۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه
روستای رحمت آباد، در حسرت رحمت و آبادانی!
رحمت آباد قربانی خشکسالی و حفاری غیر مجاز
روستای رحمت آباد، در حسرت رحمت و آبادانی!
ایراننامه – شاهین سپنتا: روستاهای شرق اصفهان به خاطر بیتوجهی به نیازهای اساسی مردم، یکی پس از دیگری خالی از روستاییان میشوند. این روند مدتی است که آغاز شده و این روزها با فروش آب و خشکشدن زایندهرود شتاب یافته است. یکی از این روستاها که مدتهاست رحمت و آبادانی از آن رخت بربسته و غبار فراموشی روی در و دیوارش نشسته، روستای تاریخی رحمتآباد است. روستای رحمتآباد در بخش جرقویه شهرستان اصفهان در فاصله 59 کیلومتری جنوب شرقی این شهرستان و در کنار جاده ارتباطی اصفهان – جرقویه، 14 کیلومتر پس از روستای چند هزار ساله قارنه و پیش از روستای گنج آباد قرار دارد. این روزها دیگر کسی در رحمت آباد زندگی نمیکند و خانههای قدیمی آن جولانگاه حفاران غیر مجاز شده است که با رویای پیدا کردن گنج، خاک روستا را به توبره میکشند، زیر دیوارها را خالی میکنند، شبانه به آسیاب قدیمی روستا میروند و با تراکتور سنگ بزرگ آسیاب را از جا میکنند تا شاید زیر آن سکههای طلا بیابند، و درِ چوبی حمام قدیمی روستا را از چهارچوب جدا میکنند تا در بازار بفروشند.
سودجویان و سوداگران آثار تاریخی همه اینکارها در حالی انجام میدهند که از سوی سازمان میراث فرهنگی هیچ تلاشی برای ثبت این روستا و جلوگیری از حفاریهای غیر مجاز صورت نمیگیرد و متاسفانه دو مالک خصوصی روستا نیز که هر یک نیمی از آن را ملک پدری خود میدانند در ایجاد این شرایط بیتاثیر نبودهاند. چون افزون بر آنچه یاد شد، با ایجاد یک واحد گلخانه و یک واحد مرغداری صنعتی درست در چند قدمی بافت روستای تاریخی رحمت آباد باعث وارد آمدن آسیبهایی به این بافت شدهاند.
اگرچه روستاییان به خاطر شرایط دشوار زندگی از روستای تاریخی رحمت آباد رفتهاند اما این روستا که بخشهای مختلف آن همچون حمام، آسیاب، خانههای قدیمی و قلعه تاریخی، تقریبا دست نخورده باقی مانده است در صورت توجه سازمان میراث فرهنگی، بخشداری جرقویه و مالکان خصوصی میتواند بهخاطر جاذبههایش و همچنین نزدیکی به روستای تاریخی قارنه، یکی از محلهای اقامت گردشگران در این مسیر باشد.
ولی اگر بیتوجهیها ادامه یابد در آیندهای نهچندان دور رحمتآباد نیز برای همیشه به رحمت خدا خواهد رفت و جز تلی از خاک و نامی روی نقشه، چیزی از آن باقی نخواهد ماند.
تصویر ماهوارهای رحمت آباد ( برگرفته از گوگل)
A بافت روستا B حمام تاریخی روستا C آسیاب تاریخی روستا
D گلخانه F مرغداری صنعتی
مجاورت تاسیسات مرغداری صنعتی در سمت راست با بافت روستای تاریخی در سمت چپ
دیوار سیمانی مرغداری صنعتی در سمت چپ و چسبیده به بافت روستای تاریخی
تصاویری از نمای بیرونی قلعه رحمت آباد که در تملک بخش خصوصی است
بادگیر قلعه رحمت آباد تا چند روز پیش سالم بود ولی اکنون بخشی از آن ریخته است
کوچه های خالی رحمت آباد
نمایی از محوطه درونی کاروانسرای رحمت آباد
خانههای خالی رحمت آباد
نمای بیرونی آسیاب رحمت آباد
قاچاقچیها در جستجوی گنج، سنگ آسیاب را از بیخ کندهاند
گوشهای از آسیاب تاریخی انبار توالت فرنگی یکی از مالکان!
گوشهای از آجرکاری نمای درونی آسیاب
در چوبی حمام تاریخی رحمت آباد را کنده اند تا در فرصت مناسب ببرند
نمای درونی حمام تاریخی رحمت آباد
خزینه حمام رحمت آباد
خانه تاریخی نواب در اصفهان به آتش کشیده شد
| 12 مرداد 1390 | |
| آتش سوزی در خانه تاریخی نواب | |
ایران نامه - مهدی فقیهی: خانه تاریخی نواب در اصفهان که تاکنون چند بار مورد تعرض و تخریب از سوی افراد سودجوی محل قرار گرفته بود، به آتش کشیده شد و بخش هایی از آن نابود شد. خانه نواب که در سال 1384 به شماره 12124 در فهرست آثار تاریخی به ثبت رسیده، در ضلع جنوبی خیابان ابن سینا و در بافت تاریخی محله دردشت در ابتدای کوچه مسجد آقانور واقع است.خانه نواب پس از رهاشدن از طرف صاحب خانه، به تدریج روی به ویرانی رفت و در سال گذشته به تاریخ 13/7/1389 بخشی از این خانه توسط افراد ناشناس تخریب شد و فردای آن روز آوارهای بر جای مانده نیز تخلیه گردید. اهالی محل علت این امر را متروک ماندن خانه و تجمع افراد بزهکار در این محل و تنگی گذر زیر ساباط خانه دانستند که به بهانه دشواری تردد وسائل نقلیه و عابرین پیاده تخریب شد. اما روند تخریب خانه نواب به همین جا ختم نشد و بارها شاهد وارد آمدن آسیب هایی به خانه بودیم. در همین راستا چند روز پیش دیواره کاهگلی خانه که در جبهه غربی کوچه قرار داشت به کلی تخریب شد و درگاه ورودی آن از جا کنده شد ولی با تلاش سازمان میراث فرهنگی اصفهان این قسمت از بنا مرمت و بازسازی گردید. اما متأسفانه لجاجت و غرض ورزی ها ادامه یافت به طوری که دیگر بار دیوار تازه ساز و آجری این خانه تاریخی تخریب شد. پس از این اتفاق و به گفته یکی از ساکنان محل، شب هنگام افرادی ناشناس وارد ساختمان شده و خانه را به آتش کشیدند که با حضور مأموران آتش نشانی، شعله ها فرونشانده شد؛ اما دراین حادثه عمدی در و پنجره های گره چینی و ارزشمند خانه به کلی از میان رفت و تزئینات اطراف حیاط و دو اتاق سه دری آن که جلوه ای از میراث فرهنگی ایرانیان بود در آتش ناآگاهی و نابخردی نامردمان سوخت و دود شد. | |
خانه تاریخی امیرقلی امینی، روزنامهنگاری توانا و مردمی
