براي حقوق دمكراتيك مردم ايران و بهبود اوضاع و احوال مادي كارگران ايران آماده سازد.»
در هفتهء آخر نوامبر 1941 براي گُليايِف هنوز «بسيار سخت» بود كه در مورد «كميتهء مردم ايران» (كه اخير توسط كمونيست هاي ايراني آزاده شده از زندان، چون آرتاشس اُوانسيان و رضا روستا تشكيل يافته بود) و همچنين تأسيس دوبارهء حزب كمونيست ايران، «در وضعيت پيچيدهء كنوني، و در چنين صورتي، به كدام شكل» «به يك داوري قطعي» برسد. ازين رو، او اين امر را «ضروري» دانست كه در اسرع وقت كاملترين اطلاعات ممكن در مورد جهت و اَشكال جنبشي كه تحت رژيم [كذا، شاه] جديد در ايران در حال انكشاف بود، احزاب گروه هاي اجتماعي جديد التأسيس، و نيز نفوذ آنان در ميان توده هاي مردم ايران جمع آوري شود. افزون بر اين او
مفيد تر دانست كه در اوضاع و احوال كنوني نيروي كمونيست هاي ايران متوجه، نه تأسيس دوبارهء حزب كمونيست ايران، بلكه – در درجهء نُخُست – متوجه ايجاد و تقويت يك حزب گسترده و توده اي با شركت وسيع و فعال كمونيست هاي ايران گردد، كه در چارچوب آن و يك خط مشي واحد مورد توافق بين الملل كمونيست به فعاليت بپردازند. در چنين حالتي، كمونيست هاي ايران همچون يك فراكسيون در چارچوب حزب توده عمل خواهند كرد، اما آنان بايد تحت پوششي ديگر قرار گيرند، كه مناسب با مجموعهء قانوني عناصر چپ ملي باشد.41
با ياد آوري اينكه در دوران رضا شاه حتي «بورژوازي ايران» حق بهره گيري از سازمان متعلق به خود نبود، و حزب كمونيست ايران، طي يك حيات زيرزميني، تا سال 1936 (1315) جز از حمايت «لايه هاي بسيار محدود كارگران ايران» برخوردار نبود، گُليايِف توصيه كرد كه كه كمونيست هاي ايران در چارچوب حزب توده عمل كنند، موقعيت خود را در درون آن تقويت كنند، و با نيرويي مضاعف در تأسيس اتحاديه هاي كارگري و دهقاني بكوشند، و بدين سان پايه هاي تأسيس دوبارهء يك حزب كمونيست قوي و بانفوذ را بريزند. بخش امور كادرهاي بين الملل كمونيست «امكان بحث پيرامون اين مسائل را تا پيش از اعزام گروه به ايران مطلقاً ضروري» دانست،42 يعني چهار نفري را كه مأمور كرده بود از فعاليت هاي كمونيستي در ايران مراقبت كرده، آن ها را تحت كنترل نگهدارند. (نگاه كنيد به پائين تر)
دستورالعمل هاي بين الملل كمونيست
همين كه برنامهء حزب نهايي شد، در 9 دسامبر 1941/18 آذر 132043 ديميتروف در بارهء آن به استالين و نزديك ترين همكارانش در آن زمان (مولوتف، بريا، و مالنكُف) گزارش داد، بدون ترديد براي اينكه تأييد شخص استالين را در مورد برنامهء جبههء واحد كمينترن در برابر اقدام كمونيستي برخي افراد، چون اُوانسيان و رضا راوستا، را بگيرد. نظر به اهميت تاريخي اين نامه، تمامي آن نقل مي شود.
گروه كمونيست هاي ايران، كه پيش ازين زنداني سياسي بودند، اقدام به تأسيس مجدد حزب كمونيست ايران كرده اند. آنان يك كميتهء موقت ايجاد كرده اند و يكي از رفقا، آرتاشس اُوانسيان، را بعنوان رابط با هيئت اجرايي بين الملل كمونيست تعيين كرده اند، و از ما [كمينترن] تقاضا ي دستورالعمل دارند. ايشان همچنين موافقت ما را براي اعزام نمايندگي خواستار شده اند. بنا بر مدارك بخش امور كادر هاي هيئت اجرايي بين الملل كمونيست، و بر اساس اطلاعات [تهيه شده] از جانب كادر هاي «اِن.كا.وِ.دِ.» كه در محل (تهران) با آنان در تماس هستند، مي توان اين كمونيست ها را انقلابيوني مطلقاً درستكار و عناصري هوادار شوروي دانست. در عين حال، حزب توده از طرف كوشندهء دموكرات سليمان ميرزا [اسكندري] در ايران با برنامه اي دمكراتيك ايجاد شده است. گروهي از كمونيست هاي ايران در اين حزب توده شركت دارند.
