| | |
عکس / سید محسن سجادی
| |
۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه
رنجنامهاي بر غربت غريب «دكترحسابي» در هياهوي خاطرهسازان!


۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه
میرزا تقی خان امیر کبیر
میرزا تقی خان امیر کبیر, صدراعظم مشهور دورهٔ ناصرالدین شاه قاجار.نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته میشد و عناوین و القابی که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر خواهر ناصر الدین شاه نیز شد).
محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت و بعداٌ در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراه هیاتی سیاسی به روسیه فرستاد و در نامهای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته:
خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار میگذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.
در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در ایران رخ داده بود، انجام میشد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر به روسیه به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.
دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنةالروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریت که نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و اراضی وسیع طرف چپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانیها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت.
چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمیتوانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما درباریان حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش میافزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده کرد.
نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان گردنکشی میکرد و از جانب روسها و انگلیسیها حمایت میشد سرکوب کرد. در نامههایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس مینوشت و در جوابهایی که میداد، دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج میزند.
پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.
در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله میکردند به هیچ اقدام خلافی دست نزدند.
امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود به شرح زیر نمود:
ایجاد امنیت و استقرار دولت.
تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.
ایجاد کارخانههای اسلحه سازی.
اصلاح امور قضایی.
رح و تعدیل محاضر شرع.
تأسیس چاپارخانه.
تأسیس دارالفنون.
روزنامه وقايع اتفاقيه
بناي روزنامه وقايع اتفاقيه به سال 1267 از ارزنده ترين تأسيسات اجتماعي امير است.
بنيانگزار روزنامه در ايران ميرزا صالح شيرازي است. از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل علوم جديد به انگلستان رفت. ضمناً به ذوق خود فن چاپ را آموخت، و از جمله کساني است که در ايران مطبعه سنگي را تأسيس نمود. به علاوه او را پيشرو انديشه هاي سياسي جديد مغرب زمين در ايران مي شناسيم. ميرزا صالح نخستين روزنامه ايران را در زمان محمد شاه به سال 1252 در تهران بر پا کرد. روزنامه اي بود که ماهي يکبار با چاپ سنگي منتشر مي شد، و بيش از چند سالي دوام نکرد.
ذهن امير درباره روزنامه و ارزش سياسي و مدني آن خوب روشن بود، و از روزنامه هاي فرنگستان آگاهي داشت. حتي خوانده بود که: در شهر فرانکفورت آلمان (امير اساساً به دولتهاي آلماني توجه خاص داشت) باسمه کردن کاغذ اخبار که از تاريخ 1651 مسيحي.. بنا شده، الي حال مطلقاً بسته نشده، و هميشه در کار باسمه اخبار است. توجه ميرزا تقي خان معطوف به دو معني بود: يکي اطلاع يافتن دولت از اوضاع جهان، و ديگر پرورش عقلاني مردم و آشنا کردن آنها به دانش جديد و احوال ديگر کشورها.
شماره اول روزنامه وقايع اتفاقيه روز جمعه پنجم ربيع الثاني 1267 (هفتم فوريه 1851) انتشار يافت. در صفحه اول علامت شير و خورشيد ايران و عبارت “يا اسدالله الغالب” نگاشته شده بود. اين شماره به عنوان “روزنامچه اخبار دارالخلافه تهران” منتشر گرديد. از شمارهً دوم به نام “وقايع اتفاقيه” خوانده شد. و تا ده سال بعد (1277 ه.ق.) به همين اسم نشر مي شد. در اين سال هنگام تصدي ميرزا ابوالحسن خان غفاري کاشاني صنيع الملک، نام آن تغيير کرد و از شماره 474 به روزنامه “دولت عليه ايران” مبدل شد؛ و ضمناً به شکل روزنامه مصور درآمد. اين نخستين روزنامه مصوري است که در ايران انتشار يافت. ديري نگذشت که دوباره اسم آن تغيير کرد و به روزنامه “دولتي” بدل شد. پس از آن به نام “روزنامه ايران” منتشر گرديد و تا انقلاب مشروط همين اسم را حفظ کرد.
وقايع اتفاقيه روزنامه هفتگي بود، با چاپ سنگي بطبع مي رسيد. شيوه نگارش آن ساده و روشن و بکلي خالي از تقليد و تکلف بود. تا شماره هفدهم آن روزهاي جمعه پيش از ظهر انتشار مي يافت، از شماره هجدهم به بعد انتشارش به روزهاي پنجشنبه موکول گرديد. تا شماره 656 انتشار هفتگي آن مرتب بود، از آن پس گرفتار بي نظمي شد. بهاي تک شماره آن در سرتاسر ايران ده شاهي، و اشتراک ساليانه اش 24 ريال بود. چون به گوش دولت رسيد که کارکنان ولايات سواي بهاي روزنامه چيزي از مردم به نام”خدمتانه” گرفته اند؛ اعلام شد که قيمت آن “در کل شهرهاي ممالک محروسه بدون اخراجات ديگر” همان ده شاهي است، و مطالبه کردن چيزي بيش از آن “بسيار خلاف رأي امناي دولت” است.
مدير روزنامه، حاجي ميرزا جبار ناظم المهام کنسول سابق ايران در بغداد بود. “مباشر” روزنامه “ادوارد برجيس” انگليسي، و نويسنده آن “عبدالله ترجمه نويس” بود. روزنامه در مطبعه حاجي عبدالمحمد استاد مطبعه چي چاپ مي گرديد. حيف که ميرزا صالح دوست ديرين امير درگذشته بود، وگرنه هيچ کس شايسته تر از او براي کار روزنامه نبود.
نشر علوم جدید.
فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.
استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.
ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.
ایجاد روزنامه و انتشار کتب.
ترویج ساده نویسی و لغو القاب.
بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.
مرمت ابنیه تاریخی.
مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).
تقویت بنیه اقتصادی کشور.
ترویج صنایع جدید.
فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.
استخراج معادن.
بسط فلاحت و آبیاری.
توسعه تجارت داخلی و خارجی.
کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.
تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.
اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.
اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری میشد. با لغو یا کسر مقرریها و مستمری ها، عدهای با وی دشمن شدند اما چون همین مستمریها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن میرسید در روزگار امیر مرتباً بدانها داده میشد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی یافت تا جایی که امیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد.
جلو بذل و بخششهای او را گرفت و اگر حوالهای از شاه میرسید جواب مینوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم میشود. در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ میکردند تا به موقع بتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده کنند.
در این نامه که ملاحظه میشود: گاهی به خاک پای همایونی معلوم میشود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداری میکند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای راحتی وجود مبارک همایونی میخواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است. میخواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند… خود فدوی دیناری به احدی نخواهد داد. آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج لازمه قشون پادشاهی میدهد. قبله عالم انشاء الله عیدی مرحمت میفرمائید … زیاده جسارت نمیورزد.
دانش و فرهنگ جديد دارالفنون
انديشه امير در بناي دارالفنون از يک سرچشمه الهام نگرفته بود، بلکه حاصل مجموع آموخته هاي او بود. آکادمي و مدرسه هاي مختلف روسيه را ديده بود؛ در کتاب جهان نماي جديد که به ابتکار و زير نظر خودش ترجمه و تدوين شد، شرح دارالعلمهاي همه کشورهاي غربي را در رشته هاي گوناگون علم و هنر با آمار شاگردان آنها خوانده بود؛ و از بنيادهاي فرهنگي دنياي جديد خبر داشت.
وجهه نظر امير را در ايجاد دارالفنون بايد بدرستي بشناسيم. ذهن امير در اينجا در درجه اول معطوف به دانش و فن جديد بود، و بعد به علوم نظامي توجه داشت. اين معني از مطالعه تطبيقي برنامه درسهاي دارالفنون، و نامه هاي امير راجع به رشته تدريس استاداني که استخدام شدند، روشن مي گردد. رشته هاي اصلي تعليمات دارالفنون بنحوي که او در نظر گرفته بود عبارت بودند از: پياده نظام و فرماندهي، توپخانه، سواره نظام، مهندسي، رياضيات، نقشه کشي، معدن شناسي، فيزيک و کيمياي فرنگي و داروسازي، طب و تشريح و جراحي، تاريخ و جغرافيا، و زبان هاي خارجي. مدرسه هفت شعبه داشت، و پاره اي مواد مزبور مشترک بود. در ضمن بايد دانسته شود که براي فنون نظامي دستگاه تعليماتي جداگانه اي در خود تشکيلات لشکري تعبيه نهاد، و شعبه علوم جنگي دارالفنون مکمل آن بشمار مي رفت.
سنگ بناي دارالفنون در اوائل 1266 در زمين واقع در شمال شرقي ارک سلطنتي که پيش از آن سربازخانه بود نهاده شد. نقشه آن را ميرزا رضاي مهندس که از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل به انگلستان رفته بود کشيد؛ و محمدتقي خان معمارباشي دولت آن را ساخت. و شاهزاده بهرام ميرزا به کار بنائي آن رسيدگي مي کرد. ساختمان قسمت شرقي دارالفنون تا اواخر 1267 به انجام رسيد و مورد استفاده قرار گرفت. بـقـيـه آن تا اوايــل سـال 1269 پايان يافت. چهار طرف مدرسه را پنجاه اطاق “منقش مذهب” هر کدام به طول و عرض چهار ذرع ساخته جلو آنها را ايوانهاي وسيع بنا نمودند. در گوشه شمال شرقي تالار تئاتر احداث شد. در پشت دارالفنون کارخانه شمع کافوري و آزمايشگاه فيزيک و شيمي و دواسازي برپا نمودند. چاپخانه اي هم ضميمه آن گرديد، به علاوه کتابخانه و سفره خانه اي ساختند. در ورودي دارالفنون به طرف خيابان ارک “باب همايون” باز مي شد؛ در کنوني آن در خيابان ناصريه به سال 1292 ساخته شد.
امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری میکرد.
در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص نالایق اهتمام بسیار مینمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه اسلحه سازی در ایران تأسیس کرد که روزانه 1000 تفنگ میساخت.
در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیار میکرد و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود. در چاپ و انتشار کتب و تأسیس روزنامه وقایع اتفاقیه کوشش بسیار نمود.
اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی استفاده جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیر را از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان در ربیع الاوّل سال 1268 توسّط حاجی علی خان حاجب الدوله کشتند اما باید دانست بقول اندیشمند فرهیخته کشورمان ارد بزرگ : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است. و امیر کبیر هیچگاه برای انجام امور درست مملکتی پیش اجنبی سر خم نکرد و آبادی و پیشرفت کشور انگیزه واقعیش بود .
18 دي مصادف است با شهادت ميرزا تقي خان اميركبير، ستاره بي نظير تاريخ ايران زمين كه صد و پنجاه و اندي سال پيش به عنوان صدراعظم ايران درخشيد و در كمتر از سه سال و دو ماه بعد از شروع صدارتش خاموش شد. آشپززاده اي كه به دليل استعدادش مورد توجه قرار گرفت و توسط قائم مقام، والامقامي آگاه و وطن پرست شد.
ميرزا تقي خان فراهاني از نوادر تاريخ كشور ماست. روحيه اصلاح طلب و عشق عميق وي به استقلال و آزادي و اقتدار ملت مسلمان ايران، زماني به فرياد دادخواهي ملت مظلوم لبيك گفت، كه ميرفت تمامي ثروت و عزت كشور براي هميشه در كام جهنمي استعمار و استكبار جهاني بلعيده شود. زماني كه دربار فاسد پادشاهي و رجال سياسي سر سپرده، مزدورانه و مزورانه علناً سنگ بندگي طاغوتهاي شرق و غرب را به سينه ميزدند و بيشرمي و گستاخيشان به حدي رسيده بود كه حتي كوششي در اختفاي بندهاي اسارت و يوغ بندگي و بردگي خويش نمي نمودند. اميركبير در برابر دشمنان دين و مجريان سياست استعماري، يك تنه قيام كرد و پوزه استكبار و عمّال داخليش را به خاك ماليد.
طي حدود يك قرن و نيم كه از شهادت امير به دست جيرهخواران و سر سپردگان طاغوت ميگذرد، دوست و دشمن در ستايش از اين روح آزاده و شخصيت مقتدر سخن گفتهاند. همه متفق القول اعتراف كردهاند كه مصلحي چنين تشنه اصلاح، سياستمداري چنان شيفته استقلال و زمامداري چنين خيرخواه ملت، نه تنها در تاريخ دو هزار و چند ساله ايران بلكه در تاريخ جهان، كم نظير و كمياب است. اصلاحات داخلي در زمينه اعتلاي فرهنگ، تنظيم اقتصاد و تطهير عرصه سياست كشور، اقدام در جهت احياي دين و بسط عدالت در سطح جامعه، مبارزاتش در جهت قطع نفوذ اجانب و استعمارگران، و حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور كه طي سه سال و اندي صدارت ميرزا تقيخان امير كبير انجام گرفت، همه شايسته تحسين است.
سرگذشت اميركبير و اهداف اصلاحي و ضد استكباري اين مرد سياسي لايق، اين مسلمان متديّن و وظيفه شناس و … و مصلح بزرگ ديني و اجتماعي و نقش استكبار جهاني در سركوبي، عزل، تبعيد و سرانجام شهادت وي از آن رو شايسته مطالعه و بررسي است كه پرده از خيانتها و جنايتهاي استعمارگران شرق و غرب در كشورهاي عقب نگاه داشته شده برداشته و ما را واميدارد كه هر چه مصممتر و با آگاهي هرچه بيشتر به دسيسههاي استكبار جهاني پي ببريم.
ميرزا تقي خان اميركبير يا ميرزا محمدتقي خان اميركبير، پسر مشهدي قربان هزاوهيي فراهاني نوه تهماسب بيك است. (مشهدي قربان طباخ اشراف آن زمان كه بعدها به طور اختصاصي طباخ آشپزخانه ميرزا عيسي معروف به ميرزا بزرگ قائم مقام فراهاني شد). ميرزا تقي خان اميركبير در خانوادهاي از طبقات پاييني ملت ايران در روستاي هزاوه به دنيا آمد و با حفظ اين امتياز در دامان يكي از بهترين و اصيلترين خاندانهاي آن روز ايران تربيت يافت و رشد كرد.
هزاوه در دو فرسخي شمال غربي شهرستان اراك و در مجاورت فراهان زادگاه خانواده بزرگ قائم مقام قرار داشت. كربلايي محمد قربان در سلك نوكران ميرزا عيسي قائم مقام بزرگ درآمد و به مقام آشپزي رسيد و در زمان ميرزا ابوالقاسم قائم مقام دوم و صدر اعظم محمدشاه مقام نظارت در آشپزخانه را احراز كرد و در اواخر عمر قاپوچي قائم مقام شد. حشر و نشر ميرزا تقي خان با فرزندان خانواده قائم مقام از سويي و استعداد و دقت نظر اميركبير از سوي ديگر از او شخصيتي ميسازد كه نظير آن در عصر قاجار كمتر ديده ميشود. راه يافتن امير كبير به كلاس درس فرزندان قائم مقام در حالي كه امثال او حق تعليم و تعلم نداشتهاند و تعبيراتي كه قائم مقام در خصوص او به كار ميبرد، عظمت شخصيت اميركبير را در همان دوران طفوليت نشان ميدهد.
امير چون به سن رشد رسيد در دستگاه قائم مقام و دستگاه محمدخان زنگنه امير نظام، وارد خدمات دولتي شد. تحرير و نويسندگي در محضر اين دو شخصيت، آغاز كار اميركبير است. بعد از مدتي لشكر نويسي در سال 1251 هجري قمري به شغل و لقب مستوفي نظام در لشكر آذربايجان منسوب و ملقب گرديد. بعد از سمت استيفا به وزير نظامي فرمانده كل قوا ميرسد و بعد از مدتي با جلوس ناصرالدين شاه بر تخت، محمدتقي خان، به لقب اميركبيري، اتابكي و نائبي درآمد. در حالي كه منصب صدارت و امير نظامي را داشت. حسادت امثال ميرزا آقاخان نوري و دسايس او همراه با مهدعليا در اين هنگام عليه اميركبير در شاه اثري نكرد و ازدواج امير كبير با خواهر تني ناصرالدين شاه يعني عزت الدوله اوضاع را كمي به نفع اميركبير آرام كرد. اميركبير سرگرم اصلاحات كلي شد در حالي كه مملكت سخت گرفتار طغيان ناشي از هرج و مرج اواخر دوران محمدشاه بود.
از مهمترين اقدامات وي ميتوان به موارد زير اشاره كرد: رسيدگي به وضعيت مشوش ارتش، اصلاح امور مالياتي، ختم غائله خراسان و قلع و قمع كردن حسين خان سالار و پيروان ميرزا علي محمد شيرازي، ختم قائله مازندران كه سنگر و پناهگاه با بيان به سركردگي ملاحسين شيرويهيي و ملاحمدعلي قدوسي بود. برافراشتن بيرق ايران در ممالك خارجه، تأسيس مدرسه دارالفنون، ايجاد روزنامه وقايع اتفاقيه در پنجم ربيعالثاني 1267 هـ.ق كه بعدها با عناوين روزنامه دولتي ايران و روزنامه دولت عليه ايران و روزنامه ايران منتشر ميشد، ايجاد چاپارخانه منظم، ساختن محلي براي توپ توپچيان به نام ميدان توپخانه، منع رشوه و تأسيس كارخانههاي مختلفي چون بلورسازي، چلواربافي، ماهوت بافي، اسلحه سازي، توپ ريزي و غيره.
آنچه همواره نام امير كبير را در نهضت علم و دانش ماندگار خواهد كرد، همانا تأسيس مدرسه دارالفنون به سبك جديد و استخدام معلمين و استادان خارجي است كه در كنار آنها اساتيد برجسته ايران هم بودند و تدريس ميكردند. گرچه بعد از تأسيس اين مدرسه آنچه اميركبير در زمان حياتش در نظر داشت متحقق نشد و حسودان اميركبير چون ميرزا آقاخان نوري سلطه و نفوذ يافتند و اغراض و اميالشان را در اين امر مهم دخالت دادند، از جمله بردن صد نفر شاگرد از شاهزادگان به نزد ناصرالدين شاه تا در اين مدرسه تعليم يابند. افسوس كه يك روز پس از عزل اميركبير، معلمان فرنگي وارد تهران ميشوند و گويي او را در حال توقيف ملاقات ميكنند. ميرزا آقاخان نوري با وجود آمدن معلمان از فرنگ، هنوز سعي در تعطيلي دارالفنون دارد كه ناصرالدين شاه مخالفت ميكند.