| 11 مرداد 1390 | |
| خانه های تاریخی اصفهان، 10) خانه امیرقلی امینی | |
خانه تاریخی امیرقلی امینی، روزنامهنگاری توانا و مردمی بخش نخست - مهدی فقیهی «من شصت سال پیش با آقای امینی رابطه نزدیک داشتم. مرحوم امینی روزنامهنگاری بود که منزل شخصی و چاپخانه او در کوچه مجاور قرار داشت. وی در زمان حیات پربار خویش از اعتبار و شهرت خاصی برخوردار بود چنان که بسیاری از مقامات سرشناس کشوری و دولتی نظیر استاندار و شهردار وقت با وی آمد و شد داشته و نظرات سودمند ایشان را به کار میبستهاند. شخصیت وی به شکلی بود که صریح و بیپرده از اقدامات زورگویانه و سودجویانه عوامل دولتی و شخصی انتقاد میکرد. در خاطر دارم که در زمان پهلوی زمانی که محمدرضا شاه موقتاً کشور را ترک نمود مرحوم امینی بر علیه سیاست وی مقالاتی نوشت که این کار باعث شد شاه پس از بازگشت، دفتر روزنامه آن مرحوم را توقیف و وی را خانهنشین کند. مرحوم امینی پس از این واقعه از کار در دفتر روزنامه بازماند و چند سال بعد نیز در پی کسالتی درگذشت. در مورد کسالتشان اطلاعی ندارم ولی بنا بر وصیت خود مرحوم او را در حیاط خانه شخصی اش دفن کردند. در حدود 10 تا 15 سال پس از مرگ مرحوم امینی همسر وفادارش نیز دار فانی را وداع گفت و بنا بر وصیت آن مرحوم قرار بود که همسرش نیز در جوار او به خاک سپرده شود لیکن به دلیل جلوگیری و ممانعت شهرداری وقت، خانم مرحوم ابوعطا در قطعه نام آوران باغ رضوان به آرامش ابدی دست یافت.» پیش از مرگ مرحوم امینی، وی به دلیل علاقه به غنای علم و فرهنگ این مرز و بوم همواره خواستار حضور اصحاب رسانه و شعرای وقت در خانه شخصی خود بود چنان که در این مکان هر هفته جلسات شعرخوانی برگزار میگردید. مرحوم امیرقلی امینی در اثر جدیت و پشتکار خویش، موفق به ارائه خدمات فراوانی گردید که از آن میان میتوان به تألیف دو مجموعه از مثلهای فارسی به نام "هزار و یک سخن" در سال 1299(ه.ش)، مجموعه "داستانهای امثال" به 1324(ه.ش) که شامل خاطرات مردمانی نظیر پیشهوران، نوکرها، درشکهچیها، شوفرها، و کشاورزان روستایی است و گردآوری و تنظیم آن هجده سال به طول انجامید تألیف اثر "اصطلاحات عامیانه" در سال 1333 (ه.ش) "ابطال الباطل" در ردّ قرارداد 1331(ه.ق)، طبع مجلد چگونه "بچه خود را پرورش دهم"، تألیف گزیده آثار و مجموعه مقالات و گردآوری و آماده سازی "فرهنگ عوام" (شرح امثال و اصطلاحات زبان فارسی)، از آثار ماندگار وی به شمار می آیند. افزون بر تألیفات مذکور مرحوم امیر قلی امینی در ترجمه کتب و داستانهای مختلف تاریخی نیز دست توانایی داشت که از میان آنها میتوان به ترجمه کتاب "عبدالرحمن ناصر" نوشته جرجی زیدان، ترجمه کتاب "کودک" نوشته ویکتورپوشه، ترجمه مجموعه "داستانهای کوچک" از اسپرانتو، ترجمه کتاب "داستانهای تاریخی" اثر ابراهیم مصری و بازگردان به فارسی مجلد "عروس فرغانه" اثر جرجی زیدان چاپ دارلترجمه مختاری و ترجمه "غلبه بر ترس و خستگی" اثر اسپنسر برنده جایزه کتاب سال اشاره نمود. از دیگر فعالیتهای فرهنگی-علمی مرحوم امینی نیز میتوان از فعالیت در روزنامه اخگر به صاحب امتیازی میرزا فتحالله وزیرزاده بین سالهای ( 1307 تا 1322ه.ش) تأسیس و نشر روزنامه اصفهان از سال 1322 تا 1357(ه.ش) مدیریت و نویسندگی "مجله باختر اصفهان" به صاحب امتیازی سیّدنصرالله سیف پورفاطمی یاد کرد. مرحوم امیرقلی جدای از تألیف و ترجمه کتب مختلف و فعالیتهای فرهنگی بیشمار که با روح و جسم او آمیخته بود کارهای عام المنفعه و خیریه نیز از خود به یادگار گذاشت تا نام این شخصیت بزرگ زنده و جاودان باقی بماند. از جمله این اقدامات باید از تأسیس دارالایتام یا پرورشگاه کودکان به سال 1332(ه.ش)، تربیت صدها کودک بیسرپرست، و تکفل امور تربیتی و تحصیلی آنان اختصاص ساختمان دو عمارت مجزا جهت پرورشگاه دختران و پسران از محل کمکهای مردمی، مدیریت و تکفل امور تربیتی و تحصیلی تعدادی زیادی از اطفال بی سرپرست. تلاش در جهت عمران، آبادی و آبرسانی به اراضی بایر روستاییان از طریق حفر قنوات متعدد، تأسیس موزهای از اشیای قدیمی، راه اندازی کتابخانهای عمومی برای استفاده علاقهمندان به مطالعه؛ تأسیس جمعیت شیر و خورشید (هلال احمر) کنونی در سال 1313 (ه.ش)، عضویت در شورای عالی فرهنگ و انجمن شهر اصفهان با پنج نوبت دبیری و دو دوره ریاست و سرانجام اهدای منزل مسکونی و شخصی خویش با تمام امکانات و اثاثیه برای تداوم کارهای علمی- فرهنگی گذشته یاد کرد. مورد مذکور را می توان از وصیتنامه آن مرحوم و مستندات و مکتوباتی دریافت که یکی از آنها نامهای است که نماینده اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی در تاریخ 18/2/79 به رئیس هیات مدیره انجمن صنفی روزنامهنگاران استان اصفهان نگاشته است. سرانجام این فرد متعهد و علاقهمند (در 21 رجب سال 1398هجری)، 6 تیرماه 1357 خورشیدی درگذشت و برحسب وصیت در حیاط منزل خویش چهره در نقاب خاک کشید. مدفن امیرقلی امینی و سنگ قبر نمادین همسر مرحومهاش بانو ابوعطا در مقابل ساختمان مرکزی بنا و در کنار حوض سنگی قرار گرفته که در حال حاضر به عنوان باغچه از آن استفاده می گردد. سنگ مزار آن مرحوم به شکل مجلد و کتابی طراحی شده که در حواشی و بخش های مرکزی آن نقوش پر کاری از گل و برگ و در ورق چین کتاب تاریخ فوت به خط نستعلیق مشکی و به تاریخ هجری شمسی به شرح زیر آمده است "امیر قلی امینی مدیر روزنامه