با توجه به اوضاع اجتماعي ايران (اشغال كشور همراه بريتانيا)، فعاليت عوامفريبانه و خرابكارانه توسط هيتلريون و عمال آنان، و همچنين نگرش عاري از اعتماد و دشمنانهء بخشي از هيئت حاكمهء ايران [نسبت به اتحاد شوروي]، به نظر ما تأسيس مجدد حزب كمونيست ايران، كه همواره يك گروه كوچك فرقه باز بود،44 به سختي مي تواند در حال حاضر مفيد باشد و مطمئناً دشواري ها و دردسر هايي را موجب خواهد شد. اين [اقدام] سوء ظن و ناخشنودي را در ميان محافل حاكمهء ايران تشديد خواهد كرد، و اين امكان را براي عُمال آلمان فراهم خواهد آورد كه بورژوآزي را از امكان شورايي ساختن ايران بهراسانند، و بريتانيا نيز اين سوء ظن را خواهد برد كه اتحاد شوروي قصد دارد بازهم ايران را شورايي كند.
به اين دلايل، ديميتروف در ادامهء نامهء خود اظهار داشت كه «در وضعيت كنوني من عقيده ندارم كه بايستي حزب كمونيست را ازنو ايجاد كرد و كمونيست ها [ي ايران] بايد در چارچوب حزب توده و مطابق خط مشي زير كار كنند:
الف - مبارزه براي دموكراتيك كردن ايران؛
ب 0- دفاع از منافع گارگران؛
ج - تقويت منباسبات دوستانه بين ايران و اتحاد شوروي؛
د- از ميان برداشتن كامل عنصر فاشيم در ايران و نابود كردن تبليغات ضد شوروي [در آن كشور].
كمونيست ها بايد، در همراهي با اين [خط مشي]، براي تأسيس سنديكاهاي كارگري و سازمان هاي دهقاني بكوشند. من همچنين بيهوده مي دانم كه كمونيست هاي ايران نماينده اي نزد ما [در كمينترن] بفرستند. بر عكس، ما رفيق مناسب خود را تحت پوشش قانوني مناسب اعزام خواهيم داشت. او خواهد توانست به رفقاي ايراني كمك كند اين خط [مشي] را به اجرا در آورند. من قصد دارم همين خط مشي را به رفقاي ايراني توصيه كنم، مگر آنكه دستور غير ازين به من داده شود.45
ترديدي نيست كه پاسخ استالين،46 يا يكي از همكارانش، بايد مثبت بوده باشد، چه تنها يك هفته بعد، در نامه اي كه ديميتروف به آرتاشس اُوانسيان نوشت به او دستور داد كه كمونيست هاي ايران چگونه بايستي رفتار كنند، يعني دقيقاً موافق برنامه اي كه او به استالين تقديم داشته بود و در چارچوب اوضاع و احوال جاري:
هيئت اجرايي بين الملل كمونيست بر اين نظر است كه در وضعيت كنوني ما نبايستي حزب كمونيست ايران را از نو ايجاد كنيم. كمونيست ها بايد در چارچوب حزب توده سليمان ميرزا [اسكندري] عمل كنند.وظيفهء آنان عبارت است از دنبال كردن يك خط مشي استوار و پايدار: الف) مبارزه براي دمكراتيك كردن ايران؛ ب) دفاع از منافع كارگران ايران؛ ج) تقويت مناسبات دوستانه بين ايران و اتحاد شوروي؛ داغان كردن كامل عنصر فاشيسم در ايران و مانع شدن از تبليغات ضد-شوروي. كوشش بايد كرد كه همهء نيروهاي دمكراتيك و مترقي ايران بر اساس اين برنامه متحد شوند. همراه اين كوشش، كمونيست ها بايد براي تأسيس سنديكاهاي كارگري و سازمان هاي دهقاني كار كنند تا بتوانند از منافع و خواست هاي روزمرهء كارگران و دهقانان دفاع كنند.
