۱۳۸۶ آبان ۱۰, پنجشنبه

صوراسرافيل خا طرات سعيد نفيسی


با صوراسرافيل آمدبزرگترين گنجينه لغت رابه يادگار گذاشت و رفتبرگرفته از کتاب خاطرات سعيد نفيسی

مدرسه علميه در دو سال اولی که من در آن درس می خواندم در ضلع شمالی ميدان بهارستان در زاويه خيابان صفی عليشاه امروز قرار داشت. در آن سال اول پرماجرای صدر مشروطيت مدرسه ما هنوز در آن محل بود و بسيار اتفاق می افتاد که در رفت و آمد به مدرسه، ‏چه صبح ها و چه بعد از ظهرها، در ميدان بهارستان چند تن از هرگونه مردم ازدحام کرده بودند و قهرا توجه ما کودکان را بيش از ديگران جلب می کردند. کلاس درس ما دربالاخانه های رو به ميدان بود و به ما اجازه نمی دادند پنجره ها را باز کنيم. ما در پشت شيشه ها به هم فشار می آورديم و از سر و دوش يکديگر بالا می رفتيم و بينی ها و پيشانی ها را به شيشه ها می چسبانديم و با حرص و ولع خاص ميدان را تماشا می کرديم.
يک روز در موقع تنفس، يکی از بچه های مسن تر از من, در زير درخت توتی که در انتهای باغ مدرسه بود معرکه گرفته بود و عده ای گردش را فرا گرفته بودند. يک کاغذ به قطع رحلی که چهار صفحه آن را چاپ کرده بود در دست داشت و توضيحی در باب آن می داد. نخستين بار کلمه »روزنامه» را از دهان او شنيدم. صفحه اول آن رو به من بود. با کنجکاوی مخصوصي‏به آن نگريستم و چيز بسيار جالبی در بالای صفحه اول آن چشمانم را خيره کرد. ديدم عده بسياری از مردان کلاه به سر و عمامه به سر يا خفته اند و يا نيم خيز کرده اند و تنها چند تن از ايشان برخاسته اند و فرشته ای بالای سر ايشان شيپوری را که لوله درازی دارد به دهان گذاشته است و در زير آن نوشته است: صور اسرافيل