اصفهان فرزند ابراهیم تولد 1276 وفات 1357". از مشاهده این سنگ مزار درمییابیم که حجاری کتابی شکل نمایانگر فعالیتهای فرهنگی و ادبی پر مایه آن مرحوم و نقر تاریخ فوت ایشان بر ورق چین کتاب نشان از صفحات پر بار زندگی او دارد. در عین حال نقوش پرکار متعدد گیاهی منقور بر سینه سنگ مبین احساسات لطیف هنرمندانه، مظهری از زیبایی طبیعت و توصیفی عارفانه و محسوس از جمال قدرت خداوندی است که بر ادامه حیات و تولدی دیگر اشاره دارد هم چنین نشانگر آمال و آرزوی بازماندگان متوفی مبنی بر تنعم و سُرور وی در باغ فردوس و بهشت جاودانی می باشد در کنار آرامگاه آن مرحوم نیز سنگ مزار نمادین همسر وی قرار گرفته که حواشی اطراف آن با نوارهایی از اسلیمی و ختایی و قاب میانی به انضمام ترنج های به هم پیوسته بالا و پائین در بر دارنده نوشته زیر است "هو الحی الذی لایموت آرامگاه فقیده سعیده بانو بتول ابوعطا که در پیشبرد اهداف فرهنگی و علمی و اجتماعی همسر فقید خود شادروان امیرقلی امینی مدیر روزنامه اصفهان سهم به سزایی داشت و در تاریخ...به رحمت ایزدی پیوست". چنان که معلوم است تاریخ فوت مرحومه ابوعطا تعمداًٌ زدوده شده زیرا سنگ مزار اصلی مرحومه در قطعه نامآوران آرامستان باغ رضوان قرار دارد. این سنگ قبر از هر حیث چه از لحاظ ابعاد و چه از نظر حجاریهای بههم پیوسته از نقوش گل و بوته در اطراف سنگ و متن منقور بر آن شبیه به سنگ نمادینی است که در حیاط اصلی خانه امینی و در کنار مدفن مرحوم امیر قلی دیده میشود با این تفاوت که سنگ مزار اخیر حاوی تاریخ فوت مرحومه به سال 6/1/1374 میباشد. اما برای دیدار از این خانه زیبا و ارزشمند از در فلزی بزرگی عبور میکنیم که نوارهای پیچ در پیچ گیاهی منصوب بر آن انسان را به فضایی رؤیایی فرا میخواند. با گذر از این ورودی به میانسرای وسیعی میرسیم که آجرفرش تور بافت آن با آبنمای مرکزی و باغچههای قرینه کوشک اصلی بنا مرکزی مدفن امیر قلی امینی و همسرش را احاطه کردهاند. در حیاط مذکور در دوران متأخرتر فضاهای کوچک و بزرگی به اضلاع غربی و جنوبی این مجموعه اضافه شده که در حال حاضر بخش غربی به عنوان محل سکونت یکی از فرزندان مرحوم امیر قلی و فضاهای جنوبی به عنوان انبار و محل استقرار سرایدار استفاده می گردد. متأسفانه احداث بخشهای مذکور به همراه تغییر و تحولاتی که در دوران متأخرتر پیرامون این بنای ارزشمند به وقوع پیوسته تا حد زیادی از صلابت و شکوه این اثر زیبا کاسته و اصالت معماری آن را زیر سؤال برده است در عین حال کوشک میانی و اصلی بنا هنوز خاطرات شیرین گذشته را زنده نگه می دارد. ساختمان که استخوانبندی اصلی آن به صورت دو اشکوبه طراحی شده و سکوهای نه چندان بلند پیرامون آن از سنگهای خوشتراش مستطیلی شکل پوشانده شده است. ورودی اصلی کوشک میانی در ضلع جنوبی آن قرار گرفته که به همراه تراس فوقانیش که دست انداز چوبی خوش ترکیبی در خود دارد پیش فضای هلالی شکلی را فراهم آورده که خواه ناخواه مهمان را به درون خانه فرامیخواند. در و پنجرههای اطراف این قسمت در دو طبقه و در پیش آمدگیهایی به صورت نیم هشتی دیده شکل گرفتهاند که در ساعات مختلف روز عمل نوررسانی به فضاهای داخلی بنا را بر عهده دارند. اطراف این در و پنجره ها را نیز دیوارها و جرزهایی قرار گرفتهاند که در نمای اصلی بنا به شکل ستونهایی متشکل از آجرهای ساده قالبی و کاشیهای خوش نقش و رنگ، و در پشت بغلها و لچکیها در بستری لعابینه با طرحهایی از اسلیمی و ختایی به ظهور رسیدهاند. در نوارهای مینایی حدفاصل دو طبقه و بخش فوقانی بام کتیبههایی کاشیکاری شدهای دیده میشود که حد و مرز میان طبقات را مشخص میسازد و دست اندازها، ستونکها و گلدانیهای تزئینی رخ بام نیز این بخش را از سادگی رهانیدهاند. اما در دو سوی غربی و شرقی کوشک مذکور ظاهر سادهتری دیده میشود چنان که غالب قسمتهای دیوارها با آجرچینی ساده نمایانند و تنها شاخصههای آنها در پا چنگهایی دو گانه و قرینه است که در هر طبقه قرار داشته و با حواشی مینایی و لاجوردی پوشانده شدهاند. در ادامه به گوشههای شمال غربی و شرقی ساختمان میرویم جایی که دو پیش آمدگی ملموس ورودی جانبی بنا را که برای دسترسی به فضاهای پشتی و طبقات فوقانی تعبیه شدهاند، تأیید میکنند. در بخشهای داخلی و در همکف بنا سوای از فضای وسیع مرکزی بخش های دیگر را اتاقها و فضاهای کوچک و بزرگی تشکیل دادهاند که نظام هم نشینی زیبایی را به وجود می آورند. در همین قسمت و در منتهیالیه شمالی آن راهرویی بلند و کشیده قرار دارد که از یک سو به بخش مرکزی و فضاهای پیرامون آن و از سوی دیگر به اتاقهای شمالی ساختمان ارتباط می یابند در عین حال همین شیوه طراحی با تغییرات جزیی برای طبقه فوقانی نیز رعایت شده است. در هر حال این اثر ماندگار به دلیل برخورداری از طراحی و معماری زیبا و تزئینات عالی کاشی کاری، نیز مکان و مأمنی برای اهل فرهنگ و قلم در خور حفاظت و نگهداری است و نگرش و رویکردی پسندیده بر مبنای وصیت |
۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه
خلاصه ای از یک زندگی ِ خلاصه ! - بخشی از دفتر دوم یادها, کلامها و وصیتنامه های جانباختگان در زندانهای جمهوری اسلامی
پدر با اصرار و سماجت تا سر حد مرگ ! از خداوردی جلاد – دادستان دادگاه انقلاب رشت – میخواهد که جنازه فرزندش را تحویل دهند
اختصاصی دفتر دوم یادها, کلامها و وصیتنامه ها
روی تصاویر کلیک کنید!