در مرحلهء كنوني، ما نبايد شعار هاي سوسياليستي يا شورايي را مطرح كنيم؛ ما نبايد چاچوب برنامهء دمكراتيك را رها كنيم. ضروري است كه تبليغات كرد، كار توضيحي با روحيهء ماركسيستي-لنينيست را انجام داد، بويژه در ميان نسل جوان ايران، اما با دقت و محتاطانه. چند تن كمونيست فعال درستكار و كاملا آزمايش شده [رد شده از صافي «اِن.كا.وِ.دِ.»]، با ورود به حزب توده، بايد به يكديگر متصل شوند - اما نه علناً - تا بتوانند برنامهء طرح شده در بالا را به اجرا در آورند. ايجاد دوستانه ترين مناسبات با سليمان ميرزا مطلقاً ضروري است. در حال حاضر اين را براي شما مفيد نمي دانم كه نماينده اي به اتحاد شوروي بفرستيد. چنين سفري مورد استفادهء دشمنان [ما] قرار خواهد گرفت و به كار ما ضرر خواهد زد. ما را مداوماً از وضعيت ايران و فعاليت در حزب توده باخبر نگهداريد. دريافت اين نامه را تأييد كنيد.47
برنامه براي يك جبههء متحد كمونيستي در ايران
همزمان، كمينترن برنامه اي را براي كمك به فعاليت هاي كمونيستي، نه تنها در ايران، و به حزب توده بمثابه يك «جبههء واحد ضد فاشيستي، بلكه همچنين به ديگر كمونيست ها در كشور هاي هميسايه تدوين كرد.
براي اجراي اين برنامه (كه متن كامل آن در بايگاني كمينترن موجود نيست)48 گروهي از كادر ها مأمور شدند به ايران بروند. وظايف آنان به شرح زير بود:
- سازماندهي خطوط تماس با احزاب كمونيست در : الف) كشورهاي عرب (سوريه، فلسطين، مصر و عراق)؛ ب) هندوستان، مطابق يك يا دو روايت زير : نخست) از طريق بصره يا خاك عراق؛ دوم) از طريق بندر هاي ايران در خليج فارس؛ سوم) از طريق افغانستان؛ چهارم) از طريق بلوچستان بريتانيا [اكنون پاكستان]. ج) ايجاد روابط مستقيم با ايران (ايجاد فرستندهء براي آنان)؛ د) كمك هاي تشكيلاتي و فني به كمونيست هاي ايران براي ايجاد سازمان هاي توده اي و سپس تأسيس مجدد حزب كمونيست ايران.49
افزون بر اين ها، برنامه نكتهء زير را نيز در نظر داشت:
به منظور به اجرا در آوردن وظايف تعيين شده براي گروه، اعضاي آن، متناسب با تقسيم وظايف خود را آموزش هاي ويژه لي خواهند ديد.
اين گروه مركب از چهار تن بود: 1) ك.؛ 2) آ.؛ 3) ش.؛ 4) ر. از ميان اينان تنها دو تن را مي توان از طريق مدارك موجود دربايگاني مشخص كرد: شماره 2 (الف)، يعني فتح الله آدِلُف (عادلف)؛50 و 3 (ش.)، يعني زليخا شريف اسدي.51 در حالي كه توضيح جزء به جزء وظايف شماره هاي 1، 2، و 4 را نمي توان در بايگاني باز شدهء كمينترن يافت، وظايف ز. شريف اسدي به اختصار موجود اند.
او تبعهء ايران است، نخست در ايران به مدرسه رفت، و صاحب گذرنامه اي ايراني است. قرار است او در آخر سال 1941 از طريق مرز تركمنستان رهسپار ايران شود، با اين قصد كه چون كه تحصيلات پزشكي خود را در اتحاد شوروي به پايان رسانده است ويك دورهء دوسالهء آزمايش عملي در بيمارستان را نيز گذرانده است، و اكنون عازم كشورش است. در تهران او يك «بيمارستان [درمانگاه] خصوصي» باز خواهد كرد. بودجهء اين اقدام بعضاً با پولي كه همراه خواهد بُرد و بعضاً با پولي كه پدرش در تهران در اختيار او قرار خواهد داد تأمين خواهد شد. [اين نيز اضافه شد كه] در واقع، ما بايد بودجهء ايجاد سازماندهي بيمارستان را در اختيار او قرار دهيم.