شب از پدرم معنی آن را پرسيدم و چون دانستم روزنامه ای به نام صوراسرافيل در جهان هست فورا اين آرزو در دلم جای گرفت که اين روزنامه را بدست بيآورم. چند ماه محل مدرسه ما را به يکی از کوچه های فرعی خيابان شاه آباد که در آن زمان به آن محله «شغال الدوله» می گفتند وآن خيابان خيلی تنگ تر از امروز بود بردند.
پدرم هر روز يک قران به ما «پول جيبی" می داد که در راه يا در مدرسه اگر تنقلی خواستيم بخريم. آن روز هنوزآن سکه يک قرانی نقره را خرج نکرده بودم. در بازگشت از مدرسه از دور پسرك ‏کلاه نمدی را که روی قبای يدك شال کثيفی بسته بود ديدم که يک دسته کاغذ چاپ شده زير بغل داشت و گاهی مردم راهگذر پولی به او می دادند و روزنامه ای می خريدند .
به آن پسرك ‏رسيدم، آن سکه يک قرانی را در دستش گذاشتم و آهسته به گوشش گفتم صوراسرافيل. او هم يک شماره از آنچه در دست آن شاگرد مدرسه خودمان ديده بودم به من داد. آن را به سرعت عجيبی در زير آستر جامه خود پنهان کردم. وارد خانه که شدم آن را در جايی پنهان کردم و تا شب نشد و از من غفلت نکردند جرات نکردم آن را بيرون بياورم.
سرانجام در پای چراغ با احتياط تمام آن را در برابر چشم گذاشتم و ديدم اين بار تصوير رنگی بالای صفحه كه آن روز با مركب آبی چاپ شده بود، امروز نارنجی چاپ شده است. اين تغيير رنگ بيش از همه چيز نظر مرا جلب کرد. راستش را بخواهيد از آنچه در دو صفحه اول چاپ شده بود چيزی نفهميدم و سواد آن روز من مرا ياری نکرد. در صفحه سوم کلمه چرند وپرند در بالای مقاله ای به خط درشت چاپ شده بود. با لذت خاصی آن را خواندم و حالا يادم نيست چند روز پی در پی چند بار آن را خواندم, به اندازه ای خوانده بودم که تقريبا سراسر آن را از برکرده بودم. در پايان اين مقاله امضای » ‏دخو» ‏را گذاشته بودند.
با احتياط تمام از معلم فارسی پرسيدم: « آقا! دخو چه معنی دارد؟» نتوانست جواب بدهد. گفت: «اين را کجا خوانده ای؟»
گفتم:«در جايی نخوانده ام از يك كسی شنيدم.»
گفت:«ما همچو كلمه ای نداريم.»
باور می كنيد كه اين معلم آن روز در نظر من كوچك شد؟ شبی كه پدرم سر حال بود از او پرسيدم. گفت :اين كلمه اصطلاح قزوينی هاست. به كدخدای ده به جای آن كه «دهخدا» بگويند «دخو» می گويند. نفس راحتی كشيدم و اين كلمه در گوش من جای گرفت.
سال ها از اين مقدمه گذشت. روزی كه وارد زندگی ادبی شدم با كوشش تمام در صدد بر آمدم يك دوره كامل از روزنامه "صور اسرافيل" تهيه كنم و به زحمتی آماده كردم و جلد كردم و هنوز دارم. حالا ديگر روزی رسيده بود كه همه شماره های آن را به دقت بخوانم و از نظر بگذرانم. ناچار دانستم نويسنده آن چرند و پرندهايی كه آن همه من از آن لذت بردم علی اكبر دهخدا است كه در آن روزنامه «دخو» امضا می كرده است. در همين اوان روزنامه تمدن در تهران بنای انتشار را گذاشت و در چند شماره آن آثار ديگری از مرحوم دهخدا منتشر شد. آنها را نيز به دقت جمع كردم و از روزنامه بريدم و در دفتر خشتی چسباندم و چند سالی داشتم تا آن كه چند سال بعد آن مرحوم خود آن را از من امانت گرفت و پس نداد.
در ميان آشنايی من با آثار دهخدا و رابطه پيدا كردن با وی چند سالی گذشت. دهخدا به سفر مهاجرت رفت و در راه از مهاجرين جدا شد و به خاك بختياری رفت و پس از چندی در پايان جنگ جهانی اول كه هنوز مهاجرين به تهران بر نگشته بودند به تهران آمد. رو به روی خانه پدری من در كوچه ناظم الاطبا در ميان خيابان اكباتان كه آن روزها خيابان پستخانه می گفتند و خيابان امير كبير امروز كه خيابان «چراغ برق» می گفتند خانه متوسطی بود كه اجاره می دادند. در آنجا فرود آمد و به زودی پدرم را طبيب معالج خود قرار داد و گاه گاهی در خانه ما ديده می شد. آشنايی من با دهخدا از آنجا شروع شد. اما هنگامی كه برخی از دروس مدرسه سياسی آن زمان را به من دادند و او رئيس آن مدرسه بود رابطه نزديک با وی به هم زدم .
کم کم رفت و آمد من با مرحوم دهخدا بسيار شد. در آن زمان شروع کرده بود به تاليف و تدوين "امثال وحکم" معروف خود. هر هفته روزهای پنجشنبه, اول شب چند تن از ما در خانه او جمع می شديم. در آن زمان خانه ای در خيابان خانقاه در زاويه کوچه ظهيرالاسلام کرايه کرده بود. در خانه در هشتی کوچکی باز می شد و در دست راست هشتی در اطاق نشيمن او بود که سه پله بالا می رفت و سه در رو به حياط داشت. عباس اقبال آشتيانی و رشيد ياسمی و عبدالحسين هژير و آقايان نصراله فلسفی و مجتبی مينوی و من مدت های مديد در همان خانه گرد می آمديم و سه چهار ساعت اول شب را با او بوديم.