متن کاملتر همراه با تصاویر بیشتر بزودی در مجموعه دفتر دوم یادها, کلامها و وصیتنامه ها منتشر خواهد شد.
خلاصه ای از یک زندگی ِ خلاصه !
عبادالله فتحی (عباد)
پدر : یدالله (مشگین شهر)
مادر: آراسته (اردبیل)
تاریخ تولد : 14آذر ماه6 134
محل تولد : رشت
ش.ش : 27365
صادره از : حوزه ی یک رشت
سرچشمه های فکری : مطالعه ی آثار شریعتی و تنفس در فضای سیاسی خانواده
فعالیت ها : در سال 1362 با تشکیل گروهی از دوستان و هم باشگاهیهایش ضمن مطالعات جمعی به سلسله فعالیت های تبلیغی دست میزنند . ( برادرش – وزیر – پیش از این و در بهمن ماه 61 دستگیر و در زندان اوین بسرمیبرد)
رویدادهای مهم زندگی :
- در نیمه ی دوم سال 62 دستگیر و تا نیمه ی اول 63 در زندان سپاه پاسدارن رشت در حبس بسر میبرد . با سپری شدن بیش از شش ماه و عدم اثبات اتهامات ،با سپردن وثیقه آزاد میشود . بلافاصله و در کمتر از یکماه از کشور خارج و در عراق به مجاهدین میپیوندد . وثیقه ضبط میشود و خانواده بناچاربا پرداخت معادل نقدی آن ، وثیقه را که متعلق به آشنائی بود ، آزاد وبه وی تحویل میدهند.
- در صفوف مجاهدین با« حفظ مواضع ایدئولوژیک» وارد و به فعالیت میپردازد . (نیروهای دیگری از « خط شریعتی » به همین ترتیب و به شرط حفط عقائد ایدئولوژیک به صفوف مجاهدین پیوسته بوده اند که بنا به گزارش هایی تعدادشان تا سال 64 به حدود 35 تن میرسیده است). بسرعت رشد میکند .(احتمالا اسم مستعار وی یاسر بوده است ) در جریان یک عملیات سنگین از ناحیه سینه (با گلوله) و از ناحیه ی ران (با ترکش خمپاره) بشدت مجروح میشود.
- بدنبال انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین در سال 64 وزاویه و برخورد این جریان با چپ - اعم از چپ مذهبی (طیف خط شریعتی) وجریانات مارکسیستی - ؛ عباد از منتقدین آن رویدا د بوده و با آن مرزبندی میکند. به همین مناسبت سه ماه زندانی میشود!
- پس از سه ماه ، مسعود رجوی با وی دیدار و گفتگو و از وی دعوت به همکاری مجدد و بازگشت به مجاهدین میکند . عباد این پیشنهاد را رد میکند و بزودی از مجاهدین بطور قطعی جدا میشود .
- در اسفند ماه 1367 ( سالها پیش از طرح ِ «رجعت» ِ زنده یاد مجید شریف و باز گشت او به کشور ) عباد ازیکی از پایگاههای حزب دمکرات کردستان که وی بصورت «میهمان» در آنجا میزیسته است خارج و به ایران باز میگردد . حزب دمکرات تلاش کرده بوده تا وی را از این تصمیم منصرف سازد . اما در نهایت مقادیری پول و یک اسلحه ی کمری جهت دفاع شخصی در اختیار وی قرار میدهد .
- ورود وی به ایران از مبادی رسمی – نظیر سفارت و غیره - نبوده است . در مسیر راه و سفر با اتوبوس و پیش از رسیدن به پست بازرسی در فرصتی مناسب ، اسلحه ی کمری اش را به رودحانه میسپارد .
- در رشت بصورت مخفیانه مستقر میشود . بلافاصله کتابهای زیادی از جمله کلیه ی آثار منتشره ی شریعتی را تهیه وبه صورت هدفمند و سیستماتیک به بازبینی و بازنگری و مطالعه میپردازد .
- بنا به توصیه ی قاطع ومؤکد ِ وزیر- در ملاقاتی در زندان !!!- مبنی برخروج« فوری» از کشور ، میپذیرد که راههای خروج را بررسی نماید ، اما در این فاصله دوستان و خانواده در پی آن بوده اند که با اخذ دفتر چهء اعزام به خدمت سربازی شرائط را برای زندگی ِ عادی وی فراهم آورند .
- هفده روز پس از ورود به ایران ، بی تاب از دیدار مادر به خانه ی پدری میرود ! درعکسی که از وی بجای مانده شدت نگرانی و اندوه در چهره ی پدر و مادر ، نمایان است . در بازگشت از خانه ی پدری و در محله ی ژاندارمری رشت مورد شناسائی سه تن از حزب اللهی های محل قرار گرفته ومورد حمله ی آنها قرار میگیرد و پس از درگیری و فرار در فاصله ای نه چندان دور بدست نیروهای سپاه پاسداران دستگیر میشود .
زندان و شهادت :
- دو ماه در زندان نیروی دریایی رشت و در سلول انفرادی و بدون ملاقات و تحت شکنجه های بشدت سبعانه قرار میگیرد . سپس به زندانی در تهران(اوین ؟! کمیته ی مشترک؟!) انتقال و در آنجا مجددا مورد بازجوئی و شکنجه (بدون ملاقات و همچنان در سلول انفرادی) قرار میگیرد.
- چهار ماه بعد به زندان نیروی دریائی رشت عودت داده میشود . اما همچنان بدون ملاقات و در سلول انفرادی و بدور از هر زندانی دیگری نگهداری میشود .
- در آذر ماه1368 به خانواده اطلاع میدهند که میتوانند به ملاقات وی بروند . کلیه ی اعضای موجود خانواده برای نخستین بار از دستگیری وی و پس از هشت ماه موفق به دیدار وی - البته از پشت توری و با فاصله – میگردند . اجازه میدهند که مقادیری میوه و خوراکی و...– از طریق زندانبان - به وی تحویل دهند .
- کمتر از یک هفته بعد تلفنی از پدر میخواهند که – به تنهایی - برای موضوعی به زندان مراجعه کند . در زندان وی را به ملاقات عباد – باز هم از پشت توری و با فاصله – میبرند . پدر از این ملاقات و نحوه ی آن مشوّش و نگران میشود . عباد دلداری میدهد .
