۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

قتل قوی‌ترین مرد ایران با ضربات چاقو؛ جزئیات حادثه از زبان تنها شاهد



فرارو -  «روح‌الله داداشي» يكي از قويترين مردان ايران شنبه شب و در جريان يك درگيري خونين به قتل رسيد.

تصاویری از روح الله داداشی قویترین مرد ایران

روح الله داداشی قهرمان دو دوره رقابتهای قویترین مردان ایران و قهرمان مسابقات قویترین مردان جهان در قشم شامگاه شنبه با ضربات چاقو افراد ناشناس از پای درآمد و پس از انتقال به بیمارستان جان به جان آفری

۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

شاه در پیشگاه تاریخ


شاه در پیشگاه تاریخ

ملاحظاتی در باره‌ی کتاب " شاه"- بخش دوم

چهار شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰ - ۰۱ ژوين ۲۰۱۱

فخرالدين عظيمی

fakhraddin-azimi.jpeg
چند نکته در باره ی منابع و زیرنویسها

زندگینامه نویسی نیازمند دستیبابی به منابع دست اول است– نامه ها ، یادداشتها، پیشینه ی پزشکی، و اسناد ومدارکی که در بایگانی های دولتی یا خصوصی یافت می شود. در مورد این کتاب نویسنده به اسناد و مدارکی از اینگونه، که در بایگانی های گوناگون در ایران پراکنده اند، دسترسی نداشته است وبه ناگزیر تا حد زیادی به اسناد بریتانیا و آمریکا تکیه کرده است. اما شیوه استفاده او از این اسناد و طرز ارجاع او به آنها ایرادهای اساسی دارد. بایگانی اسناد بریتانیا مدت هاست دیگر "پی آر او" (PRO) نامیده نمی شود و "بایگانی اسناد ملی بریتانیا" نام دارد. نویسنده میان گزارشهای مختلف سفارت، وزارت خارجه ی بریتانیا، و دایره ها و اشخاص مختلف تفاوتی قائل نشده و هر گزارشی را - صرف نظر از سند یت و اهمیت، و تهیه کنند و گیرنده، و نوع آن- قابل ارجاع تلقی کرده است. از سوی دیگر اینهمه تکیه بر منابع آمریکایی و انگلیسی می بایست با تلاش برای بهره وری ازمنابع موجود فارسی - از مجموعه ی روزنامه ها و مجلات تا انبوه کتاب ها و اسناد منتشر شده - همراه باشد. با توجه به اینکه انگلیسی ها و آمریکایی ها خود درگیر دررویدادهای ایران بودند و نه فقط شاهد و گزارشگر رویدادها، گزارش ها و داوری های آنها را نیز مانند هر گزارش و داوری دیگری می بایست سنجید . نویسنده کوشیده است دسترسی نداشتن به منابع ایرانی را تا حدی با گفتگو هایش با اهل سیاست و آگاهان جبران کند و می گوید بابیش از پانصد نفر مصاحبه کرده است اما تنها نام حدود پنجاه نفر را می توان در زیرنویسها یافت. از سوی دیگر شمار زیادی از نوشته های سودمند و منابع دست اول را که طی سی سال گذشته در ایران و بیرون منتشر شده است یا ندیده یا به آنها ارجاع نداده است. مهم تر از این از تکنگاری ها و تحقیقات دیگر در زمینه ی تاریخ ایران سده ی بیستم که به زندگی و زمانه ی شاه مربوط اند بهره ی چندان نبرده است. در مواردی نیزچنین بر می آید که ازیافته های آنگونه پژوهش ها استفاده کرده ولی از ارجاع به آنها خوداری کرده است. توجه درست و استفاده به جا از نوشته های تحقیقی موجود سبب می شد از بازگفت برخی روایت ها پرهیز شود و نتیجه گیری ها نکته سنجانه تر باشد.

یکی ازبنیادی ترین آداب نگرش و نگارش تاریخی برخورد سنجشگرانه و انتقادی با منابع و طبقه بندی آنهاست است.

همه ی منابع ارزشی یکسان ندارند و هر منبعی را با توجه با عوامل زیاد و مقایسه با منابع دیگرباید سنجید و ارزیابی کرد . نویسنده با درهم آمیختن همه ی منابع این تصور را دامن می زند که ِصرف ارجاع به نوشته ای، یا ادعایی، اعتبار و سندیت سخنی را تایید می کند یا آن را موجه می سازد. هر نوشته ای را که به کارش آمده، صرف نظر از اعتبار و ارزش آن و بی درنگ چندان، به کار گرفته و اغلب موارد منابعی را که با جریان کلی سخنش همخوانی نداشته است نادیده گرفته. از ارجاع به پژوهش هایی که درونمایه ی تحقیقی ِ آنها با نظر او ناهماهنگ است، یا نمی توانسته یافته های آنها را با نظر خود سازگار کند، خوداری کرده است. نویسنده در مواردی به این ترفند دست یازیده که نظر کسی را نقل کند، و به این ترتیب آن را در خور توجه جلوه دهد، بی آنکه به ارزیابی و سنجیدن و پیوند دادن آن نظر با موضوع و زمینه ای که مطرح است بپردازد. چنین بر می آید که از دیدگاه او نوشته های خود شاه، و کتابهای فرمایشی وتبلیغاتی وتوجیهی، عملا همان اندازه معتبراند که سندهای اساسی یا نوشته های پژوهشی. گهگاه جمله ای را با این سخن (از نوشته هایی مانند ماموریت برای وطنم یا پاسخ به تاریخ) می آغازد: "به روایت شاه..." اما باید پرسید این روایت چقدر موجه است و چقدربا تعقل تاریخی و اسناد و آنچه در تاریخ مورد نظر از شاه بر می آمده خواناست. چرا باید ادعاهای توجیهی و بی پایه را با واقعیت های تاریخی یکی قلمداد کرد؟

کتاب روش متعارف یا هماهنگ ویکدستی را در انتقال و تبدیل حروف از فارسی به انگلیسی رعایت نکرده است. مثلا "ق" درکلماتی مانند "قم"، "قاسم"، " اقبال" ، "قزوینی" یا "عاقلی" به g تبدیل شده ولی در مواردی مانند "باقر" یا "بقایی" به gh، و در مورد قوام به q ( این هم البته نه در همه موارد؛ در صفحه ۹۵ قوام یک بار با q و چند سطر زیر تر با g نوشته شده). درنگارش بسیاری کلمات یا تشدید را خذف کرده یا به نادرست به کار برده است. تلفظ شماری از نام ها نا درست است. بی دقتی های فراوانی نیز به زیرنویسها راه یافته است . به ذکر چند نمونه از زیرنویس های مربوط به فصل های یک تا ده بسنده می کنم: ص۴۴۵، محمود محمود مورخ روابط سیاسی ایران و بریتانیا در قرن نوزدهم بود نه مورخ انقلاب مشروطه. دانشنامه زبان و فرهنگ ایران " لغت نامه دهخدا" نام دارد نه "دهخدا". ص۴۵۱، عنوان کتاب باقر
عاقلی "ذکاالملک فروغی و شهریور ۱۳۲۰" را به انگلیسی تبدیل کرده است به "فروغی و ۲۹ شهریور"؛ گذشته ازاین می نویسد: "کتاب به گفته ی مولف خاطراتی است که فروغی برای فرزندش روایت کرده است." چنین نیست! کتاب، به ادعای عاقلی ،حاصل گفتگوی او، یعنی عافلی، با فرزند فروغی (محسن) است. کتابی را در چند جا در تیررس "حوادث" نامیده و در مواردی در تیررس "حادثه" ؛ دومی درست است. در مواردی موضوع با زیرنویسی که به آن ارجاع داده شد ارتباط ندارد: مثلا فصل ۶، زیرنویس ۴. ص ۴۵۳،ترجمه ی عنوان خاطرات مصدق به انگلیسی نادرست است. ص۴۵۶ ،نام مولف کتاب "مرجعیت در عرصه اجتماع و سیاست"، محمد حسین "منظرالاضداد" آمده؛ درست آن منظورالاجداد است؛ ترجمه انگلیسی ِ عنوان کتاب هم درست نیست. ص۴۵۷ ، به کتابی ارجاع شده است با این مشخصات: احمد علی شایگان، "زندگی نامه سیاسی و سخنرانی ها"؛ عنوان درست این است: احمد شایگان (گردآورنده )،" سید علی شایگان: زندگی نامه ی سیاسی، نوشته ها و سخنرانی ها". اینگونه خطاها، که در مرجع های انگلیسی ِ کتاب هم فراوان است ، قابل اجتناب بود و مسئوولیت آن تا حدی نیز متوجه ناشر کتاب، انتشارات "پا لگریو"، است که هنجارهای برتر انتشار را رعایت نکرده است. گزینش حروفی ریز سبب شده خواندن این کتاب چشم را بیازارد؛ زیرنویسها از متن هم ریزتر است. ویرایش و پالایش این کتاب و کاستن از دامنه ی اطناب حاصل را مطلوب تر می کرد .

یکی دو ارزیابی ِ کلی

میلانی، بر خلاف منقبت سرایان متعارف شاهان، می داند که شاه را در پیشگاه تاریخ باید آزمود نه تاریخ را در پیشگاه شاه. او نیزبا توجه به هنجارهای متعارف پژوهشگری کوشیده است خود را ازاحساساتی که درجرگه ی شیفتگان، یا صف بیزاران، شاه غالب است برکنار نگاه دارد. نگاه او به شاه همدلانه است اما خرده گیرانه هم هست؛ این از دامنه ی خشکی ِ نوشته ی او می کاهد و برگیرایی های آن می افزاید. او در عین حال با آمیخته ای از زبان آوری و اشارات ادبی وتاکید بر اینکه نیک وبد هر دو را می نویسد می خواهد خودرا فراتر از درگیری های سیاسی نشان دهد. اما گزینش آنچه درزندگی و زمانه ی شاه در خور تاکید است و آنچه نیست ازملاحظاتی سیاسی برکنار نیست. با اینکه این زندگینامه به مسائل شخصی و خصوصی فراوان پرداخته است اما در اساس زندگینامه ای سیاسی است و خواه ناخواه به بازگفت بخش های مهمی از تاریخ ایران پرداخته است. اما این بخش ها، یا جنبه های زیادی از آن، را دیگران نیز بررسی کرده اند و میلانی کمترکوشیده است دانسته ها ویافته های تحلیلی ِ موجود را بازتاب دهد و نکته های درخورتاملی را برآنها بیفزاید. آمیختگی ِ مباحث مربوط به قلمروهای خصوصی و سیاسی ِ زندگی شاه نیز به شیوه ای انجام شده که نه پیوند رویدادها همیشه آشکار است ونه نتیجه گیری ها همیشه بر داده ها تکیه دارد. پیوند داستان ها با روایت های پیش و پس وبا طرح کلی زندگینامه نیز در همه ی موارد روشن نیست. گویی نویسنده پروای آن را نداشته است که کتاب جُنگی به نظر آید انباشته از نکته ها و داستانهایی که همیشه باهم پیوندی ندارند ولی شاید کسی را به کار آیند. این کاربه ساختار روایی کتاب و انسجام و تسلسل آن آسیب رسانده است.