در همان زمان آقای مسعود فرزاد و بزرگ علوی و دكتر پرويز ناتل خانلری و صادق هدايت نيز با يكديگر محشور بودند و حلقه ای داشتند. نام ما را گذاشته بودند «ادبای سبعه» و چون ايشان چهار تن بودند به شوخی نام حلقه خود را گذاشته بودند «ادبای ربعه».
پيداست كه هر هفته نقل مجلس ما در خانه دهخدا مسائل ادبی بود. دهخدا پی در پی سيگار می کشيد و خاکسترسيگار و چوب سوخته کبريت را هرجا می رسيد می انداخت. از عجايب اين بود که قلم و دوات مرتبی نداشت و بارها شد که با سر سوخته کبريت چيزی نوشت و يادداشت کرد.
هنگامی که معاشرت ما با مرحوم دهخدا آغاز شد تازه به تاليف و تدوين امثال وحکم خود شروع کرده بود. پيش از آن گويا در ظرف چند سال در صدد اين کار بوده يادداشت هايی کرده بود. وقتی که به اين کار مصمم شد من يک کتاب شامل امثال فارسی که در هندوستان تاليف کرده بودند به او امانت دادم. خدا کندکه در ميان کتاب های او باشد و از ميان نرفته باشد.
چهار جلد کتاب امثال و حکم او فوايد بسيار در بر دارد و در حقيقت می توان آن را مجموعه فکرايرانی ازروزی که اين زبان امروزما پيدا شده است دانست. ما که در آن زمان با وی بيش از ديگران محشور بوديم هر چه می توانستيم با او ياری می کرديم و آقای مجتبی مينوی بيش از همه در اين کار مؤثر بود.
در اين زمان مرحوم دهخدا جسته وگريخته مشغول تاليف يک فرهنگ فرانسه به فارسی هم بود، اما گويا هرگز آن به پايان نرسيد. کم کم در صدد برآمد اساس يک فرهنگ بزرگ زبان فارسی را هم بريزد. در آغاز مصمم بود تنها در پی لغات و ترکيبات برود و کاری به نام های تاريخی و جغرافيايی نداشته باشد. وقتی که به اين کار آغاز کرد هنوز اصول «فيش نويسی" را نمی دانست و خوب يادم هست من و مرحوم اقبال و آقای مينوی روش اين کار را به او توضيح داديم تا در اين کار وارد شد. پيش از آن مطالبی پراکنده در روی کاغذ های متفرق وگاهی هم کاغذ پاره و در دفتر هايی که همه چيز در آنها می نوشت وگاهی هم روی کاغذ های سفيدی که در پشت جلد کتاب هايی که خوانده نوشته بود يادداشت کرده بود و بارها شد که مدتی گشت يادداشتی را پيدا کند و سرانجام پيدا نشد. از آن روز شروع کرد به تهيه فيش هايی روی کاغذ های خيلی کوچک سفيد به اندازه يک کارت ويزيت.
جای چون و چرا نيست که مرحوم دهخدا از بزرگان اين عصر بود و در جوانی که به نويسندگی آغاز کرده است منتهای قدرت را در اين زمينه داشته و چرند و پرندهای وی در روزنامه صوراسرافيل در زمان ما بی نظير است و شايد بی نظير بماند. از اين قدرت فوق العاده وی که بگذريم هوش سرشار و بسيار تيز و دقيق و موشکاف داشت و مخصوصا خدا استعداد خاصی به او داده بود که خطاهای ديگران را تصحيح کند و در هر جا غلطی بود بسيار خوب حدس می زد که درست آن چه بوده است و در اين زمينه هيچ يک از ادبای اين عصر هرگز به پای او نرسيدند. به همين جهت استاد مسلم در لغت بود.
هرگز دل از وی برنگرداندم و راستی که درگذشت وی بر من بسيار گران آمد، مخصوصا بدين جهت که هنگام روی درکشيدن وی از اين جهان در ايران نبودم و بسيار دريغ دارم که نتوانستم حق اين مرد بزرگ راکه از بسياری از دانايان عصر ما بزرگتر بود ادا کنم. جای چون و چرا نيست که هيچ کس جای وی را نخواهد گرفت و ما همواره از رفتن وی دريغ خواهيم داشت.
علی اکبر دهخدا از استادان مسلم زبان ما در اين روزگار بود و ماکسی به وسعت نظر و احاطه وی در زبان نداشتيم. هوش سرشار و نظر صائب او از مواهب بود. هيچ کس درکار خود مانند وی شور و پشتکار نداشت و راستی که در اين زمينه جان فرسايی کرد و از هيچ خستگی نينديشيد و هرگز حتی در ناتوانی و بيماری و پيری و فرسودگی در همت وی خللی راه نيافت.
مرد بزرگ بود و همت بلند داشت. گمان نمی کنم مرگ وی را کسی بتواند جبران کند. نام وی هميشه در تاريخ ادبيات زمان ما خواهد درخشيد.
(سعيد نفيسی در يادداشت های خود که در زمان سلطنت محمد رضا شاه نوشته شده و در مطبوعات وقت نيز منتشر می شدند، زير فشار سانسور حکومتی و محدوديت های سلطنتی، ناچار شد بخش هائی از دانسته ها و اطلاعات خود را سانسور کند. از جمله در باره زندگی سياسی علی اکبر دهخدا و کانديداتوری او برای رياست جمهوری، در اولين جمهوری ايران که انگلستان و دربار پهلوی جلوی آن را گرفتند و دهخدا به همين دليل تا پايان عمر مغضوب دربار سلطنتی ماند