- فردای آن روز به پدراطلاع میدهند که برای تحویل وسایل شخصی عباد به دفتر زندان مراجعه کند !
- پدر با اصرار و سماجت تا سر حد مرگ ! از خداوردی جلاد – دادستان دادگاه انقلاب رشت – میخواهد که جنازه فرزندش را تحویل دهند .خداوردی که اینبار میبیند جنازه ی دیگری دارد روی دستش میماند ، با اخذ تعهدی مبنی بر: عدم تشییع جنازه ، عدم برگزاری مراسم ، عدم نگارش هرگونه مطلبی برروی سنگ مزار جز «تاریخ تولد و وفات»، با تحویل جنازه به خانواده موافقت میکند .
- برخلاف تعهد ، مراسم بزرگی برگزار میشد .اما پاسداران مسلح سرو ته کوچه صف کشیده اند و شرائط رعب آوری ایجاد کرده اند . تشییع جنازه ای صورت نمیگیرد اما در گورستان «تازه آباد» رشت از غسالخانه تا آرامگاهش در حالی که پاسداران مسلح اطراف را گرفته اند ، تشییع میشود . رعب و وحشت چنان کرده است که برخی از «خویشان » دور را نسبت به شرکت در مراسم ، محتاط و برحذرکرده است درحالی که «علت اعدام» وی موجب گردیده تا عده ای از دوستان و آشنایان ، بدون نسبت خویشاوندی ؛ شجاعانه به همدلی در مراسم تشییع شرکت و تابوت را بر دوش خود حمل کنند ! بنا به توصیه ی وزیر اززندان ، ازنوشتن صرفا «تاریخ تولد، تاریخ وفات» ، بجای مشخصه ء هویت او بر سنگ مزارش، صرفنطر و تا فراهم شدن شرایط مناسب برای نصب سنگ مزار مناسب ، خودداری میشود .
- سالها بعد با در معرض تخریب بودن بتن اولیه روی مزار ، سنگ مزاری تهیه و نصب میگردد . آرامگاه وی واقع در گورستان«تازه آباد» ، ودر ایوان 4 ردیف 1 ودر فاصله ی هفتاد الی صد متری با گورهای دسته جمعی جانباختگان قتل عام شصت و هفت قرار دارد .
تلاش جنایتکاران برای از بین بردن مدارک اعدام :
- در سال 1376 اطلاعات رشت با «دعوت» از پدر به اطلاعات ، از وی میخواهد که مدارک ارائه شده به وی در باره ی عباد به هنگام تحویل جنازه شامل : جواز دفن و قطعه آرامگاه و وصیت نامه و گزارش پزشکی قانونی مبنی بر«اعدام» وی را به آنان تحویل دهد ، زیرا«اشتباه ی صورت گرفته و میخواهیم برطرف کنیم!» .
یکهفته بعد مجددا پدر را به اداره ی اطلاعات رشت «خواستند» . زیرا مدارک را تحویل نداده بود . : « پیدا نکردم ! نمیدانم کجاست !».
دو هفته بعد پدر را به اطلاعات «می برند!» و اینبار تهدید و برخورد های زننده و تند و توأم با اهانت که «باید» مدارک خواسته شده را تحویل نماید . پیر مرد را چشم بسته و سرپا نگه میدارند . چشم بسته ازپله هایی بالا پائین میبرند . دچار اختناق ناشی از آسم میشود .
سر انجام فردای آن روز رونوشت مدارک با ذکر اینکه «فقط اینها را لابلای کتاب و دفتر ها پیدا کردم» از وزیر گرفته و به اطلاعت تحویل داده میشود.
- در اسفند ماه سال 84 در جریان بازداشت و بازجوئی وزیر بمناسبت انتشار مقاله ای فلسفی (!) از او در یک ماهنامه ، به وی در حضور خانواده ودر خانه اش بشدت هشدار میدهند که : « کی گفته ما عباد رو اعدام کردیم ؟ مدرک داری؟! دیگه هیچ وقت و هیچ جایی این حرفو تکرار نکنی ها ! داریم بهت هشدار می دیم !» .
- یکماه بعد اما ، در جریان یک احظاریه به اطلاعات رشت ، یکی از مسئولین اطلاعات گیلان که خود را « مسئول [نظارت بر وضعیت و حرکات] زندانیان سابق در گیلان » مینامید به وی گفت :
« من خیلی ها رو اعدام کردم ،(وبلافاصله اصلاح کرد) یعنی در مراسم ِ اعدامشون بودم . در جریان اعدام عباد هم بودم . کاغذ وصیتنامه شو من بهش اون شب دادم . اما هیچوقت د ر مورد هیچ کس ... این تنها کسی بود که من از اعدامش واقعاٌ دلم سوخت ! اینقدر این پاک و صادق و خالص بود »!
شکنجه درشب اعدام :
عبادالله ، شب قبل از اعدام ، بطور قطع و یقین ، مورد شکنجه قرار گرفته است . آثار شکنجه ی تازه بر بدنش نمایان بوده و برخی از شاهدان این موضوع هنوز و تا تاریخ نگارش این متن در قید حیات اند .
بنا بر تجربیات مربوط به زندانهای «جمهوری اسلامی» ، به احتمال قریب به یقین ، علت اینگونه شکنجه ها علاوه بر انتقامجوئی ، تنها میتوانسته بمنظور واداشتن زندانی به مصاحبه و انزجار نامه نویسی بوده باشد زیرا در این مرحله ، اخذ اطلاعات معمولا بی معنی ست .
در اینصورت با توجه به حساسیت رژیم در زمان مورد بحث به مجاهدین ؛ این انزجارنامه و مصاحبه میبایست عمدتاً این جریان سیاسی را هدف میگرفته است . کینه توزی های بعدی اطلاعات و تلاشهای آنان برای زدودن اثار جنایت بدارآویختن عباد و ...بینگر آنست که در این مقصود خود زبونانه شکست خورده اند . عبادالله ، شکنجهء دژخیم را بجان خرید و تسلیم خواست او نشد و هیچ «مصاحبه»ای را نپذیرفت وحسرت کمترین تسلیم را بر دل جلاّد نهاد ! :
ما ازآن شیر دلانیم که پیش از اعدام
آخرین برگه ی جلاد به تسخر گیرند
تا سحرگاه به جان ضربه ی شلاق خرند
واپسین دم به وفا زمزمه از سر گیرند(1)
عبادالله فتحی ، بدینسان تا آخرین دم زندگانی ، به آزادی و برابری – که آرمانش بود - ، وفادار ماند و بر«آخرین سکّوی پیمان» ِ این وفاداری در نوزدهم آذر ماه 1368 سرافرازانه پای نهاد و به سَر ، فرا رفت!