معیار اهمیت مباحث هم در این کتاب چندان مشخص نیست. میهمانی و عروسی و لباس و آرایش همان اندازه محل توجه اند که برخورد و رقابت و تلاش و ترفند. جریان رویدادها کمابیش در نوعی تسلسل ادامه می یابد ولی هدف اصلی ارائه ی تحلیل هایی نیست که ذهن های باریک اندیش و ژرفا نگر را سیراب کند. کتاب برای اهل فن نوشته نشده ولی از اهل تفنن غافل نمانده است. شاید این کتاب بیش از همه کسانی را در نظر داشته است که کنجکاو زندگی های مجلل شهریارانه و هالیوودی اند و دل نگران شور و شر ها یا سختی ها و تراژدی های کاخ نشینان . کنجکاوی در باره ی زیر و بم زندگی ِ شاهان و شاهزادگان و هنر پیشگان همه جا میان توده های مردم هواداردارد. در مورد ایران توجه به اینگونه موضوع ها با حسرت ها و نوستالژی های برخی غربت زدگان در می آمیزد و آنها را دامن هم می زند. نویسنده در برشمردن رویدادهای زندگی ِ خصوصی زبردست است. می تواند همانند یک روزنامه نگارحرفه ای توجه واحساس و هیجان خوانندگان را دامن زند. هر وقت در این زمینه می نویسد می تواند خواننده را با خود همراه کند ولی هنگامی که به سراغ تبیین و تحلیل می رود خوانندگان نکته سنج ازاو فاصله می گیرند؛ کیفیت نثرش هم افت می کند. ترفندهای داستان سرایانه وهنر نویسنده در شرح گوشه ها ی زندگی ِ خصوصی ِ شاه و لایه های خوی او، و سبک اودر روایت پردازی های شبه ادبی ِ توده پسند، از توانایی او درتبیین مسائل و بررسی ِ پویای درگیری ها و تحلیل تاریخی-جامعه شناختی فراتر است. بیش از آنکه در بند این گونه تحلیل ها، و گشودن افقی به سوی درک استدلالی وتفسیرروشنگرانه باشد، در پی شرح هایی است که با چاشنی هایی کنجکاوی انگیز در می آمیزد و خواننده را بر می انگیزاند یا سرگرم می کند.

تاریخ از دیدگاه نویسنده آوردگاه سرنوشت وکاستی ها و انتخاب های تراژیک است؛ ساخته ی افراد و پی آمد مقاصد و غرض ها و بازی ها و بازیگری ها وتصورات و واهمه ها ی آنهاست. او، به همین سبب، به بخت وکم و کاست اراده و تصمیم بسیار بیشتر توجه دارد تا به ساختارها و نهادها، و پدیده هایی فراتر از روابط شخصی ِ انسانی؛ یا به تنش میان کنشگری و ساختارها، وآرمان ها و منافع. نگرش او تاریخ نگاری را به زندگی نامه نویسی فرو می کاهد؛ درخت یا درخت ها را نشان می دهد اما نه جنگل را. توجه او به نقش قدرتمندانی است که گرفتار کاستی های خلق و خوی شخصی اند و ترکیبی از غریزه ها، آرزوها و خواست های متضاد؛ دست به گریبان با وسوسه ها، تردیدها، توهمات ، معما ها، جاسوس ها، بی وفایی ها و ناسازگاری ها. این گونه نگرش به تاریخ می تواند شم و شهود تاریخی ِ خواننده را بیفزاید اما اغلب بیشتر به سرگرمی و برانگیختن احساس ها می انجامد تا فراخواندن به تامل. خواننده ی هشیار خواهان آنست که بردامنه ی درک خود از رابطه ی قدرت و مسئوولیت بیفزاید و بیاموزد که رهبران سیاسی چقدر می توانند از تنگنای خوی و سرشت خود فراتر روند و رفتاری دیگرداشته باشند .

کاوش نویسنده در قلمرو زندگی سیاسی ِ شاه برپیوند مشروعیت قدرت سیاسی و مشروطیت تاکید نمی کند و زمینه ی گسترده ی تلاش های مشروطه خواهانه و مبارزات اجتماعی ومدنی برای جامعه ای بهتررا نمی کاود. واقعیت کوبنده و تلخی که می بایست درمحور این بررسی قرارداشته باشد این است که مردی در راس کارها قرار گرفت که، به رغم توانایی ها یا ناتوانی ها، نمی بایست در چنان موقعیتی باشد. بنا نبود سرنوشت ملت ایران با سرشت یک شخص در آمیزد. تلاش های مشروطه خواهانه هدفی مهم تر ازجلوگیری از این در آمیختگی نداشت. اما نویسنده اغلب به گونه ای می نویسد که گویی این تلاش ها بیش از حاشیه ای بر متنی نبوده است؛ گفت وگویی نبوده است که باید چندان جدی گرفته شود؛ معیاری نبوده است که بر اساس آن می بایست رفتارهایی سنجیده شود. مشروطیت که مهم ترین زمینه ی بحث در باره ی پادشاهی ِ مشروطه و طبعا پادشاه "مشروطه " است در نوشته ی میلانی بی رنگ است. شاید نمودار نمادین گویایی از بی توجهی او به مشروطیت همین باشد که تاریخ تدوین قانون اساسی را همه جا ۱۹۰۵ نوشته است. زمینه ی گسترده تر قدرت شاه، نهاد سلطنت، طبقه ی فرادست، و آن پدیده های ساختاری که او را - به رغم ضعف های شخصی- توانا کردند تا به چنان قدرتی دست یابد، نیز موضوع اصلی ِ توجه او نیست. او به چگونگی ِ زیست شاه بسیار بیشتر از چرایی های آن توجه دارد و می داند که خواننده ی متعارف چه چیزهایی را بیشتر می پسندد.

در فصل هایی که به دورا ن پیش ازمرداد ۱۳۳۲ اختصاص دارد نویسنده کمابیش همه جا ناخشنود بودن شاه را از نقش سیاسی ِ خود طبیعی انگاشته و تلاش او در افزایش قدرت خود را، چون عادی می شمارد، نیازمند تبیین نمی پندارد. لحن او در بر شمردن چند و چون زندگی شاه چنان است که همدلی ِ خواننده با گزینه های ظاهرا دشواری که شاه با آنها روبربود جلب شود. به رغم احساسات دوگانه ای که نسبت به شاه دارد شرح مربوط به مواقعی را که شاه احساس می کرد کارها بر وفق مرادش نیست به گونه ای نوشته است که خواننده شاه را کسی می پندارد که برای حصول آنچه به حق می بایست از آن بهره ور باشد تلاش می کرد و قربانی جاه طلبی ها، دشمنی ها، و مانع تراشی های این و آن بود نه قدرت خواهی و بلند پروازی های خود. لحن اونسبت به شاه میان همدلی ِ نیمه پنهان و ناهمدلی ِ نیمه آشکار در نوسان است. چون درکمتر موردی دلیل موجهی می یابد که بی پرده شاه را بستاید به پرسشگری در باره ی اعتبارو صداقت و نیک خواهی ِ رقیبان و چالشگران و منتقدان او دست می یازد؛ انگیزه ها و آرمانهای مخالفان او را فرو می کاهد و در صمیمیت بسیاری تردید می کند.

همانگونه که گفتیم، صفتی را که نویسنده مکررا در توصیف مقاصد سیاستگرانی مانند قوام به کار می برد "جاه طلب" یا "بسیار جاه طلب" است -صفتی که در کاربرد او جنبه ای منفی و آسیب شناختی دارد . در کارکسانی مانند قوام انگیزه ها، ارزشها، و ملاحظات مهم دیگری نمی بیند – این را که مثلا معتقد بودند نخست وزیر باید اقتدار داشته باشد و بتواند کشور را اداره کند و نیازمنذ تکیه به در بار نباشد. زندگی ِ اغلب دولتمردان مخالف شاه را یک بعدی جلوه می دهد و رفتار آنها را تنها از دیدگاه تنش با شاه می نگرد و چالشی که متوجه اوکردند. اما در مورد رفتار شاه گستره ای از انگیزه ها و احساس ها و دلبستگی ها را می بیند. در جایی این واقعیت آشکار و آشنا را تکرار می کند که شاه در دهه ی نخست سلطنتش نیز در بند مشروطیت نبود ولی بعد به گونه ای می نویسد که هر کس با شاه بر سر این موضوع به ستیز برخواست "دشمن" او یا خاندانش بود. این روش تلویحا حرکت های شاه را در حوزه ی سیاسی متعارف و به هنجار جلوه می دهد. او را رهبری می نمایاند که درگیری های سیاسیش منطق و مشروعیت خاص خود را داشت. نویسنده نمی تواند تخطی ِ پی گیر شاه از قانون اساسی را نادیده بگیرد ولی آن قانون را هر جا بتواند از آن به سود توجیه رفتار شاه بهره برداری کند- مانند برکناری ِ مصدق پس از رفراندم- مورد تاکید قرار می دهد. اگر در باره ی نفوذ و دخالت های بریتانیا گهگاه لحنی سرزنش آمیز به کار می گیرد در باره ی مشروعیت رفتار و سیاست های آمریکا، یا در گیری پیچیده ی سفارت آن کشور در امور ایران، پرسشی در پیش نمی نهد و آن را عادی، و درقصد و بنیاد، نیک خواهانه می شمارد. گزارشهای کارگزاران سفارت را ارزیابی های ناظرانی بی طرف یا با حسن نیت وانمود می کند. از مقتضیات جنگ سرد آگاه است، و باانگیزه ها و زمینه ی فکری آن همدل، به این سبب کمونیسم ستیزی را عملا اقدامی عادی و متعارف می انگارد.