برنامهء ضد فاشيست
مطالعهء برنامهء گفته شده و دستورالعمل هاي مربوط به آن به فهم تاكتيك جبههء متحد شوروي ها در جنگ ضد فاشيست كمك مي كند.
در 8 نوامبر 1941/17 آذر 1320 سرهنگ سِليُوكُف رئيس ركن دوم ادارهء سوم اطلاعات ارتش سرخ برنامهء ضد فاشيستي سليمان ميرزااسكندري را ضميمهء گزارش مذاكرات خود با او كرد و به مقامات بالادست خود و كمينترن فرستاد. اين برنامه به شرح زير است:
درآمد
هنگامي كه استقلال ملي در تمام جهان توسط رژيم هاي ديكتاتوري و استبداد به خطر افتاده است، و در زماني كه آزادي فردي كه طي قرن ها به بهاي مبارزهء خونين انقلابي كسب شده است توسط ديكتاتور ها و برده داران از ميان برداشته مي شود، هنگامي كه ارتجاع بين المللي تمام آزادي هاي ملي را نابود و مضمحل مي كند، مردم ايران، كه طي بيست سال گذشته در چنگ استبداد و زورگويي اسير بودند، پس از تحمل بزرگترين شرارت ها و بدبختي ها، يك بار ديگر جام خوشبختي آزادي را چشيده اند. از يك طرف، به منظور كسب آزادي واقعي و اضمحلال كامل بقاياي استبداد و خشونتِ گذشته و، از طرف ديگر، براي محروم ساختن ارتجاع و استبداد از امكان سوء استفاده از وضعيت تا اينكه بتواند يك بار ديگر مردم را بردهء منافع جنايتكارانء خود سازد، گروهي از از ايرانيان در تهران تجمع كرده اند. اين گروه خو د را نمايندهء همهء ايرانيان آزاده و طبقهء زحمتكش ميداند، و از همهء مردم آزاديخواه، دمكرات، و ايرانيان در بند دعوت مي كند به دور آنان حلقه زنند تا تحقق مطالبات عادلانه شان ميسر شود، يك رژيم دمكراتيك ايجاد شود، و سقوط ارتجاع و استبداد متحقق گردد.
اهداف اساسي گروه
1 - حفظ استقلال و تماميت ارضي ايران؛
2 - ايجاد يك رژيم دمكراتيك و اعطاي همهء آزادي هاي فردي و اجتماعي به انسان ها، مانند آزادي بيان (كتبي يا شفاهي)، عقيده، و تجمع؛
3 - مبارزه با هر نوع رژيم ديكتاتوري و استبدادي؛
4 - [اجراي] اصلاحات ضروري با هدف استفاده از زمين. سازمان دادن يك روال عادي زندگي براي دهقانان و كارگران در ايران؛
5 - اصلاح تعليم و تربيت و حفظ الصحه و همچنين تأمين تحصيلات مجاني و اجباري براي همگان؛ تأمين مزاياي فرهنگ و حفظ الصحه براي توده هاي مردم؛
6 – برقراري نظام مالياتي عادلانه با در نظر گرفتن منافع تودهء مردم؛
7 - اصلاحات در اقتصاد و تجارت، عمران صنعت، منابع زيرزميني سودمند، و نيز نظام حمل و نقل، چون ساختن و نگهداري يك شبكه اي از جاده ها و بهبود بخشيدن به راه آهن؛
8 – ضبط املاك شاه سابق و حاميان او به نفع مردم، كه آنان از طرق استفادهء جنايتكارانه و استبدادي قدرت كسب كردند؛
تمام نكات بالا از طرف مؤسسان گروه حزبي مورد تأييد قرار مي گيرد و تا تشكيل كنفرانس حزبي اجرا خواهند شد. به منظور اجراي نكات فوق، و با توجه به وضعيت كنوني حاكم بر ايران، گروه حزبي [بعداً توده] وظايف زير را براي خود تعيين مي كند:
1 – سازمان دادن انتخابات جديد براي مجلس؛ تأمين انتخاب نمايندگان واقعي مردم و آزادي انتخابات؛ از بين بردن همهء توطئه ها.
2 – پايان دادن به خودسري تما كساني كه قدرت را در دست دارند و منحدم كردن حكومت پليسي.
3 – ارتقاء سطح زندگي تودهء مردم و تغيير قوانين كار تا حداقل حقوق ضروري براي كارمندان تأمين شود.