بر سنگ مزارمادرش که در پنجاه یک سالگی تحمل ده سال زندان وزیر و یازده ماه زندان فتح الله و هجرت و دوری میمنت و شش ماه زندان عباد و نه ماه زندان انفرادی اخیر او و سر انجام این داغ جگر سوز اعدام جوانی که او سخت «بی گناه» اش میدانست ، از پای در آورده بودش و هر روز با گوش دادن به «بیداد» ِ شجریان نه تنها نمیتوانست که نمیخواست این بیداد ِ رفته بر خویش را فراموش کند ، وسر انجام در هم در آن سن و سال ودرکمتر از چهار سال پس از عبادالله ، درهوای دیدار جگر گوشه اش از این خاکدان پرکشید ، نوشته اند :
جاودانند و دیر می پایند
مادرانی که شیر می زایند(2)
مزارنامه
سر از بالین برآور ای ، به راه ِ دادها رفته
بگو بر جسم و بر جانت ، چه سان بیدادها رفته
چه کردند آن سیه کاران،چنان برجسم و برجانت
که پیشش شمّه ای هست آن چه بر فرهادها رفته
اسیری همچو باز ی تو ،در این ره پاک بازی تو
یکی آن سر فرازی تو ، که با سرداد ها رفته
تو از یک نسل ِ ایمانی ، و میدانی که می مانی (3)
نه از وارفتگانی چون : خَسی با باد ها رفته
تو دیدی رفت بیدادی ، صَلا از سینه سر دادی
شدی خود عین فریادی ، که با فریاد ها رفته
تو رفتی رفت بنیادم ، نخواهد رفت از یادم
که بر تاریخ این آدم ، چه از جلاد ها رفته
شهاب ِ شامگاهی تو ، شهید صبحگاهی تو
شرار ِ یک نگاهی تو ، به بادا باد ها رفته
طلوع ِ کوتهی بودی ، دمی اما نیاسودی
تو آن سرو وفا بودی ، که با شمشادها رفته
فراقت سینه میسوزد چنان سخت ای عبادالّه
که اندوه و غم و درد ِ وزیر از یادها رفته
نام و یادش گرامی باد !
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1- از قطعه شعر : ما از آن دلشدگانیم که دلبر گیرند ...(رهیاب)
2- رهیاب
3- از دفتر حاوی یادداشتهای او که بنا بدلایل امنیتی در جریان دستگیری اش ، توسط خانواده از بین رفته ، تنها این بیت از حافظ به قلم عباد بر روی داخلی ِ جلدش بجای مانده که :
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده ی عالم دوام ِ ما
این دفتر در صورت سالم ماندن میتوانست اطلاعات دقیقی در باره ی بسیاری از فعالیت ها و رویدادهای زندگی و دیدگاههای عباد در اختیار ما بگذارد زیرا بنا به تأئید یکی از نزدیکانی که متن آن را پیش ازآنکه از بین برندبصورتی سریع دیده و خوانده بود ، شرح فعالیت ها و دیدگاهها و آنچه بر او گذشته ؛ بوده است .
۱۳۹۰ مرداد ۴, سهشنبه
محمد حسیبی اولین بخش: درفروردین ماه ۱۳۹۰ و این بخش در سی تیر ۱۳۹۰ منتشر شد
. .
هرکه از خاک درش رفعت نیافت
لاجـرم سـر ســوی پستی میکـند
(عراقی)
بخش هشتم
محمد حسیبی
اولین بخش: درفروردین ماه ۱۳۹۰ و این بخش در سی تیر ۱۳۹۰ منتشر شد
چون عمــر تبه کــردم چندانکه نگه کــردم
در کنـــج خـراباتــی افتــــاده خــــراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هــم سینه پـر از آتش هـم دیـده پـرآب اولی
بخش هشتم را به اشاره کوتاهی در رابطه با قیام شکوهمند سی تیر ۱۳۳۱ با عنوان زیر تخصیص می دهیم:
حال ببینیم در قبال این تحول سیاسی
حزب توده ایران چه روشی داشت؟
۳۰ تیرماه ۱۳۹۰
محمد حسیبی
آنان که مثل نگارنده این مطلب روزهای پر افتخار "نهضت ملی ایران به رهبری مصدق بزرگ" را به یاد می آورند از کمّ و کیف قیام ۳۰ تیر باخبرند. اما جوانان ایران باید از مادران و پدران خود بپرسند که مردم چگونه در سایه اتحاد و یکپارچگی طی ۴ روز(از ۲۶ تا ۳۰ تیر) حرف حق خود را در برابر باطل به کرسی نشاندند. یا اینکه باید به تاریخـــچه اتفــاقات آن سال و مـاه و روزها مـراجعـــه کننــد. (در بخش ۳۰ تیر در صفحه اول سایت چه بایدکرد اطلاعات مفصل تری موجود است) اما خلاصـــه جــریان بـدین شــرح بود که:
دکتر مصدق به درستی می گفت من نخست وزیر مملکتم و طبق قانون اساسی وزراء در برابر مجلس (نمایندگان مردم) مسئولیت مشترک دارند، پس باید وزیر جنگ را نیز خود من تعیین کنم و بر اعمال او نظارت داشته باشم. اما تا آن تاریخ وزیر جنگ را محمد رضا شاه شخصا به کار می گمارد و در نتیجه او نیز فقط به شاه جوابگو بود نه به نمایندگان مردم در مجلس. شاه زیر بار این حرف قانونی نمی رفت و دکتر مصدق هم از مقام و مسئولیت خود به عنوان نخست وزیر استعفا داد.
در روز ۲۶ تیر مجلس شورای ملی به دستور شاه و بدون حضور نمایندگانی که طرفدار دکتر مصدق بودند به زمامداری احمد قوام (قوام السلطنه) رأی تمایل دادند. شاه بلافاصله روز بعد (۲۷ تیر) فرمان نخست وزیری قوام را صادر کرده و لقب "جناب اشرف" را که پس از حوادث آذربایجان از او پس گرفته بود به او باز گرداند. قوام این پیرغلام استعمار که با رسوائی و فضاحت ایران را ترک کرده بود، با اشاره دربار به ایران بازگشت و زمینه نخست وزیری اش با توافق مشترک امریکا و انگلیس در خارج از کشور ترتیب داده شد. اشرف خواهر شاه که چند روز قبل از این حوادث وارد ایران شده بود از عوامل اصلی روی کار آوردن قوام محسوب می شود.
قوام به محض دریافت فرمان نخست وزیری اعلامیه تهدیدآمیزی خطاب به مردم ایران صادر کرد و همزمان مأموران انتظامی مسلّح نیز با تانک و توپ و زرهپوش به خیابانها ریختند. آخرین عبارت اعلامیه قوام به این شرح بود:
« به عموم اخطار می کنم که دوره عصیان سپری شده و روز اطاعت از اوامر و نواهی
حکومت فرا رسیده است. کشتیبان را سیاستی دگر آمد.»