لوئیس نیمیر (Namier) مورخ برجسته ی بریتانیایی بر آن بود که تاریخ پژوه حرفه ای باید به موضوع پژوهش خود بیش ازخود بیندیشد؛ باید بیش ازهرچیز در بند واقعیت و حقیقت باشد؛ دل به ناموری نسپرد؛ و خود را از وسوسه ی بازاری کردن دانشوری و خشنود کردن این وآن و درخشش های ساختگی ِ زودگذر فراتر نگاه دارد. بی گمان این برداشت پارسا منشانه از ویژگی های مورخ با واقعیت های زندگی ِ دانشگاهی ِ امروزین چندان سازگار نیست - عصری که، به پشتوانه ی رسانه ها، دیدن و شنیدن کارآمدتر از خواندن و اندیشیدن شده است. با اینهمه هنوز ، و شاید بیشتر از همیشه، هنجارهای حرفه ای تاریخنگاری چیزی جز بیشترین سخت گیری در بازتاب درست واقعیت را بر نمی تابد.

هیچ کتابی نیست که، به رغم تلاشهای مولف آن، ازسهو و خطا یکسره برکنار باشد؛ چیزی که زبان را به شکوه می گشاید دامنه ی اینگونه کاستی هاست. اشتباه اگرحاصل دسترسی نداشتن به اطلاعات یا آسان گیری نباشد پی آمد بی دقتی است وبی دقتی در تاریخنگاری چیزی نیست که بتوان آن را سهل انگارانه نادیده گرفت. بازتولید بی دقتی ها در حوزه ی تاریخ پدیده ای را که فریدون آدمیت "آشفتگی در فکر تاریخی" نامید دامنه دارترو سهمگین تر می کند وحافظه ی تاریخی ِ جمعی را آسیب پذیر تر می سازد. اشتباهات یک اثر اعتماد خواننده ی آگاه را سلب می کند و خواننده ی بی خبر را گمراه. خطا ها ی یک کتاب، حتی اگر محدود به ثبت درست اسم ها یا جزئیات رویدادها و کارنامه های افراد هم باشد، درست خوانی ِ سندها، رعایت امانت در نقل آنها، صحت استنباط ها، وموجه بودن نتیجه گیری ها را هم مشکوک می کند. میلانی نویسنده ی باذوق و سخت کوشی است که به پشتوانه ی آموخته ها و تجربه ها سخنی برای گفتن دارد. این سخن در حوزه ی تاریخ نگاری نمی بایست تا این میزان از خدشه ی آسان گیری آسیب ببیند. بی گمان اگر او در بررسی ِ منابع و تحقیقات موجود شکیبایی ِ بیشتری نشان داده بود وهوشمندی ِ خوانندگانش را هم دست کم نگرفته بود می توانست از بوته ی ورود به جرگه ی تاریخ پژوهان سرفراز تر بیرون آید.

کتاب به حمید مقدم اهدا شده است- "اومانیستی" که "تجسم تلاش ایران برای دستیابی به دموکراسی و سربلندی " است. چنین ادعایی در مورد مقدم، بازرگان ایرانی تبار ساکن سانفرانسیسکو، برای کسانی که او را نمی شناسند نیازمند توجیه است، حتی اگرمراد از این سخن اقدام مقدم در به راه انداختن موسسه ی ایران شناسی ای باشد که میلانی مدیر آنست. میلانی در سال ۲۰۰۱ به موسسه ی هووردراستنفورد پیوست. پیوستن اوبه این موسسه ی دست راستی، در گیر شدن درطرح های آمریکا برای "پیشبرد دموکراسی" در ایران، ودل سپردن به مشربی هماهنگ با فضای فکری ِ موسسه ی هوور، طبعا برخی آشنایان او را، که هنوز در بند ارزشهای چپ بوده اند شگفت زده کرد. برخی نیز این دگرگشت را نمودار تحول فکری و پختگی پنداشتند. اما میلانی بی آنکه پروای توجه به منتقدان خودرا داشته باشد خودرا با موقعیت و نقش تازه ی خویش در موسسه ی یاد شده منطبق تر کرد، در مقام تفسیرگر امور مربوط به ایران در رسانه ها حضوری فعال یافت، و کوشید تصویری تجدید نظر خواهانه ازتاریخ روابط آمریکا با ایران ارائه دهد. او نوشته های جدی تر خودرا هم در همین حال و هوای فکری پی گرفت. بررسی ِ پیوند میان گرایشهای ایدئولوژیکی ِ میلانی و کا رهایی که او در زمینه ی تاریخ کرده است از قلمرو این نوشتار فراتر است. بی گمان جهان بینی ِ هر نویسنده ای با گزینش موضوع تحقیق مورد نظر او و شیوه پیشبرد آن مربوط است. اما درستی یا نادرستی واقعیت ها ی به کارگرفته شده امردیگری است. هر نویسنده ای می تواند چشم انداز نظری ِ خودرا برگزیند ولی نه واقعیت های دلخواه خودرا؛ نمی تواند واقعیت هایی را نادیده بگیرد یا در انعکاس درست آنها سهال انگار باشد؛ نمی تواند خود را در برابر هنجارهای نگرش وروش پژوهش تاریخی آسان گیر نشان دهد.

ایران سرزمینی است که مرده ریگ تاریخ بر دوش مردم آن سنگینی ِ محسوس تری دارد در حالی که دانش تاریخی در بسیاری حوزه ها همچنان ناچیز مانده است. در این شرایط بررسی ِ درست واقعیت های گذشته، بازتاب هرچه روشمند تر و دقیق تر و تحلیلی تر آنها، وارزیابی ِ سنجشگرانه ی حاصل کار اهمیتی سترگ دارد. این کار هم بازشناخت مسؤولیت در برابر گذشتگان است و هم در برابر مردم حال و آینده. اندیشیدن بر پایه ی دانسته های نادرست یا مخدوش در باره ی گذشته راهیابی برای آینده را دشوار می کند. اندیشیدن مدرن چیزی جز تاریخی اندیشی نیست و تاریخی اندیشی در گرو آگاهی درست است از آنچه رخ داده است.

هنجار تا کنون براین بوده است که نویسندگان از ستودن نوشته ی خود بپرهیزند و تقریظ نویسی را به دیگران واگذارند.
میلانی گویا گسست از این سنت را روا دانسته نوشته است کتاب او "حفره ی فراخی (gaping hole) را در فهم پر می کند..." (ص.۴۴۱). این کتاب، دست کم به سبب ملاحظاتی که به برخی از آنها اشاره شد، پرسش های تازه ای را دامن می زند و در نتیجه کاربازنگری و درک زندگی و نقش یکی از مناقشه انگیز ترین چهره های سیاسی ِ تاریخ ایران را به پیش خواهد برد. با این همه بهتر آن بود که اینگونه داوری ها به خوانندگان واگذار شود نه آنکه عطار بگوید.
____________________________


* فخرالدین عظیمی استاد تاریخ دانشگاه کانتیکت (Connecticut) در آمریکاست. تازه ترین کتاب او:
The Quest for Democracy in Iran: a Century of Struggle against Authoritarian Rule (Harvard University Press, 2008, 2010
"در پی مردم‌سالاری: کشاکش صد ساله با خودکامگی در ایران" است. این کتاب برنده‌ ی جایزه‌ ی بنیاد مصدق در ژنو بوده است که هر دو سال یک‌بار اعطاء می‌شود. جایزه‌ ی " انجمن بین‌المللی ایران‌شناسی" برای بهترین کتابی که در مباحث ایران‌شناسی در طی سال‌های ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ منتشر شده است نيز به اين كتاب تعلق گرفته است.

The Fire Temple of Baku




The History of an Atashgah rooted in the time of the Sassanid’s
Wednesday 2 June 2010, by Farroukh ALIEV
In the Absheron peninsula of Azerbaijan, there are many places where the fire comes up from the underground. The earliest mentions of this phenomenon were noted by Priscus in 5th century, by Al-Istakhri and Mas’udi in the 7th-10th centuries. Zoroastrians lived in the Transcaucasia from the Achaemenian times and worshiped these forever burning flames and built the fire temples. One of these temples is called Atashgah (“Place of Fire”) and survives to our days in the Surakhane village, 15 km far from Baku.