۱۳۸۶ آبان ۴, جمعه

دکتر محمد معين، پس از مرگ دهخدا، در مصاحبه‌اي که در مطبوعات آن ايام به‌چاپ رسيد حکايت کرده است




دکتر محمد معين، پس از مرگ دهخدا، در مصاحبه‌اي که در مطبوعات آن ايام به‌چاپ رسيد حکايت کرده است.«. . . دو روز قبل از مرگ دهخدا بود. به ديدارش رفته بودم. حالش سخت بود. در بيهوشي سختي فرو رفته بود. وارد اتاق شدم، چشم‌هاي استاد بسته بود و در بي‌خودي بسر مي‌برد. هر چند دقيقه يک‌بار چشمانش را مي‌گشود و اطراف را نگاه مي‌کرد و باز چشم فرو مي‌بست. مدتي گذشت، چشمانش را باز گشود، مرا شناخت و با دستش اشاره کرد که در کنارش بنشينم. بستر کوچکي بود. همان تشکچه‌يي را که روي آن مي‌نشست، بسترش کرده بود. حتي نمي‌خواست تا واپسين دم زندگاني از آنچه که او را به‌کارش مي‌پيوست جدا باشد.در کنارش روي زمين نشستم. وقتي براي بار دوم چشم گشود، آهسته گفت: «مپرس!»حال غريبي بود. يک‌بار برقي در خاطرم درخشيد. به‌صداي بلند گفتم: «استاد، منظورتان غزل حافظ است؟»با سر اشاره‌يي کرد که آري، و من بار ديگر پرسيدم: «مي‌خواهيد آن‌را برايتان بخوانم؟»در چشمان خسته‌اش برقي درخشيد و چشمانش را فرو بست. ديوان حافظ را گشودم و اين غزل را خواندم:
درد عشقي کشيده‌ام که مپرس زهر هجري چشيده‌ام که مپرس گشته‌ام در جهان و آخر کاردلبري برگزيده‌ام که مپرس آنچنان در هواي خاک درش مي‌رود آب ديده‌ام که مپرس من به‌گوش خود از دهانش دوش سخناني شنيده‌ام که مپرس سوي من لب چه مي‌گزي که مگوي لب لعلي گزيده‌ام که مپرس بي تو در کلبه گدايي خويش رنج‌هايي کشيده‌ام که مپرس همچو حافظ غريب در ره عشق به مقامي رسيده‌ام که مپرس
من خاموش شدم. استاد چشمانش را گشود. کوشش کرد تا در بسترش بنشيند، و نشست. نگاهش را به نقطه‌يي دور، به ديدارگاهي نامعلوم فرو دوخت و با صدايي که به‌سختي شنيده مي‌شد گفت:
بي‌تو در کلبه گدايي خويش رنج‌هايي کشيده‌ام که مپرس
اين واپسين دم زندگاني دهخدا بود که از درون خود و از اعماق قلب و روحش فرياد مي‌کشيد. از رنج‌هايش، از رنج‌هايي که در خانه تاريکش بر دوش کشيده بود سخن مي‌گفت و بريده بريده مي‌خواند:«به مقامي . . . رسيده‌ام . . . که مپرس!»
استاد دهخدا، ساعت 18.15 دقيقۀ بعد از ظهر روز دوشنبه هفتم اسفند 1334 در خانه‌اش در خيابان ايرانشهر
درگذشت
.

۱۳۸۶ مهر ۳۰, دوشنبه

ياران وفادار به عهد دكتر مصدق


روز كودتا : از روي زني خجالت ميكشم كه امشب سجاده ندارد! يار وفادار وي در تمام لحظات زندگي دستخط دكتر مصدق در كودناي اول و حكم دستگيري فضل الله زاهدي حكم نخست وزيري فضل الله زاهدي مزدور پس از كودتاي دوم
شهيد راه وطن دكتر حسين فاطمي


سرهنگ افشار طوس ميهن دوست سدي در مقابل كودتا باطرح و نقشه سرويس هاي داخلي و خارجي از ميان برداشته شد


مهندس احمد زیرک زاده، دکتر عیدالله معظمی و مهندس احمد رضوی
محمود نریمان ، دکتر کریم سنجابی و مهندس جهانگیر حق شناس ،
دکتر علی اکبراخوی، سید باقرکاظمی و عبدالعلی لطفی

دکتر صدیقی در کنار دکتر مصدق
همکاران مصدق، از راست به چپ، شمس الدین امیر علائی و سید علی شایگان و الهیار صالح



کابینه دکتر مصدق : نشسته از راست: دکتر اخوی وزیر اقتصاد- دکتر عالمی وزیر کار- لطفی وزیر دادگستری - مهندس سیف الله معظمی وزیرپست و تلگراف و تلفن - مهندس زنگنه مدیر عامل سازمان برنامه - دکتر آذر وزیر فرهنگ - ایستاده از راست: دکتر ملک اسماعیلی معاون نخست وزیر- مهندس حقشناس وزیر راه - دکترغلامحسین صدیقی وزیرکشورو نایب نخست وزیر- دکتر محمد مصدق نخست وزیر- مهندس رجبی وزیرمشاور- دکترحسین فاطمی وزیرخارجه - دکترصبار فرمانفرمائیان وزیربهداری- سرلشکر مهنا معاون وزارت دفاع