سی یا سی و یک تن از نمایندگان طرفدار تداوم " نهضت ملی ایران" و زمامداری دکتر مصدق بلافاصله پس از روی کار آمدن قوام با صدور اعلامیه ای روز دوشنبه سی تیر را تعطیل عمومی اعلام نموده و از مردم خواستند تا رسیدن به رهائی ایران از چنگال بیگانه از پای ننشینند. در این اعلامیه از جمله چنین آمده بود:
« ملت رشید ایران . . . برای اعلام این نکته اساسی به جهانیان که نهضت ملی ایران مقهور دخالتهای استقلال شکنانه بیگانگان نخواهد شد و تا حصول نتیجه قطعی در احقاق حق و رهائی کشور از چنگال سیاستهای استعماری استقامت خواهد کرد روز دوشنبه سی ام تیرماه ۱۳۳۱ در سراسر کشور تعطیل عمومی اعلام می شود . . . »
آیت الله ابوالقاسم کاشانی نیز در برابر اعلامیه قوام، با یک مصاحبه مطبوعاتی، مردم را به استقامت در برابر بیگانگان و دخالت آنها در امر برگزیدن احمد قوام بجای دکترمصدق بر انگیخت.
مردم که در شهرهای بزرگ علی الخصوص در تهران از همان روزی که مصدق استعفا داده بود در حال اعتصاب و اعتراضات محلی و موضعی بودند به محض دریافت اعلامیه آن سی تن در مجلس روز ۳۰ تیر بازار و تمام دکان ها و ادارات را تعطیل کرده و در تهران رو به میدان بهارستان که مجلس شورای ملی در آن قرار دارد به حرکت در آمدند. قوای نظامی هم برای متفرق کردن مردم با توپ و تفنگ و تانک و انواع اسلحه مدرنی که در آن روزگار در اختیارشان بود به سوی آن ها حمله بردند. از جزئیات امر می گذریم. مردم در آن روز، در سراسر ایران بخصوص در تهران بیش از هشتصد کشته دادند و بیش از ده هزار زخمی بر جای گذاشتند. اما قوام در ساعت ۷ بعد از ظهر مجبور به استعفا شد و دکتر مصدق بار دیگر به تقاضای مردم زمام امور را به دست گرفت.
تجربه سی تیر ۱۳۳۱ نشان داد که هرگاه مردم حول هدفی خاص متشکل گردند هیچ نیروئی قادر به متوقف کردن آن ها نخواهد بود و پیروزی به طور قطع و یقین متعلق به آنهاست.
در صفحه های ۵۷۵ و ۵۷۶ و ۵۷۷ چاپ ششم کتاب معتبر «گذشته چراغ راه آینده است» در رابطه با قیام ۳۰ تیر چنین آمده است:
صفحه ۵۷۵
حال ببینیم در قبال این تحول سیاسی حزب توده ایران چه روشی داشت؟
گفتیم که کمیته مرکزی حزب توده ایران دکتر مصدق را نه زمامداری ملی و ضد استعمار می شناخت و نه نماینـده بورژوازی ملـی ایران. برعکس معتقد بود که « هدف نهائی مصدق چیزی جز تحکیم نفوذ امپریالیزم در کشور ما نیست. ....دکتر مصـــدق در خطوط کلی از روش اسلاف خـود افرادی از قبیل ساعد و رزم آرا پیروی کرده واگر احیانا هم تغییری درباره وجوه داده شده برای تشدید سیاست ضد ملی سابق بوده است» ۳ و دکتر مصدق «مردسال» چیزی جز کاریکاتور چیانچایچک نیست.۴
روز ۲۵ تیرماه که دکتر مصدق از نخست وزیری استعفا کرد روزنامه «نوید آینده» که به جای «به سوی آینده» انتشار می یافت در سرمقاله خود از حکومت وی چنین یاد کرد:
...مصدق ازنظر داخلی متکی به طبقاطی است که نفع آنها با نفع اکثریت عظیم مردم ایران تعارض دارد... همینها هستند که سالها یک روز به دنبال قوام، یک روز به دنبال رزم آرا و یک روزهم به دنبال مصدق انواع جرائم و جنایات را مرتکب می شوند. اردوگاه غارتگران در ایران یکی است فقط نقابها فرق می کند.
از نظر خارجی نیز دکتر مصدق نیز متکی به یک امپریالیزم جهانخوار بین المللی است....تکیه گاه خارجی او یعنی امپریالیزم امریکا نیز نظری جز به اسارت کشاندن ملت و تبدیل کشور به پایگاه تجاوز امپریالیستی نداشته است و ندارد.... بدین ترتیب دولتی که از نظر خـــارجی و داخـــلی چنین تکیه گاههائی داشته باشد چگونه می تواند مصدر اقدامات اصلاح طلبانه باشد شود....۵
لذا پس از استعفای دکتر مصدق و تعیین قوام به نخست وزیری با بی تفاوتی و بی اعتنائی نسبت به این تغییر سرنوشت:
نتیجه زد و خورد جناحین هیئت حاکمه ایران هرچه باشد پس از چهارده ماه یک بار دیگر این حقیقت با کمال وضوح به ثبوت رسیده است که هیچ یک از جناحین و شخصیت های هیئت حاکمه ایران ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲. باختر امروز، شماره ۸۶۷، ۳۱/۴/۳۱
۳. به سوی آینده شماره ۴۴۸ ، ۴/۱۰/۳۰، سرمقاله
۴. به سوی آینده شماره ۴۵۸، مورخه ۱۶/۱۰/۳۰ سرمقاله
۵. نوید آینده، شماره بیست و پنجم، تیرماه ۱۳۳۱، سرمقاله
صفحه ۵۷۶
دوست ملت و هوادار منافع او نیستند. اینها همه دشمن ملت و مدافع ماشین بهره کشی هیئت حاکمه ایرانند... نخست وزیر آینده هر که باشد در عزم راسخ ملت ایران دایر به ادامه مبارزه کوچکترین تغییری نخواهد داد. هدف نابود کردن ماشین دولتی زنگ زده و فاسد کنونی، طرد طبقات و عناصر استثمارگر، ریشه کن کردن امپریالیزم خارجی و استقرار حکومت مردم بر مردم است. ۱
حال آنکه در آن مرحله تاریخی هدف اولیه و اساسی جنبش مبارزه تمام خلق یعنی دهقانان، کارگران، روشنفکران، خرده بورژوازی و بورژافی ملی علیه امپریالیزم و پایگاههای داخلی آن بود نـه مبارزه طبقاتی بین پرولتاریا و بورژوازی. و رهبری حزب توده ایران با ایجاد شکاف و تفــرقه بین طبقات و نیروهای انقلابی عملا نهضت ملی ایران را به سوی شکست می کشانید.