JPEG - 6 kb
Eternal fire
The History of Atashgah is rooted in the time of the Sassanid’s, when Zoroastrianism was the dominant religion in this region. But in 643 there was the turning point: the territory of the Caucasus was invaded by the army of the Arab Caliphate, which brought Islam to this region. Fire temples fell into decay. Some Zoroastrians, who did not accept Islam, eventually had to go to India, where the history of the religion of Fire continued. Part of the population of Transcaucasia remained as Zoroastrians some time after the Arabian invasion. Al-Istahri (10th century) wrote that not far from Baku (i.e., on the Absheron Peninsula) lived fire worshippers. This was confirmed by Moses Kalankatuatsi in his reference of the province of Bhagavan — “Fields of the gods” (i.e., Fire Gods), as well as archaeological data.
Centuries passed. In the Middle Ages, trade and the Silk Road connected Hindu merchants from the Punjabi city of Kangar with an abandoned Zoroastrian temple in Surakhane.
JPEG - 16.9 kb
The guest room
So called balakhaneh (بالاخانه) is placed above the entrance of the complex of the temple Atashgah.
The temple complex consists of a pentagonal courtyard with a toothed outer wall and the entrance portal (balakhane, بالاخانه). In the centre of the courtyard stands a quadrangular rotunda which is the main fire temple, with the eternal fire inside. The ancient masters so carefully adjusted the amount of gas that the flame did not fade during the fierce winds of the Caspian Sea and it was burning for hundreds of years with the same intensity.
Since the sixteenth century, Hindus travelled here on pilgrimage. The German traveller Kaempfer (Kämpfer), who visited Atashgah in 1683 mentioned that Hindus began to find the permanent settlements near the Fire Temple. The earliest constructions near the temple were stables, which were built in 1713.
During the 18th century, around the sanctuary there were chapels, cells and a caravanserai.
JPEG - 39.7 kb
Chahar-Taqi
Atashgah, view from balakhaneh. Above the arch chahar-taqi (چهارطاقی) mounted stove of merchant Kanchanagar. Trident trishul is in the upper part.
The central altar was built in the Iranian architectural style of the Chahar-tagi (چهارطاقی, four arches facing the four corners of the earth). The altar has the trishul (trident) and an inscription in Sanskrit which are attributes of the Hindu religion. As it reads from the inscription adorned with a swastika, the altar was restored by means of the merchant Kanchanagar in 1866 of the Vikramaditya epoch (Indian chronology), i.e. in 1810 AD.
JPEG - 15.4 kb
Fire Temple Atashgah with a “small” fire (at the left). In the background — the cells.
At the beginning of the 19th century, the Fire temple looks very much like it does today. It consisted of a central altar, guest rooms and 26 cells.
JPEG - 5.8 kb
The courtyard of the Fire Temple complex
At right is the balakhaneh (بالاخانه).
Above the entrance portal is arranged the traditional Absheron guest room – balakhaneh (بالاخانه).
In the cells of the walls are carved inscriptions of the Indian letters Nagrik, Devanagari and Gurmukhi. From the tablets with inscriptions of verses (“Shlokas”) it is clear that the Hindus used Atashgah as a temple of the Hindu goddess of fire Jvalaji. Also, at one of the plates there is an inscription in the Sikh Punjabi language.
According to de Chardin, the Fire Temple in Surakhane during the 60’s period of the 17th century was visited by Zoroastrians. This confirms the Persian handwriting Naskh (نسخ) inscription over the entrance aperture of one of the cells, which speaks about the visit of Zoroastrians from Isfahan:
JPEG - 7.2 kb
The Persian inscription
The Persian inscription above the entrance to one of the cells: آتشی صف کشیده همچون دک جیی بِوانی رسیده تا بادک سال نو نُزل مبارک باد گفت خانۀ شد رو سنامد (؟) سنة ۱۱۵٨
ātaši saf kešide hamčon dak
jey be vāni reside tā bādak
sāl-e nav-e nozl mobārak bād goft
xāne šod ru *sombole sane-ye hazār-o-sad-o-panjāh-o-haštom
Fire worshippers stand in line, like naked (trees?)
Isfahani came from Vani to Badak
«Blessed the lavish New Year», he said
The house was built in the month of Ear in 1158nd year.
The 1158 year corresponds to 1745 AD. Van is implied as the Shirvan region or Bhagavan. The word Badak is used as a diminutive of Badkube (بادکوبه) — the name of Baku. (The name of Baku in the sources of the 17th and 18th centuries was Bad-e Kube. It was written as a Bad-e cubed). At the end of the reference is the constellation of Sombole (سمبل) which is Virgo, the sixth month of the Zoroastrian calendar and the modern Shahrivar (شهریور) month (August-September). In the name of the month the master mistakenly shifted the “l” and “h” at the end of the word. According to Zoroastrian Qadimi calendar New Year in 1745 AD was in August (now Iranian Zoroastrians use Fasli Calendar with Nowruz in March).
Very interesting is the use of words in the inscription “jey” (جی, “isfahani” — اصفهانی), “dak” (دک), “sad” (ساد) and the name of Baku — Van (Bhagavan) and others. Among the remaining inscriptions on the territory of Transcaucasia’s epigraphic monuments such words cannot be found. Perhaps words of this kind are stored in the language of Zoroastrians in Iran.
This inscription indicates that the Zoroastrians did not forget their fire temple, and through many centuries, continued to visit it, despite the fact that the temple was transformed into a Hindu temple.
According to 1767/68 records in the Punjab district, which included the shopping centre city of Multan, the number of Zoroastrians numbered 465 people. In the fortress of Baku city is preserved a caravanserai called Multan. Perhaps the Zoroastrians of India also visited Baku. The English traveller James Bryce referred to this in 1876. He mentioned that the Parsis of Bombay provided a presence of their superintendent in Atashgah.
The Atashgah interested many prominent people who visited Absheron. Among them we can identify such people as Russian Tsar Alexander II, the orientalists Dorn and Berezin, writer Alexander Dumas père, chemist Mendeleev, artists Vereshchagin and Ivanov, and a French traveller Wieland.
At the beginning of the 20th century the English traveller A. Jackson visited Atashgah, and then he published a slightly different English translation of the Persian inscriptions (Jackson, From Constantinople, pp. 53, 54, picture 2, footnote 2):
A fire has been drawn up like the array of a mountain,
Who can reach up to its crest?
«May the New Year of the abode be blessed»
He said The house has become radiant (? lit light-spear) from it.
In 1855, with the development of oil and gas industries, there was built the first oil and gas plant, and natural lights began to weaken. In 1883 the last Hindu priest went to India.
Interesting information about Zoroastrian from Baku mentioned by Karaite Abraham Firkovich in his Abne Zikkaron. He wrote about his meeting in Darband in 1840 with fireworshiper from Baku. Russian officer mistakenly introduced the fireworshipper to Firkowicz as the “Bramin”. Firkowicz asked him: «Why do you worship fire?» Fireworshiper replied that they do not worship fire at all, but the Creator, which is not a person, but rather a “matter” (abstraction) called Q’rţ’, and symbolized by fire. Term Q’rţ’ (“kirdar”) means in Pahlavi and Zoroastrian Persian “one who does”, “creator”.
In 1925, at the invitation of the Society for the Survey and Study of Azerbaijan, the famous Bombay Zoroastrian scholar and professor J. J. Modi visited the Azerbaijan Soviet Socialist Republic. Modi claimed that in the ancient Parsi texts there are references about fire temples on the shores of the Khazar (Caspian) Sea. It should be noted that Modi was unable to read the Persian inscription in the Atashgah and did not see in its architecture of Chahar-tags (چهارطاقی), a specific feature of a fire temple of the Sassanid period. He believed that the Atashgah was exclusively a Hindu temple, and the name of the village Surakhane translated as sho’le-khaneh (شعله‌خانه, “House of fire balls”). During his visit to Baku, Modi spent his time on another surviving Zoroastrian temple — the so-called Maiden Tower (قلعۀ دختر, Giz galasi in Azeri Turkic), which he called Atashkade (آتشکده) and rightly considered one of the ancient temples of fire.
In 1975, after restoration work, the Atashgah was opened to the public as a branch of the State Historical and Architectural Museum “Shirvanshah’s Palace”. Fires are burning again, and today the Atashgah is both a place of worship and a museum. Now it is one of the most visited monuments, enjoying great attention.
JPEG - 57.5 kb
Religious ceremony
Religious ceremony of Iranian Zoroastrians in Atashgah directed by Moobed Kurosh Niknam (مؤبد کوروش نیکنام).
Except Surakhani in Absheron, in Baku there are so called Yanar Dag (“burning mountains”). G. Gmelin in 18th century mentioned the Atashgah in the Alov-Tawa (“Place of flame”), now it is in the city of Baku. Another half-ruined Fire Temple still remains near the village of Hinalug, albeit without the appropriate building. In the literature of the beginning of 19th century it is said that this temple is also visited by worshippers.