4 – مبارزهء مصممانه با سرقت اموال حكومتي، رشوه، و هر گونه سوء استفاده از مقام دولتي.
5 – جبران مالي و معنوي همهء كساني كه در دوران شاه سابق تحت تعقيب [نظام] استبدادي قرار گرفتند. مطالبه و پس دادن اراضي متعلق به زمينداران كوچك و دهقانان كه از آنان به زور غصب شده بود.
6 – تعقيب و مجازات قانوني كساني كه به كشور و آزادي زيان رساندند، و همچنين كساني كه حقوق فردي و اجتماعي انسان ها را سركوب كرده، از بين بردند.
7 – تأمين بيمه هاي اجتماعي براي مردم و تسهيل زندگي مادي و معنوي آنان. توجه خاص بايد به ايجاد مقادير زيادتر ارزاق با قيمت هاي نازل تر مبذول داشته شود. شديد ترين مبارزه بايد با احتكار و افزايش قيمت ها صورت گيرد.
8 – تأمين استقلال قضات و تفكيك قوه هاي مجريه و قضائيه.
9 – رفع همهء قضيه ها و احكام اجباري موجود در زمان شاه سابق كه به توده هاي مردم لطمه مي زد.
10 – تغيير قوانين و مقررات نظام وظيفه به نفع توده هاي مردم و پايان دادن به اعمال زور و بي نظمي در اين زمينه.52
ديدارهاي پسين بين مقامات شوروي و سليمان ميرزا
در ديدار دومي53 بين سليمان ميرزا و آ.آ. كوزنتسُف، يكي از مقامات شوروي در ايران، در اواخر فوريه 1941 (اوايل اسفند 1321)54 صورت گرفت و طي آن سليمان ميرزا ديپلمات شوروي را از ورود قريب الوقوع سيد ضياء الدين طباطبائي، سياست پيشهء بدنامي مطلع ساخت، كه همراه رضا خان كودتاي سوم اسفند 1299 را رهبري كرده بود55 و چندي بعد به خاطر رقابت بين او و همفكرش رضا خان توسط شخص اخير از ايران تبعيد شده بود. سيد ضياء و چند سياست پيشهء دست راستي ديگر و حامي «سياست مشت محكم»، چون [محمد] تدين و سرلشگر [؟] امير احمدي، نامزد نخست وزيري بودند. افزون بر بحث پيرامون جسارت در حال رشد گروه هوادارنازيسم، كه به پخش اعلاميه هايي نظير «زنده باد ايران و آلمان» مبادرت مي ورزيدند، اسكندري ازين شكايت برد كه در «غياب يك حزب توده اي» ارتجاعيون براحتي خواهند توانست يك ديكتاتوري نظامي بر پا كنند.»
در زمينهء پيشرفت حزب توده، سليمان ميرزا افزود كه حوزه هايي در اراك، اصفهان، رشت، تبريز، كاشان و برخي محل هاي ديگر56 ايجاد شده بودند. در تبريز تعداد اعضاي حوزه ها به 2500 رسيده بود. در مورد پرسشي كه نماينده اش در تبريز، سرتيپ زاده، ازو كرده بود، داير بر پيوند زباني آذربايجان57 به تركيه يا آذربايجان شوروي، سليمان ميرزا گفت كه او پاسخ داده بود كه «اكنون زمان طرح اين سئوال نيست. ضروري است كه تماميت ارضي ايران حفظ شود، چون زبان مهمترين عنصر نيست؛ لازم است كه وضعيت سطح زندگي مردم را بهبود بخشيد و حزب را آماده ساخت تا در صورت لزوم از اقدام براي يك ديكتاوري نظامي ممانعت به عمل آورد.»58
سليمان ميرزا در دنبالهء صحبت خود گفت كه «وظيفهء [دوم] او عبارت بود از تأسيس روزنامه اي كه انتشارش را چون ارگان حزب توده او واجب مي دانست؛ او افزود كه او تصميم گرفت [ه بود] علنا و مصممانه عمل كند، :در غير اين صورت ما بمثابه يك حزب از بين خواهيم رفت."»
در گزارش هاي مسؤولان شوروي در باره ي تأسيس حزب توده و اقدامات اوليه ي آن نکاتي ديگري هست که بايد به انتشار کامل اصل مقاله واگذار شود.