بیست و نهم تیرماه«جمعیت ملی مبارزه با استعمار» وابسته به حزب توده ایران کلیه احزاب و سازمانها و جمعیتها از جمله جبهه ملی و شخصیتهای نظیــر آیت الله کاشانی و دکتــر مصــدق را صرفنظر از اختلافات کلی زیر شعارهای حداقل زیر: ۱. سقوط دولت قوام۲. تءمین حداقل آزادیهای دموکراتیک در سراسر کشور ۳. اخراج کارشناسان آمریکائی، به تشکیل جبهه واحـد ضد استعمار دعوت نمود. علی هذا در همان دعوت نامه نیز دکتر مصدق را به اطاعت و تسلیم در برابر سیاست آمریکا متهم کرده نوشت:
...دکتر مصدق علاقه مند بود که عمال سیاست آمریکا را در درجه اول بر کرسی وکالت بنشاند و هدفش تشکیل مجلسی با اکثریت آمریکائی بود، ولی در عمل برای جلوگیری از هرگونه پیروزی نمایندگان واقعا ملی با دربار و عناصر امپریالیسم انگلیس سازش کرد. و نتیجه چهارده ماه زمامداری دکتر مصدق این است که امپریالیسم امروز خیلی بیش از زمانی که دکتر مصدق زمامدار شدبر کشور ما مستولی است....دکتر مصدق و طرفداران او نمی توانند حتی یک قدم جدی سیاسی را نشان دهند که دولت ایران برخلاف نظر مشترک امپریالیستها ی انگلیسی و آمریکائی یا نظر یکی از آنها داده باشد.۲
اما در آن شماره به دعوت نمایندگان اقلیت مجلس مبنی بر تعطیل عمومی روز دوشنبه سی ام تیر هیچ گونه اشاره ای نشده بود. همان روزنامه دعوت مزبور را بدون اظهار نظر در ستون اخبار انتشار داد و در مطبوعات مخفی و علنی حزب هیچ گونه دعوتی مبنی بر شرکت در تعطیل عمومی مشاهده نشد.
در آن روز دکتر مصدق مظهر مبارزه ضد استعماری و رهبر ملی ایران و قوام مظهر ارتجاع و استعمار بود. لکن حزب توده ایران که از بدو زمامداری دکتر مصدق او را به عنوان عامل امپریالیسم آمریکا کوبیده و بـرای سقوط دولتش آنچــه در قدرت داشت کوشیده بـود، طبعا نمی توانست از زمامداری دکتر مصدق دفاع نماید. گرچه سقوط دولت قوام الزاما به زمامداری مجدد دکتـر مصــدق منجر می گشت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. دژ به جای سوی آینده، ۲۷/۴/۳۱، سرمقاله.
۲. دژبه جای به سوی آینده، ۲۹/۴/۳۱، سرمقاله.
صفحه ۵۷۷
روز بیست و نهم تیرماه کارگران انبار چای سازمان برنامه، چیت سازی تهران، سیلو، کارخانه سیمان، راه آهن و چند موسسه دیگر با تشکیل جلساتی ضمن تائید اعلامیــه«جمعیت مبارزه با استعمار» به ابتکار خود و به عنوان پشتیبانی از شعارهای جمعیت مزبور از ساعت یک بعد از ظـهر روز ۲۹/۴/۳۱ به مدت ۲۴ تا ۴۸ ساعت اعلام اعتصاب کردند.
بالاخره در آخرین ساعات روز ۲۹ و صبح روز ۳۰ تیر رهبران حزب توده ایران پس از ملاحظه موج فزاینده اعتصاب و اعتراضات مردم به دنبال جنبش خلق افتادند و دستور نیم بندی جهت شرکت در اعتصاب عمومی صادر کردند. بدیهی است به علت عقب افتادگی از جنبش توده مردم نتوانستند رهبری واقعی آن را به دست گیرند. فقط افراد فداکار و ورزیده حزب توده ایران که در تظاهرات خیابانی تجربه و آزمودگی داشتند توانستند رهبری دسته های متفرق را در میدان عمل به عهده گیرند.۱
تظاهرات پرشکوه روز سی ام تیر قیام واقعی و پر عظمت یک ملت زنده بود. در آن روز ملت قهرمان ما به پا خاست و جنگ بی امانی بین حق و باطل، ظلام و عدالت، آزادی و ارتجاع آغاز گردید. دژخیمان، بی دریغ بر روی مردم بی سلاح گلوله باراندند و برای سرکوب آنها از تانک و زرهپوش مدد گرفتند. لکن ملت کشته ها برجای گذاشت و از پیشروی باز نایستاد تا سرانجام قوام السلطنه آن پیر غلام ارتجــاع و استعمـار را از اریکـه زمامــداری به زیر کشیده پوزه اربابان او را به خاک مالید و پیروز شد.
از اولین ساعات روز سی ام تیر تهران وضع یک شهر اشغال شده را داشت. اکثر خیابانها مخصوصا آنهایی که به مجلس شورا ختم می شد در محاصره نیروهای پلیس و نظامی و تانکها و زرهپوشها بود. به نوشته روزنامه کیهان«اولین محلی که تظاهرات راشروع کرد دانشگاه بود. (تأکید با رنگ قرمز از این نگارنده است) چند دقیقه پس از شروع تظاهرات عده ای سرباز و پاسبان به محل رسیدند تا تظاهر کنندگان را متوقف سازند. ولی کاری از پیش نبردند. تظاهر کنندگان موج به موج به جلو می رفتند.»
در تظاهرات تمام مردم از هر حزب و دسته و جمعیت و از هر طبقه و صنفی با هماهنگی قابل ستایشی شرکت داشتند. و شعار اصلی اکثریت آنها «مرگ بر حکومت ننگین قوام »، « زنده باد دکتر مصدق» بود.
در خیابان اکباتان از طرق مردم بیشتر مقاومت می شد. در این خیابان که «حزب زحمتکشان ملت ایران» در آن واقع است و روزی فروش روزنامه های دست چپی در آن کار مشکلی بود امــروز مـرکــز فعالیت عناصر افراطی دست چپ نیز بود. روزنامه های شاهد ارگان حـزب زحمتکشان، پرچمدار ارگان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. قطعنامه پلنوم چهارم کمیته مرکزی در اینباره چنین می گوید: «....در حادثه ۳۰ تیر ۱۳۳۱ ما دیرتر از بورژوازیملی و تازه آن هم پس از آنکه بخشی از توده حزبی به ابتکار خود جنبید، وارد صحنه شدیم .....» (به نقل از قطعنامه پلنوم درباره درباره خطای رهبری حزب در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲)
۲. کیهان، شماره ۲۷۶۱، ۳۰/۴/۳۱، سرمقاله.
صفحه ۵۷۸
پان ایرانیستها، جوانان دموکرات و به سوی آینده ارگان چپهای افراطی باهم به فروش می رفت و این سه چهار دسته ابتکار عملیات را در دست داشتند. امروز این چند دسته که تا چند روز قبل غالبا با یکدیگر در زد و خورد بودند دوستانه با یکدیگر حرکت و تظاهر می کردند ۱.
پایان نقل سخن از کتاب « گذشته چراغ راه آینده است»
اشتراک در:
پستها (Atom)