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

استیلای روس‌ها بر شهر گنجه

استیلای روس‌ها بر شهر گنجه


پنجشنبه ۰۲ تیر ۱۳۹۰
فیروز منصوری
نظر به این‌که  تصرف شهر گنجه آغاز تهاجم و تجاوز دولت روسیه به سرزمین‌های ایران بوده و پی‌آمدهای حوادث آن‌جا  در امور سیاسی و اجتماعی آذربایجان نقش داشته و موثر بوده است. لذا به شرح ماجرا می‌پردازد.
حکومت شهر تاریخی گنجه، بعد از فرار القاص میرزا از شیروان به استانبول، در سال 955 هـ.ق. از جانب شاه طهماسب به شاهوردی سلطان زیاد اوغلی قاجار، مفوض شد.1
آخرین فتوحات عثمانیان در قفقاز و آذربایجان در زمان شاه‌عباس اول، شهر گنجه بوده است که در آن موقع محمدخان قاجار زیاد اوغلی بر آن شهر حکومت می‌کرد. دکتر فخرالدین کیرزی اوغلو، با استفاده از « تاریخ سلانیکی» و کتاب خطی
« گنجینه فتح گنجه» نوشته رحیم‌زاده ابراهیم حریمی، اشعار می‌دارد:
به واسطه هجوم سیل‌آسای قشون عثمانی به گنجه در هفتم شوال 996 هـ.ق، محمدخان قاجار زیاداوغلو، در شهر گنجه و قرای و نواحی،  هر چه ایل و اولوس و رعایا داشت، همگی را با اغنام و احشام و اموال و اسباب و ارزاق، به دواب و مواشی حمل کرده به سوی کناره‌های رودخانه ارس رهسپار شدند و با تخلیه کامل شهر، چیزی برای دشمن نگذاشتند. بعد از ورود محمدخان قاجار به کرانه‌های ارس، ده‌ها هزار از قزلباشان قراباغ و عده زیادی از قشون تخماق‌خان به فرماندهی حاکم فراری گنجه در تدارک حمله به عثمانیان متصرف گنجه بودند. این خبر چون به جعفر پاشا رسید، قوای عثمانی را سریعا به جانب ارس فرستاد. محمدخان چون از یورش عثمانیان آگاهی یافت، با اهالی گنجه از کرانه ارس شتابان به سوی شهر ارسبار فرار کردند و در حین عبور از رودخانه، عده زیادی از آنان در آب غرق شدند.2
شادروان نصرالله فلسفی می‌نویسند:
در سال 998 که شاه‌عباس با دولت عثمانی از در صلح درآمده بود، محمدخان زیاد اوغلی قاجار و جمعی از امیران قراباغ، قلعه گنجه را محاصره کردند تا دست‌ ترکان را از وطن موروثی خود کوتاه کنند. شاه‌عباس برای این‌که  بهانه‌ای به دست دربار عثمانی ندهد نامه به ایشان نوشت و فرمان داد که دست از محاصره گنجه بدارند. و مخصوصا گوشزد کرد که امروز، ناچار قراباغ را به ترکان می‌دهیم، ولی این ولایت از میان نخواهد رفت و به خواست خداوند باز روزی به آسانی به دست ما خواهد افتاد. 3
پیش‌بینی شاه‌عباس 16 سال بعد تحقق پیدا کرد و در ماه صفر 1015 هـ.ق، نیروهای صفوی گنجه را فتح کردند، محمدخان زیاداوغلی دوباره حکمران قراباغ و گنجه شد.
محمدخان زیاد اوغلو 9 سال دیگر حکومت راند تا این‌که  در جنگ با تهمورث‌خان والی گرجستان کاخت کشته شد و مقام وی به فرزند خردسالش محمدقلی خان تفویض گردید. بعد از محمدقلی‌خان، برادرش مرتضی قلی‌خان زیاد اوغلو قاجار در زمان شاه صفی حکومت گنجه را داشت. مرتضی قلی‌خان در سال 1074 در گذشت. مقام بیگلربیگی قراباغ و گنجه به برادرزاده‌اش اوغورلوخان عنایت شد. 4
در زمان شاه سلیمان صفوی، اوغورلوخان علاوه بر حاکمی عادل و رعیت‌پرور، شاعری توانا و صاحب کمال بود. دیوان فارسی او در حدود چهار هزار و دویست بیت، به شماره 555 در کتابخانه آستان قدس موجود است که به خط نستعلیق محمد‌المدعو به آقاکشی گنجوی به دستور جوادخان زیاد اوغلو قاجار (نوه‌اش) در سال 1212 هـ.ق، استنساخ شده است. تخلص وی نخست «زیادی» بوده، سپس، تخلص «مصاحب» اختیار کرده است. 5
بعد از اوغورلوخان، شاهوردی خان زیاداوغلو بر مسند حکومت گنجه نشست، تا این‌که جوادخان زیاداغلو قاجار، آخرین حکمران این خاندان ایرانی، در سال 1218 هـ.ق، با ابراز مردانگی و شجاعت ذاتی حماسه آفرید و نام خود و خاندانش را ثبت جریده ایام کرد.
در سال 1783 روس‌ها به بهانه محافظت گرجستان و حمایت مردم آن سامان، معاهده‌ای با ایراکلی حاکم گرجستان بستند. روس‌ها در 1801 پس از تبانی با انگلستان عهدنامه را نقض کرده گرجستان را اشغال نظامی کردند و در تملک خود قرار دادند.
پس از استقرار کامل قوای روس در گرجستان، ژنرال سیسیانوف در 22 نوامبر 1803 (7 شعبان 1218 هـ.ق) با نیروهای عظیم وارد حومه و دروازه‌های شهر گنجه شد. جوادخان به مدافعه برخاست و مهاجمان را به شهر راه نداد. او به دفعات درخواست ژنرال روسی را دایر به تسلیم و تحویل قلعه رد کرد، و در آخر پیغام داد که: «شما باید جسد مرا در پای دیوار قلعه پاره‌پاره بکنید تا بتوانید داخل قلعه شوید.»
جوادخان در اثر خیانت ارامنه و متفرق شدن نیروهای شمکور و شمس‌الدینلو به قلعه شهر پناه برد، و به امید رسیدن قوا از آذربایجان به وسیله عباس میرزا، تا آخرین قطره خون از قلعه مدافعه کرد. بنا به نوشته مآثر سلطانیه نامه‌های او به دربار رسید و فتحعلی شاه نیروهایی به امداد وی گسیل داشت، ولی به علت فصل شدید سرما (دی ماه) و دوری راه، قوای اعزامی نتونستند به گنجه برسند، مگر سعید بیک غلام چاپار که خود را به قلعه رسانیده بود. 6
قوای مهاجم، راه آب شهر را بستند و مردم و مدافعان را به مخاطره انداختند. در شب سرد و تاریک آخرین روز رمضان، روس‌ها با شلیک توپ‌های عظیم از جانب دروازه‌های قراباغ و تفلیس، شهر را غربا و شرقا مورد حمله قرار داده تا سپده‌دم زیر آتش گرفتند و در بامداد روز عید فطر به 60 قدمی قلعه رسیدند. مردم شهر نمدها و پارچه‌ها را به نفت آغشته و آتش می‌زدند و بر سر روس‌ها می‌ریختند. جنگ خونین تا ظهر ادامه پیدا کرد. بعدازظهر نیروهای ژنرال پورتیناکین در حمایت آتش توپخانه، نردبان‌ها به دیوار قلعه نهادند و سه برج حصار را گرفتند. ولی جوادخان و یارانش دشمنان را از این برج‌ها بیرون راندند. در حین جنگ دو برج دیگر به اشغال روس‌ها درآمد و جوادخان هم مجروح شد. حسینقلی آقا پسر جوادخان به امداد پدر آمد ولی او فرزندش را به دفاع موضع دیگر فرستاد و خود با شمشیر آخته سرتوپ ایستاده تا آخرین قطره خون دلیری و مدافعه کرد و سرانجام مردانه جان سپرد و فرزندش نیز شهید شد.
روس‌ها در دوم شوال 1218 هـ.ق قلعه گنجه را گرفتند و دروازه‌های شهر را به روی مردم بستند، و جمله را قتل عام نموده دارایی شهر را به غارت بردند و مساجد را ویران کردند.
در فاجعه گنجه 7000 نفر به شهادت رسیده و 18000 نفر اسیر شدند که اکثرشان زنان بودند. 500 نفر از اهالی شهر که بیشترشان زنان و مردن مسن و اطفال خردسال بودند به مسجد پناه بردند. به دستور سیسیانوف همه آن‌ها  را در مسجد قتل‌عام کردند. به فرمان وی، جامع بزرگ شهر به کلیسا تبدیل شد و نام شهر نیز به « الیزابت پول» تغییر کرد.
مردم نگون‌بخت گنجه، زمستان را در حال پریشانی گذارنده و راه فرار نیافتند که از ظلم و بیداد روس‌ها رهایی یابند، ناگزیر درد و آلام درونی‌شان را با سرودن منظومه تسکین می‌دادند و به سینه تاریخ می‌سپردند...
فتحعلی شاه در آن موقع، از گرفتاری‌های مردم گنجه خبر داشت و از دست دادن آن شهر آباد و تاریخی را ناگوار و تحمل‌ناپذیر می‌دانست. برای نجات مردم درمانده، در اوایل سال 1219 هـ.ق عباس میرزا را با 30000 نفر قشون به آذربایجان فرستاد. همدستی حاکم ایروان با روس‌ها و آمدن فاتح گنجه به نخجوان و ایروان و جنگ با قوای ایران، مانع پیشروی عباسی میرزا به قفقاز شد و یکسال طول کشید، تا این‌که  در سال 1220 هـ.ق عباس میرزا تجهیز قوا نموده و عزم تسخیر گنجه کرد.
بنابه نوشته عبدالرزاق دنبلی، نایب السلطنه پس از برخورد با قوای ایشپخدر در کرانه رود ترتر گنجه و محاصره قلعه شهر، اردوی ایران را در خارج شهر مستقر ساخته و آماده ادامه پیکار می‌شود. در این موقع حادثه‌ای اتفاق افتاد:
... در  این اثنا خبری که مانند صبح کاذب از راستی فروغی نداشت در میان مسلمین گنجه انتشار یافت که: اردوی ظفر شکوه به فرمان نایب‌السلطنه در جناح حرکت می‌باشد. این خبر بی‌اصل در میان ایشان به یکدیگر سرایت کرد علی ‌الغفله صغیر و کبیر و برنا و پیر ایشان از مرد و زن سراسیمه و پریشان حال از شهر بیرون آمدند و خود را به اردو رساندند.
... شاهزاده جوان بخت اهالی شهر را بر دواب اصطبل و قاطرخانه و شترخانه سرکار وسعت‌مدار و اسب‌های سپاه سوار، احمال و اثقال آن‌ها  را بار کرده در مقدمه موکب والا روانه شمکور که در چهارفرسخی  شهر گنجه واقع است، نمودند. و شب را در نیم فرسخی شهر اقامت فرمودند. روز دیگر از آنحا حرکت و به منزل شمکور تشریف برده اهالی گنجه را از مسکن مالوف کوچانیده بودند از نوال عطا و مرحمت بی‌دریغ حصه  و بهره رسانیدند، و از آن منزل به منزل زکم نزول اجلال فرمودند. چون محافظت پنج‌شش‌هزار خانوار گنجه و عیال و اطفال ایشان در اردوی ظفرنشان نهایت تعذر داشت،‌لهذا از فرط مروت و مرحمت ذاتی تمامی آن‌ها  را مصحوف پیرقلی‌خان و محمدعلی‌خان قاجار فرمود که از راه حسن سو روانه ایروان و از آن‌جا  مامور تبریز فرمودند.7
از زمان شاه عباس اول تا این تاریخ، در عرض 220 سال، این دومین بار بود که اهالی گنجه حکومت بیگانه و فرمانبرداری از عثمانی و روس را نپذیرفته و با تخلیه و ترک شهر از انسان و دواب و اموال، روی به آذربایجان آورده، خدمت و تابعیت ایران را با دربدری و پریشانی با جان و دل می‌پذیرند.
مورخ قاجار گزارش خود را درباره پناهندگان گنجه بدین‌سان تکمیل می‌نماید.
... از نتیجه باس و سطوت و ضابطه سیاست و حراست نایب‌السلطنه آن‌که : چون اهالی گنجه به نحوی که مرقوم شد سراسیمه و پریشان حال احمال و اثقالی که برگرفتن آن مقدور بود با خود برداشته به اردو پیوستند، نایب‌السلطنه در محافظت اموال و عیال و اطفال ایشان به مرتبه اهتمام می‌فرمودند که از خوف سیاست ملوکانه احدی از آحاد لشکر و امیری از امرای سپاه ظفرپناه را قدرت و یارای آن نبود که دست به اسباب و مایحتاج آن‌ها  رساند چه جای سیم و زر. و از جمله کیسه ممهوره که مشحون به دو هزار اشرفی و از مال یکی از اهالی گنجه بود یکی از غلامان درگاه با عز و جاه جسته بود، بدون این‌که  مهر کیسه تغییری یافته باشد با همان مهر و نشان آورده تسلیم صاحبش نمود. به علاوه بعد از ورود ایشان به تبریز، خاقان معدلت‌گستر مبلغی خطیر از سیم و زر به صحابت ملاملک محمدقاضی عسکر در وجه انعام ایشان ارسال فرمودند که از قرار فرمان شاهی آورده در تبریز به صغیر و کبیر ایشان تقسیم نمود. (مآثر سلطانیه ص 156)
بدین‌ترتیب، ناله و افغان مردم ستمدیده و پریشان گنجه، به رهایی و رفاه انجامید.
در سال 1224 هـ.ق، شاهزاده محمد علی میرزا، عده‌ای از ایالات بزچلو را که در محاربه روس‌ها باعث خرابی گنجه شده بودند گوشمال داد و مطیع دولت قاجار ساخت. (مآثر سلطانیه ص 219 و 220) و در همین سال عباس میرزا به گوگجه و گنجه دوباره لشکر کشید، و ایلات و طوایف بی‌شماری از شهرهای شیروان و قراباغ به کرانه‌های ارس کوچ کردند و نشیمن یافتند. به نوشته تاریخ قاجاریه: «... اوغورلوخان گنجه، چندین دفعه به تاخت حدود گنجه رفته چندی از سالدات طعمه شمشیر نموده ایل ایرماوی گنجه که از ایالات متعبر آن‌جا  و بغایت متمول بودند بالکلیه کوچیده به طرف شرور و نخجوان آمدند.» (مآثر سلطانیه ص 235)
ایل معروف بزچلو گنجه، که در منابع تاریخی و منظومه‌های شعرای گنجه، به کرات از آن‌ها  یاد شده است. پس از کوچ به ایروان، قراپاپاق نامیده شدند و چند سالی در آن نواحی به سر بردند. سپس ایل و اولوس مزبور به دستور دولت به ریاست و سرداری « نقی‌خان»، از طریق اواجیق به سلماس کوچ کرده و از آن‌جا  به سلدوز رفتند. محال سلدوز از سال 1237 هـ. به بعد، نشیمنگاه ایل قراپاپاق شده است. 8
(منبع: مطالعاتی درباره تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان ـ فیروز منصوری ـ موسسه مطالعات تاریخ معاصر ـ چاپ نخست ـ تهران بهار 1379)