نتيجه گيري
مداركي كه در بالا مورد بررسي قرار گرفته اند بروشني نشان مي دهند كه حزب توده، با دخالت ادارهء اطلاعات ارتش سرخ، مخلوق حكومت شوروي بود. بدين سان، اين نظريه كه اين حزب همچون سازماني اصيل كه مستقلاً از جانب عناصر مترقي آزاده شده از زندان رضاشاه در فرداي اشغال ايران توسط متفقين تاسيس شد متلاشي مي شود. از سوي ديگر، با اينكه يك «همخواني» بين «تز علي اُف» و آنچه ما در اين مطالعه مستند كرده ايم وجوددارد، بس مهم است كه به اين افسانه پايان داد كه از سوي دستگاه ساواك پخش مي شد؛ چون اين تز دقيقاً افسانه اي بيش نيست، همچون تيغ دولبي كه از دو جهت مي بُرد، بويژه به هنگامي كه از سوي برخي كمونيست هاي نادم به كارگرفته مي شود، كه تكرار افسانه شان همراه ندامتشان توسط معتقدان حزبي افشا و طرد مي شود. اين را هم بايد بلافاصله افزود كه حزب توده، اگرچه ازطريق ارتش سرخ به وجود آمد، اما انعكاسي بود از خواست اصيل برخي - خواستي كه از آن استادانه بهره برداري شد- از زندانيان سياسي كه خواستار ايجاد و رهبري يك حزب سياسي مترقي بودند كه نقش مؤثري، اگرنه تعيين كننده اي، در سرنوشت كشورشان ايفاكند. مداركي كه مورد استناد قرار داده ايم نشان مي دهند كه اتحاد شوروي از همان آغاز از حزب توده در جهت تأمين منافع ملي خويش استفادهء ابزاري مي كرد. بررسي مدارك از نخستين تماس با سليمان ميرزا اسكندري تا لحظهء تأييد جزء به جزء برنامهء حزب، نه تنها توسط كمينترن تحت رهبري ديميترف، بلكه همچنين استالين و مشاوران نزديكش، بر ما هويدا مي كند كه حزب توده تحت هدايت شوروي در خدمت منافع آن كشور قرار داشت. نحوهء تأسيس حزب توده پيشاپيش نحوهء گسترش، برنامه هاي آن در سياست ايران، و سرانجام سرنوشت را نيز رقم مي زد.
اين نيز جالب توجه است كه شوروي ها تقاضاي نمايشنامه نويس كمونيست ايراني، ع. نوشين، و ديگران، داير بر بازگشت دادن برخي كمونيست هاي ايراني، كه از تصفيه هاي استاليني جان سالم به در برده بودند، را رد كردند و پس از آن، كساني را كه در اردوگاه هاي «اِ.كا.وِ.دِ.» اسير بودند به قتل رساندند. بسختي ترديد توان كردكه اين امر ازين رو بود كه نكند برخي- به گفتهء ديميترف در نامه به استالين، كمونيست هاي «فرقه گراي» حزب كمونيست منحل شدهء - سياست هايي را در ايران به اجرا گذارند كه كه آنان را در بُرههء خطيري در جامعهء ايران منزوي كند. اما دليل واقعي اين امر را بايد در ديگر جا جستجو كرد، يعني در دو دهه خط مشي مستقلي كه ح.ك.ا. كوشيده بود، برغم توصيه هاي شوروي، به مورد اجرا گذارد. آشكار است كه، با توجه به ائتلاف با قدرت هاي غربي در مبارزه اي بين مرگ و زندگي كه با دشمن سخت جان هيتلري در گير بود، شوروي ها به سختي مي توانستند اجازه دهند، در اين بُرههء تعيين كننده، كمونيست هايي را وارد پهنهء سياسي ايران كنند كه در گذشته نسبت به سياست هاي شوروي در ايران موضعي انتقادي داشتند؛ و حتي كمتر به صرفشان بود كه عده اي ازكمونيست هاي ايراني را آزاد كنند و در ايران پروبال بدهند، كمونيست هايي منتقدي كه حضورشان براي تأمين منافع شورويِ دوران پس از جنگ در ايران تهديد آميز مي توانست بود، بويژه از سوي آناني كه مزهء ميوهء «بهشت كمونيسم» براستي موجود را چشيده بودند.