سرانجام دشمني امثال آقاخان نوري و مهدعليا و… و ناداني ناصرالدين شاه باعث شد تا در 20 محرم 1268 هجري قمري، اميركبير از صدارت معزول شود و در 25 محرم از امارت نظام و از تمام مشاغل دولتي بركنار و چند روز بعد به كاشان تبعيد شود. سرانجام به فرمان نامرد روزگار ناصرالدين شاه به دست نالايقي چون حاج عليخان مراغهيي معروف به حاجبالدوله به طرز فيجعي در حمام فين كاشان به لقاء حق برسد. روحش شاد.
“”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"
روزى که امیرکبیر به شدت گریست
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود.
هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باختهاند، امير بىدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند.
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همهى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاىهاى مىگريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشکهايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيدهاند.
امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ايرانىها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مىگريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.
مأموريت هاي سياسي ، مأموريت روسيه و ايروان
ميرزا تقي خان از زماني که منشي دستگاه قائم مقام بود تا وقتي که به صدارت رسيد، به سه مأموريت سياسي رفت. به روسيه، ايروان و به عثماني. اين سفرها از نظر ماهيت و مقام و مسئوليت او بکلي متفاوت بودند. در سفر روسيه که همراه خسرو ميرزا رفت (45-1244) جوان بيست و دو ساله و در زمره دبيران بود. نه سال بعد که با ناصرالدين ميرزاي وليعهد، براي ملاقات تزار روس روانه ايروان شد (1253) وزارت نظام آذربايجان را برعهده داشت. پس از شش سال که به سفارت فوق العاده ارزنةالروم برگزيده شد، با مقام وزارت، به نمايندگي مختار دولت در آن کنفرانس (63-1259) شرکت جست.
باغ فين كاشان، خاطره شهادت اميركبير را در دل دارد
كاشان – باغ فين كاشان خاطره شهادت مظلومانه ميرزا تقي خان اميركبير، ستاره بينظير تاريخ بيش از يكصد و پنجاه ساله ايران را در روز ۲۰دي ماه سال ۱۲۶۸هجري قمري در دل دارد.
به گزارش ايرنا ، باغ فين كاشان ، باغي سنتي و تاريخي با وسعت ۲۵هزار مترمربع ، با فضايي سرسبز و دلنواز با آبي روان و حوضها و فوارههاي زيبا ، اما با خاطري غمبار از شهادت امير ، در شش كيلومتري جنوب كاشان و دو كيلومتري شرق تپههاي تاريخي سيلك واقع شده است.
مورخان درباره قدمت اين باغ مينويسند: تاريخ دقيق احداث اين باغ مشخص نيست و ولي ميتوان گفت چشمه اين باغ از آغاز اسلام وجود داشته است.
قديميترين منبع تاريخي قدمت بناي اوليه اين باغ را به زمان عمرو بن ليث صفاري در سال ۲۵۶هجري ري بيان كرده و پس از آن ساخت بناهاي شاهانه فين به پادشاهان آل بويه نسبت داده شده و اين بناها در عهد ايلخانان مغول تكميل شده است.
باغ فين كه يكي از زيباترين باغهاي سنتي ايران و بلكه در پارهاي جهات از باغهاي زيباي جهان محسوب ميشود، درست ۱۵۵سال فاجعه دردناك و غمبار قتل بزرگمردي از تبار نيكان را در دل دارد.
پولاك در سفر نامه خود به كاشان بيشتر از فاجعه غم بار قتل اميركبير در باغ فين سخن به ميان آورده و مينويسد: سروهاي اين باغ تا بخواهيد رشد مي كند، اين باغ به علت قتل صدراعظم مقتدر ايران ميرزا تقي خان كه در آنجا رخ داد ، شهرت دارد و داراي درختان تناور و جوبهاي آب صاف نشاط بخشي است كه در همه باغ كشيده شده است ، هيچ سياحي نبايد فرصت ديدن حمامي را كه امير در آن به قتل رسيده از دست بدهد.
در گوشه اين باغ زيبا در كنار موزهاي غني ، در ضلع شرقي آن حمام فين واقع شده كه امير در آن رگانش به دسيسه دشمنان، بريده شد و به ناحق به شهادت رسيد.
هنرمندان وعلاقه مندان به حفظ و گستره فرهنگ و تاريخ ، با ساخت نمونكهاي امير ، جامه دار و دلاك حمام و غيره با هدف نقل تاريخ و بازآفريني اين صحنه غمبار ، تلاش كردهاند تا مظلوميت امير را به بازديدكنندگان و گردشگران انتقال دهند.
هر ساله هزاران گردشگر با سفر به كاشان از باغ فين بويژه حمام اميركبير آن ديدن ميكنند و خاطره غمبار صدر اعظم مقتدر ايران را مرور ميكنند.
مظلوميت انساني آزاده و صدر اعظمي مقتدر كه برغم دشمني و دسيسه استعمار گران توانست ، كمتر از سه سال و دو ماه از عمر صدارت خود منشا خدمات فراوان و تحولات سرنوشت ساز به ايران باشد.
بي شك از ميرزا تقي خان امير كبير بايد به عنوان متديني وطن پرست و اصلاح طلبي سياستمدار نام برد كه سوداي به جز خدمت به كشور و مردم نداشت.
او يك تنه توانست در مقابل دسيسهها ي استعمار بايستد و در نهايت با تاسي از مولاي خود حضرت علي (ع) خون خود را فداي آرمانهاي بلند خود كند.
امير كبير در كنار دهها اقدام نو و خير خواهانه خود براي نجات كشور از تكه تكه شدن به دست اجانب و استعماگران رشادتهاي فراواني از خود نشان داد و بحق براي استقلال و تماميت ارضي كشور جوانمردانه جنگيد.
او امير و زمامداري تشنه خدمت و شايسته تحسين است كه بايد ، نام و خدمات او همواره در تاريخ ايران بدرخشد.
اين كه چرا ناصرالدين شاه ، امير را به كاشان تبعيد كرد ، جاي سووال و بررسي دارد و برخي دليل اين تصميم شاه را وجود باغ زيباي فين و حكومت شاهزادگان قاجاري بر اين خطه ميدانند.
ميرزا تقي خان امير كبير كه نام اصلي او محمد تقي است در سال ۱۳۲۲هجري قمري در روستاي هزاوه در دو فرسخي شمال غربي شهرستان اراك به دنيا آمد.
كاوه حسابي يكي از نويسندگان درباره اين مرد بزرگ مينويسد: ميرزا تقي خان امير كبير، صدراعظم مشهور دوره؟ ناصرالدين شاه قاجار.نام اصلي او محمد تقي بوده، كه بعدها تقي گفته ميشد ، به لحاظ لياقتي كه از خود نشان داد، توانست عناوين و القابي همچون كربلايي محمد تقي- ميرزا محمدتقي خان- مستوفي نظام- وزير نظام- امير نظام- امير كبير- امير اتابك اعظم( شوهر خواهر ناصرالدين شاه )را بدست آورد.
محمد تقي پسر كربلايي قربان، آشپز ميرزا عيسي قائم مقام اول بود كه در خانه قائم مقام تربيت يافت و در اوايل جواني به سمت منشي قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنايت رجل سياسي دانشمند قرار گرفت و بعدها در دستگاه قائم مقام دوم نيز مورد توجه واقع شد تا جايي كه وي را همراه هياتي سياسي به روسيه فرستاد و در نامهاي در مورد هوش و نبوغ ميرزا تقي خان چنين نوشته:
خلاصه اين پسر خيلي ترقيات دارد و قوانين بزرگ به روزگار ميگذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.
در اين ماموريت كه براي عذرخواهي از قتل گريبايدوف كه در ايران رخ داده بود، انجام ميشد، از تزار روسيه معذرت خواست و طوري عمل نمود كه مورد تائيد و پسند تزار و دربار ايران قرار گرفت. اميركبير در سفر به روسيه به موسسات فرهنگي، نظامي و اجتماعي آنجا توجه نمود و به اين فكر بود كه راه ترقي ايران نيز داشتن دانشگاه و تشكيلات نظامي و فرهنگي منظم است.
دومين ماموريت وي رئيس هيات سياسي ايران به ارزنه الروم براي حل اختلاف مرزي بين ايران و امپراتوري عثماني بود. در اين ماموريت كه نزديك به دو سال طول كشيد علاوه بر آشنايي با زدو بندهاي سياسي شرق و غرب با دليري خاصي توانست اختلاف مرزي را به نفع ايران پايان دهد و محمره و اراضي وسيع طرف چپ شط العرب را كه مورد ادعاي عثمانيها بود به ايران ملحق كرد. اين اقدام و پيشنهادهاي مفيد اميركبير، مورد عناد و حسادت حاجي ميرزا آغاسي قرار گرفت.
چون محمد شاه فوت كرد ، ناصرالدين ميرزا كه قصد حركت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نميتوانست حتي هزينه سفر خود و همراهان را به تهران تهيه كند در اين هنگام كه اميركبير در تبريز و ملقب به امير نظام بود با ضمانت شخصي پول فراهم كرد و ناصرالدين شاه را به تهران آورد اما درباريان حتي مهد عليا مادر ناصرالدين شاه كه در زد و بندهاي سياسي خارجي دست داشت مخالف امير بودند، ولي ناصرالدين شاه هر روز بر مرتبه و مقامش مي افزود تا جايي كه ملقب به اميركبير و صدراعظم گرديد. در مدت كوتاهي كه اميركبير صدراعظم بود(در حالي كه ناصرالدين شاه در آغاز سلطنت فقط ۱۶سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور ميهن پرستي خود، اقداماتي بس ارزنده كرد.