مقاله اي از احمد رناسي ,كودتا 28 مرداد و 14 اسفند در 24 بخش

http://enghelabe-eslami.com/mosadegh/14esfand-arkiv.htm

۱۳۸۶ مهر ۲۸, شنبه

نامه‌ به علي‌اصغر حاج سيدجوادي

پس از انتشار دو نامه سر گشاده علي اصغر حاج سيد جوادي به معينيان رئيس دفتر شاه , دكتر شريعتي خانه نشين و اززندان آزاد شده بود,نامه ذيل تجليل و قدر داني از وي در آن شرايط حساس بود.
.نامه‌ به علي‌اصغر حاج سيدجوادي1- ترديد كه درباره‌ي مرگ يا زندگي اين ملت داشتم از ميان رفت.- 2در فرهنگ اسلامي ما- به ويژه شيعه- اصطلاح «حجت» به خصوص در اطلاقش به انسان معني شگفت، عميق و كاملاً بديعي دارد. گمان نمي‌كنم در ديگر فرهنگ‌ها معادلي داشته باشد. يك انسان در يك عصر براي يك مكتب، مذهب، نهضت يا ملت به يك «حجت» بدل مي‌شود. با توجه بمعاني‌اي كه از ريشه‌ي لغوي اين كلمه برمي‌آيد كه مفاهيمي است مطلقاً ذهني و مجرد و ازمقوله مسايل علمي و اصطلاحات صرفاً عقلي و منطقي، تبديل وجودي انسان به آن، نه تنها از تصعيد ذاتي و معراج جوهري انسان در مجالي به وسعت لايتناهي و فراختر و فراتر از «بودن» و حقيقتي شريف‌تر از آنچه «واقعيت» مي‌توان، خبر مي‌دهد كه مساله «مسووليت انساني» و «وضع» و «نقش» شخصيت و امكانات، تعهدات و به طور مشخصي «عليت فرد» را در جامعه، تاريخ و در سلسله علت و معلول حاكم بر طبيعت و بر انسان، بديع‌تر و عميق‌تر و بسيار دقيق‌تر از تمامي فلسفه‌ها و ايدئولوژي‌هايي كه از اصالت انسان و مسووليت فكر، اراده، علم، ادبيات و هنر سخن مي‌گويد طرح كرده است و من با اين‌كه به عمق و غنا و تازگي اين اصطلاح پي برده‌ام و با شگفتي و حيرت بسيار به اين كيمياگري در جوهر وجودي آدمي مي‌انديشم كه در آن «فرد» به «حجت» بدل مي‌شود، تنها امروز بود كه به راستي معناي آن را دريافتم و مصداق آن را يافتم.3- قرآن- به خلاف آن‌چه روشنفكران اهل قياس مي‌پندارند- در متن جهان توحيدي و جهان‌بيني عيني، به انسان اصالتي خدايي مي‌بخشد و او را حامل روح خدا، همانند خدا و بالاخره جانشين خدا در طبيعت مادي مي‌نمايد. اما آن‌چه برايم در عين شگفتي مبهم بود تعبير حيرت‌انگيز قرآن است از جايگاهي كه يك فرد مي‌تواند در نردبان تكامل وجود خويش كسب كند. و اين تكامل نه يك تكامل مجرد و منفرد است، كه تكامل وي در رابطه با زمانش و با جامعه‌اش و به تعبير دقيق‌تر تكامل نقش اجتماعي و رسالت انساني فرد مقصود است و در يان باره است كه از امكان تبديل «فرد» به «جامعه» سخن مي‌گويد. شگفتا! فرد از يك سو جانشين خدا مي‌شود- در طبيعت- و از سوي ديگر جانشين جامعه- در تاريخ-!كان ابراهيم امه قانتامن احياها فكانما احيا الناس جميعاچگونه مي‌شود! در فلسفه مي‌فهميم كه فرد با كلي خويش برابر است. اما در انسان‌شناسي و جامعه‌شناسي چه ايدئولوژي بوده است كه انسان در ارزش با تمامي انسان‌ها برابر مي‌گيرد، يك فرد را در ارتقاء وجودي و تحمل بار سنگين مسووليت يك «امت» مي‌خواند؟! امروز من پاسخ اين سئوال‌ها را دريافتم. ديدم!4- شهيد در فرهنگي اسلامي- به ويژه در تشيع كه تاريخش بر شهادت بنا شده است- هم از نظر لغت و هم معنا خصايصي دارد كه به هيچ زباني ترجمه‌پذير نيست. معادل آن در فرهنگ غربي و حتي مسيحيت كه تكيه‌گاهش شهادت است، MARTYR، كه از ريشه‌ي MORT به معناي مرگ و فوت و وفات است و شهيد درست برعكس به معناي «حي و حاضر» است. «مارتيز» يك صفت منفي است، يك صفت توصيفي و انفعالي (Passif) است. شهيد، نه تنها به معناي زنده است، نه تنها به معناي حاضر است در برابر مرده و در برابر غايب از صحنه، كه يك صفت فعلي و فاعلي و اثباتي است. گواهي دهنده است. حضرت امير در بيان فلسفه احكام مي‌گويد: «والجهاد عزالاسلام و الشهادت استظهار اللمجاهدات» جهاد ديگر است، و شهادت ديگر. شهادت يك حكم مستقل است نه حالتي فردي كه بر يك مجاهد ممكن است عارض شود؛ نقش خاص و فلسفه‌ي خاص و هدف خاص خويش دارد. مساله كشتن نيست نوعي انتخاب و نوعي عمل است. «و كذلك جعلنا كم امه وسطا لتكونوا شهدا علي‌الناس و يكون الرسول عليكم شهيداً». شما را امتي در وسط زمان و زمين و متن صحنه و ميانه درگيري‌ها و رويدادها به حركات جهان و انسان قرار داديم تا شما بر مردم هشيد باشيد و رسول بر شما شهيد باشد. حان دادن يكي از اشكال شهادت است، چه كسي از علي شايسته‌تر است تا فلسفه اين حكم را تفسير كند؟‌شهادت، رسواگري، افشاگري و روشنگري و پرده‌دري و پيداسازي است، عيان كردن و بيان كردن و برملا كردن و آشكار ساختن تمامي آن چيزهايي است كه انكار كرده‌آند، به فراموشي سپرده‌اند و از آن سخن نمي‌گويند، قرباني توطئه سكوت كرده‌اند. كم‌كم مي‌خواهند بگويند اساساً چنين چيزي و اين جور چيزها وجود ندارد تا چندي كه گذشت نه تنها ديگر حرفش را نزنند كه فكرش را هم نكنند. و انديشه‌ها به هر چيزي و چيزكي مشغول باشند، درگير باشند و سرگرم سربند باشند، الا آن فاجعه‌ها كه گذشته و مي‌گذرد، الا آن حقيقت‌ها كه كتمان شده و از ياد مي‌رود، الا آن دردها، نيازها و آرمان‌ها كه از عمق انديشه و احساس و وجدان جامعه ريشه‌كن شده و تلفظش و تصورش نيز جرم، و الا آن خواست‌ها كه انسان بودن انسان بدان‌ها است و پنهانكاران و دسيسه بازارن و قداره‌بندان و آدمخواران همان‌ها را در نفس انسان‌ها و در نفسانيات جامعه‌ي انساني مي‌كشند و اين از كشتن انسان و تقل نفس و تقل عام فجيع‌تر است، و شهادت كه جهاد حق پرست است در عصر نتوانستن‌ها، عصري كه حق خلع سلاح است و خلق زبون و پريشان و خو كرده به ظلمت و ظلم و قرباني خاموشي و فراموشي و لاجرم هر كس پوزه در خاك مي‌چرد و سر در آخور فرو برده مي‌خورد و نه تنها «چگونه زيستن‌اش» كه «چگونه بودن‌اش» را نيز هم چون پالان و افسار بر او بار مي‌كنند و چون معتادي كه زوال و اضمحلال وجودي خويش را مي‌بيند و به آن عادت كرده و تن به مرگ داده است آزادي و خشم و خروش و رهايي و زندگي و سلامت و سعادت را بر زبان نيز نمي‌آورد و بر خيال نيز نمي‌گذراند.در چنين امنيت سياه و آرامش مرگ و سكوت گروستاني كه هر وجودي تابوتي شده است و هر روحي جنازه‌اي و تنها متولي قبرستان است كه كرو فر مي‌كند و عساكرش جنازه‌كشان و مرده‌شوران و كفن دوزان و گوركنان و لحدتراشان و تلقين‌دهندگان و نماز ميت‌خوانان و گدايان و قاريان و كفتاران، ناگهان يكي تابوتش را بشكند، گورش را برشورد، هستي‌اش را صوري كند و در آن اسرافيل‌وار بدمد و فريادي در سكوت مرگ بركشد و روح را فراخواند و نام زندگي را بر زبان آورد…، شهيد است.آسمان شو، ابر شو باران ببار ناوادان آبش نمي‌آيد بكارآب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسايه در جنگ آوردهان كه اسرافيل عصري اي عزيز رستخيزي كن تو پيش از رستخيزاو چه بميرد و چه زنده ماند شهيد است و من امروز معناي شگفت و شكوهمند اين توصيف پيامبر را از يك صحابي‌اش دانستم كه گفت: «هركس دوست دارد در چهره‌ي شهيدي كه زنده در خاك گام برمي‌دارد بنگرد در چهره‌ي وي بنگرد!»5- و نيز امرو دانستم كه «افضل الجهاد…» چيست و چرا؟ امروز رمق به دست و پايم آمد، نه تنها دلگرم كه پشت گرم شدم؛ احساس مي‌كنم كه ديگر تنها و بي‌كس و غريب زندگي نمي‌كنيم، گمنام و خاموش و پنهان نخواهيم مرد. زبان داريم، وكيل مدافع داريم، با نام و ناموس و جان و مالمان با تفنن، خاطر جمعي و بوالهوسي بازي نخواهند كرد. دستت مريزاد! «سوگند بر مركب و به قلم و به آن‌چه مي‌نويسند»، كه سخن پيامبر ما راست است كه «مركب انسان آگاه از خون شهيد قيمتي‌تر است»، راست گفت ابوبكر: «تا وقتي كه در ميان اين امت، چون تو اي بي‌ادب جسور، اي مسلمان، كساني باشند كه خليفه را هنگامي كه كج مي‌رود با شمشير خويش راستش كنند، امت محمد به ذلت و ضلالت نخواهد افتاد، نخواهد مرد». آفرين امت و من و آفرين تو- «وجود بي‌ارزش و آلوده‌ي تو»- كه يك امت شدي.و اما من! خدا، زمان، زندگي، و آن‌ها كه به جاي عقده شعور دارند و عمله آماتور ظلمه نمي‌شوند، از من دفاع خواهند كرد.

۱۳۸۶ مهر ۲۷, جمعه

نبرد بين حقيقت و واقعيت يا راز جاودانگي دكتر مصدق مقاله اي از علي اصغر حاج سيد جوادي

خسرو شاکری سر مشق ها و بُرهه ها ی تاريخی اندر راهِ مصدق، وثوق، و کيانوری

(همه می دانند که سلسه ی پهلوی مخلوق انگليس است.«مصدق، خاطرات، ص ۳۴۳) اگر بتوان مردانی را که هر يک به سهم خود نقشی مؤثر، اما متفاوت، بويژه در پهنه ی سياسی تاريخ اخير ايران ايفا کرده اند در برابر هم قرارداد، شايد جز سه تن بالا نباشند. هر يک برای بسياری سر مشق بوده اند و هنوز هم هستند. مصدق مردی بود، نه فقط پاکدامن و راستگو، دانا در کار سياست، خدمتگزار منافع مردم عصر خودش و نگران سرنوشت نسل های بعدی، که بويژه بس دلير بهنگام دفاع از خاک وطن و منافع ملی ايران. او هرگز، نه تحت تأثير ايدئولوژی های »مدرنيسم« باسمه ای و نه »انترناسيوناليسم« دروغين، از مواضع خود شرمگين نمی شد، که حتی به آن ها می باليد. او در مجلس چهاردهم به رهبران حزب توده، که مدافع اعطای قرارداد نفت شمال ايران بودند و شمال کشور را »حريم امنيت« شوری می دانستند، پند داد که »شئون ملی خود را حفظ کنند،« و به آنان گفت که: »تا روزی که تمام ملل خود را عضو جامعه ی بشر نمی دانند، و تا روزی که تمام ملل مرام واحدی ندارند، و تا وقتی که خرج و دخل عالم يکی نشده است، هر مملکت بايد از سياست خاص خود پيروی نمايد.« سال ها پيش از آن، مصدق در مجلس پنجم در رودررويی با »وکلايی« که نخواسته بودند در برابر رضاخان چنگ انداز به تخت شاهی بايستند گفت: »به توپچی و سرباز سال ها مواجب می دهند برای اينکه يک روز از مملکتش دفاع کند ...« او هراس نداشت که عُمال خارجی و فساد و تباهی کشور را افشا کند. هنگامی که مجلس چهاردهم نخواست همکاران دزد و رشوه خوار رضا خان را محاکمه کند، مصدق با تغیُّر اعلام کرد که »اينجا مجلس نيست؛ دزدخانه است،« و به ميان مردم در ميدان بهارستان رفت و در حالی که مردم او را به دوش می کشيدند نماينگان قدرتمند خان ها و زميندارن را افشا کرد. جز روزنامه های دست راستی مواجب بگير، مردم و روزنامه های دمکرات اين شجاعت او را ستودند که سر انجام به تغيير موضع مجلس در آن مورد منتج شد. در عين حال ترديد نيست که او، همانند هر دولتمرد صالح و صادقی، کمبود هايی نيز داشت و از تصميمات خطا نيز بری نبود. اما ناکامی او در بسر منزل رساندن کاروان دمکراسی و استقلال ملی را نبايد به حساب خطا ها يا کمبود های او نوشت. در يک کلام، شکست نهضت ملی در آن بُرهه ی تاريخی را بايستی ناشی از تغيير توازن قوا در اوضاع و احوال جهانی دانست، تغييراتی که وی بر آن ها کنترلی نداشت : مرگ استالين و اغتشاش رقابت در کرملين؛ پيروزی محافظه کاران به سرکردگی چرچيل در انتخابات بريتانيا بسال ۱۹۵۱/۱۳۳۰ ؛ و پيروزی جمهوريخواهان در ايالات متحدهء آمريکا بسال ۱۹۵۲/۱۳۳۱ که به عنوان سرکردگان امپرياليسم جهانی، چنانکه خود صريحاً در همان زمان معترف بودند، بهيچ وجه نمی توانستند اجازه دهند که قيام مردم ايران سرمشق کشور های مشابه جهان قرار گيرد و حيات سرمايه ی استعماری را به مخاطره اندازد. بايد يک چنين گرايشی را در نطفه نابود می کردند. شکست نهضت، در خطوط کلی، سير تاريخ کشور ما را تا به امروز تعيين کرده است، اما همان نهضت و مردی که آن را هدايت می کرد الهام بخش بسياری ديگر از ملل شدند. امروز برای توده ی سياسی شده ايران، بويژه جوانان آگاه، مصدق سرمشقی است که می خواهند اهل سياست از آن پيروی کنند.(۱) شخص ديگری در پهنه ی سياسی ايران که تأثيری عظيم، اما خسران بار، بر سرنوشت سياسی ايران گذاشت حسن وثوق بود. او و برادرش احمد قوام، فرزندان يک کارمند دون پايه اداره ی ماليه ی تبريز بودند و خود نيز به کارمندی آن در آمدند. اين دو در اواخر نهضت مشروطه به آن پيوستند و وثوق توانست خود را به نمايندگی مجلس هم برساند. پس از مبارزه با محمد علی شاه، که مجلس را به کمک نيروهای قزاق روسيه ی تزاری سرکوب کرده بود، وثوق باز توانست، بدون آنکه کوچکترين سهمی در آن پيکار ايفا کند، به نمايندگی مجلس دوم هم انتخاب شود و خود را در هیأت مديره جاکرد. از آن پس بود که مدارج «ترقی» را پيمود، در در مهر ۱۲۷۸/اکتبر ۱۹۰۹ به وزارت عدليه رسيد، سپس وزارت ماليه و داخله، و سر انجام وزارت خارجه. در اين سمت بود که التيماتوم روسيه را در دسامبر ۱۹۱۱ برای تعطيل مجلس دوم پذيرفت و به پايان مجدد حيات مشروطيت صحه گذاشت. او که به «مشروطه ی خويش» رسيده بود مشروطه ی مردم را مزاحم خود و همدستانش می دانست. تعطيل پروژه ی مجلس دوم برای اصلاحات مالی در کشور تحت نظر مستشار مالی آمريکايی که از طرف مجلس ملی استخدام شده بود تحت فشار روسيه و بريتانيا و با همکاری دو برادر، قوام و وثوق، ميسر افتاد، چه شوستر به سراغ دغلکاری پدر آنان نيز رفته بود. او طی سال های جنگ اول هم در سمت وزارت به منافع خارجيان، و عمدتاً روسيه ی تزاری خدمت می کرد. پس از انقلاب اکتبر که بريتانيا رقيب و همکار خود روسيه را از دست داده بود وثوق را مستقيماً به خدمت خود گرفت و سرانجام به مقام رياست وزاء رساند تا او، با دستياری شاهزاده فيروز، قرارداد ننگين تحت الحمايگی ايران را، که به قرارداد ۱۹۱۹ وثوق-کرزن معروف شد، در برابر حق الزحمه ای قابل توجهی امضا کند و اداره ی تمام کشور را در اختيار استعمار بريتانيا قرار دهد.(۲) خوشبختانه، در اثر مبارزه ی سرسختانه ی مردم آگاه و نخبگانی چون مصدق افکار عمومی جهان آنروز چنان بر ضد آن قرارداد بسيج شد که نه فقط دول فرانسه و آمريکا، که حتی بخشی از هیأت حاکمه ی بريتانيا ناگزير از رد آن شدند. گفتنی است که برخی از جوانانی (چون عبدلحسين حسابی، لادبن اسفندياری برادر نيمايوشيج، و ابوالقاسم سجادی موسوم به «ذرّه») که بعد ها به نهضت چپ ايران پيوستند و متاسفانه پس از پناه بردن از اختناق رضا شاهی به شوروی استالين قربانی آن استبداد ديگر شدند، در آن زمان در رأس مبارزه با آن معاهده ی ننگين وثوق قرارداشتند.