ساده لوحي رهبران جوان حزب توده كه از همكاران و شاگردان دكتر تقي اراني59 بودند و همراه او بسال 1316 دستگير و زنداني شده بودند، از يكسو، و عدم آگاهي آنان از تاريخچهء ح.ك.ا. و تجربهء آنان با شوروي، كه بعضاً ناشي از سركوب حاكم در ايران بود، از ديگر سوي، مانع از آن شد كه ايشان نور واقعيت و تله اي را كه به آن در مي افتادند ببينند، با اين اميد كه آرمان خود را براي نجات ايران از باطلاق سرمايه داري استعماري و ديكتاتوري بومي تحقق بخشند. از همين رو بود كه، هنگامي كه رهبران حزب توده با نخستين هماوردي خود در مسئلهء تقاضاي شوروي براي نفت شمال ايران (ميسيون كافتارادزه بسال 1323) روبروشدند،60 و بكلي خام دستي به خرج دادند و محبوبيت روزافزون خود را به مخاطره انداختند - بويژه كه در اين مسئله رودرروي رهبر ميهندوست-دمكرات ايران، محمد مصدق، و نه ارتجاع ايران، قرار گرفتند. به هنگام تأسيس حكومت خومختار آذريايجان و جمهوري كردستان (1325-1324) نيز ايشان دچار اشتباهات سهمگين شدند و در چشم عموم مردم ايران حامي توسعه طلبي شوروي شناخته شدند.61
پس از تأسيس حزب توده به خواست و هدايت شوروی، آنچه سرنوشت آن حزب را مُهر کرد نامه ی دومی بود که – پس از نامه ی نخستين کميته ی مرکزی حزب توده به حز کمونيست شوروی که اسکندری شخصاً در مسکو به دفتر ح.ک. شوروی رساند – پس از ديدار برخی از رهبران آن حزب با سفير شوروی ماکسيم اُف و علی علی اُف، دو تن از رهبران حزب توده در سوم اکتبر 1945 به نام کميته ی مرکزی به مقامات ح.ک. شوروی نوشتند. در اين نامه گفته شد:
... بعد از ارسال گزارش قبلی [نامه ای که اسکندری به مسکو برده بود]، کميتيه ی مرکزی حزب [توده] مذاکرات مفصلی با رفقا ماکسيم اِف و علی اُف به عمل آورد. در نتيجه ی توضيحات آن ها، کميته ی مرکزی حزب توده ی متقاعد شد که فرقه ی دموکرات آذربايجان برای جنبش دموکراتيک ايران ضروری و مفيد است، و از اين رو، از آن پشتيبانی کامل به عمل خواهد آورد.
... حزب توده ی ايران اعلان می کند که در همه ی موارد و هميشه از حزب کمونيست اتحاد شورروی تابعيت خواهد کرد.62
بزرگترين هماوردي اي كه حزب توده با آن روبروشد همانا جنبش ملي-دمكراتيك تحت هدايت مصدق براي ملي كردن صنعت نفت ايران بود، كه از آغاز قرن در اختيار بريتانيا قرارداشت. رودررويي تندخويانهء حزب توده با مصدق و زدن برچسب «عروسك آمريكا» به وي- بدون ترديد خط مشي كه آموزگار، حزب، شوروي، توصيه مي كرد - به قيمت گزافي براي آن حزب تمام شد، و آن را بنحوي روزافزون پشتيبان منافع اتحاد شوروي مي شناساند. از آن زمان تاكنون اكثريت مردم ايران، از جمله بسياري از روشنفكران حزب توده، آن سازمان را ازين بابت مقصر مي دانند كه سهم مهمي در موفقيت كودتاي 28 مرداد 1332 داشت.63 برخلاف آنچه معمولاً ادعا شده است، شكست حزب توده، و از جمله سازمان نظامي آن، حاصل كار حكومت نظامي مولود كودتاي سيا نبود، بلكه نتيجهء بحران آئيني و خط مشي بود كه گريبان كادرها و اعضاي حزب را در زمان مخالفت آن حزب با مصدق گرفته بود و آنان را از اعتماد به رهبراني محروم داشت كه بعضاً لاقيدانه در مسكو مي زيستند و بعضاً به زندگي مخفيانه در وطن ادامه مي دادند.64 فرمانداري نظامي و سپس ساواك فقط تكه هاي شكستهء يك سازمان از درون ازهم پاشيده را رُفتند، كه از داخل در مقابله با فرآيند همآوردي ميهندوستانه و دمكراتيك مصدق پيشاپيش مضمحل شده بود.