نخست به امنيت داخلي پرداخت. سالار را كه در خراسان گردنكشي ميكرد و از جانب روسها و انگليسيها حمايت ميشد سركوب كرد. در نامههايي كه به نمايندگان سياسي و نظامي روس مينوشت و در جوابهايي كه ميداد، دليري و ثبات راي و ميهن پرستي موج ميزند.
پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشيرهنشين و هر جا كه ممكن بود آشوبي برخيزد قراول خانه ايجاد نمود و در سراسر مملكت امنيت برقرار گشت.
در دوره صدارت اميركبير تركمانان كه همواره از مدتها پيش به نقاط دور و نزديك مناطق اطراف خود حمله ميكردند به هيچ اقدام خلافي دست نزدند.
اميركبير اقدامات فراواني در دوره كوتاه صدارت خود ، همچون ايجاد امنيت و استقرار دولت، تنظيم قشون ايران به سبك اروپايي، ايجاد كارخانههاي اسلحه سازي، اصلاح امور قضايي، جرح و تعديل محاضر شرع.تاسيس چاپارخانه، تاسيس دارالفنون، فرستادن ايرانيان به خارج براي تحصيلات ، ايجاد روزنامه و انتشار كتب ، ترويج ساده نويسي و لغو القاب، بناي بيمارستان و رواج تلقيح عمومي آبله، مرمت ابنيه تاريخي، مبارزه با فساد و ارتشاء ، ترويج صنايع جديد، استخراج معادن، بسط فلاحت و آبياري، توسعه تجارت داخلي و خارجي، كوتاه كردن دست اجانب در امور كشور، تعيين مشي سياسي معيني در سياست خارجي و اصلاح امور مالي و تعديل بودجه از جمله خدمات ارزشمند امير كبير است.
اقدامات انقلابي و ملي اميركبير سبب شد كه گروهي استفاده جو، بناي تحريك نسبت به وي بگذارند تا جايي دسيسه و دشمني افرادي فرصت طلب و نوكر استعمار همچون آقاخان نوري و مهدعليا و كوته بيني و ناداني ناصرالدين شاه موجب شد تا در ۲۰محرم ۱۲۶۸هجري قمري، اميركبير از صدارت معزول شود سر انجام به فرمان ناصرالدين شاه و به دست نالايقي چون حاج عليخان مراغه يي معروف به حاجب الدوله به طرز فيجعي در حمام فين كاشان به شهادت رسيد.
ماخذ
: http://www2.irna.ir/fa/news/view/menu-273/8710211868095301.htm
http://www.khabarfarsi.com/news-472593.htm
۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه
به یاد رهی معیری، غزل سرای توانا و شوریده ایران
یک برنامه رادیویی کم نظیر متعلق به ۴۰ سال پیش، در نکو داشت رهی معیری
*این برنامه رادیویی به درخواست دوستداران رهی برای بار دوم در ایرانیان برگن قرار می گیرد
ساقيا در ساغر هستی شراب ناب نيست
و آنچه در جام شفق بينی بجز خوناب نيست
زندگی خوشتر بود در پرده وهم و خيال
صبح روشن را صفای سايه مهتاب نيست
ما به آن گل از وفاي خويشتن دل بسته ايم
ورنه اين صحرا تهی از لاله سيراب نيست
چهل سال پیش رهی معیری، بزرگ غزل سرای معاصر ایران ، هنگامی که ۵۹ ساله بود،چشم از جهان فرو بست. در اولین هفته در گذشت او، رادیو ایران یکی از برنامه های گرانسنگ گلهای رنگارنگ را به مدت ۵۰ دقیقه به این شاعر توانا و شوریده معاصر اختصاص داد و در نکو داشت او زندگی ادبی و شاعرانه او را با صدای خوش گویندگان آن زمان در اختیار شنوندگان گذاشت. این برنامه کم یاب رادیویی که در سال ۱۳۴۸ آماده گردیده بسیار جذاب و شنیدنی است.
شنیدن صدای شاعر و برنامه بزرگداشت او:
http://www.4shared.com/file/83389153/9da73a70/Golhaye_Rangarang_No
_485_-_Elahe__Hayedeh__Banan___be_yaade_Rahie_Moayerie_.html?s=1
۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه
۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه
دکتر مصدق ملی بود و به ملت ايران باور داشت، نه به ولايت فقيه !
به دليل تداوم حکومت های ضد ملی در چند دهه ی گذشته، در زبان فارسی امروزی ما، واژه ی ملی معنای راستين خود را از دست داده و کاربرد غير ملی و گاهی ضد ملی پيدا کرده است. به بانک ملی که دولتی است بانک ملی می گويند. به شرکت های غيردولتي؛ "مؤسسات ملی" ، گفته می شود. به هرچه در ايران سراسری است نيز ملی می گويند؛ مانند "فدراسيون ملی ورزش های دانشگاهی" و يا "فدراسيون ملی فوتبال".
با پديد آمدن دولت ملی دکتر مصدق در ايران و ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور واژه ی ملی به معنای ميهني؛ يعنی چيزی که متعلق به ملت ايران است و به دست ملت ايران اداره می شود، ملی گفتند و ملی معنای واقعی خود را پيدا کرد. تلاش هايی در اين دوره انجام شد تا مردم مفاهيم ملی و ميهنی را دريابند. به پارچه های ساخت داخل کشور پارچه ی وطنی و يا مصدقی می گفتند. واژه ی ملی برابر با واژه ی فرانسوی و يا انگليسی nation قرار گرفت و آرمان های انقلاب مشروطيت در زندگی مردم معنا پيدا کرد.
با انجام کودتای انگليسی ـ آمريکايی ۲۸ مرداد ( امرداد) طومار حکومت ملی برچيده شد و با برنامه های سياسی و اقتصادی حکومت دست نشانده ی بيگانگان کم کم معنای واژه ی ملی ، وارونه شد. به کودتای انگليسی ـ آمريکايی ۲۸ مرداد ( امرداد) " قيام ملی ۲۸ مرداد" گفتند! جايی که نه حکومت ملی باشد، نه اقتصاد، نه صنعت و نه فرهنگ، واژه ی ملی از محتوا تهی می شود و مردم نيز هويت خود را گم می کنند. با سرگردان شدن ملت ايران بين دين و بی دينی و الغائات عقيدتی راست مذهبی و کمونيستی سوسيال امپرياليستی ، مردم اختيار خود را به شيادان دين فروش دادند.
آقای خمينی در سال ۵۷ در پاريس درباره ی ملی ها به صراحت آنچه را که در سر داشت، گفت. اما چون درک ملی از مسائل سياسی وجود نداشت هيچ کس آن کلمات را نشنيد يا نفهميد. حتا ملی ها و آقای دکتر سنجابی که به آن اعلاميه ی سه ماده ای در پاريس تن در داده بود، نه شنيد و نه خواست بشنود که اين حرف های آقای خمينی به چه معنا و مفهوم است. خمينی درباره ی جبهه ملی و دکتر مصدق گفت: « . . . اينجانب نمی توانم از جبهه ای ها و از بزرگشان اسمی ببرم و ترويجی بکنم؛ راه آن ها با ما مختلف است.»
در نيمه ی دوم سال ۵۸ حکومت "ملی ـ مذهبی" بازرگان با يک کودتای خزنده ساقط شد و اختيار حکومت به دست فداييان اسلام افتاد که شرکای کودتای ۲۸ مرداد ( امرداد) ۱۳۳۲ بودند. فداييان اسلام دشمنان قسم خورده ی حکومت ملی و هرآنچه ملی و ايرانی است، بودند . آقای خمينی فتوا داد: « اينها مرتدند. جبهه ملى از امروز محکوم به ارتداد است.( صحيفه نور ج 15 صفحه 19 تاريخ سخنرانى: 25/3/60)» او نقطه ی پايان را به مسئله ی مليت و ملی ها گذاشت و چنين گفت: « کسانی که می خواهند مليت را احيا کنند مقابل اسلام ايستاده اند : ...در صدد باشد كه احكام اسلام را پياده بكند� نه در صدد اين باشد كه مليت را احيا بكند. آنهائى كه مى گويند ما مليت را مى خواهيم احيا بكنيم� آنها مقابل اسلام ايستاده اند� اسلام آمده است كه اين حرف هاى نا مربوط را از بين ببرد. افراد ملى به درد ما نمى خورند افراد مسلم به درد ما مى خورند. اسلام با مليت مخالف است. معنى مليت اين است كه ما ملت را مى خواهيم و مليت را مى خواهيم و اسلام را نمى خواهيم. آن مرديكه در خارج گفت كه اول من ايرانى هستم� ملى هستم دوم ايرانى هستم سوم اسلام. اين اسلام نيست� تو سوم هم اسلامى نيستى.» ( صحيفه نور ج 12 صفحه 274تاريخ:۱۵/۵/۵۹).