پی‌نوشت‌ها:
1ـ عبدی بیک شیرازی (نویدی). تکمله الاخبار، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی، تهران:  118.
2ـ Kirzioglu, Fahrettin. Osmanlilar´in Kafkas- Ella ri´ni fathi, Ankara. 1976. p. 268,269
3ـ فلسفی، نصرالله. زندگانی شاه‌عباس اول. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1347. ج 1، ص 149.
4ـ محمدطاهر وحید قزوینی، عباسنامه. به تصحیح و تحشیه ابراهیم دهگان. اراک: 1329. ص 334.
5ـ دولت‌آبادی، عزیز. سرایندگان شعر پارسی در قفقاز. تهران: انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، 1370، صص 255ـ 263: تذکره نصرآبادی، ص 25 و 26.
6ـ دنبلی، عبدالبرزاق، مآثر سلطانیه. به اهتمام غلامحسین صدری افشار، تهران: انتشارات ابن‌سینا، چاپ دوم، ص 109.
7ـ دنبلی، عبدالرزاق، همان مآخذ، ص 154 و 155.
8ـ رضوی، مهدی. ایل قاراپاپاق. (مونوگرافی) ناشر: مولف ـ 1370،
ص 22 و 23. میرزا رشیدادیب‌الشعرا. تاریخ افشار. به کوشش محمود رامیان، پرویز شهریار افشار... تبریز – 1346 ـ ص 382 و 384.
 




۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

نقشه‌ای تاریخی از ایران متعلق به دوره صفویان

نقشه‌ای تاریخی از ایران متعلق به دوره صفویان

4 دیدگاه
نقشه‌ای دقیق از ایران در عصر سلسه ایرانشاهی صفویان (۱۵۰۱ تا ۱۷۳۶ میلادی). در این نقشه مرز‌های سیاسی کشور ایران در حدود سال ۱۷۰۰ میلادی ترسیم شده است، از شمال تا دریای سیاه، قزاقستان و ترکمنستان و از جنوب تا دریای سرخ، رود فرات، خلیج فارس و دریای مدیترانه تحت حکومت ایران به پادشاهی سلطان حسین صفوی بوده است.
در این نقشه شهر‌ها، کوهستان‌ها، رودخانه‌ها، دریاچه‌ها، جاده‌ها و… مشخص شده‌اند و در دو قسمت، بالا سمت راست و پایین سمت چاپ توضیحاتی راجع به نقشه درج شده است.
این نقشه در بین سال‌های ۱۷۰۰ تا ۱۷۲۰ میلادی توسط یوهان باپتیست هومان (Johann Baptist Homann)، نقشه کش، ناشر و قلم زن آلمانی تبار ترسیم شده است.

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

“ام القرای” جهان اسلام، مادری فقیر ، بچه معلولش را با فرغون به مدرسه می برد نوشته شده در ژوئن 15, 2011 به وسیله‌ی jahanezanan


جهان زن ـ آنجه که در زیر آورده می شود، نوشته ما نیست. نوشته یک سایت به اصطلاح ضد انقلاب هم نیست. نوشته ی سایتی قانونی و مجوز دار در خود ایران است. آش آنقدر شور شده که خان هم فهمیده. فقر فراگیر، حالا دیگر قابل کتمان نیست. دزدی های میلیاردی نیز به هم چنین. بچاپ بچاپ و بذل و بخشش اموال عمومی میان خودی ها هم که جای خود دارد. نویسنده سعی کرده که این نهاد و یا آن نهاد را مسئول بداند. اما باید گفت : برادر! خانه از پای بست ویران است! کل سیستم بر بی عدالتی استوار است. بر زور استوار است. بر بی قانونی استوار است. بر بی حقوقی شهروندانش استوار است. شاید این انتقاد، بتواند دردی از این مادر دوا کند، اما بر میلیون مادر فقیر دیگر چه خواهد رفت. مادرانی که نام و عکس شان به روزنامه ها هم نمی رسد. آری به میمنت حاکمیت مطلق ولایت فقیه، ایران مستقر بر دریای نفت و گاز، در دره ی فقر و بدبختی و ستم و زورگوئی حاکمان نفس می کشد. اما این وضعیت ماندگار نیست. نمی تواند پایدار بماند. آن روز دیر نیست!
پول کودک معلول روی فرغون ، در جیب دختران دم بخت جزیره كومور و فوتبالیست های طلبکار وطنی!
مجلس و دولت هم که نقش تماشاچی را بازی می کنند
واقعاً شرم آور نیست در کشوری که مسوولانش دغدغه فقرای تاجیکستان و دختران دم بخت کومور و یتیمان عراق و معلولان جمهوری آذربایجان و … را دارند ، مادری فقیر ، بچه معلولش را با فرغون به مدرسه ببرد و بیاورد و آقایان ، بعد از رسانه ای شدن موضوع ، تنها یک تراول 50 هزار تومانی بیندازند جلوی آنها و بعد هم مصاحبه کنند و آمارهای کذایی دهند که بله ما برای محرومان چنین و چنان می کنیم!

عصرایران ؛ جعفر محمدی - صبح امروز ، در  مسیر منزل تا به دفتر کار را با رادیو جوان ، گریستم ، اشک امانم را بریده بود ، از زندگی بیزار شده بودم و هر چه نفرین بلد بودم ، در دلم نثار مسوولانی کردم که خوب پست می گیرند ، خوب سفر می روند ، خوب جلسه می گذارند ، خوب پاراف می کنند ، خوب کت و شلوار می پوشند ، خوب مصاحبه می کنند و البته خیلی خوب هم حقوق و حق مأموریت و اضافه کار و حق مدیریت و پاداش و … می گیرند و صد البته خیرشان هم به هیچ بنی بشری نمی رسد.کودک معلول کرمانشاهی
خبری که صبح امروز مرا به تلخی زهر مبدل کرد ، این بود: در استان کرمانشاه ، مادری فرزند معلول خود را هر روز ، بر روی فرغون به مدرسه ای که چهار کیلومتر با خانه استیجاریشان فاصله دارد می برد و می آورد ؛ صاحبخانه هم جوابشان کرده و در همین هفته ، باید خانه را تخلیه کنند. البته خبر و فیلمش را حدود 20 روز پیش تلویزیون پخش کرد ، اما نه به عنوان خبری در باره فقر و تبعیض که به عنوان خبری درباره مهر مادری و این که مادر یعنی عشق و ایثار! رادیو جوان هم گویا آن را به طور جدی پیگیری کرده بود و در پی آن ، مسوولان استان تنها کاری که آن هم بعد از رسانه ای شدن ماجرا و درآمدن اشک ملت انجام داده اند این بود: رفته اند خانه این کودک معلول و 50 هزار تومان داده اند و برگشته اند ؛ واقعاً خسته نباشند!
آنچه اشک آدمی را در می اورد ، نه فقط وضع نامناسب این خانواده ، که برخورد حقیرانه مسوولان در این خصوص است.
حتی تصورش هم برای ما سخت است: مادری رنجور ، هر روز کودک معلول خود را در فرغون می گذارد و چهار کیلومتر می کوبد و می رود تا بچه را به مدرسه برساند و بعد از ظهر هم همین مسیر را با فرغون خالی می رود تا بچه علیل اش را بازگرداند و تازه در این گیر و دار ، صاحبخانه هم جوابشان کرده و … !
آدم واقعاً می ماند که در این کشور ، نهادهایی مانند بهزیستی و کمیته امداد چه کار می کنند؟ مسوولان کشوری و استانی مگر مسوولیتی مهم تر از رسیدگی به حال محرومان دارند؟
به خدا سوگند حال و روز این خانواده فقیر کرمانشاهی ، در قیاس با بسیاری از خانواده های دیگر که حتی محتاج نان شب شان هم هستند و آن یک فرغون را هم ندارند ، بسیار بهتر و شاهانه است!
واقعاً شرم آور نیست در کشوری که مسوولانش دغدغه فقرای تاجیکستان و دختران دم بخت کومور و یتیمان عراق و معلولان جمهوری آذربایجان و … را دارند ، مادری فقیر ، بچه معلولش را با فرغون به مدرسه ببرد و بیاورد و آقایان ، بعد از رسانه ای شدن موضوع ، تنها یک تراول 50 هزار تومانی بیندازند جلوی آنها و بعد هم مصاحبه کنند و آمارهای کذایی دهند که بله ما برای محرومان چنین و چنان می کنیم!
بهزیستی این وسط چه کاره است؟ اگر رسیدگی به حال معلولان ، مخصوصاً کودکان معصوم معلول و فقیر وظیفه بهزیستی نیست ، پس وظیفه کیست؟
کمیته امداد پول هایی که هر روز از مردم می گیرد چه می کند؟ منکر زحمات و کارهای مثبتی که تاکنون انجام داده اند نیستم ولی در برابر ثروت و امکاناتی که دارند و کمک هایی که از مردم می گیرند و پول نفت مملکت که باید صرف فقرزدایی شود ، آیا وضعیت کنونی کشور قابل قبول است؟
آیا اگر کمیته امداد امام خمینی (ره) به جای تهیه جهیزیه برای دختران فقیر جزیره “آنژروان” كشور كومور ، به این مادر فقیر کرمانشاهی و کودک معلولش و امثال این ها کمک می کرد ، فقرای مملکت خودمان حال و روز بهتری نداشتند؟
به این آمار که خود کمیته امداد به عنوان بخشی از عملکردش در سایت خود قرار داده نگاه کنید:
فعالیت های کمیته امداد در کشور آفریقایی کومور:
-افتتاح دفتر نمايندگي در جزيره آنژروان كشور كومور
ـ برگزاري ميزگرد تخصصي هم انديشي در مورد آفريقا با همكاري وزارت امور خارجه
(واقعاً معلوم نیست برگزاری میزگرد تخصصی درباره آفریقا چه ربطی به کمیته امداد دارد؟)