(۳) مبارزه ی مردم و نهضت جنگل که در حال صعود بود بريتانيا را وادار ساخت خدمتگزار صديق خود وثوق را به حال خود گذارد و به انتصاب نخست وزير ديگری، مشيرالدوله، تن دهد. وثوق موقتاً از ايران دور شد، اما محتوای برنامه ی او را، چنانکه سيد ضياء، ديگر کارگزار وفادار بريتانيا و يکی از دو مجری کودتای سوم اسفند معترف بود، در دوران حکومت رضا خانشاه به اجرا گذاشته شد. از همين رو، هنگامی که رضا خانشاه موفق شد جنبش مردمی را سرکوب کند وثوق را از نو در کابينه ی ديگری به وزارت رساند تا در اجرای محتوای آن معاهده شرکت جويد. در اينجا باز مصدق بود که با نطق های افشاگرانه اش در مجلس ششم پرده از نيرنگ رضا خان و استادش وثوق برگرفت.(۴) شجاعت مصدق و مواضع او برای دفاع از منافع مردم در برابر سيد ضياء، رضا خان و وثوق سرمشق نسلی شد که پس از شهريور ۱۳۲۰ پا به ميدان سياست گذاشت. اما وثوق هم سرمشق شد، سر مشق سياست بازانی که، همانند او، از نعمت مشروطيت به همه چيز رسيدند و حامی رضا خان در تحکيم ديکتاتوری او شدند و به مردم و منافع آنان پشت کردند، و نيز نسل تربيت شده ی آنان که پس از شهريور ۱۳۲۰ در خدمت استعمار قرار گرفت، از رونامه نگاران جنجالی ای چون ميراشرافی و عميدی نوری گرفته تا وکلای مجلس و سنا که چون جمال امامی و دشتی به خدمتگزاری به امپراتوری بريتانيا و خنجر زنی به منافع مردم ايران فخر می فروختند. اگر امروز مصدق را همگان می شناسند و بمثابه سمبل خدمت به مردم می ستايند و سرمشق قرار می دهند، چندان کسی سخنی از وثوق و جمال امامی نشنيده، مگر به بدنامی، آنهم به عنوان وطن فروش. سر مشق سوم کيانوری است که، اگرچه نيازی به معرفی ندارد، از گفتن برخی نکات در باره ی منش تاريخی ای که او نماينده اش بود نشايد گذشت. برخلاف آنچه معمولاً پنداشته می شود، او شاگرد استادان جنبش چپ ايران نبود که از درون نهضت مشروطيت بِزاد. او از بسيار کسانی بود که، همچون علی متقی و امان الله قريشی با سابقه ای فاشيستی، به حزبی پيوست که رکن ۲ ارتش شوروی به کمک سليمان ميرزا (»سوسياليستی« که هم از سلطنت رضا خان حمايت کرد و هم وزير رضاخانشاه شد) برپاداشت (۵) و برخی از ياران تقی ارانی بعضاً از روی خامی و برخی از روی طمع قدرت در رأس آن قرار گرفتند. اينان برخلاف ارانی، که با توطئه ی« اِن.کا.وِ.دِ.» توسط کامبخش و شورشيان عمال آن سازمان به زندان افتاد و به قتل رسيد، از آن سرشت ويژه ی چپی های ايراندوستی نبودند که از در نهضت مشروطه از ميان زحمتکشان برخاسته بودند و به هنگام جنگ بزرگ حزب عدالت (کمونيست) را تشکيل دادند، خود را انترناسيوناليست بر می شمردند، اما حاضر نبودند منافع زحمتکشان ايران را به بوروکراسی استالينی بفروشند. گواه اين امر فقط قتل يک به يک آنان در اردوگاه های گولاگ نيست، بل نامه ی بی نظيری است که اعضای کميته ی مرکزی آن در تهران، پس از سرکوب جنگل و کشتار مبارزان ايرانی به دست جلادان قزاق به فرماندهی رضا خان(ديماه ۱۲۹۹/دسامبر ۱۹۲۱)، به شخص لنين نوشتند و به سياست خارجی شوروی شديداً تاختند و آن را خلاف منافع زحمتکشان ايران تشخيص دادند. (۶) رهبران حزب توده اين سنت ميهندوستی را نمی شناختند و از همين رو به دنباله روی کورکورانه ای از شوروی پرداختند که سياست خانمان برانداز آن را به رهبری کيانوری در سه دوره ی حساس تاريخ ايران (۱۵ بهمن ۱۳۲۷، دوران مصدق بويژه در روزهای ۲۵ تا ۲۸ مرداد، و سپس دوران انقلاب) می شناسيم. کسانی که با اين سنت حزب توده بار آمده اند – نه سنت افسران دلير و غيرتمندی که حاضر به تقاضای »عفو« از شاه نشدند تا جان خود را از چنگال مرگ نجات دهند. اينان امروز هم که شوروی، »اين کعبه ی آمال کمونيست های« جهان ديگر وجود ندارد، غيرتمندی لازم را ندارند که از تجاوز به خاک وطن برخيزند که هيچ، بدون کوچکترين و گاه با افتخار خواهان «نجات ايران از چنگ آخوندها» به کمک دشمن ديرين «کعبه» ی پيشين آمالشان، يعنی استادانِ زندانبانان، شکنجه گران، و قاتلان صد ها، اگر نه هزاران، ميهن دوست ايرانی، از جمله افسران توده ای، هستند. اين نه تنها غمناک که بس شرم آور است که مردی که زندگی اش را تا پايان تحصيلات دانشگاهی مديون دسترنج زحمتکشان ايران است و از سالی، از همان بدو تأسيس، که به حزب توده پيوست نان خور بودجه ی های تأمين شده از دسترنج ديگر زحمتکشان، از جمله فرانسه، بوده است در برابر خواست مقابله، حتی در سخن و شعار هم که شده، در بالای هشتاد سالگی شانه بالا بياندازد و در ملاء عام از تجاوز محتمل آمريکا عملاً دفاع کند و بگويد »کاری از دست ما ساخته نيست؛ بگذاريد آمريکا اين رژيم را از بين ببرد«! چنين کسانی که تا نمايش تلويزيونی کيانوری سينه چاک جمهوری اسلامی بودند و آن را يک »پايگاه ضد امپرياليستی« بشمار می آوردند و پس از آن نمايش همان حکومت را دست پرورده ی آمريکا معرفی می کردند، امروز خواهان براندازی آن به توسط تفنگدران آمريکايی هستند. مسئله خامی و ساد لوحی سياسی يا تحليل اشتباه آميز نيست، بل پشت هم اندازی عاری از هر غيرت و آبرويی است – آبرويی که حتی رضا پهلوی هم تقلا می کند از راه مخالفت صوری با تجاوز حاميانش حفظ کند. کسانی ازين دست که امروز دست اندر دست پيروان وثوق الدوله ها گذاشته اند و با هراساندن از چماق زور آمريکا رهبر حکومت اسلامی را اندرز می دهند که تن به تهديدات آمريکا بدهد، براستی «آزادی« برّه را از گرگ می طلبند. اينان از همان سنتی بر می آيند که کيانوری، متقی، قريشی، و ... را »تربيت« کردند. به وارونهء اين منش بی آبرو، علاوه بر تودهء ۴۸ درصدی آگاه مردم آمريکا -- در برابر ۵۲ درصدی رأی دهندهء مذهبی که قشريون آمريکا در انتخابات اخير موفق به بسيج شان شدند -- صد ها بل هزاران تن از نويسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران، دانشگاهيان، دانشجويان و حتی سربازان و افسران بيزار ارتش آمريکا، و همچنين ده ها سر دبير روزنامه های صاحب نفوذ آن کشور، چون نيويورک تايمز، واشنگتن پست، سانفراسيسکو کرونيکل، و لوس آنجلس تايمز، سناتور ها و نمايندگان کنگرهء آن کشور، و نيز رئيس جمهور پيشين کلينتون، به همراه يکی از متخصصان شناخته شده ی آمريکايی در مورد ايران به نام گَری سيک (در استشهادش در برابر کميسيون امور بين المللی مجلس نمايندگان کشورش بتاريخ ۱۶ فوريه ۲۰۰۵)، نه بخاطر مردم ايران يا منطقه، که به سود مردم خويش و حيثيت کشورشان، از روی ميهندوستی خود، همه فرياد مخالفت با تجاوز دولت بوش به ايران را سرداده اند؟ کجايند همه ی آن ايرانيان ميهندوستی که، بدون گذشت از ماهيت ارتجاعی حکومت اسلامی، با بيان انزجار خود از يورش تجاوزکارانهء بس محتمل دولت بوش به خاک ايران، که عواقب وخيم و غيرقابل محاسبه ای (از جمله تجزيه ی برخی مناطق مرزی کشور(۷)) را برای حال و آيندهء ايران در برخواهد داشت، به بسيج افکار ترقيخواهان و صلح دوستان جهان دست زنند، و ازين طريق نه فقط اعتباری جدی نزد مردم ايران بيابند که حتی رُفتن مسالمت آميز حکومت را با شرکت توده های وسيع خود مردم تسهيل کنند. اکنون ايران در سراشيبی قرار دارد که نجات از آن تنها با همدستی و اتفاق کسانی ميسر است که در عمل، و نه اسم، از آزاديخواهی، استقلال طلبی، و مردم دوستی مصدق، ارانی، فاطمی، مبشری و همانندشان پيروی می کنند. بايد همچون اين سرمشق ها در برابر آن دو سرمشق ديگر پايدارانه ايستاد. چنانکه مصدق گفته است، در تاريخ ملل بُرهه هايی هستند که سرنوشت آنان را رقم می زنند : کودتای محمد علی شاه، قرارداد ۱۹۱۹ وثوق-کرزن، کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، سلطنت رضا خان ۱۳۰۴، شهريور ۱۳۲۰، نخستين کودتای شاه در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷، نهضت ملی کردن نفت در ۱۳۲۹ و کودتای مرداد ۱۳۳۲در ، بحران ۱۳۴۰ رژيم شاه، انقلاب ۱۳۵۷، و نيز اکنون که ممکن است بيش از هر زمانی ديگر راه برای در دست گرفتن آينده بر مردم ايران بسته شود. امروز مردم ما، حتی نسل جوان، به کسانی که از روی استيصال و شکست نظرات و سياست های خود را بناچار تغيير داده اند، و بعضاً همچون وثوق »اردوگاه« عوض کرده و گاه چون، نه خيرخواه مردم ايران، که »ميانجی« غول-قدرت جهان ظاهر شده اند، کوچکترين اعتمادی ندارند. جمال امامی، خان ستمگر دهقانان آذربايجان و دشمن بد نام نهضت ملی ايران در مجلس شورا قدرت استعمار مصدق را به رخ مصدق می کشيد و به او هشدار می داد که از مقابله با آن غولِ سياسیِ زمان دست بردارد. امروز کسانی پيدا شده اند که، بجای تلاش برای ايجاد يک جبههء دمکراتيک به منظور دفع رژيم کنونی به دست نيروهای پيشتاز ايران با حمايت نيروهای ترقيخواه جهان و به سود بهروزی مردم ميهنمان، می کوشند رژيم مرتجع قشريون را از غول-قدرت آمريکا بهراسانند تا مگر روزنه ای برای خود بگشايند. تاريخ ثابت کرده است که کسانی شايسته ی دمکراسی و خدمت به مردم هستند که برای آن صميمانه و بدون چشمداشت به قدرت مبارزه می کنند. وثوق ها و کيانوری ها نه در تاريخ ايران و نه در تاريخ ديگر کشور ها کم نبوده اند. پتن ها و کوئيزلينک(۸) ها جای پر افتخاری در تاريخ اروپا ندارند. اين نيز نا گفته نماند که کسانی که در روز روشن، ناصادقانه می نويسند که، بر خلاف سنت گذشتهء «چپ،» نظرات مغاير و انتقادی را در همايشگاه (سايت) خود منتشر می کنند، مردمی را که به همه ی سايت ها سری می کشند و سانسور آنان را چون اظهر من الشمس می بينند ابله يا نابينا می پندارند. و ازين توهين به شعور انسانی بيشتر چه؟ امروز می توانيم از روی رفتار انتشاراتی همايشگاه های اينان بدانيم که منش آنان در فردای کسب قدرت نسبت به نظرات انتقادی چه خواهد بود. سالی که نکوست از بهارش پيداست! پاريس، ۲۸ بهمن ۱۳۸۳ پانويس ها (۱) صرفنظر از مطالعه ی اسناد و مدارک تاريخی که حاکی ازين امرند، بايد خاطر نشان کنم که در سال ۱۹۶۴، زمانی که به علت قدغن کردن نام مصدق از سوی شاه بسياری از جوانان ايران وی را نمی شناختند، شخصاً در الجزيره تازه آزاد شده، که رهبران شهير خود را داشت، شاهد بودم که اهالی آن شهر، از دانشجو گرفته تا کسبه همه مصدق را می شناختند. هرگاه در پاسخشان داير بر اينکه »اهل کجايی« می گفتم »ايران« با گشاد رويی می گفتند »کشور مصدق؟«. (۲) در مورد دريافت حق الزحمه وثوق و فيروز ميرزا، نگاه کنيد به کتاب زير در مورد سرگذشت وزير مختار بريتانيا در ايران، سر پرسی لورِين، در زمان رضا خان که به اين مسئله مستنداً پرداخته است : (G. Waterfield, Professional Diplomat, Sir Percy Lorraine, London ۱۹۷۳, pp. ۵۵-۶۵.). .(۳) پيرامون سرنوشت اينان، نگاه کنيد به از اسلام انقلابی تا گولاگ، به کوشش خسرو شاکری (زند)، فلورانس و تهران، ۱۳۸۱. .(۴) در اين مورد بنگريد به دکتر مصدق و نطق های تاريخی او در دوره [ها] ی پنجم و ششم تقنينيه، تهران، ۱۳۲۴، صص ۷۶ به بعد. (۵) برای مطالعه ی تاريخچه ی تأسيس حزب توده به دستور رکن ۲ ارتش شوروی در ايران و با تأييد شخص استالين، نگاه کنيد به مقاله ی تحقيقی زير که بر پايه اسناد بين الملل کمونيست نوشته شده است : C. Chaqueri, “Did the Soviets play a role in founding the Tudeh party in Iran?,” Cahier du monde russe, juillet-sptembre ۱۹۹۹.. . (۶) برای قرائت اصل متن اين نامه به فارسی، نگاه کنيد به بخش اسناد تاريخی در (www.iranebidar.com). (۷) همان برنامه ايکه پس از جنگ جهانی دوم دستياران استالين، بِريا و باقراُف، تحت عنوان «تئوری حق تعيين سرنوشت خلق ها تا سرحد جدايی» برای تجزيه ايران ريختند و به اجرا گذاشتند، که نقشه ی کردستان را تا آبادان (منابع نفتی و خليج فارس) کِش می داد. حال همان برنامه را آقای چِينی و باندِ بازان لابی اسرائيل به اجرا می خواهند گذارد. (۸) کوئيزلينک نخست وزير نروژ بود که، همانند پتن، با ارتش اشغالگر نازی همکاری کرد.

۱۳۸۶ مهر ۲۱, شنبه

ويدئو كودتاي ساخته و پرداخته سي آي ا و ام 16

http://www.youtube.com/watch?v=5IA98HsUiAI&mode=related&search=
گوشه اي ازاين واقعيت را ميتوان ديد. چگونه كودتاي ننگين 1332 سبب روي
كار آمدن يك حكومت قرون وسطي اي گرديد
.