در درازای حکومت جمهوری اسلامی مليت و هرآنچه ملی بود به تاراج رفت. فرهنگ و اقتصاد و ثروت های ملي، جان و مال ملت ايران به دست مشتی عناصر ضد ملی و ضد ايرانی به تاراج رفت. واژه ی ملی هر از گاهي، تنها از روی ناچاری و برای عوام فريبی بکار برده می شد و تا آنجا که می توانستند به نام اسلام تمام مظاهر ايرانی را از بين بردند و شعار و دثار ملی ما را نابود ساختند. واژه ی ملی نيز مصادره شد. واژه ی ملی را از همه ی عرصه های زندگی اجتماعی مردم ما حذف کردند. گاهی واژه ی ملی به گونه ای مسخره و بی ربط بر روی نام مؤسسات دولتی گذاشته شده است، مانند ؛ " کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ايران". واژه ملت که به معنای ساکنان و صاحبان يک سرزمين و دولت در جهان امروزی است، در جمهوری اسلامی زشت و ناپسند جلوه داده شد. تکليف مليت و ملی را نيز رهبر جمهوری اسلامی رسما روشن ساخته بود. به جای واژه ی ملت کلمه ی واپسگرای "امت" باب شد و "مسلمانان مبارز" سرخوش از اين بودند که جبهه ی ملت و فرهنگ ايران را ترک کرده اند و به بدويت ۱۴۰۰ سال پيش باز گشته اند و هويت غيرملی و عربی بخود داده اند.
واژه ی ملت از قران گرفته شده و به معنی دين و کيش است. پس از انقلاب مشروطيت اين واژه برابر با واژه ی فرانسوی و يا انگليسی nation قرار گرفت. لغت نامه می نويسد: « در تئورى کلاسيک ناشى از انقلاب کبير فرانسه ملت عبارت است از شخص حقوقيى که ناشى مى شود از مجموعه افرادى که دولت را تشکيل مى دهند و داراى حق حاکميت مى باشند.». واژه ی "نی شن" به معنای ملت را نخستين بار آدام اسميت در سال ۱۷۷۶ در کتاب " ثروت ملل" به کار برد و پس از آن بود که کاربرد اقتصادی و سياسی پيدا کرد. واژه ی ملت يا به بزبان فرانسه "ناسيون" پس از انقلاب ملی در فرانسه رواج يافت. ويژگی عمده ی اين انقلاب ملی آن بود که قدرت کليسا و ساختار زمين داری فرانسه به نفع صنعت و اقتصاد شهری درهم شکسته شد. پس از آن در اروپا کم کم کشاورزی صنعتی شد و کليسا روز به روز به حاشيه رانده شد و جامعه در کليه ی روابط اجتماعی و سياسی اش سکولار يعنی مبرا از مذهب شد.
در ايران که اسير سرمايه داری وابسته است وهنوز سرمايه داری ملی در آن حاکم نشده است، واژه ی ملي، می تواند به معنای پيش از سرمايه داری آن يعنی ميهنی باشد. واژه ی ملی به معنای ناسيونال يا ناسيوناليست، مخصوص کشورهای سرمايه داری پيشرفته است که حکومت همه ی افراد ملت يعنی ناسيون؛ به معنای مدرن، بر کشور فرمانروايی می کند. در ايران ، در دويست سال گذشته اين روند صنعتی و ملی شدن جامعه و حکومت به دليل دخالت های انگلستان ( کودتاهای سوم اسفند ۱۲۹۹ ، ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ و کودتای خزنده ی ۱۳۵۸ )، انجام نگرفته است. در درازای سال های پس از ۱۲۹۹ تا به امروز به جای آن که اقتصاد و صنعت ملی رشد کند، از يک سو با فروش نفت و ورود کالاهای وارداتي، انبوهی از مردم شهری واسطه و دلال شده اند و از سوی ديگر به کمک حکومت های وابسته روز به روز بر قدرت و اهميت آخوندها افزوده شده است. در ايران امروز دو گروه اجتماعی کشور را اداره می کنند آخوندها و واسطه ها ( رانت خواران ). توده های مردم نيز حقوق بگير پول نفت هستند و مصرف کننده ی کالا های وارداتی.
به جای رشد طبقه ی شهری ملی و توليد کننده ، ازيک سو واسطه ها رشد کردند و از سوی ديگر، آخوندها برزندگی مردم ما مسلط شدند. در دويست سال گذشته چگونگی رشد شبکه ی آخوندها به اين صورت بوده که انگليس ها پس از تصرف حاکم نشين "اود" در هندوستان به موقوفات اود که برای کمک به طلاب شيعه اختصاص يافته بود دست يافتند و با فرستادن هدفمند وجوهات اود به شهرهای مذهبی عراق و ايران به سازمان دادن طلاب و آخوندهای ايرانی پرداختند.
شرکت آخوندها و زمين داران در انقلاب مشروطيت ايران موجب انحراف در سمت يابی انقلاب ملی ايران شد. انگيزه ی آن "دو سيد جليل القدر" در پشتيبانی از انقلاب مشروطيت هرچه بوده، می توان گفت که سکولار نبوده است. انقلاب ملی ايران برخلاف انقلاب کبير فرانسه نتوانست از نفوذ آخوندها و زمين داران بکاهد و سکولار بماند. با وقوع کودتای ۱۲۹۹ رضاخان و سيد ضياء طباطبايي؛ انقلاب مشروطيت از محتوای ملی تهی گشت و حکومت کودتا راه مدرن کردن جامعه ی ايران را از طريق اقتصاد تک محصولی و صنعت وابسته ، در پيش گرفت. رضاخان روزنامه نگاران ، روشنفکران و شخصيت های ملی را زندانی کرد و برخی را نيز کشت. در عوض او خرافات و سينه زنی و روضه خوانی و دعای به جان اعليحضرت را گسترش داد.
در جريان نخست وزيری دکتر مصدق و ملی شدن صنعت نفت، فداييان اسلام و آخوندهای وابسته به سياست خارجی مانند نواب صفوی( شاگرد و مريد روح الله خمينی که به دستور خمينی در سال ۱۳۲۵ احمد کسروی را کشت)، شمس قنات آبادي، امام جمعه ی تهران، کاشاني، بهبهانی و ديگر آخوندهای وابسته تلاش کردند تا در کار دولت ملی اخلال کنند. چون تلاش های دولت انگليس و عوامل داخلی اش برای سقوط حکومت ملی به جايی نرسيد، انگليس ها برای انجام کودتا دست به دامن آمريکايی ها شدند. می توان گفت در سال های پس از کودتای ۱۲۹۹، به دليل رشد اقتصاد دلالی و ناتوان بودن اقتصاد ملی شهر نشينی و ضعف کمی و کيفی طبقه ی شهر نشين ملي، تعادل نيروهای داخلی به زيان ملی ها رشد کرده بود. دستگاه جاسوسی انگليس و سازمان جاسوسی سيا به کمک زمين داران و آخوندها و فداييان اسلام در ۲۸ مرداد ( امرداد) سال ۱۳۳۲ حکومت ملی دکتر مصدق را سرنگون کردند. با انجام اين کودتا اقتصاد و سياست استعماری تک محصولی و وابستگی اقتصادی را بيشتر توسعه دادند. سازمان امنيت از يک سو شبکه ی مذهبی هيئت های عزاداری ، انجمن های حجتيه و از اين دست و شبکه ی آخوندی وابسته به حکومت را توسعه می داد و از سوی ديگر سازمان های سياسی ، کمونيست ها ، نويسندگان و روشنفکران را قلع و قمع می ساخت.
در دوران پهلوي؛ حکومت ملی ، اقتصاد ملی و تفکر ملی سرکوب گرديد و در مقابل، قدرت و امکانات دلال ها ، آخوندها و مذهبی ها افزايش يافت. اين سياست ها در نهايت منجر به روی کار آمدن حکومت جمهوری اسلامی گرديد. آن دسته از جوانان ساده انديش و بی اطلاعی که اجازه نداشتند در نهادهای سياسی و دموکراتيک پرورش يابند بر پايه ی نوشته های عوام فريبانه ی علی شريعتی و گروه های مذهبی که مثل قارچ رشد می کردند، مفتون اسلام ناب محمدی شدند. "ملی ـ مذهبی ها" هم به هوای افسانه ی خيالی عدل اسلامی از ملی بودن خود دست کشيدند و به سادگی طعمه ی سياست های ضد ملی و ضد انسانی جمهوری اسلامی شدند. صادق ترين و صميمی ترين آن مسلمان های "ملی ـ مذهبی" مانند دکتر کاظم سامی به فتوای ولی فقيه کشته شدند. کمونيست ها نيز به پيش کسوتی حزب توده به زير عبای آخوندها خزيدند و همان راهی را رفتند که در دوران شکوفايی نهضت ملی رفتند که البته آن ها هم به فتوای ولی فقيه به سزای اعمال خود رسيدند. آنچه می بايد در اين ميان از بين می رفت و تکفير می شد ملت ايران و منافع ملی مردم ايران بود.
به نام دين، هستی ملت ايران مصادره شد. دين ورزان بر خلاف خردورزان و دانشمندان همه چيز را در راه باورهای خيالی و خشک خود قربانی و مصادره می کنند و حال آن که انديشه ی خردورزان با دگرگونی پديده های جهان دگرگون می شود. مذهبی ها بويژه آخوند های شيعه ، با هرگونه مساوات و آزادی و پيشرفت مخالف هستند. آخوند هراندازه هم که خوب باشد به دليل تفکر مذهبي، عقب مانده و ضد ملی است. تاريخ وتجربه ی سی سال گذشته به ما نشان داده است که هم آخوندهای عمامه به سر و هم آخوندهای بی عمامه در جريان انقلاب سال ۵۷ بر ضد مصالح ملی ملت ايران ، جبهه ی مبارزات ملی را ترک کردند و به اردوی آخوندهای ضد ملی پيوستند. خمينی را امام ناميدند، مصدق را تکفير کردند و ملی ها را مرتد ناميدند.