- آغاز فعاليت احداث مسكن براي دختران يتيم در آستانه ازدواج در كشور كومور
- تحت پوشش قرار دادن 320 روستا در کومور
- در پايان سال 1388 تعداد 555 خانوار با جمعيت 2987 نفر شامل ايتام، معلولان و بيماران را بصورت دائمي مورد حمايت كميته­ امداد كشور كومور قرار داشته است . مجموعه كمكهاي پرداختي به مددجويان و هزينه هاي اداري و عملياتي كميته امداد كشور كومور در سال 1388 مبلغ 5 ميليارد ريال معادل 499352 دلار بوده است .
فعالیت های کمیته امداد در تاجیکستان:
-رفع مشكل مسكن محرومان تاجیک: نسبت به ترميم و تعمير و بازسازي 320 واحد منزل مسكوني اقدام شده است كه  85844  دلار هزينه دربرداشته است.
-در پايان سال 88 تعداد 6264 خانوار با جمعيت 24226  نفر از ايتام، بي‎سرپرستان، معلولان‌، ازكارافتادگان و سالمندان مورد حمايت ‌كميته‌هاي امداد امام خميني ‌(ره‌) اين كشور قرار داشته‌اند كه اكثريت آنها از خانوادهاي بي‎سرپرست و مهاجرين مسلمان مي باشند. ضمن اينكه تعدادي از خانواده‌هاي ‌روس تبار هم از حمايتهاي اين نهاد برخوردارند.
-يكي ديگر از خدمات كميته امداد امام خميني در اين كشور كمك به امر ازدواج و تهيه جهيزيه براي نوعروسان مي‌باشد . در اين راستا طي سال 1388  مبلغ 295469 ساماني(واحد پول تاجیکستان) جهت تهيه جهيزيه  نوعروسان هزينه شده است‌.
- داير نمودن مطب در داخل ساختمان كميته امداد شهر دوشنبه و بكارگيري دو نفر پزشك زن‌، عقد قرارداد با بزرگترين بيمارستان دوشنبه‌، يك پزشك عمومي و يك پزشك متخصص‌ و معالجه 14896  نفر مددجو با هزینه سالانه52541  دلار در سال 88 .
فعالیت های کمیته امداد در جمهوری آذربایجان:
-تعداد واحدهاي كميته امداد امام خميني در جمهوري آذربايجان 55 واحد شامل 1 اداره كل مستقر در شهر باكو، 4 شاخه اصلي (در شهرهاي باكو، لنكران، گويچاي و گنجه)، 16 كارگاه آموزشي، 19 شعبه توزيع، 5 واحد فرهنگي، 5 واحد درماني و 5 واحد ديگر مي‌باشد. كميته امداد در اين كشور تعداد 464 شهر و روستا را تحت پوشش قرار داده است.
- مجموع كمكهاي پرداختي به مددجويان و هزينه‌هاي اداري و عملياتي كميته‌هاي امداد جمهوري آذربايجان در سال 1388 هـ .ش‎ مبلغ 53/1 ميليون منات جديد (معادل 1738657 دلار، معادل 8/16 ميليارد ريال) بوده ‎است.
- ميزان كمكهاي كالايي به مددجويان موردحمايت طي سال 1388 شامل 48302  بطري روغن ، 862 بسته ماكاروني، 3/9 تن برنج‌، 6/6 تن گوشت، 5/174 تن آرد، 4/24 تن قند و شكر، 107 بسته چاي، 100 تخته فرش، 100 دستگاه يخچال و 500  ميز و صندلي .
فعالیت های کمیته امداد در افغانستان:
-  ميزان كالاهاي تحويلي به مددجويان موردحمايت طي سال 1388 شامل 1/976 تن مواد خوراكي نظير برنج 2/170 تن، قند و شكر 7/52 تن، ماكاروني 5/39 تن، روغن 1/106 تن  و آرد 6/607 تن بوده است‌. علاوه بر اين تعداد 458 عدد كيف، 1819 متر مربع موكت‌، 144 دستگاه اجاق گاز، 3/123 هزار قلم لوازم‌التحرير، 8/82 هزار قوطي پودر شوينده، 1492 دست پوشاك، 117 جفت كفش و 143 قلم ساير لوازم خانگي از ديگر كمكهاي ايـن نهـاد بـه مـددجـويـان مورد حمايت مي‌باشد.
مجموع‌كمكهاي پرداختي به مددجويان و هزينه عملياتي كميته امداد امام خميني(ره‌) افغانستان در سال 1388  معادل 1667762 دلار بوده است.

-  داير نمودن مطب درشهر كابل و ارئاه خدمات درمانی با هزینه ای معادل 30035 دلار .
- كمك به امر ازدواج و تهيه جهيزيه براي نوعروسان با صرف 110854 دلار .
- تحت پوشش قرار دادن 10050 نفر دانش آموز با هزینه ای معادل 109474 دلار .
* * *
البته آنچه خواندید ، فقط بخشی از کمک ها در تعدادی از کشورها و فقط در طول سال 88 بوده است و الا رقم کمک هایی که از جیب ملت ایران به سمت کشورهای دیگر سرازیر می شود بسیار بیشتر از اینهاست.
البته کمک به نیازمندان ، فارغ از ملیت و دین و مذهب ، امری پسندیده است اما وقتی در داخل کشورمان هستند کسانی که برای معالجه کودکشان ، حاضرند اعضای بدنشان را بفروشند یا وقتی زنان ناگزیر به تن فروشی می شوند و کودکان در چهار راه ها اسپند دود می کنند ، آیا رواست چراغ خانه را به بیرون خانه ببریم؟!
بدبختی مملکت اما یکی دو تا که نیست! ای کاش فقط همین مشکل را داشتیم اما فساد و تبعیض و بی عدالتی ، خیلی عمیق تر از این هاست ؛ همین چند روز اخیر را ببینید که فصل نقل و انتقال باشگاه های فوتبال است و بازیکنان و مربیان بسیاری داد و قال شان به هوا رفته که تعیین سقف قرارداد یعنی چه ؟ و معترض اند که چرا نباید حقوق سالانه شان از 350 میلیون تومان بیشتر نباشد(ماهی 29 میلیون تومان!) ، تازه این 350 میلیون تومان جدا از مزایای دیگری مانند 70 میلیون تومان پاداش و … است.
به خداسوگند دردآور و زجر دهنده است که در کشوری ، بازیکن تازه به دوران رسیده ای که نه اخلاق دارد ، نه تحصیلات و نه شایستگی و نه … ، سالی یک میلیارد تومان از بیت المال بگیرد و هر روز با ماشن آخرین مدلش ، عکس بگیرد و در روزنامه های ورزشی چاپ کند و آه از نهاد جوانانی که لنگ 5 میلیون تومان برای ازدواج هستند در آورد و درست در همان حال ، مادری هر روز ، کودک معلولش را با فرغون به مدرسه ببرد و بیاورد!
اگر از آن مادر  بپرسند که آیا راضی هستی پولی که تو و کودک معصومت هم در آن سهم دارید را به فلان بازیکن فوتبال بدهیم تا بتواند ماشین بی ام و خود را به بنز تبدیل کند ، چه خواهد گفت؟
مسوولانی که پول آن مادر و کودک را مثل گوشت قربانی بین چند فوتبالیست پخش می کنند و لابد خودشان هم سهمی از آن دارند ، چگونه می توانند در چشمان معصوم آن کودک در حالی که روی فرغون قرار دارد ، نگاه کنند؟ قبر و قیامتی هم که برای آقایان نیست!
نمایندگان مجلس و دولتمردان ما هم که گویا نه می بینند و نه می شنوند ؛ انگار نه انگار که جلوی چشم ملت ، دهها میلیارد تومان از پول ملت را بین چند جوان پا به توپ ، مانند غنائم جنگی به دست آمده از کفار حربی ، تقسیم می کنند!
بله ! وقتی در کشوری ، از مردم اعانه جمع می کنند و به فقرای آن سوی دریاها می دهند ، وقتی تازه به دوران رسیده های فوتبالیست ، پول ملت را در ارقام میلیاردی می گیرند و دو قورت و نیم شان هم باقی است ، وقتی فلان مسوول دولتی ، به خود اجازه می دهد بدون حتی عقد قرارداد ، 5 میلیارد تومان به یک شرکت خلق الساعه بدهد تا رئیسش بعد از چند روز راهی واشنگتن شود و به ریش ملت ایرن بخندد ، وقتی پرونده میلیاردی سوء استفاده مالی در بیمه ایران ، به دلیل نفوذ دولتی آقایان ، مسکوت بماند و رئیس جمهور هم مانع محاکمه متهمان مالی آن شود ، وقتی پول هایی که آقایان جابجا می کنند ، در ارقامی است که حتی شهرام جزایری هم شوکه می شود  و … معلوم است که در این کشور ، بانوی مستمند کرمانشاهی ، که مانند همه مادرها ، عاشق کودک معلولش هست ، مجبور می شود  هر روز 16 کیلومتر ، را با فرغون راه برود و کودکش را به مدرسه برساند و برگرداند… گریه دیگر مجال نمی دهد ؛ امان از روزی که آه مظلوم دامنگیر شود!
بعد از تحریر:
مسوولان استان کرمانشاه ، یا هرچه سریعتر به داد این کودک معلول و خانواده اش برسند یا ناتوانی خودشان را اعلام کنند تا عصرایران به کمک خوانندگانش ، گرهی از مشکلات این کودک و مادرش را باز کند. اگر نمی توانند یا نمی خواهند ، خودمان آنقدر عرضه داریم به داد هموطنانمان برسیم.