پس از کشتارها و ستم های فراوان به نام دين و انقلاب ناگهان گروهی به فکر اصلاحات افتادند. مردم را به دام انتخاب بين بد و بدتر انداختند و با فريب مردم، بيست و دوميليون رأی برای خاتمی فراهم کردند همان کسی که از آغاز حکومت اسلامی پست های حساس داشت و در تمام جنايات شريک بود. شگفت آن که برای گمراه کردن مردم و بزرگ نشان دادن رييس جمهور گماشته شده از سوی ولی فقيه او را با دکتر مصدق مقايسه کرده و اورا هم تراز و مانند دکتر مصدق دانستند. حجت الاسلام والمسلمين محمد خاتمی کجا و دکتر محمد مصدق کجا؟ دکتر مصدق گماشته ی هيچ کس صاحب قدرتی نبود، او به گفته ی خودش نوکر ملت ايران بود. او يک بار در ارديبهشت ماه ۱۳۳۰ در داخل مجلس از سوی نمايندگان با اکثريت مطلق آراء به نخست وزيری انتخاب شد و شاه مجبور شد حکم او را امضاء کند و يک بار هم در سی ام تير سال ۱۳۳۱ در خيابان های کشور با قيام مردم به نخست وزيری تعيين و به دربار تحميل شد. دکتر مصدق به دليل جايگاه اجتماعی و چگونگی آموزش و پرورشی که داشت نه تنها به هيچ آخوندی شباهت ندارد بلکه با هيچ يک از روشنفکران و فعالان سياسی و انقلابی ايران قابل سنجش و مقايسه نيست. دکتر مصدق نه تنها در هيچ مدرسه و يا مکتب ساخته و پرداخته ی استعمار آموزش نديده بوده بلکه تحصيلات ابتدايی ودانش اندوزی خودرا در کانون خانواده ای ايران دوست، آگاه و بيگانه ستيز انجام داده بود. او نه در حوزه های آنچنانی جيره خواری کرده بود و نه در دبستان و دبيرستان و دانشگاهی که کودتاچيان ۱۲۹۹ و ۱۳۳۲ برنامه ی درسی اش را ريخته بودند، درس خوانده بود تا به روشنفکری سطحی و ساده انديش مبدل شود. او دارای فرهنگ و خرد ايرانی بود و ايرانی می انديشيد. او يک شخصيت ملی به معنای واقعی کلمه بود. هر ايرانی را بصرف ايرانی بودن نمی توان فردی ملی ناميد. کسی که بر ضد ملت جاسوسی می کند نمی تواند ملی باشد. کسانی که عقيده ی اسلامی و امتی دارند، مانند آقای خمينی و مقلدانش که به "جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر" عقيده دارند، نمی توانند ملی باشند. کسی که دست او به خون جوانان ميهن ما آلوده باشد نمی تواند ملی باشد. به زبان ساده تر هر گردويی گرد هست اما هر گردی گردو نيست. ملی بودن يک شيوه انديشه و رفتار اجتماعی ـ سياسی است. کسی که کودتای ۲۸ مرداد ( امرداد ) را قيام ملی می داند با هيچ ترفندی نمی تواند خود را ملی بنامد زيرا اسناد منتشر شده ی بسياری و نيز صاحب نظران بين المللی آن را کودتای ضد ملی می دانند.
مقايسه ی دکتر مصدق با حجت الاسلام خاتمی و يا هريک از سردمداران جمهوری اسلامی به دلايل بسياری نادرست و گم راه کننده است:
1. دکتر مصدق ملی بود و به ملت ايران باور داشت. در حالی که خاتمی ظاهرا به ولايت فقيه و آل عبا اعتقاد دارد.
2. دکتر مصدق ملی و سکولار بود و ملی و سکولار نيز عمل می کرد. هنگامی که يک مأمور ماليه ی يهودی را به تبريز اعزام کرده بود به او گفتند در تبريز هيچ يهودی نيست شما چرا يک مأمور ماليه ی يهودی به تبريز فرستاده ايد مردم از اين کار ناراحت می شوند. در پاسخ می گويد: « من يک متخصص به تبريز فرستاده ام پيشنماز که نفرستاده ام». در حالی که خاتمی نه يک سکولار نيست بلکه يک آخوند شيعه و متعصب است.
3. دکتر مصدق از يک خانواده ی ايرانی ، مشروطه خواه و ميهن دوست بود. خاتمی در يک محيط اسلامی و مشروعه طلب رشد يافته است.
4. دکتر مصدق برنامه ی تحصيلی خود را خودش برنامه ريزی کرده بود. تحصيلات دکتر مصدق ايرانی بود و در اروپا هم خودش تعيين می کرد چه بخواند و خودش خرج تحصيل خويش را می پرداخت. در حالی که خاتمی درس حوزوی و اسلامی خوانده است و در دانشگاهی که برنامه ريزی آن را وزيران يک حکومت وابسته ريخته بودند، کارشناس ارشد شده است.
5. دکتر مصدق ملت ايران را ولينعمت خود می دانست و در جلسه ی ۴ خرداد ۱۳۲۹ مجلس شورايملی گفت: « ما نوکر اين ملت هستيم . . . مملکت مال مردم است.». در حالی که خاتمی مقلد و گماشته ی خامنه ای است؛ کسی که آيت الله منتظری او را واجد صلاحيت فقهی نمی دانست.
6. دکتر مصدق از محل اموال و املاک خانوادگی اش امرار معاش می کرد و هرگز از دولت و يا مردم حقوق و يا وجهی دريافت نکرد. در حالی که خاتمی هم از وجوهات مردم می خورد و هم از محل حکومت، درآمدهای فراوان داشته است.
7. دکتر مصدق در ۲۸ ماه نخست وزيری خود مطبوعات و احزاب را آزاد گذاشت و به شهربانی نوشت اگر کسی به من اهانت کرد متعرض او نشويد. در حالی که در زمان زمامداری خاتمی تنها مطبوعات خودی و آن هم به شرط خارج نشدن از خط امام اجازه ی انتشار داشتند و مطبوعات غيرخودی به سادگی تعطيل می شدند. زندان ها همچنان از فعالان سياسی پُر بود و دانشجويان را در ۱۸ تير کشتند، قلع و قمع، زندانی و شکنجه کردند و او که رييس دولت بود مسئول تمام کارهای غيرقانونی انجام شده است.
8. دکتر مصدق هرگز به قتل کسی فتوا نداد و پس از آن که نيروهای انتظامی شاه در سی ام تير سال ۱۳۳۱ عده ای از مردم را بی گناه در خيابان ها کشتند ، دکتر مصدق در سخنرانی خود گريست و گفت: « کاش ميمردم و شما را باين روز نمی ديدم. شما مردم نشان داديد که لايق آزادی هستيد...». در حالی که در دوران حکومت خاتمی شاهد قتل وحشيانه داريوش و پروانه فروهر، محمد مختاري، محمدجعفر پوينده و بسياری از دگرانديشان بوديم و خاتمی هرگز اعتراف به مسئوليت غير مستقم خود به عنوان رئيس قوه ی مجريه ننمود و حقايق واقعی انجام اين قتل ها را فاش نساخت.
9. حکومت دکتر مصدق با اصلاحات عملی همراه بود و صورتجلسه های مجلس شورای ملی گواه اين امر است و حکومت او را دشمنان مردم ايران سرنگون کردند. در حالی که حکومت خاتمی به حرف گذشت و بهبود چندانی در اوضاع کشور حادث نشد و او با بی عملی خود حکومت را به" اصول گرايان" و دشمنان مردم واگذاشت.
10. دکتر مصدق به مردم راست می گفت و کارهای دولت را از راديو به مردم گزارش می کرد و کسی را به جرم فاش نمودن اسرار دولتی دستگير و زندانی نمی کرد. در حالی که خاتمی به مردم دروغ می گفت و دانشجويان پس از ۱۸ تير از وی نا اميد و به او بد گمان شدند.
11. دکتر مصدق عاشق مردم بود. در حالی که در دوران حکومت خاتمی آن که به حساب نمی آمد مردم بودند.
اگر بخواهيم تفاوت های سياسی و اجتماعی و عمل کرد زمامداری دکتر مصدق و حجت الاسلام خاتمی را با هم بسنجيم ، شمار تفاوت ها سر به بی نهايت می زند. يک حکومت ملی که همه ی جهانيان به استقلال و بزرگی آن اعتراف کردند ، با يک حکومت وابسته ی تک محصولي، غيرملی و مذهبی از زمين تا آسمان تفاوت دارد.
با آرزوی پيروزی ملت ايران
منوچهرتقوی بيات
استکهلم ـ چهارم دی ماه ۱۳۸۸ خورشيدی برابر با ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹ ميلادی
5 دی 1388 21:24
۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه
برگی از گذشته: گرامیداشت شانزدهم آذر ۱۳۳۲ ـ عکس های تاریخی
برگی از گذشته: گرامیداشت شانزدهم آذر ۱۳۳۲ ـ عکس های تاریخی
در سالگشت جانباختن احمد قندچی، شریعت رضوی و مصطفی بزرگ نیا، سه دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران که در جریان حرکت دانشجویی علیه سفر نیکسون، معاون وقت رییس جمهور آمریکا به ایران با رگبار ماموران شاه کشته شدند، صدها نفر از دانشجویان دانشگاه تهران در حرکتی خودجوش در شانزدهم آذر ۱۳۳۲ دست به اعتصاب زده و در محوطه دانشگاه و خیابان های اطراف آن راهپیمایی کردند.
برای بزرگنمایی بر روی عکسها کلیک کنید.
۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه
روابط آلمان و ایران، ‘یگانگی نژاد آریایی’bbc
علی امینی نجفی
پژوهشگر مسائل فرهنگی
آدولف هیتلر
بسیاری از مردم مسلمان، از جمله در ایران، به آدولف هیتلر دل بستند. برخی از روحانیون شیعه تبلیغ میکردند که هیتلر پنهانی اسلام آورده و برای “اعتلای کلمۀ حق” با روس و انگلیس مبارزه میکند
کتابی که به تازگی به عنوان “آلمانیها و ایران” در برلین منتشر شده، در اصل کاوشی در تاریخ روابط سیاسی آلمان با ایران است؛ اما این کتاب بیش از آن که در شناخت تاریخ دیپلماسی آلمان راهگشا باشد، نکات بسیار جالبی را در رابطه با تاریخ سیاسی ایران معاصر مطرح میکند.
نویسنده آن گونه که خود توضیح داده، این کتاب را در پاسخ به یک پرسش اساسی تدوین کرده است. به گمان او در رابطه ایران و آلمان چیزی ناشناخته و مرموز وجود دارد، که درخور کاوش و ژرفش بیشتر است.
او میگوید که در ایران جمهوری اسلامی حکومت میکند، که از نظر موازین حقوق بشر و عرف بینالمللی یکی از بدنامترین رژیمهای جهان است. این رژیم با سرکوب نیروهای آزادیخواه داخلی به مردم خود اعلام جنگ داده است و در عرصۀ بینالمللی با پیروی از سیاستی تهاجمی افکار عمومی جهان را آشفته کرده و کشورهای منطقه را به نگرانی فرو برده است.
دو کشور ایران و آلمان، به رغم تفاوتهای عمیق و اختلافات اساسی، با گذار از جنگها و انقلابات و تحولات سیاسی در طول بیش از صد سال روابطی نزدیک داشتهاند. چرا؟
ماتیاس کونتزل در دیباچهی کتاب یادآور میشود که ایران و آلمان با بندهای آشکار و پنهان، گاه معقول و اغلب نامعقول به هم پیوند خوردهاند. دولتمردان آلمانی به طور سنتی به روابط نزدیک و دوستانه با ایران علاقهمند هستند. آنها هنوز هم تا امروز از اتخاذ سیاستی قاطع علیه برنامه هستهای جمهوری اسلامی طفره میروند.
نویسنده برای حل معمای “دوستی مصیبتبار ایران و آلمان” به پیشینه و زمینههای تاریخی این رابطه نقب میزند، و گاه به نتایجی شگفتانگیز میرسد. او در کندوکاو انتقادی خود، به گنجینهای بزرگ از منابع آرشیوی، آمار و دادههای منتشر نشده تکیه کرده است. او عقیده دارد که بسیاری از مدارک و اسناد این رابطه هنوز به درستی کاویده نشده است. (ص ۱۴)
سرآغاز یک “دوستی”
اصرالدین شاه قاجار اولین زمامدار ایرانی بود که در سال ۱۸۷۳ از برلین دیدن کرد. او بیدرنگ این آرزو را بیان کرد که کشورش با آلمان مناسباتی نزدیک و دوستانه داشته باشد. برای طرف آلمانی این رابطه هنوز جذابیتی نداشت.
آلمان در نیمهی دوم قرن نوزدهم هنوز سرگرم سامان دادن به حاکمیت سیاسی خود بود، و به کشورهای دور عنایت چندانی نداشت؛ اما با به قدرت رسیدن ویلهلم دوم در سال ۱۸۸۸ این کشور سیاست فعالتری در برابر کشورهای خاورزمین در پیش گرفت. قدرت تازه اروپا مدعی بود که در پیشبرد سیاست خارجی خود از تجاوزگریها و آزمندیهای استعماری دور است.
اتحاد با امت اسلام
با رشد قدرت آلمان، این کشور به زودی در رقابت با قدرتهای بزرگ اروپا، به ویژه بریتانیا قرار گرفت. قیصر آلمان بر آن بود که بهترین راه تضعیف امپراتوری بریتانیا، مشغول کردن آن با منازعات استعماری است. به عقیده ویلهلم دوم اگر تمام کشورهای اسلامی در برابر استعمار بریتانیا قیام کنند، این کشور در جبهۀ شرق درگیر میشود و نمیتواند به قلدری در برابر قدرتهای اروپایی ادامه دهد.
ویلهلم دوم در پایان سفر خود به خاورمیانه اعلام کرد: «به ۳۰۰ میلیون مسلمان جهان اطمینان میدهم که قیصر آلمان برای همیشه دوست پیروان محمد خواهد بود.»
قیصر آلمان به زودی به ظرفیت بالای اسلام در مبارزه با قدرتهای خارجی پی برد و بر آن شد که از حربۀ “جهاد علیه کفار” بهرهبرداری کند.
ویلهلم دوم در ۲۹ اکتبر ۱۸۹۸ در پیامی به دلجویی از “امت غیور اسلام” پرداخت. او در دمشق به زیارت آرامگاه صلاحالدین ایوبی سردار بزرگ اسلام در مبارزه با اروپائیان، رفت و از جهاد او علیه مهاجمان کافر ستایش کرد.
ویلهلم در پایان سفر خود به خاورمیانه اعلام کرد: «به ۳۰۰ میلیون مسلمان جهان اطمینان میدهم که قیصر آلمان برای همیشه دوست پیروان محمد خواهد بود.» (۲۷)
ویلهلم بخشی از سیاست جنگی خود را چنین بیان کرد: «تمام جهان اسلام باید علیه یوغ انگلستان قیام کند.» او در آستانهی ورود به جنگ جهانی اول در ۱۵ اوت ۱۹۱۴ به متحد خود انور پاشا سلطان عثمانی نوشت: «حضرت سلطان باید مسلمانان را در آسیا، هند، مصر و آفریقا به جهاد فرا بخوانند.»(۲۸)
ندای ویلهلم در دفاع از “جهاد علیه کفار” پژواکی شایسته یافت: برخی از علمای شیعه قیصر آلمان را “ناجی اسلام” خواندند و به او “حاجی ویلهلم محمد” لقب دادند. بسیاری از مسلمانان صادقانه عقیده داشند که خداوند ویلهلم را برای رهایی اسلام از دست کفار روس و انگلیس فرستاده است.
اما روشنفکران آزاداندیش به تبلیغات ویلهلم روی خوش نشان ندادند. در شرایطی که بیداری ملی در ایران و ترکیه نضج میگرفت، روشنفکران سکولار نمیتوانستند با شعار تاکتیکی “جهاد اسلامی” همراهی کنند. آنها “جهاد با مارک آلمانی” را شمشیری دودم میدانستند که به تقویت نیروهای کهنهاندیش و متعصب منجر میشود.
“شمشیر انتقام” از ستمگران
با فرو رفتن نهضت مشروطه در آشوبهای داخلی و دخالتهای خارجی، آزادیخواهان ایرانی برای نجات میهن از چنگ استعمارگران به قدرت آلمان دل بستند. نویسنده در فصل های اول و دوم کتاب ریشههای تاریخی این گرایش را با ذکر نمونهها و شواهد بیشمار نشان میدهد.
نویسندهی کتاب “آلمانیها و ایران” سند میآورد که برخی از روحانیون در قم هیتلر را از اخلاف پیامبر اسلام دانستند و دسته ای از علما تا آنجا پیش رفتند که گفتند هیتلر همان “امام زمان” است که برای “احیای دین محمد” ظهور کرده است!
با شعلهور شدن جنگ جهانی اول، بسیاری از ایرانیان آرزو میکردند که آلمان و متحدانش در جنگ پیروز شوند تا ایران از سلطه بیگانگان نجات یابد.
نویسنده مثال میآورد که حزب دموکرات به رهبری سلیمان میرزا، که برخی از روشنفکران تحولخواه در آن گرد آمده بودند، آشکارا از آلمان هواداری میکرد. به نظر او مأموران آلمانی در تأسیس کمیتۀ “اتحاد اسلام” و تشکیل “دولت مهاجرین” در کرمانشاه (به ریاست رضاقلی خان نظامالسلطنه مافی) نقشی فعال داشتند.
رضاشاه متحد هیتلر
با شکست آلمان در جنگ جهانی اول، احساسات تند ناسیونالیستی با گرایش فاشیستی در این کشور شکل گرفت، که خود زمینهای شد برای رشد حزب ناسیونال سوسیالیسم به رهبر آدولف هیتلر. این حزب تبلیغ میکرد که آلمانیهای اصیل از نژاد آریایی هستند که همان “نژاد برتر” است.
در همین سالها در ایران رضا شاه پهلوی سلطۀ خود را با تکیه بر “میراث ایران باستان” و سرچشمههای اصیل ملت ایران تحکیم میکرد.
رضا شاه که میکوشید پروژهی نوسازی کشور را بدون دخالت استعمارگران پیش ببرد، در آلمان نازی متحدی یافت که میتوانست به رشد ایران کمک کند، و چه بهتر که این متحد خود را از “نژاد آریا” نیز میدانست! آلمان به اطلاع پادشاه ایران رساند که آماده است بدون هیچ چشمداشت استعماری، به رشد و توسعۀ ایران کمک کند. آلمانیها در ازای دریافت نفت و مواد خام، به تأسیس شالودهی صنعتی کشور کمک کردند.
وزارت تبلیغات آلمان نازی به رهبری گوبلز میکوشید با برنامهای سنجیده، نظریات برتری نژادی و عقاید ضدسامی را در ایران گسترش دهد. فرستندهی فارسیزبان “رادیو برلین” تبلیغ میکرد که آلمانیها و ایرانیان از یک نژاد هستند و باید در جبههای متحد علیه استعمار مبارزه کنند. بسیاری از عوام باور داشتند که آلمانیها یا اهالی قوم “ژرمن” در اصل اهل استان کرمان بودهاند!(۵۲)
نویسنده یادآور میشود که نظریهپردازان اصلی ناسیونال سوسیالیسم، مانند آلفرد روزنبرگ، معتقد بودند که ایرانیان امروزی با “نژاد آریایی” هیچ ارتباطی ندارند، اما در عین حال بهرهگیری از عواطف ایرانیان را برای پیشرفت مقاصد خود سودمند میدیدند.
اتحاد آریاییتباران
هنگامی که در آلمان حزب نازی به قدرتهای جهانی اعلام جنگ داد، این سیاست به کام بسیاری از مردم ستمزده شرق، از جمله مردم ایران، شیرین آمد. بار دیگر تاکتیک اتحاد بر ضد “دشمن مشترک” در خاطرۀ جمعی مردم زنده شد.
بسیاری از مردم مسلمان، از جمله در ایران، به آدولف هیتلر، پیشوای حزب نازی دل بستند. برای توجیه و تحکیم این گرایش، افسانهها و شایعات بسیاری بر سر زبانها افتاد. گفته میشود که برخی از ملایان شیعه تبلیغ میکردند که هیتلر پنهانی اسلام آورده و برای “اعتلای کلمۀ حق” با روس و انگلیس مبارزه میکند!
هیتلر و “امام زمان”
نویسندهی کتاب “آلمانیها و ایران” سند میآورد که برخی از ملایان در قم هیتلر را از اخلاف پیامبر اسلام دانستند و دسته ای از علما تا آنجا پیش رفتند که گفتند هیتلر همان “امام زمان” است که برای “احیای دین محمد” ظهور کرده است.
یک سند جالب گزارشی است که اروین اتل، سفیر آلمان در تهران در فوریه ۱۹۴۱ به مقامات برلین فرستاده است. آقای سفیر مینویسد: «سفارت ما از چند ماه پیش از منابع گوناگون مطلع شده است که برخی از ملایان در سراسر کشور بالای منبر از پدیدهای تازه سخن میگویند، دال بر این که خداوند امام زمان را در هیئت آدولف هیتلر به زمین فرستاده است. در سراسر کشور، و بدون هیچ دخالتی از جانب سفارتخانهی ما، شایع شده است که پیشوای آلمان برای نجات این کشور آمده است… در تهران یک ناشر عکسهایی از پیشوا (هیتلر) و امام علی، امام اول شیعیان، را چاپ کرده است. این عکسهای بزرگ تا چند ماه در طرف راست و چپ ورودی چاپخانه چسبیده بود. این عکسها پیام روشنی داشتند: علی امام اول است و پیشوا امام آخر.»(۵۲)
نویسنده روابط آلمان و ایران را در دوران سی سالهی جمهوری اسلامی ردیابی میکند و نشان میدهد که به رغم برخی “ناملایمات گذرا” مانند فتوای آیتالله خمینی به کشتن سلمان رشدی، قتل روشنفکران وفعالان ایرانی در “رستوران میکونوس” یا ماجرای “کنفرانس برلین” این دوستی پایدار مانده است.
نویسندهی کتاب “آلمانیها و ایران” شرح میدهد که پیش از اشغال ایران توسط متفقین، شایعات عجیبی درباره هیتلر بر سر زبانها افتاده بود. برخی از ملایان موعظه میکردند که هیتلر از اخلاف پیامبر اسلام است و زیر پیراهن خود عکسی از امام علی را با خود دارد. در برابر عدۀ دیگری عقیده داشتند که هیتلر از اول مسلمان نبوده، بلکه به دنبال مطالعه و تحقیق به اسلام گرویده است.
رادیو برلین در تبلیغ اسلام
بهرام شاهرخ گویندهی معروف “رادیو برلین” تفسیرهای ایدئولوژیک خود را اغلب با آیههایی از قرآن همراه میکرد.
نازیها تبلیغ میکردند که ریشهی تمام آفتها استعمار انگلستان است، و هدایت این دستگاه را یهودیان به دست گرفتهاند.
آنها در توجیه سیاست ضدیهودی نازیان به آیات قران متوسل میشدند، و عملیات ضدیهودی هیتلر را با غزوات محمد علیه طوایف یهودی مقایسه میکردند.
وابستهی فرهنگی سفارت آلمان دربارهی کارآیی این تبلیغات نیرنگآمیز به رؤسای خود لاف زده بود که با «درآمیختن تبلیغات سیاسی با باورهای دینی ایرانیان” به موفقیت فراوانی دست یافته است. (۵۴)
اروین اتل سفیر آلمان در تهران نیز در نامهای کارپایهی تبلیغاتی خود را چنین توضیح میدهد: «تنها اگر بتوانیم روحانیت کشور را با تبلیغات آلمانی همراه کنیم، آنگاه شکی نیست که تودههای وسیع مردم ایران را در کنار خود خواهیم داشت.»(۵۵)
حمله متفقین به ایران در شهریور ۱۳۲۰ به “پیوندهای اقتصادی و ایدئولوژیک” آلمان نازی و ایران رضا شاه پایان داد.
دوستی پایدار
نویسنده در فصل سوم کتاب به عنوان “انقلاب خمینی از تئوری تا عمل” به تفصیل به انقلاب سال ۱۳۵۷ میپردازد و پایههای بیگانهستیزی و به ویژه یهودیستیزی حاکمیت برآمده از انقلاب را نشان میدهد.
نویسنده در بسیاری موارد سیاست خارجی آلمان را در قبال ایران نادرست و غیراصولی میداند، که به سادگی میثاقهای بینالمللی و موازین حقوق بشر را زیر پا میگذارد. نویسنده برای ارائۀ نمونهای نزدیک به “کنفرانس برلین” اشاره میکند و آن را فضیحتی آشکار میخواند.
در فصلهای چهارم و پنجم کتاب، نویسنده روابط آلمان و ایران را در دوران سی سالهی جمهوری اسلامی ردیابی میکند. او نشان میدهد که به رغم برخی “ناملایمات گذرا” مانند فتوای آیتالله خمینی به کشتن سلمان رشدی، قتل روشنفکران وفعالان ایرانی در “رستوران میکونوس” یا ماجرای “کنفرانس برلین” این دوستی پایدار مانده است.
نویسنده در بسیاری موارد سیاست خارجی آلمان را در قبال ایران نادرست و غیراصولی میداند، که به سادگی میثاقهای بینالمللی و موازین حقوق بشر را زیر پا میگذارد. نویسنده برای ارائۀ نمونهای نزدیک به “کنفرانس برلین” اشاره میکند و آن را فضیحتی آشکار میخواند.
ماتیاس کونتزل شرح میدهد که در سال ۲۰۰۰ بنیاد هاینریش بل (مؤسسۀ فرهنگی وابسته به حزب سبزهای آلمان) هفده روشنفکر ایرانی از اردوی اصلاحطلبان را به برلین دعوت کرد تا در کنفرانسی دربارهی راهبرد اصلاحات در ایران گفتوگو کنند. شرکتکنندگان در کنفرانس پس از بازگشت به میهن دستگیر شدند و در برابر دادگاه انقلاب قرار گرفتند. آنها متهم شدند که امنیت کشور را به خطر انداخته و با “دین حق” محاربه کردهاند.
شرکتکنندگان در کنفرانس به مجازاتهای شدیدی در ایران محکوم شدند. در برابر یوشکا فیشر، وزیر خارجه که خود از حزب سبزها بود، در برابر این بیعدالتی آشکار سکوت کرد.
و امروز…
نویسندهی کتاب عقیده دارد که انتخابات دورۀ دهم ریاست جمهوری نه تنها ایران را به بحران سیاسی فرو برد، بلکه به همراه آن “روابط آلمان و ایران” را نیز با چالشی جدی روبرو کرد. به نظر نویسنده «مردم این کشور را دیگر نمیتوان ملتی یگانه سرگرم مبارزه با شاه و آمریکا و اسرائیل جلوه داد. انتخابات ریاست جمهوری این تصویر را درهم شکست و کشور را به دو اردوی متخاصم تقسیم کرد. اینک هر کشوری در جهان در برابر این پرسش قرار گرفته است: با کدام اردو قصد همکاری دارید: با اردوی پیشرفت و آزادی یا با اردوی اختناق و عقبماندگی؟» (ص ۱۲)
کتاب آقای کونتزل سیاست کنونی آلمان در رابطه با ایران را سیاستی ناسنجیده و کوتهبینانه میداند، که منافع واقعی مردم دو کشور در آن گم شده است. نویسنده امیدوار است که این سیاست بر پایههایی استوار و خردمندانه، و در راستای حمایت از جنبش آزادیخواهی مردم ایران تصحیح شود.
شناسنامه کتاب:
Die Deutschen und der Iran
Geschichte und Gegenwart einer verhängnisvollen Freundschaft Matthias Küntzel