Iran Tehran 15 June 2011 Riot Forces in street on second anniversary of ...

گوشه دیلمان آواز دشتی بنان banan deylaman dashti

بهمراه تصاویر بازسازی شده از تخت جمشید



بهمراه تصاویر بازسازی شده از تخت جمشید


01.jpg

فیلسوف آلمانی فردریک هگل می گوید :

"اساس توسعه جوامع انسانی با تاریخ ایران آغاز می شود، و این نقطه ی سرآغاز تاریخ جهان است."

تخت جمشید (Takht -e- Jamshid) نام محلی است که پایتخت داریوش بزرگ است؛ که از لحاظ وسعت، عظمت و شکوه، مهمترین مجموعه باستانی هخامنشی در ایران است. این مجموعه بی نظیر در دامنه کوه رحمت (کوه مهر)، در مقابل جلگه مرودشت و 55 کیلومتری شمال شرقی شیراز قرار دارد. یونانیان و به تبع آنها اروپائیان، گاهی آنرا "پرسه پلیس"، "پرسَپُلیس" (با کسر "پ" اول، فتح "سین" اول و ضم "پ" دوم) یا "پرسپولیس" (persepolis) می خوانند؛ اما نام تاریخی آن که در کتیبه های کاخ ها ثبت شده پارسَه (parsa) به معنای شهر مردمان پارسی است.
02.jpg
مجموعه تخت جمشید یا پرسپولیس که روزگاری به ثروتمند ترین شهر روی زمین مشهور بود، مظهر نبوغ هنرمندان ‏عصر هخامنشی و پایتخت تشریفاتی بزرگترین امپراطوری باستان است. داریوش این شهر را در سال 519 قبل از میلاد تاسیس کرد تا این شهر باشکوه ترین پایتخت هخامنشی در میان چهار پایتخت شوش، اکباتان، بابل و پرسپولیس باشد که به طور حساب شده در مناطق مختلف برپا شده بودند تا در اداره این امپراطوری گسترده به پادشاهان هخامنشی کمک کنند.

پرسپولیس(شهر پارسی) واقع در 70 کیلومتری شمال شرقی شیراز امروز در جنوب استان فارس، توسط داریوش اول و جانشینانش طی 50 سال ساخته شد. این مجموعه به وسعتی به مساحت 125.000 مترمربع به خاطر داشتن کتیبه های حیرت انگیز سنگی، معماری بی همتا و ستون های چوبی ساخته شده از سروهای لبنانی و درختان ساج هندی در نوع خود بی نظیر است. در میان سنگها از هیچ گونه ملاتی استفاده نشده اما در بعضی نقاط، سنگها را با بست های آهنی به نام دم چلچله ای به هم اتصال داده اند و از چفت هایی سربی استفاده کرده اند. آثار تاریخی به جای مانده در آن، از باشكوه ترین مجموعه های تاریخ ایران و جهان است. این بنا در زمان داریوش اول از پادشاهان هخامنشی در سال 518 قبل از میلاد به قصد ایجاد پایتختی آئینی در جلگه مرودشت، بر دامنه كوه مقدس رحمت (كوه مهر) بنیان نهاده شد و ساخت آن جمعا حدود 120 سال به طول انجامید.

03.jpg
04.jpg
05.jpg 

در آن زمان هر سال در تاریخ 21 مارس(اول فروردین) نمایندگان قلمروهای مختلف تحت کنترل داریوش به پرسپولیس می آمدند تا نوروز را جشن بگیرند و بهترین هدایا را برای پادشاه می آوردند. حکاکی های پرسپولیس بیانگر حضور باختری ها، بابلی ها، فینیقیه ای ها، اتیوپیوئی ها و افغانی ها با هدایای گرانبهایی مانند طلا و عاج است.

هیئت نمایندگان به رهبری یکی از رجال ایرانی یا مادی از پله های دو طرفه ای بالا می رفتند که انتهایش در مقابل دروازه ملل قرار می گرفت. پس از عبور از این پله ها آنها به یک مجموعه تشریفاتی باشکوه می رسیدند. در دو سوی دروازه ملل پیکره دو گاونر سنگی که نماد نگهبانی هستند، وجود داشت. دروازه ملل یک تالار بزرگ با 4ستون دارد. در ورودی های شرقی و غربی پیکره های شیر با سر انسان وجود دارد که نام خشایارشاه به سه زبان روی آنها حک شده است.

رجال حکومتی پس از ورود به تالار بزرگ روی نیمکتهای مرمری سیاه می نشستند تا به نوبت به پادشاه ادای احترام کنند. پس از عبور مقامات نظامی از در شرقی به سمت کاخ صدستون، ماموران هدیه به دست، به سمت قصر آپادانا هدایت می شدند. آپادانا، ساخته شده توسط داریوش کبیر، مجلل ترین کاخ پرسپولیس می باشد. این قصر دارای یک تالار مدور است با 72ستون 20متری که 13امین ستون هنوز هم پابرجاست.

06.jpg

07.jpg
تالار حضار با فرشهای چندرنگی پوشیده و دیوارهای آن با کاشی های زیبا و دیگر تزئینات آراسته شده بوده است. در سه سوی قصر ایوان مثلث شکل با دو ردیف ستون شش ایی ساخته شده است.

تالار تاج گذاری یا قصر صدستون توسط خشایار شاه پایه گذاری و توسط اردشیر اول به اتمام رسید. ستونهای این قصر از مرمر سیاه با سرستونهای شکل گاو نر ساخته شده است. این بنا هشت راهروی سنگی با تصاویر تاج و پادشاه دارد. این قصر با مساحت 4600 مترمربع بزرگترین بنا در این مجموعه بوده و صدها نظامی را در خود جای می داده است.

10.jpg
 08.jpg
09.jpg
 
قصر تریپلون یا تالار مشورت توسط پادشاهان هخامنشی برای تشکیل جلسات مشورتی بین رجال عالی رتبه ایرانی و مادی و دیگر مقامات مورد استفاده قرار می گرفته است. نقوش بر جای مانده روی دیوارها حاکی از اجرای مراسم نوروز است؛ مردانی دیده میشوند که دست در دست یکدیگر در حال صحبتند و دیگران در حال حمل گل و شکوفه و چیزهای گرد به شکل سیب یا تخم مرغ رنگی هستند.
 
گنجینه امپراطوری از اولین بناهای ساخته شده در پرسپولیس است که تاریخ دانان از آن به عنوان شهر جواهرات یاد می کنند. بخش اعظم بنا در حمله اسکندر در سال330 قبل از میلاد تخریب و جواهرات آن چپاول شد و آثار دو قرن تمدن و شکوه از بین رفت.

11.jpg
در میان اشیای کشف شده تعدادی لوح وجود دارد که اطلاعات ارزشمندی درباره کارگران پرسپولیس می دهد. این کتیبه های ایلامی بیانگر آن است که کارگران پرسپولیس برده نبوده و در مقابل کار حقوق دریافت می کرده اند. آنها همچنین نشان می دهند که کارگران پرسپولیس ناظران زن داشته اند و گاهی حقوق آنها دوبرابر مردان بوده و مرخصی های زایمان داشته اند. با کشف الواح گلی تخت جمشید شهرت نابجایی را که می گفتند قصرهای تخت جمشید مانند اهرام مصر با ظلم و جور و بیگاری گرفتن رعایا ساخته شده باطل گشت. زیرا این اسناد حکایت از آن دارد که به تمام کارگران این قصرها، اعم از عمله، بنا، نجار، سنگتراش، معمار و مهندس مزد می دادند و هر کدام از این الواح، سند هزینه یک یا چند نفر است. کارگرانی که در بنای تخت جمشید دست اندرکار بودند؛ از ملتهای مختلف، چون ایرانی، بابلی، مصری، یونانی، عیلامی و آشوری تشکیل می شدند که همه آنان رعیت دولت شاهنشاهی ایران به شمار می رفتند. گذشته از مردان، زنان و دختران نیز به کار گل مشغول بودند. مزدی که به کارگران می دادند غالبا جنسی بود نه نقدی، که آنرا با یک واحــد پـول بابلی به نام "شکــل" سنجیده و برابر آن را به جنس پرداخت می کردند. اجناسی را که بیشتر به کارگران می دادند و مزد آن محسوب می شد عبارت بود از: گندم و گوشت.

12.jpg

داریوش، تاچارا یا تالار آیینه را به عنوان قصر خصوصی خود ساخت. این تالار با سنگهای صیقلی پوشیده شده بوده که در اثر تابش نور از پنجره ها تصویری منعکس می شده است. هدیش قصر اختصاصی خشایار شاه بوده است. این کاخ با مساحت 2،250 مترمربع اولین مکانی بود که اسکندر به آتش کشید. در قسمت جنوبی هدیش، کاخ ملکه بوده که زنان سلطنتی آنجا مستقر بودند.

16.jpg

14.jpg

13.jpg
مجموعه تخت جمشید شامل هفت كاخ (تالار)، نقوش برجسته، پلكانها،‌ ستونها، ‌و دو آرامگاه سنگی است و جمعا بیش از سه هزار نقش برجسته در ساختمان ها و مقبره های تخت جمشید وجود دارد كه به طرز خارق العاده ای هماهنگ می باشند. از آنچه امروز از تخت جمشید بر جای مانده؛ تنها می توان تصویر مبهمی از شکوه و عظمت کاخها در ذهن مجسم کرد. با این همه می توان به مدد یک نقشه تاریخی که جزئیات معماری ساختمان کاخها در آن آمده باشد و اندکی بهره گیری از قوه تخیل، به اهمیت و بزرگی این کاخها پی برد. نکته ای که سخت غیر قابل باور می نماید این واقعیت است که بخش هایی از این مجموعه عظیم و ارزشمند هزاران سال زیر خاک مدفون بوده تا اینکه در حدود 70 سال قبل کشف شد که همین آثار ارزشمند ویژگی های کلی ایرانیان خردمند و اصیل را بازگو می کنند.
 

17.jpg
در تصاویر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست